فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب متشکرم؛ از ته دل!

کتاب متشکرم؛ از ته دل!

نسخه الکترونیک کتاب متشکرم؛ از ته دل! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب متشکرم؛ از ته دل!

این دختر در تمام دنیا فقط از یک کلمه متنفر است: متشکرم! وقتی خانواده هیتی، همه در آتش‌سوزی مردند، مردم به او گفتند باید سپاسگزار باشد که زنده مانده است. بهد هم بهش گفتند باید سپاسگزار باشد که توانسته در پرورشگاه جایی پیدا کند. حالا بهد از چند سال که او را با قطار به شهرکی دورافتاده فرستاده اند تا با هنری و همسرش الیزابت زندگی کند باز هم به او می‌گویند که باید خیلی سپاسگزار باشد! این سپاسگزاری باید تا کجا ادامه پیدا کند؟!

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.73 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب متشکرم؛ از ته دل!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت نویسنده

بین سال های ۱۸۵۴ و ۱۹۲۹ بیش از ۰۰۰, ۱۵۰ کودک بی سرپرست و بدسرپرست، به هوای یافتن زندگی جدید، سوار قطارهای یتیمان شدند. مسئولان دولتی، آن ها را از نیویورک و بوستون سوار قطارها می کردند تا برای اقامت در خانه ی روستاییانی که مایل به نگهداری شان بودند، راهی مناطق روستایی نواحی شمال مرکزی و جاهای دیگر شوند.
آغازگر این جنبش در نیویورک، پدر روحانی چارلز لورینگ بریس، بانیِ سازمان حمایت از کودکان بود و قصد داشت از جمعیت کودکان آواره در شهرهای بزرگ بکاهد. در همان حال که بسیاری از این کودکان یتیم اعتراف کرده اند به زندگی بهتری دست یافته اند، عده ای دیگر شکایت کرده اند که نه تنها به آن ها رسیدگی نشده است؛ بلکه مورد آزار و اذیت هم قرار گرفته اند. تعداد زیادی از مسافران این قطارها و نیز فرزندان و نوه هاشان، در تمام عمر در جست و جوی خانواده های واقعی شان بودند. اما خیلی ها هم راضی و خشنود از وضعیت خود، هرگز در پی یافتن آن ها نبودند. در هر حال، گذشته از پیامدهای مختلف این جنبش، ماجرای قطارهای یتیمان به صورت بخش شگفت آوری از تاریخ قومی این کشور در آمده است. امروزه، صدها مسافرِ سال های آخر آن قطارها، هنوز زنده اند و سرگذشت های خود را به طور مرتب، با هم در میان می گذارند.
داستان متشکرم؛ از تهِ دل!، گر چه داستانی تخیلی است، تجربیات قهرمانانش شباهت های زیادی با تجربیات مسافران قطارهای یتیمان دارد. تحقیقات لازم برای نوشتن این کتاب را، جامعه ی وارثان قطار یتیمان آمریکا انجام داده است.

آنی، یتیم کوچک، داره می آد خونه ی ما
بمونه،
ظرفامونو بشوره، سفره رو
بتکونه،
اُتاقا رو جارو کنه
مرغامونو کیش بکنه، بخاری رو آتیش بکنه،
نون بپزه، آب بیاره،
تا خرج شو در بیاره!
تازه، همین که شب بشه،
بساط شام برچیده شه،
ما بچه ها، دور بخاری لَم بدیم،
گوشامونو تیز کنیم، چشمامونو ریز کنیم،
کیف ببریم، حظ کنیم،
از قصه های آنی،
که می گه از جادوگری، جنّ و پَری،
لولوخُرخُره، که آدمو یه لقمه ی چپ می کنه،
اگه که آدم...،
زبر و زرنگ
نباشه!

جیمز ویت کامب رایلی(۱)
«آنی، یتیم کوچک» ( ۱۸۸۳ )



