فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آسمان سرخ در سپیده‌دم

کتاب آسمان سرخ در سپیده‌دم

نسخه الکترونیک کتاب آسمان سرخ در سپیده‌دم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آسمان سرخ در سپیده‌دم

تا وقتی زنده‌ام، هرگز شبی را که برادرم دنیا آمد فراموش نمی‌کنم. چون آن شب لحظه‌ای هم نخوابیدم. تازه چشمم گرم شده بود که صدای بابا را شنیدم. داشت تلفنی صحبت می‌کرد. اتاق خواب من خیلی کوچک است، طوری که می‌توانم بدون اینکه از تخت پایین بروم، دستم را دراز و در را باز کنم. آن شب، همین کار را کردم و شنیدم بابا می‌گوید: «درسته. دومین خونه‌، دست چپ، بعد از مغازه‌ها، لطفاً عجله کنید!» صدایش آن‌قدر نگران بود که فوری شستم خبردار شد به آمبولانس زنگ زده و فهمیدم کارم در آمده است! البته در واقع، کارِ مامان در آمده بود، اما از جهتی کارِ من هم بود! چون قرار بود مامان که به بیمارستان می‌رود، من به خانه و زندگی برسم. از قبل همه چیز را در ذهنم تمرین کرده بودم. بنابراین، با خونسردی از تخت پایین آمدم، لباس خانه‌ام را پوشیدم و کورمال کورمال دنبال عینکم گشتم. بعد، آهسته بیرون رفتم و از راهرو گذشتم تا به اتاق خواب مامان و بابا برسم. اصلاً ندویدم. با ملایمت گفتم: «مامان، فقط آروم باش. همه چیز مرتبه!» گمانم زیادی ملایم گفتم، چون هیچ کس توجه نکرد! مامان صورتش را در هم کشیده بود و بابا هم که یک پایش در پاچه‌ی شلوارش و یک پایش بیرون بود کاملاً بی‌حرکت ایستاده بود او را نگاه می‌کرد. حالت بابا خیلی مضحک بود!

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آسمان سرخ در سپیده‌دم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

چهار ساله بودم که برادر کوچکم آلیستر به دنیا آمد. اولین باری را که دیدمَش، یادم هست. آلیستر با موهای کم پشتی روی سر گُنده اش، در تختی کنار تخت مادرم خوابیده بود. گوشه ی پتو را بلند کردم. پاهای کوچکش را دیدم و از فسقلی بودن آن ها تعجب کردم!
آن زمان، خیلی بچه بودم و از معلولیت های آلیستر سر در نمی آوردم، اما می دانستم چطور او را بخندانم! صورتم را جلوی میله های تختش می بردم و زبانم را در می آوردم، یا کنار تختش ورجه وورجه می کردم و دامن پیراهنم را می چرخاندم. از آن گذشته، می دانستم چطور گریه اش بیندازم! اعتراف می کنم که چند بار به خاطر توجه دیگران به او حسودی ام شد و اشکش را درآوردم!
مردم همه اش می پرسند که آیا شخصیت های داستان هایم واقعی هستند؟ جوابم منفی است. البته برای نوشتن داستان هایم، از چیزهایی در اینجا و آنجا استفاده می کنم؛ مثلاً از طرز حرف زدن کسی، یا عادت خاص کسی، یا از اتفاقی واقعی که در خاطرم مانده است. اما شخصیت های داستان هایم را خودم خلق می کنم. خانواده ای که در داستان «آسمان سرخ در سپیده دم» هستند شبیه خانواده ی من نیستند و فکر نکنم آنا یا کتی هم شباهتی به من داشته باشند. آن ها خودشان هستند.
اما این بار یک استثنا در کارم وجود دارد! شخصیت بِن در این کتاب، همان برادرم، آلیستر است!

