فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیپتیموس هیپ

کتاب سیپتیموس هیپ
کتاب هفتم، عاتش

نسخه الکترونیک کتاب سیپتیموس هیپ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سیپتیموس هیپ

آتشی در نیمه‌شب زبانه می‌کشد. نیمه‌شب است و آتش زبانه می‌کشد. زنی ‌جوان در جزیره‌ای میان باتلاق‌های بکر مَرام، فانوسش را بالا گرفته است. موی سیاه بلندش در باد گرم و نمکین دریا پیچ و تاب می‌خورد. نیم‌تاج طلا و حاشیه‌ی طلایی ردای قرمزش زیر نور فانوس، می‌درخشند. ردایش، ردای ملکه‌ی قلعه‌ است. ملکه تنها نیست. کنارش پیرمردی ایستاده که موی بلند سفید و مواجش را با سربند مخصوص جادوگر ویژه بسته است. او با ردای ارغوانی‌رنگش و سوزن‌دوزی‌های جادویی، بسیار باشکوه به نظر می‌رسد. این مرد نخستین جادوگر ویژه یعنی هاتپرا است. جزیره‌ای که رویش ایستاده‌اند، مکانی باستانی برای شنیدن است و هاتپرا با دقت گوش می‌کند. او که مثل مجسمه، ثابت سر جایش ایستاده، اخمش بیشتر در هم می‌رود: «آنچه که می‌ترسیدم سرم آمد». با زمزمه ادامه می‌دهد: «بالاخره پیدایم کردند.»

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سیپتیموس هیپ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

