فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیپتیموس هیپ

کتاب سیپتیموس هیپ
کتاب ششم، صیاهی

نسخه الکترونیک کتاب سیپتیموس هیپ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سیپتیموس هیپ

امشب شبی سیاه و توفانی است. ابرهای تیره در ارتفاع پایین روی قلعه می‌چرخند و هرم طلایی نوک برج جادوگر را می‌پوشانند. توی خانه‌هایی خیلی پایین‌تر، مردم با ناراحتی در خواب غلت می‌زنند در حالی‌که صدای غرش آسمان‌غرمبه توی خواب‌های‌شان می‌دود و کابوس‌ها را از آسمان پایین می‌فرستد. برج جادوگر مثل شیء نورانی عظیم‌الجثه‌ای بالاتر از سقف خانه‌های قلعه قد علم کرده است در حالی‌که نورهای ارغوانی و نیلی جادویی، دور هرم رنگین‌کمانی نقره‌ای براقش می‌چرخند و بازی می‌کنند. داخل برج، جادوگر مخصوص توفان که سر کارش است با بی‌تابی در سرسرای بزرگِ کم‌نوری راه می‌رود و مرتب صفحه‌ی توفان را بررسی می‌کند و نیم‌نگاهی هم به پنجره‌ی‌‌ ناپایدار دارد که موقع توفان کمی‌ وحشت می‌کند. جادوگری که سر کارش است کمی عصبی است. توفان معمولاً تأثیری روی جادو ندارد ولی تمام جادوگرها داستان حمله‌ی بزرگ رعد و برق را در زمان خیلی دور می‌دانند که جادو را برای مدت کوتاهی از برج جادوگر بیرون کشید و اتاق‌های جادوگر ویژه را بدجوری سوزاند. هیچ‌کس نمی‌خواهد این اتفاق دوباره بیفتد، به‌خصوص جادوگری که به خاطر توفان سر کارش است.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سیپتیموس هیپ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