۱

تا وقتی زنده ام، هرگز شبی را که برادرم دنیا آمد فراموش نمی کنم. چون آن شب لحظه ای هم نخوابیدم. تازه چشمم گرم شده بود که صدای بابا را شنیدم. داشت تلفنی صحبت می کرد. اتاق خواب من خیلی کوچک است، طوری که می توانم بدون اینکه از تخت پایین بروم، دستم را دراز و در را باز کنم. آن شب، همین کار را کردم و شنیدم بابا می گوید: «درسته. دومین خونه ، دست چپ، بعد از مغازه ها، لطفاً عجله کنید!»
صدایش آن قدر نگران بود که فوری شستم خبردار شد به آمبولانس زنگ زده و فهمیدم کارم در آمده است! البته در واقع، کارِ مامان در آمده بود، اما از جهتی کارِ من هم بود! چون قرار بود مامان که به بیمارستان می رود، من به خانه و زندگی برسم. از قبل همه چیز را در ذهنم تمرین کرده بودم. بنابراین، با خونسردی از تخت پایین آمدم، لباس خانه ام را پوشیدم و کورمال کورمال دنبال عینکم گشتم. بعد، آهسته بیرون رفتم و از راهرو گذشتم تا به اتاق خواب مامان و بابا برسم. اصلاً ندویدم.
با ملایمت گفتم: «مامان، فقط آروم باش. همه چیز مرتبه!» گمانم زیادی ملایم گفتم، چون هیچ کس توجه نکرد! مامان صورتش را در هم کشیده بود و بابا هم که یک پایش در پاچه ی شلوارش و یک پایش بیرون بود کاملاً بی حرکت ایستاده بود او را نگاه می کرد. حالت بابا خیلی مضحک بود! بعد، صورت مامان عادی شد، سرش را برگرداند و مرا دَمِ در دید. قیافه اش طبیعی بود. حتی لبخند زد. آن وقت، بابا دوباره شروع کرد به پوشیدن شلوارش؛ درست عینِ فیلمی که یک صحنه اش چند لحظه متوقف بشود و دوباره ادامه پیدا کند!
پس از آن، همه چیز به قدری سریع اتفاق افتاد که هر چه برنامه ریزی کرده بودم از ذهنم پاک شد. صورت مامان دوباره توی هم رفت و او شروع کرد به نفس کشیدن های بلند و خِس خِسی. هرگز چنین هول و هراسی را در چشم های کسی، حتی در فیلم های جنگی ندیده ام.
بابا کُتش را قاپید، مرا هُل داد و از اتاق خارج شد. بعد، گمانم تازه متوجه من شد. چون برگشت و مثل وقت هایی که محبتش گُل می کند، موهایم را به هم ریخت. از این کارش بیزارم، اما چون نمی خواهم احساساتش را جریحه دار کنم، به روی خودم نمی آورم.
بابا گفت: «خب دیگه، دختر خوبی شو و برو یه فنجون چایی واسه بابایی بیار. آمبولانس زودتر از پنج دقیقه نمی رسه. من باید برم به مادربزرگت زنگ بزنم.»
باورم نمی شد! هیچ وقت در تمام عمرم حرفی تا این حد سنگدلانه نشنیده بودم! همسرش روی تخت افتاده بود و داشت می مُرد، داشت زجر می کشید تا بچه ی او را به دنیا بیاوَرَد و او فقط به فکرِ کِیفِ خودش بود! مردِ خودخواه و زن بیچاره!
با لحنی جدی گفتم: «ببخشید بابا. من همین جا، دَمِ در می مونم. ممکنه مامان کارم داشته باشه. چایی هم سر جای همیشگی شه!»
اما بعد، مامان جیغ وحشتناکی کشید و بابا به سرعت به اتاق خواب برگشت و در را به رویم بست. جرئت نکردم بروم توی اتاق. راستش، دیگر دلم هم نمی خواست بروم. خودم را خیلی کوچک و درمانده می دیدم. فکرهای وحشتناکی به سرم زده بودند! مثلاً نکند مامان بمیرد و من مجبور شوم جوانی ام را برای مراقبت از بابا و کَتیِ هفت ساله ی آتشپاره حرام کنم!
