فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانم براشت، مربی بهداشت

کتاب خانم براشت، مربی بهداشت

نسخه الکترونیک کتاب خانم براشت، مربی بهداشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانم براشت، مربی بهداشت

خانم بریج پرسید: «حالت خوبه، اِی. جِی؟» گفتم: «حالم زیاد خوب نیست. به‌نظرم باید بروم دم پنجره و بالا بیاورم. احساس می‌کنم دارم می‌‌میرم.» خانم بریج گفت: «حتماً یک بیماری‌ شایع شده. برو دفتر خانم براشت! عجله کن!» خیلی خب! من نابغه بودم! وقتی داشتم از کلاس می‌رفتم بیرون، به رایان و مایکل چشمک زدم و زیرلب گفتم: «به امید دیدار، خنگول‌ها! با ریاضی خوش بگذرد!» قبلاً هم چندبار به دفتر مربی بهداشت رفته بودم. یک‌بار، از نرده‌های آهنی که توی حیاط مدرسه است، با سر پرت شدم پایین و کارم به بیمارستان کشید. خیلی باحال بود. دکتر از مغزم عکس انداخت، ولی به من گفت که چیزی توش پیدا نکرده. بعد هم با این‌که حرف خنده‌داری نزده بود، غش‌غش خندید. فقط برای خلاصی از درس ریاضی نبود که دلم می‌خواست بروم دفتر خانم براشت. دلیل دیگری هم داشت. ولی نمی‌توانم دلیلش را بهتان بگویم. نباید بهتان بگویم. خیلی خب باشد، بهتان می‌گویم. ولی باید قول بدهید که به کس دیگری نگویید، وگرنه همین‌که این راز از دهان‌تان دربیاید، می‌میرید.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانم براشت، مربی بهداشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




۱. من نابغه بودم!



اسم من اِی. جِی است و از مدرسه خیلی بدم می آید.
بدترین درس کلاس دوم، ریاضی است. سر درنمی آورم، وقتی ماشین حساب داریم، چرا باید ریاضی یاد بگیریم؟ مثل این می ماند به جای این که با دوچرخه  بروی مدرسه، پیاده بروی. اگر نظر مرا بخواهید، اصلاً عاقلانه نیست.
معلم مان خانم بریج پرسید: «کی می تواند بگوید دو ده تا چندتا می شود؟»
چندتا از بچه ها دست شان را بالا بردند. من نبردم. خانم بریج آن دختره ی نق نقو، امیلی، را که موهای قرمز دارد، صدا کرد.
امیلی گفت: «خانم بریج، حالم زیاد خوب نیست. می شود بروم دفتر مربی بهداشت؟»
خانم بریج گفت: «چند دقیقه سرت را بگذار روی میز، اگر بهتر نشدی، آن وقت می توانی بروی پیش خانم براشت.»
امیلی سرش را روی میز گذاشت.
خانم بریج دوباره پرسید: «خب، کی می تواند بگوید دو ده تا چند می شود؟ اِی. جِی؟»
من اصلاً نمی دانستم دو ده تا چند می شود. نمی دانستم چی بگویم. نمی دانستم چه کار کنم. باید فوری فکری می کردم.
من می دانستم که دو به اضافه ی دو می شود، چهار و می دانستم که دو ضربدر دو هم می شود، چهار. پس فهمیدم که جمع و ضرب کاملاً مثل هم است.
و می دانستم که دو به اضافه ی ده می شود، دوازده. پس دو ده تا هم باید بشود دوازده. پس حدسم را گفتم: «دوازده.»
خانم بریج گفت: «متاسفانه غلط است، اِی. جِی.»
آندریا یانگ، همان دختری که موهای فرفری قهوه ای دارد و روی اعصاب من راه می رود، گفت: «اووه، من می دانم!» و دستش را همچین این طرف و آن طرف تکان داد که انگار آتش گرفته است. آندریا گفت: «من را صدا کنید خانم بریج، خواهش می کنم.»
آندریا خیال می کند عقل کل است و همه چیز را می داند. کاش می شد با مشت بکوبم توی کله اش.
اما دماغ سوخته می خریم، چون فرصت جواب دادن برای آندریا پیش نیامد. درست همان لحظه، محشرترین اتفاق کل تاریخ جهان افتاد.
امیلی مثل برق از روی صندلی  بلند شد و به طرف پنجره دوید. و بعد، عُق! بالا آورد!
خیلی باحال بود. من و دوست هام مایکل و رایان به هم دیگر نگاه کردیم و جلوی خودمان را گرفتیم که نزنیم زیر خنده.
خوشحال بودم که وقتی امیلی بالا آورد، من از زیر پنجره رد نمی شدم.
بعد از این که هرچی توی معده اش بود، بالا آورد و استفراغش تمام شد، گریه کنان از کلاس دوید بیرون.
خانم بریج فریاد زد: «برو به دفتر خانم براشت، امیلی!»
بعد، با آیفون به خانم براشت خبر داد که امیلی دارد به دفتر او می آید.
چند دقیقه، همه  درباره ی اتفاقی که افتاده بود حرف زدیم و بعد ساکت شدیم. چون هر روز چنین اتفاقی نمی افتد که بچه ای هرچه خورده، بالا بیاورد و از پنجره بریزد بیرون. مطمئن بودم که دیگر خانم بریج به کل بی خیال ریاضی می شود. ولی این طور نشد. خانم بریج گفت: «خب، اِی. جِی، حساب کن. دو ضربدر ده چند می شود؟ دو ده تا؟ ما قبلاً این درس را تمرین کردیم. خوب فکر کن.»



من خوب فکر کردم. فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم.
به این فکر کردم که الان امیلی می رود خانه اش. و مجبور نیست این جا بنشیند و ریاضی حل کند. دختره ی خوش شانس!
دوستم، بیلی، که خانه اش نبش خیابان ماست و سال پیش کلاس دوم بود، به من گفت، که پسری توی کلاس شان با چشم های باز عطسه کرد و چشم هایش از توی کله اش کنده شد و افتاد، بعد مدیر فرستادش خانه!
مطمئن نیستم که حرفش راست باشد، ولی یک چیزی را خوب می دانستم. اگر حالت به هم بخورد، می فرستندت خانه. دلم نمی خواست چشم هایم از توی کله ام کنده شود، ولی دلم می خواست بروم خانه. می خواستم از شرّ ریاضی راحت شوم.
بنا کردم به ناله.



خانم بریج پرسید: «حالت خوبه، اِی. جِی؟»
گفتم: «حالم زیاد خوب نیست. به نظرم باید بروم دم پنجره و بالا بیاورم. احساس می کنم دارم می میرم.»
خانم بریج گفت: «حتماً یک بیماری  شایع شده. برو دفتر خانم براشت! عجله کن!»
خیلی خب!

نظرات کاربران درباره کتاب خانم براشت، مربی بهداشت

خیلی خنده داره فقط صفحه هاش کمه
در 2 سال پیش توسط kak...h25
عالییه
در 3 ماه پیش توسط rEyHaNeH
اره صفحه هاش کنه
در 3 ماه پیش توسط f.f...emy