۱. ملاقات

لوسی گرینگ(۶) آخرین جای خالی کشتی باری بندر را گرفت. او خودش را بین مرد جوانی که مرغی بداخلاق را محکم گرفته بود و زنی لاغر و به ظاهر خسته که شنلی پشمی به تن داشت جا کرد. زن ـ که چشم هایی آزاردهنده، نافذ و آبی داشت ـ نگاه سریعی به لوسی انداخت و بعد نگاهش را برگرداند. لوسی ساکش را کنار پایش گذاشت تا جایش را از دست ندهد؛ امکان نداشت تمام سفر را تا قلعه سر پا بایستد. زن چشم آبی باید با این له شدن کنار می آمد. لوسی سرش را چرخاند و به پشت سر و بندر نگاهی انداخت. سایمون هیپ(۷) را دید که خیس و تنها لب بندر ایستاده بود. لوسی لبخند کوتاهی به او زد.
آن روز صبح هوا سرد و تیره و تار بود و حال و هوای برف داشت. سایمون لرزید و سعی کرد جواب لبخند لوسی را با لبخندی بدهد. بلندتر از صدای دنگ و دونگ و تالاپ تولوپ بالا کشیدن بادبان کشتی گفت: «مراقب خودت باش لو!»
لوسی جواب داد: «تو هم همین طور.»
با بازویش مرغ را کنار زد و ادامه داد: «من بعد از بلندترین شب سال برمی گردم. قول می دهم!»
سایمون سرش را تکان داد و بلند گفت: «نامه هایم همراهت هست؟» لوسی جواب داد: «البته. چه قدر می شود؟»
این را از پسرک کارگر کشتی پرسید که کرایه ها را جمع می کرد. پسرک گفت: «شش پنس(۸) عزیزم.»
لوسی با عصبانیت گفت: «به من نگو عزیزم!»
دست در کیفش کرد و یک عالمه سکه ی برنزی توی دست درازشده ی پسرک ریخت. گفت: «می توانم با این سکه ها یک کشتی برای خودم بخرم.»
پسرک شانه هایش را بالا انداخت. بلیتی به لوسی داد و به طرف زنی رفت که به نظر می رسید زیاد سفر کرده است. در نگاه لوسی زن غریبه ای بود که تازه به بندر آمده بود. زن سکه ی نقره ی بزرگی به پسرک داد ـ نیم کرون(۹)ـ و صبورانه منتظر ماند تا پسر با ناز و ادا بقیه ی پولش را پس بدهد. وقتی زن مودبانه از او تشکر کرد، لوسی متوجه شد لهجه ی عجیبش او را به یاد کسی می اندازد، اما نمی دانست چه کسی. لوسی آن موقع از سرما و اضطراب نمی توانست درست فکر کند. خیلی وقت بود خانه نرفته بود و حالا که توی کشتی نشسته بود تا به قلعه برود، این فکر کمی او را می ترساند. نمی دانست چه طور با او رفتار می کنند و درضمن دوست نداشت سایمون را تنها بگذارد.
کشتی باری داشت راه می افتاد. دو ملوان با فشار، کشتی بلند و باریک را از اسکله دور کردند و پسر متصدی بادبان هم بادبان قرمز رنگ ورو رفته را بالا کشید. لوسی با چهره ای غمناک برای سایمون دست تکان داد و کشتی باری از بندر کنده شد و به طرف جزر و مد سریعی رفت که داشت وسط رودخانه شروع می شد. لوسی هرازگاه نگاهی به عقب می انداخت تا سایمون را که تک و تنها توی اسکله ایستاده بود ببیند در حالی که موی بلند روشنش با باد تکان می خورد و شنل پشمی رنگ ورو رفته اش مثل بال خفاش پشت سرش در جریان بود.
سایمون کشتی باری بندر را آن قدر تماشا کرد تا این که توی مه ناپدید شد؛ مِهی که در ارتفاع کم بود و از رودخانه تا باتلاق های مرام ادامه داشت. وقتی کشتی داشت ناپدید می شد، سایمون پاهایش را به زمین کوبید تا بلکه کمی گرمش شود بعد به طرف هزارتوی خیابان هایی رفت که او را یک راست به اتاق زیر شیروانی اش بالای خانه ی گمرک می برد.