به کتی که فکر کردم، یاد مسئولیت هایم افتادم. وظیفه ی من این بود که وقتی مامان درگیرِ کارهای دیگر است، به خانه و خانواده ام برسم. فکر کردم بهتر است از کتی شروع کنم. بنابراین، به راهرو برگشتم تا به اتاقش بروم.
کتی از آن دخترهای کلافه کننده است! مامان هم قبول دارد که او زیادی پُردردسر است! می گوید علتش این است که دارد دوره ی سنّی خاصی را می گذراند. ولی حرف مامان چه درست باشد، چه نباشد، ظاهراً این دوره تمام نشدنی است! چون کتی خانم از وقتی به دنیا آمده، انگار توی همین دوره درجا زده است!
به هر حال، یکی از عادت های بدِ کتی، خوابِ سبکش است. وقتی خواب است، همه مان مجبوریم پاورچین پاورچین در خانه راه برویم. من حتی نمی توانم توی اتاقِ خودم، موسیقیِ خودم را تمرین کنم؛ که این بدون شک نقضِ حقوق بشر من است! یا... نصفه شب اگر بال های شب پره ای به پنجره ی اتاقش بخورد، از خواب می پَرَد!
به خاطر همین، اصلاً فکرش را نمی کردم که کتی با آن همه سر و صدای مامان هنوز بیدار نشده باشد. خب... این هم یکی دیگر از عجایب اخلاق کتی است. او به شدت غیر قابل پیش بینی است!
در هر صورت، چون هیچ صدایی از اتاقش نمی آمد، زانو زدم و از سوراخ کلید به داخل نگاه کردم.
کتی همیشه چراغ خوابش را روشن می گذارد. شاید خیال می کند خیلی خوشمزه است و جن و پری ها دل شان لک زده که شب ها سراغش بروند و او را بخورند! به هر حال در روشنی اتاقش به خوبی دیدم که همچنان در خواب ناز فرو رفته است.
از یک طرف فکر کردم: «چه بهتر؛ یه دردسر کمتر!» اما از طرف دیگر آرزو کردم کتی بیدار بود. چون کاری نداشتم که انجام بدهم و البته قصد هم نداشتم با درست کردن یک فنجان چای برای «بابایی»، به «مامانی» بی وفایی کنم! بعد متوجه شدم که دست کم می توانم به مادربزرگ، که انگار بابا فراموشش کرده بود، تلفن کنم. بنابراین، به طبقه ی پایین رفتم تا از تلفن راهرو زنگ بزنم. اما هنوز شماره ی مادربزرگ را نگرفته بودم که صدای زنگ درِ خانه بلند شد. آمبولانس رسیده بود.
با آنکه کارکنان آمبولانس فقط دو نفر بودند، راهروی طبقه ی پایین مان را کامل پُر کرده بودند. راهروی پایین به قدری باریک است که اگر دو نفر بخواهند از کنار هم بگذرند، یکی شان باید کجکی به دیوار تکیه بدهد تا آن یکی رد بشود! تا چند سال پیش همه اش به راه هایی فکر می کردم که اگر روزی در چنین موقعیتی گیر کردم، من آن کسی نباشم که مجبور است به دیوار تکیه بدهد! مثلاً اگر داشتم بار سنگینی را دودستی حمل می کردم، یا طاقتم تمام شده بود و می خواستم زودتر خودم را به دستشویی برسانم! البته حالا دیگر مدت هاست این فکرهای بچگانه را کنار گذاشته ام.
اما هنوز که هنوز است دلخوری ام را از تنگی راهروی مان و اینکه شبیه راهروی خانه ی دِبی (دوست سابقم) نیست کنار نگذاشته ام.
آن لحظه ناگهان نگران راهرو شدم!