آتشی در نیمه شب زبانه می کشد.
نیمه شب است و آتش زبانه می کشد. زنی جوان در جزیره ای میان باتلاق های بکر مَرام، فانوسش را بالا گرفته است. موی سیاه بلندش در باد گرم و نمکین دریا پیچ و تاب می خورد. نیم تاج طلا و حاشیه ی طلایی ردای قرمزش زیر نور فانوس، می درخشند. ردایش، ردای ملکه ی قلعه است.
ملکه تنها نیست. کنارش پیرمردی ایستاده که موی بلند سفید و مواجش را با سربند مخصوص جادوگر ویژه بسته است. او با ردای ارغوانی رنگش و سوزن دوزی های جادویی، بسیار باشکوه به نظر می رسد. این مرد نخستین جادوگر ویژه یعنی هاتپرا است.
جزیره ای که رویش ایستاده اند، مکانی باستانی برای شنیدن است و هاتپرا با دقت گوش می کند. او که مثل مجسمه، ثابت سر جایش ایستاده، اخمش بیشتر در هم می رود: «آنچه که می ترسیدم سرم آمد». با زمزمه ادامه می دهد: «بالاخره پیدایم کردند.»
ملکه از جادو سر درنمی آورد ولی به آن احترام می گذارد چون یک بار جادو جان دخترش را نجات داده است. غمگینانه سرش را تکان می دهد. می داند این موضوع باعث می شود هاتپرا برای همیشه از او دور شود.
نیم ساعت از نیمه شب که می گذرد، شعله ای زبانه می کشد. ملکه و هاتپرا زیرزمین اند. نور فانوس، دیواری صاف و سفید با ستون های روشن خط هیروگلیف را نمایان می کند. ملکه دنبال نمادی ویژه می گردد و خیلی زود پیدایش می کند: یک دایره ی آبی و طلایی که اژدهایی را احاطه کرده است. دستش را روی دایره می گذارد و منتظر می مانند. ملکه متوجه می شود هاتپرا انگشتری در انگشت اشاره ی دست راستش را می چرخاند، انگشتری طلایی به شکل اژدهایی ظریف که دمش در دهانش است و در جای چشم ها، زمرد سبز روشن دارد. انگشتر زیبا ساخته شده، ولی دوست داشتنی ترین ویژگی اش، نوری زردرنگ و ملایم است که از اعماق وجودش بیرون می تابد و در دست هاتپرا می درخشد.
و حالا، هیروگلیف پوش با غرشی خفیف و عمیق شروع به حرکت می کند. دیوار عقب می رود و فضایی پهن و تاریک پیش چشم شان ظاهر می شود. ملکه به هاتپرا لبخند می زند. هاتپرا با لبخندی غمگین پاسخ می دهد و هر دو با هم وارد می شوند.
ملکه فانوسش را بالا نگه می دارد. فانوس بر یک جفت ستون سفید مرمری درخشان نور می تابد که در دل تاریکی بالا می روند. آن ها از میان ستون ها جلو می روند و آهسته روی زمینی موزائیکی قدم می گذارند که با رنگ های قرمز، زرد، سفید و سبز روشن می درخشند. به مقصد می رسند. ملکه فانوس را به هاتپرا می دهد و او فانوس را آن قدر بالا می گیرد تا نورش روی زیباترین موجودی بیفتد که تا آن موقع دیده: کشتی وفادار اژدهایی اش!
بدنه ی کشتی اژدها پهن و محکم است، مخصوص دریا ساخته شده و همین اواخر هاتپرا زراندودش کرده است. بدنه ی زراندود و دکل کشتی با بادبان های لاجوردی رنگش، بخش بی جان کشتی را تشکیل می دهند. بقیه ی کشتی یک اژدهای زنده است. بال های اژدها مرتب دو طرف جمع شده اند و چین های سبزرنگش زیر نور می درخشند. سر و گردن اژدها، سینه ی کشتی و دمش، پاشنه است. این نیمه اژدها نیمه کشتی، تنها در تاریکی معبد زیرزمینی به خوابی سنگین فرو رفته بود اما باز شدن دیوار، بیدارش کرده است. خواب آلود سرش را بلند می کند و گردنش را مثل یک قو بالا می گیرد. ملکه آهسته به سوی اژدها می رود و مراقب است او را نترساند. اژدها چشم هایش را باز و سرش را خم می کند. ملکه دست هایش را دور گردن اژدها حلقه می کند.
هاتپرا عقب می ایستد. نگاهی به کشتی اژدهایش می اندازد. اژدها طوری روی کف موزائیکی ولو شده که انگار منتظر است آب بالا بیاید و او را به سرزمین های دوردست ببرد. در واقع، هاتپرا هم برای اژدها همین نقشه را کشیده بود تا اژدها را همراه خود به آخرین سفر زندگی طولانی اش ببرد. اما حالا که دشمنان هاتپرا ردش را پیدا کرده اند، او خوب می داند برای حفظ اسرار اژدها، باید او را جایی زیر زمین از نظر ها پنهان نگه دارد. هاتپرا آه می کشد. کشتی اژدها باید منتظر بماند تا ارباب اژدهایی دیگری به او احتیاج پیدا کند. هاتپرا نمی داند ارباب جدید که خواهد بود اما می داند روزی او را ملاقات خواهد کرد.
ملکه به کشتی اژدها قول می دهد سال بعد در همان روز برگردد ولی هاتپرا هیچ قولی به اژدها نمی دهد. فقط بینی اژدها را نوازش می کند و به سرعت از معبد خارج می شود. ملکه پشت سرش می دود و آن ها با هم، یک بار دیگر بسته شدن دیوار هیروگلیفی را نظاره می کنند.
آن ها آهسته در امتداد راهروی ماسه ای راه می روند؛ راهرویی که آن ها را به یکی از خروجی های مخفی حاشیه ی جزیره می برد. آنجا، هاتپرا انگشتر اژدهایی را از انگشتش بیرون می آورد. در عین تعجب ملکه، طوری انگشتر را کف ماسه ای زمین می اندازد که انگار ارزشی برایش ندارد. انگشتر روی زمین جا خوش می کند و نورش محو می شود. ملکه حیران می گوید: «ولی این انگشتر خودت است!»
هاتپرا با لبخندی خسته می گوید: «دیگر مال من نیست.»
ملکه و جادوگر ویژه به قلعه برمی گردند اما هاتپرا فوراً آنجا را ترک نمی کند. او می داند دارد خطر می کند و دشمنانش را به سوی هر آنچه برایش مهم است، می کشاند، اما کارهایی هست که می خواهد برای امنیت ملکه و قلعه انجام دهد.
هاتپرا طوری کارها را ترتیب داده تا ملکه بتواند در امنیت به کشتی اژدها و جاهای دیگر سر بزند. او تا جایی که می تواند برج جادوگر را با قدرت های جادویی پر می کند. همچنین سیستمی از نبردها و جست وجو ها برای باهوش ترین و بهترین کارآموزهای جادوگری ویژه برپا می کند. هاتپرا معتقد است به این طریق، اخبار قلعه را دریافت می کند و در صورت نیاز، می تواند کارآموزان را راهنمایی کند. هاتپرا از ملکه خواسته هر سال در روز وسط تابستان، به کشتی اژدهای عزیزش سر بزند. او در اعماق دیوار قلعه، خانه اژدهایی ساخته تا کشتی اژدها بتواند در آن استراحت کند؛ تا روزی که اژدها بتواند در امنیت به قلعه بازگردد.
ولی هاتپرا زیادی در قلعه مانده است.
چهل و نه ساعت بعد از اینکه شنید دشمنانش به او نزدیک می شوند، هاتپرا بر سکوی بارانداز قصر ایستاده و با ملکه خداحافظی می کند. هوا تاریک و توفانی است و رگبار می زند؛ رگباری که آینه ای است از اشک های ملکه در زمان خداحافظی با هاتپرا. قایق ملکه منتظر است هاتپرا را به بندر ببرد. آنجا کشتی دیگری در انتظارش است. درست وقتی هاتپرا اولین قدم را بر قایق می گذارد، صدای ناگهانی صاعقه و بعدش جیغ ملکه را می شنود. ولی فریاد ملکه به خاطر رعد نیست؛ او دو نفر را می بیند که از دل ابرهای سیاه به سمت شان پرواز می کنند.
آن ها دو ارباب هنرهای سیاه، دو مبارز جادوگر به نام شاماندریگر سارن و درامیندونور نارن هستند. جادوگرها از آسمان به سمت پایین فرود می آیند. ردی سیاه رنگ از رداهای شان در آسمان کشیده می شود؛ مثل بال های گشوده و فراخ کلاغ های سیاه. رداها کنار می روند و زره سبز آبی رنگ شان، مثل رنگ های رنگین کمان، در آسمان نمایان می شود. جادوگرها مثل دو پرنده ی شکاری پایین می روند، درحالی که چشمان نافذ سبزرنگ شان به شکارشان روی زمین خیره شده است.
دشمنان هاتپرا او را یافته بودند.
آخرین باری که او را پیدا کرده بودند، کشتی اژدها نجاتش داده بود، ولی او می داند اکنون باید تنها به جنگ شان برود. البته ملکه نظر دیگری دارد. ملکه، کمان زنبوری کوچکی که به کمربندش وصل بود را می کشد و تیری در آن می گذارد. بعد، درست زمانی که شاماندریگر سارن و درامیندونور نارن برای کشتن هاتپرا ارتفاع شان را کم می کنند، ملکه تیر را پرتاب می کند. تیر درست زیر دنده ی چهارم سمت چپ بدن درامیندونور می خورد. محکم به زمین می خورد و سکو از نیروی جادوگر به لرزه می افتد. جادوگر سیاه اما تنها اخم می کند و درحالی که خون بیرون می پاشد، زخم قلبش را مهروموم می کند. در این میان، ملکه کمانش را دوباره پر کرده و آماده ی شلیک است. هاتپرا وحشت می کند؛ او می فهمد ملکه اصلاً نمی داند با چه کسانی طرف است. هاتپرا با وجود مخالفت ملکه، طلسم سپر محافظتی را اطراف او برقرار می کند، اما ملکه دوباره به سمت قلب شاماندریگر شلیک کرده است. جادوگر جنگجو زمین می خورد اما او هم به موقع زخمش را می بندد.
جادوگرها از زمین بلند می شوند. ملکه با دیدن قد بلندِ سه متری شان و چوب های جادویی نورانی که هاتپرا برایش توصیف کرده بود، وحشت می کند. آن ها مثل عروسک های کوکی با زمان بندی هماهنگ یک دو، یک دو به طرف سپر محافظت ملکه حمله می کنند. یک جمله درمیان می گویند:
«برای این کار،
ما،
شما و فرزندان تان را
خواهیم کشت.
ما،
هرگز،
فراموش نخواهیم کرد.»
سپر محافظتی ملکه به خاطر هجوم چوب های جادو ضعیف می شود. هاتپرا درحالی که طلسم پرواز را محکم در مشتش گرفته در هوا بالا می رود، او می داند جادوگرها دنبالش می روند.
آن ها همین کار را می کنند.