***
سایمون روی آخرین پله ی خانه ی گمرک، درِ درب و داغان اتاقش را باز کرد و وارد شد. سرمایی عمیق به پیشوازش آمد. آن قدر سرد که نفسش را بند آورد. در جا متوجه شد که مشکلی پیش آمده؛ اتاق زیر شیروانی اش همیشه سرد بود ولی نه این قدر سرد. این یک سرمای سیاه بود. در پشت سرش بسته شد و سایمون صدای قفل شدن در را شنید که انگار از یک تونل عمیق و طولانی می گذشت و در اتاق خودش زندانی شد. در حالی که قلبش تندتند می زد به اجبار نگاهی به بالا انداخت. تصمیم گرفته بود از حقه های سیاه قدیمی اش استفاده نکند ولی بعضی حقه ها به محض این که یادشان می گرفتی به طور خودکار وارد عمل می شدند و یکی از آن ها قدرت دیدن در سیاهی بود. به این ترتیب بر خلاف بیش تر مردمِ بدشانسی که تا نگاهی به یک سایه می اندازند، فقط امواج در حال حرکت و گندیدگی را می بینند، سایمون سایه را با تمام جزئیات باشکوهش دید که لب تختخواب باریکش نشسته و با چشم های لبه دار نگاهش می کند. این صحنه حالش را به هم زد. صدای عمیق و خوفناک سایه اتاق را پر کرد و لرزه به پشتش انداخت. گفت: "خوشامدی."
سایمون به لکنت افتاد: «م م م م...»
سایه که راضی به نظر می رسید از چشم های سبز تیره ی سایمون متوجه وحشتش شد. پای بلند و عنکبوتی اش را روی پای دیگرش انداخت و شروع کرد به جویدن یکی از انگشت هایش که داشت پوست می انداخت و در همان حال سایمون را با نگاهی شیطانی برانداز کرد.
تا همین چند وقت پیش نگاه خیره ی سایه معنایی برای سایمون نداشت؛ یکی از تفریحاتش در طول اقامتش در رصدخانه ی زمین های بد، خیره شدن به سایه بود که هرازگاهی احضار می کرد. ولی حالا سایمون به زور می توانست به آن کپه ی استخوان و کهنه هایی نگاه کند که روی تختش نشسته بود چه برسد به این که به آن خیره شود.
سایه به موقع متوجه دل دل کردن سایمون شد و تکه ای ناخن سیاه را روی زمین تف کرد. یک لحظه این فکر از سر سایمون گذشت که اگر لوسی این تکه ناخن را روی زمین ببیند چه می گوید و فکر لوسی آن قدر شجاعش کرد تا بتواند حرف بزند. زمزمه کرد: «چ... چه می خواهی؟»
صدای توخالیِ سایه به گوش رسید: «تو را.»
ــ م... من؟
سایه با تنفر نگاهی به سایمون انداخت و پوزخندزنان گفت: «بله ت... تو.»
ــ چرا؟
ــ آمده ام تو را ببرم. طبق قراردادت.
ــ قرارداد؟ چه قراردادی؟
ــ همان که با آخرین اربابت بستی. تو هنوز آزاد نیستی.
ــ چه؟ ولی... ولی او مرده. دام دانیال(۱۰) مرده.
سایه خیلی جدی گفت: «صاحب حلقه ی دولبه نمرده.»
سایمون که خیال می کرد ـ همان طور که سایه می خواست ـ صاحب حلقه ی دولبه فقط دام دانیال است وحشت کرد. گفت: «دام دانیال نمرده؟»
سایه جواب سایمون را نداد و فقط به سادگی دستوراتش را تکرار کرد. گفت: «صاحب حلقه ی دولبه منتظرت است. تو باید هرچه زودتر بیایی.»
سایمون آن قدر وحشت زده بود که نمی توانست تکان بخورد. تمام تلاشش برای پشت سر گذاشتن سیاهی و شروع یک زندگی تازه با لوسی یک دفعه به نظر بی فایده آمد. سرش را با دو دست گرفت و حس کرد چه قدر احمق بوده که فکر کرده می تواند از دست سیاهی فرار کند. جیرجیر کف پوش زمین باعث شد تا نگاهی به بالا بیندازد. سایه را دید که به طرفش می آمد در حالی که دست هایش را دراز کرده بود.
سایمون سر پا بالا پرید. مهم نبود چه اتفاقی می افتد ولی نمی خواست به طرف سیاهی برگردد. به طرف در دوید و خواست چفت در را باز کند ولی چفت تکان نمی خورد. سایه از پشت سر نزدیک شد. آن قدر نزدیک که سایمون می توانست بوی گندیدگی و مزه ی زننده ی آن را روی زبانش حس کند. نگاهی به پنجره انداخت؛ تا پایین راه زیادی بود.
در ذهنش غوغایی به پا بود. سایمون عقب عقب به طرف پنجره رفت. شاید اگر می پرید می توانست روی ایوان دوطبقه پایین تر فرود بیاید. شاید می توانست لوله ی فاضلاب را بگیرد یا روی سقف برود.
سایه با دلخوری به او نگاه کرد. صدای تهدیدآمیزش اتاق را که سقف کوتاهی داشت پر کرد: «کارآموز! با من می آیی یا مجبورت کنم بیایی؟»