فکر کردم کارکنان آمبولانس چطور مامان را با برانکارد پایین می آورند! نکند برانکارد توی راهرو گیر کند! مگر همین چند سال پیش نبود که بابا و مامان که می خواستند وسیله ی جدیدی به اتاق شان ببرند و ناچار شدند کُمد قدیمی را پایین بیاورند و کمد، بین دیوار و نرده های راهرو گیر کرد؟ آن روز بابا که حسابی جوش آورده بود مجبور شد کمد قدیمی را با اره از وسط نصف کند تا بیش از آن کاغذ دیواری راهرو را قُلوه کَن نکند. آخر هم چند ساعت طول کشید تا آن را پایین آورد. ولی آن لحظه که مامان چند ساعت وقت نداشت!
فکر کردم اگر برانکارد توی راهرو گیر کند، مامان مجبور می شود نوزادش را همان جا، روی پله ها به دنیا بیاوَرَد!
البته بعداً معلوم شد که مامان اصلاً برانکارد لازم نداشته است! چون بابا که رنگش پریده بود سراسیمه از اتاق زد بیرون. آمبولانس چی ها هم دویدند طبقه ی بالا. بعد، یکی شان دوباره به سرعت دوید پایین و پرسید: «عزیزم، تلفن کجاست؟»
مرد شماره ای گرفت و من که صحبت هایش را شنیدم، یکهو دلم آشوب شد و شروع کردم به لرزیدن.
ـــ آلن هستم. اینجا، تو بلیث رُد، یه وضعیت اضطراری پیش اومده. خانمی در حال زایمانه و فرصتی نیست که برسونیمش بیمارستان. نوزاد داره دنیا می آد. اِستان هر کاری از دستش برمی آد، داره انجام می ده. ولی می گه انگار اوضاع غیر عادیه! هر چه زودتر یه دکتر بفرستید. اکسیژن داریم، اما چیزهای ضروری دیگه رو نداریم.
حدس می زنم آلن پاک فراموشم کرده بود، چون گوشی را گذشته نگذاشته، دوباره مثل باد دوید طرف پله ها. ولی من که نمی توانستم بگذارم همین طور برود! باید می فهمیدم آن بالا چه خبر است.
گفتم: «چیزه... یعنی... همه چی خوبه؟» نمی خواستم صدایم آن قدر بی رمق باشد، ولی مانده بودم چه بگویم. بدجوری ترسیده بودم.
آلن با لحنی شاد و شنگول مثل آدم بزرگ هایی که می خواهند سرِ بچه ها را شیره بمالند، گفت: «پس چی که خوبه! این ها همه اش محضِ احتیاطه. حال مامانت خوبه. نوزادش هم خوبه. فقط زایمان یه کم سریع داره پیش می ره، همین!»
بعد، درست مثل اینکه قوم و خویشم است، دستی به شانه ام زد. آن موقع فقط دوازده سال داشتم، اما شخصیت و رفتارم بزرگسالانه تر از سنّم بود. به خاطر همین، بهم برخورد.
گفتم: «اگه خون لازم باشه، من حرفی ندارم.» از فکر خون دادن دلم به هم خورد، ولی اگر مامان به خونم احتیاج داشت، دریغ نمی کردم.
آلن با خنده ی تمسخرآمیزی گفت: «اوه، نه. به خون تو احتیاجی نیست. فعلاً بهترین کاری که می تونی بکنی اینه که مثل یه دختر خوب از سرِ راه بری کنار! راستی، بلدی یه فنجون چایی درست کنی؟ اگه بلدی، چرا نمی ری زیر کتری رو روشن کنی؟ من و اِستان کارمون که تموم بشه، هلاک یه فنجون چاییم!»
مطمئنم اگر با من عین بچه ها رفتار نکرده بود، محال بود بروم چای درست کنم. اما می دانستم اگر درست نکنم، خیال می کند بلد نیستم. بنابراین، رفتم آشپزخانه و کتری را پر کردم. ولی در تمام مدتی که آب جوش می آمد و من لیوان های دسته دار و شیر و شکر را توی سینی می گذاشتم، همه اش در فکر مامان و نوزادش بودم.
