فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانم داگلاس، راننده‌ی بی‌حواس

کتاب خانم داگلاس، راننده‌ی بی‌حواس

نسخه الکترونیک کتاب خانم داگلاس، راننده‌ی بی‌حواس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانم داگلاس، راننده‌ی بی‌حواس

در ردیف جلو، پشت سر خانم داگلاس یک بچه‌ی مهدکودکی بود که آب دماغش راه افتاده بود، در ردیف عقب، چندتا بچه‌ی کلاس پنجمی عصبانی نشسته بودند. بچه‌های کلاس پنجم واقعاً بداخلاق‌اند، چون یک‌عالم درس و مشق ‌دارند. آدم هرچی بیش‌تر درس و مشق داشته باشد، بداخلاق‌تر می‌شود. به همین دلیل کلاس‌پنجمی‌ها بداخلاق‌تر از کلاس‌چهارمی‌‌ها هستند و کلاس‌چهارمی‌ها بداخلاق‌تر از کلاس سومی‌ها، کلاس سومی‌ها بداخلاق‌تر از کلاس دومی‌ها. بهتر است دور و بر کلاس هفتمی‌ها و هشتمی‌ها پیدای‌تان نشود. آن‌ها دیگر خیلی‌خیلی درس و مشق دارند و برای همین از عالم و آدم بیزارند. خدا کند هیچ‌وقت پایم به دبیرستان نرسد.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانم داگلاس، راننده‌ی بی‌حواس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. هیچ وقت جلوی دیگران مامان تان را بوس نکنید



اسم من اِی. جِی است و از مدرسه خیلی بدم می آید.
می دانید بدترین روز هفته چه روزی است؟ اگر نظر من را بخواهید، روز دوشنبه است. چون دوشنبه اولین روز هفته است و باید پنج روز پشت سر هم برویم مدرسه. وحشتناک است!
سه شنبه و چهارشنبه هم چنگی به دل نمی زنند.
پنج شنبه روز خیلی خوبی است، چون فقط یک روز مانده به تعطیلات آخر هفته.
جمعه حرف ندارد! چون یک هفته درس و مشق تمام می شود.
اما بهترین روز هفته، شنبه است. چون دو روز تعطیلیم. شنبه ها من فوتبال آمریکایی بازی می کنم.
چه بد که امروز دوشنبه است. جلوی درِ خانه، با مامانم منتظر اتوبوس مدرسه ایستاده بودم.
مامانم گفت: «اِی. جِی، پسر خوبی باش.»
ــ چَشم.
مامانم گفت: «دردسر درست نکن! اِی. جِی.»
ــ چَشم.
مامانم گفت: «وقتی توی کلاس می خواهی چیزی بپرسی، یادت باشد که دستت را بالا کنی و اجازه بگیری.»
ــ چَشم.
مامانم گفت: «کاغذ دور نِی به دخترها پرت نکن.»
ــ چَشم.
مامانم صد میلیون چیز دیگر هم گفت که من گفتم چَشم. تا این که چشمم به اتوبوس زرد رنگ مدرسه افتاد که از نبش خیابان می آمد.
گفتم: «مامان قول می دهم که توی مدرسه اصلاً تفریح نکنم، خداحافظ!»
اتوبوس نگه داشت. خانم داگلاس، راننده ی اتوبوس، دکمه ای را فشار داد و علامت ایست کوچکی از کنار اتوبوس بیرون آمد تا ماشین های توی خیابان توقف کنند. ما اسم این علامت را گذاشته ایم، علامت ایست جادویی. چیز باحالی است.
مامانم گفت: «یک بوس بده مامان، اِی. جِی.»
امکان نداشت جلوی آن همه بچه ای که از پنجره ی اتوبوس نگاهم می کردند، بگذارم مامانم بوسم کند. این اولین قانون بچه بودن است. وقتی بچه های دیگر دارند نگاه تان می کنند، هیچ وقت مامان تان را بوس نکنید!
ــ نمی خواهم مدرسه ام دیر بشود، مامان.
ــ یک بوس بده مامان، اِی. جِی.
ــ امکان ندارد، مامان.
ــ یک بوس بده مامان، اِی. جِی.
ــ مگر از روی جسد من رد بشوی، مامان.
ــ یک بوس بده مامان، اِی. جِی.
گفتم: «به شرطی بوس می دهم که شما هم یک اسکناس صد دلاری به من بدهید.»



مادرم سعی کرد بغلم کند، ولی من بلدم چه طوری از دست مهاجم ها فرار کنم. وقتی مامانم آمد مرا بگیرد، سرم را کنار کشیدم، دور خودم چرخیدم و چند حرکت رقص پا کردم که توی فوتبال آمریکایی یاد گرفته بودم، او هیچ شانسی نداشت! من جاخالی دادم و به طرف اتوبوس دویدم، تا نتواند بغلم کند یا بوسم کند.
هاهاها! مامانم اصلاً بلد نیست فوتبال آمریکایی بازی کند. دماغ سوخته می خریم!





۲. زبان مخفی خانم داگلاس

مثل برق سوار اتوبوس شدم و راننده مان خانم داگلاس را دیدم. او کلاه ایمنی سرش گذاشته و یک سوت نقره ای به گردنش انداخته بود.
او تا من را دید، گفت: «سام بولی بَلِیک، اِی. جِی!»
ــ سام بولی بَلِیک، خانم داگلاس.
خانم داگلاس به جای "سلام" می گوید "سام بولی بَلِیک". یک بار از او پرسیدم که چرا مثل آدم های عادی نمی گوید "سلام".
او گفت: «من زبان مخفی خودم را درست کرده ام. همه می گویند "سلام". ولی به نظر من "سلام" خیلی خسته کننده است. من دارم سعی می کنم روی مردم کار کنم تا به جای "سلام" بگویند "سام بولی بَلِیک". زبان های مخفی خیلی کِیف می دهند!»
خانم داگلاس یک چیزیش می شود.
خانم داگلاس گفت: «شَمبَل قوطی توی گاراژ.» به زبان مخفی خانم داگلاس، یعنی "بشین".



به دورتادور اتوبوس نگاه کردم. در ردیف جلو، پشت سر خانم داگلاس یک بچه ی مهدکودکی بود که آب دماغش راه افتاده بود، در ردیف عقب، چندتا بچه ی کلاس پنجمی عصبانی نشسته بودند.
بچه های کلاس پنجم واقعاً بداخلاق اند، چون یک عالم درس و مشق دارند. آدم هرچی بیش تر درس و مشق داشته باشد، بداخلاق تر می شود. به همین دلیل کلاس پنجمی ها بداخلاق تر از کلاس چهارمی ها هستند و کلاس چهارمی ها بداخلاق تر از کلاس سومی ها، کلاس سومی ها بداخلاق تر از کلاس دومی ها.
بهتر است دور و بر کلاس هفتمی ها و هشتمی ها پیدای تان نشود. آن ها دیگر خیلی خیلی درس و مشق دارند و برای همین از عالم و آدم بیزارند. خدا کند هیچ وقت پایم به دبیرستان نرسد.

نظرات کاربران درباره کتاب خانم داگلاس، راننده‌ی بی‌حواس