سایمون تصمیم گرفت به طرف لوله ی فاضلاب برود. پنجره را باز کرد و نصفه نیمه از پنجره بیرون رفت. لوله ی سیاه و کلفت فاضلاب را گرفت که از کنار دیوار خانه ی گمرک پایین می رفت. سایمون صدای غرش خشمگینی را از پشت سر شنید. در حالی که سعی می کرد پاهایش را از پنجره بیرون ببرد، حس کرد نیرویی خیلی قوی او را توی اتاق می کشد. سایه برای او یک آوردن گذاشته بود.
با این که سایمون می دانست نمی تواند با آوردن مقاومت کند اما ناامیدانه به لوله ی فاضلاب چسبید ولی پاهایش آن قدر محکم به داخل کشیده شدند که انگار به آن ها طناب بسته بودند. یک دفعه آهن زنگ زده ی لوله ی فاضلاب کنده شد و توی دستش ماند و سایمون با لوله و همه چیز به عقب، توی اتاق پرتاب شد. به بدن استخوانی ـ و هنوز به طرز نفرت انگیزی نرم ـ سایه خورد و کف زمین پخش شد. او که نمی توانست تکان بخورد، به بالا نگاه کرد. سایه هم به او نگاه کرد. با لحنی جدی گفت: «تو دنبال من می آیی.»
سایمون مثل عروسک شکسته ای روی پاهایش بلند شد. لنگ لنگان از اتاقش بیرون رفت و مثل یک آدم ماشینی، از پله های بلند و باریک پایین رفت. سایه هم روبه رویش در هوا سُر می خورد. وقتی به محوطه ی باز بندر رسیدند سایه فقط یک سایه ی نامشخص شد و وقتی مارین(۱۱) از توی مغازه ی پای فروشی(۱۲) بندر و از لابه لای کرکره ها نگاهی به بیرون انداخت فقط سایمون را دید که خیلی شق ورق توی بندر به طرف سایه های خیابان سیاه می رفت. مارین دست هایش را روی چشم هایش کشید. احتمالاً خاک یا چیزی توی چشمش رفته بود چون همه ی چیزهای دور و بر سایمون به طرز عجیبی مه آلود به نظر می رسیدند. مارین با شادی برایش دست تکان داد ولی سایمون جوابی نداد. لبخندی زد و آخرین کرکره را باز کرد. این سایمون هم آدم عجیبی بود. همیشه سرش یا توی کتاب جادو بود یا توی طلسم و این جور چیزها. بلند گفت: «پای ها ده دقیقه ی دیگر حاضر می شوند. برایت یک پای گوشت و سبزیجات نگه می دارم!»
ولی سایمون توی یکی از خیابان های کناری رفت و غیبش زد. مارین هم دوباره توانست بندرگاه خالی را با هوایی صاف ببیند.
***
وقتی شخصی آورده می شود، نه ایستادنی در کار است و نه استراحتی و مهلتی تا این که به محلی برسد که برای آن آورده شده است. سایمون یک روز کامل و یک نیمه شب شلپ شلپ کنان توی باتلاق ها راه رفت، لنگ لنگان از میان حصارها گذشت و تلوتلوخوران از راه های سنگی عبور کرد. باران خیسش کرد، باد به او سیلی زد و توفان برف خشکش کرد ولی برای او توقفی در کار نبود. بدون استراحت جلو رفت تا این که بالاخره زیر نور خاکستری و سرد طلوع صبح روز بعد، توی آب یخ رودخانه شنا کرد، بعد خودش را بیرون کشید، لنگ لنگان از میان شبنم های سحرگاه جلو رفت و از دیواری پیچک دار و در حال ریزش بالا رفت. آن بالا از میان پنجره ی اتاق زیرشیروانی به داخل کشیده شد و کشان کشان به طرف اتاق بی پنجره برده شد. وقتی در پشت سرش بسته شد و تنها کف زمینِ لخت ولو شد، دیگر نه می دانست و نه اهمیت می داد که کیست یا کجاست.

نظرات کاربران درباره کتاب سیپتیموس هیپ

چند تا کتاب فانتزی پیشنهاد میکنم بهتون : سیپتیموس هیپ حماسه ی دارن شان جلاد لاغر و از همه بهتر کلید های پادشاهی
در 2 ماه پیش توسط علی عباس زاده
خارق العاده هرکی نخونده عمرش به فناست عالیه عالی از همه نظر اگه تو تنهایی بخوانید شما را به دنیای دیگه ای میبره بگیرید و بخونید
در 2 سال پیش توسط ash...831
فوق العاده است.
در 1 سال پیش توسط کیمیا برگستوان