۱

اسم من هیتی است. شش سالم که بود، پدر، مادر و برادر کوچکم جُرجی، در آتش سوزیِ یک ساختمان اجاره ایِ ارزان قیمت در نیویورک، جان شان را از دست دادند. فقط من زنده ماندم. سال ۱۹۲۰ بود. یتیم های زیادی در نیویورک بودند. دولت برای نگهداری از بچه هایی مثل ما، پرورشگاه هایی درست کرده بود.
زن چاق و چلّه ای که مرا به پرورشگاه آورد، وقتی که داشت عروسک سوخته و درب و داغانم را از دستم می گرفت، با خوشرویی گفت: «خدا را شکر کن!»
با آخرین نگاه به عروسک نازنینم، مولی، معصومانه گفتم: «خدا اصلاً نمی داند من زنده ام، یا نه!»
زن، همان طور که پیراهن صورتی سوخته ام را از تنم در می آورد و پیراهن سفیدِ ماتی؛ دوخته شده از ملحفه های کهنه تنم می کرد، گفت: «بچه جان! زبانت را گاز بگیر! حالا دیگر تو یک دخترِ پرورشگاهی هستی. باید از کسانی که آن قدر مهربانند که تو را این جا قبول کرده اند، ممنون باشی. باید از خدا که تو را زنده نگه داشته، متشکر باشی.»
آن روز، اولین بار بود که می شنیدم بایست ممنون و متشکر باشم. ولی بعدها، بارها این کلمه ها را شنیدم. با وجود این، خودم چنین احساسی نداشتم. در واقع، اصلاً هیچ احساسی نداشتم!
سه سال در پرورشگاه ماندم. آن جا به من خواندن، نوشتن و دوخت و دوز یاد دادند. اما یاد ندادند که بار دیگر، چگونه می توانم احساسی داشته باشم!
هنگامی که از من پرسیدند، آیا دلم می خواهد برای پیدا کردنِ زندگی بهتر، سوار قطار شوم، گفتم: «بله.» راستش، نمی دانستم انتظار دارم در پایانِ سفر، چه چیزی نصیبم شود. اما آن چه که نصیبم شد، نِبِراسکا بود!
بعد از گذشتِ چهار روز طولانی در قطار، سرانجام با بیست و چهار پرورشگاهی دیگر، روی سکویی در ایستگاه قطاری، بیرونِ اُماها ایستادم و سرود شکرگزاری خواندم. مردم از آبادی های اطراف، برای تماشا آمده بودند؛ بعضی ها به هوای بُردنِ بچه ای پرورشگاهی به خانه شان، و بعضی ها فقط از سرِ کنجکاوی.
من پیراهنِ نخیِ کهنه و سفیدی، که دور یقه اش گل های آبی گلدوزی شده بود، با کتِ خاکستریِ نازکی تنم بود و دار و ندارم را که یک دست لباس زیر اضافی، در کیسه ی کوچکی بود، به همراه داشتم.
همین که سرودمان تمام شد، مردم دورمان حلقه زدند و طوری که انگار می خواهند اسب بخرند، سر تا پامان را برانداز کردند. آن ها هُل مان می دادند، سیخونک مان می زدند، به عضلات مان دست می مالیدند و دندان هامان را وارسی می کردند. نمی دانستم آیا یکی از آن ها مرا می خواهد؟ یا... مجبورم برگردم به قطار و منتظر رسیدن به ایستگاه بعدی باشم؟ تهِ دلم احساس می کردم زیاد هم بدم نمی آید که به قطار برگردم! دست کم، حالا دیگر فضای قطار برایم آشنا بود و از این نِبِراسکای سوت و کور، و این کشاورزهای غریبه و سیخونک زن، بهتر بود!
ــ خواندن بلدی؟
از شنیدن صدا، یکه خوردم.
ــ من به کسی احتیاج دارم که خواندن بلد باشد.
سرم را بلندِ بلند کردم و چشمم افتاد به چشم های آبیِ کم رنگِ مردی که کنارم ایستاده بود. با اشاره ی سر گفتم، بله. مرد، دست بزرگ و سنگینش را روی بازویم گذاشت و مرا به طرف آقای بل، که از پرورشگاه همراه مان بود، بُرد.
ــ من این را می خواهم.
آقای بل پرسید: «هیتی! نظرت چیه؟ دلت می خواهد با این مرد بروی؟»
نمی توانستم تصمیم بگیرم! به چشم من، تمام کشاورزها درست عین هم بودند؛ جز این که بعضی هابچه هاشان همراه شان بود. فکر کردم، لابد این یکی بچه ندارد که با خودش نیاورده است. پس... احتمالاً غذای بیش تری به من می رسد!
با حرکت سر به آقای بل گفتم که موافقم.
آقای بل گفت: «خوبه. تو دختر خوش شانسی هستی.»
وقتی آن ها ورقه ی جا به جایی مرا امضا کردند، آقای بل به هنری جانسن گفت: «خدا خیرت بدهد!» آن وقت به من رو کرد و گفت: «هیتی! گاهی چند کلام برای مان بنویس و ما را از حال و روزت باخبر کن.»
من، همراه هِنری ایستگاه قطار را ترک کردم و بیست و چهار پرورشگاهی دیگر را که دوباره سوار قطار شده بودند تا راهیِ خانه ی جدیدی در کیلومترها دورتر شوند، پشت سر گذاشتم. دور و بری ها می گفتند بایست خدا را شکر کنم که پیش از همه، سر و سامان گرفته ام!

نظرات کاربران درباره کتاب متشکرم؛ از ته دل!

این کتاب واقعا عالیه
در 2 سال پیش توسط sam...inx
چاپیش رو دارم....واقعا عالیه ترجمه ی خانم علی پور و داستان هردو جذابند
در 1 سال پیش توسط Masoumeh Fardi
این کتاب ها آنلاین هستند؟
در 9 ماه پیش توسط سارا زویداویان پور
از دوران راهنمایی با خانم علی پور آشنا شدم، ترجمه های ایشون واقعا عالی هستن 👌🏻👌🏻
در 4 هفته پیش توسط زهرا مولایی
تا اخر داستان نمیشه انتهای رو حدس زد واقعا عالی
در 8 ماه پیش توسط محمدهادی مداح
عاالیه
در 8 ماه پیش توسط for...i71
داستان شیرینی داره
در 1 ماه پیش توسط پاییز
مزخرف بود
در 11 ماه پیش توسط sarvenaz habibzadeh
مال نوجوانانه
در 4 هفته پیش توسط ماهى ج
عااالیه من لذت بردم
در 1 سال پیش توسط نیلز