تا آن روز به نوزادمان به عنوان یک آدم واقعی فکر نکرده بودم! راستش، حتی وقتی مامان گفت که باردار است، جا خوردم! اصلاً فکر نمی کردم با داشتن من و کتی، آن هم توی خانه ی نُقلی مان، باز هم هوس بچه دار شدن بکند. با وجود این، چیزی نگذشت که به بزرگ تر شدن شکمش، به خستگی اش و به وابسته تر شدنش به خودم عادت کردم. البته یک جورهایی هم از آن شرایط لذت می بُردم، چون رفته رفته در تهیه ی غذاهای سرخ کردنی برای شام و پختن پیتزا توی فِر، استاد شده بودم. حتی می توانستم کباب برّه و غذاهای گیاهی درست کنم؛ هر چند کلی طول می کشید تا سیب زمینی ها را پوست بکَنَم!
در هر صورت، با آنکه خیلی در فکر نوزاد نبودم، بدم نمی آمد یک برادر داشته باشم. علت اصلی اش هم این بود که دلم نمی خواست یک کتیِ دیگر دور و برم بپلکد! به هر حال، شروع کردم به بافتن یک ژاکت کوچولو. چون بافتنِ معمولی ام تعریفی ندارد، آن را نیمه کاره ول کردم و شکافتمش و رفتم سراغِ قلاب بافی، ولی آن قدر نخ ها توی هم گیر کردند و به هم گره خوردند که از خیرِ بافتن ژاکت هم گذشتم.
آن موقع، بابا کالسکه ی نوزاد را از اتاق زیر شیروانی پایین آورده و مامان هم تخت نوزاد را با ملافه های گلدارِ نو آماده کرده بود. تماشای تخت تمیز و خالی نوزاد، کنار تخت مامان خیلی کیف داشت، اما باز هم نمی توانستم نوزادی واقعی و زنده را توی آن مجسم کنم!
بعد یاد چیزی افتادم که در یک کتاب داستان قدیمی خوانده بودم. مادربزرگ یک عالم از این کتاب ها دارد که یادگار دوران جوانی اش هستند. بیشترشان بسیار غم انگیز و مذهبی اند. قهرمان های این کتاب بچه هایی هستند که پابرهنه توی برف راه می روند، کبریت می فروشند، مادرهای شان همیشه سربه هوا هستند و نوزادها هم دیر یا زود می میرند! خواننده ی این کتاب ها معمولاً از اول تا آخر داستان یکریز اشک می ریزد! خودم یک بار موقع خواندن یکی از آن ها که اسمش اُرگ قدیمی کریستی است، آن قدر گریه کردم که سینوس هایم متورم شدند. البته دوست شان هم دارم! و پس از خواندن شان یک جور احساس پاکی و معصومیت بهم دست می دهد.
به هر حال در آن کتاب های قدیمی، هر وقت قرار است نوزادی متولد شود، همیشه بزرگ ترین دختر بینوای خانواده را می فرستند آشپزخانه، تا چند تا دیگ آب جوش آماده کند و هرگز هم توضیح نمی دهند که آن همه آب جوش را برای چه می خواهند! به هر حال، می دانستم مقدار زیادی آب جوش لازم است. بنابراین، چند تا از بزرگ ترین قابلمه های مان را از آب پُر کردم، روی اجاق گذاشتم و تمام شعله ها را روشن کردم. البته مقداری آب کف آشپزخانه ریخت که حسابی خشک کردم.
پیدا کردن قابلمه های بزرگ و پُر کردن و بار گذاشتن شان کلی وقت گرفت. کارم تازه تمام شده بود که دکتر رَندال وارد خانه شد و پله ها را دو تا یکی بالا رفت. پشت سرش هم آمبولانس دیگری از راه رسید و دو مرد جعبه ی عجیب و غریبی را به طبقه ی بالا بردند. هنوز مدتی نگذشته بود که آن ها درحالی که جعبه را با احتیاط حمل می کردند، دوباره پایین آمدند و از خانه خارج شدند.