نظرات کاربران درباره کتاب سیپتیموس هیپ

منم خیلی دوس داشتم این مجموعه رو بخرم و بخونم اما خدا شاهده حسابم خالیه پس لطفا اگه خریدین و خوندین و لذت بردین جای مارو هم خالی کنین پس کجاست این قانون جذب که میگن منکه تاحالا جز بدبختی و بیچارگی چیزی جذب نکردم!
در 2 سال پیش توسط Ger...y77
چند تا کتاب فانتزی پیشنهاد میکنم بهتون : سیپتیموس هیپ حماسه ی دارن شان جلاد لاغر و از همه بهتر کلید های پادشاهی
در 2 ماه پیش توسط علی عباس زاده
ارزشش رو داره؟؟؟؟؟
در 1 ماه پیش توسط ساده کاوه
مجوعه بسیار عالی هست
در 1 ماه پیش توسط A.R.F.R
فکر نمیکنید قیمت کتاب پی دی افو خیلی بالا زدید؟؟؟؟!اگر این قیمت بخایم پول بدیم ک میریم خود کتابو میخریم لذت برگ زدن کتابو تحربه میکنیم.
در 6 ماه پیش توسط win...tt7
مجموعه سیپتیموس هیچ فوق العاده جذابه به همه دوستانی که کتاب های تخیلی علاقه دارند پیشنهاد میکنم این مجموعه رو از دست ندهند
در 2 ماه پیش توسط خاطره شرافتمند