دکتر هنوز بالا بود و من صدایش را از اتاق خواب مامان و بابا که درست بالای آشپزخانه است می شنیدم، ولی بقیه ی خانه در سکوت فرو رفته بود. همان وقت متوجه شدم آلن و اِستان رفته اند و قید چایی را هم زده اند! فهمیدم مرا سرِ کار گذاشته، و در واقع برای آنکه سر راه شان نباشم، دنبال نخود سیاه فرستاده اند!
طبقه ی بالا چنان سوت و کور بود که کم کم نگران شدم. آن ها داشتند چه کار می کردند؟ مامان حالش خوب بود؟ چرا صدای گریه ی نوزاد نمی آمد؟ مامان قول داده بود پس از بابا اولین کسی باشم که نوزاد را ببینم، اما کسی صدایم نکرده بود. دل توی دلم نبود که بفهمم آن بالا چه خبر است. ولی آن قدر ترسیده بودم که شهامت نداشتم بروم بالا، درِ اتاق خواب را باز کنم و سرزده وارد شوم. راستش، چیزهای مربوط به پزشکی همیشه یک جورهایی برایم مقدس هستند! مثلاً فکر می کنم بی هوا وارد شدن به اتاقی که در آن دکتر سرگرم کارش است، همان قدر زشت است که کسی توی کلیسا، یکهو از جایش بلند شود و رو به کشیش فریاد بزند، «سلام، من اینجام!»
بعد یاد چای افتادم و پیش خودم گفتم حتماً حالا دیگر همه حسابی خسته اند و دل شان برای یک لیوان چای داغ لک زده است! از آن گذشته، نزدیک صبح شده بود. پنجره ی آشپزخانه به خاکستری می زد و پرتوهای سرخ رنگی، سرتاسر آسمان را پوشانده بودند. تا آن روز، هرگز سپیده دَم را ندیده بودم؛ هم اسرارآمیز بود و هم باشکوه! واقعاً جان می داد برای یک تولد، یک آغاز!
لیوان های توی سینی را دوباره شمردم که به اندازه باشند. قوری چای را کنارشان گذاشتم، سینی را دودستی گرفتم و لرزان لرزان از پله ها بالا رفتم. بعد، سینی را زمین گذاشتم، لای در را کمی باز کردم، سینی را برداشتم و جلوی سینه ام نگه داشتم؛ طوری که وقتی وارد می شوم، همه اول سینی را ببینند.
وارد اتاق که شدم، فهمیدم آن ها دارند با دقت درباره ی چیزی صحبت می کنند. مامان، رنگ پریده و خسته، به پشت روی تخت دراز کشیده بود و بابا هم کنارش نشسته و دستش را گرفته بود. دکتر رَندال با قیافه ای جدی طرف دیگر تخت ایستاده بود.
مامان پیش از همه، مرا دید. گفت: «آه، آنی!» و لبخند بی رمقی زد. آن وقت، بابا از جا پرید، طرفم آمد و کلی داد و بیداد کرد که چرا سینی چای را بالا آورده ام! خب، من ابله نبودم و می دانستم هدف بابا این است که نگذارد متوجه گریه ی مامان بشوم. اما هر ابلهی هم می فهمید مامان دارد گریه می کند!
زیر لب از بابا پرسیدم: «بچه کجاست؟ پسره؟ نمی شه ببینمش؟»

نظرات کاربران درباره کتاب آسمان سرخ در سپیده‌دم

من نمونه شو ریختم خوندم به نظر جالب میاد لطفااااااا نسخه مجانی شو بزاریننن😢
در 1 سال پیش توسط mah...i96
بنظرم ریتم داستان کنده
در 2 ماه پیش توسط ela...hat
معرکس
در 7 ماه پیش توسط نیلز