فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیپتیموس هیپ

کتاب سیپتیموس هیپ
سایرن خبیس - کتاب پنجم

نسخه الکترونیک کتاب سیپتیموس هیپ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سیپتیموس هیپ

سایمون در پنج متری قعر آب، روی کف سنگی بارانداز دراز کشیده بود. نمی‌دانست چرا در چنین محل ناراحت‌کننده‌ای خوابیده است. رویاگونه از میان آب سبزرنگ و گل‌آلود به بالا نگاه کرد. خیلی بالاتر، تنه‌های سیاه قایق‌های ماهیگیری با تنبلی تکان می‌خوردند؛ توی پیچک‌های سبز و بلندی که میان آب‌های بارانداز ول بودند. یک مارماهی از جلویش رد شد و چند ماهی کنجکاو به انگشت شست پایش نوک زدند. صدای غیژغیژ آب دریا همراه با صدای جابه‌جا شدن سنگ‌ریزه‌های کف بارانداز و صدای تالاپ‌تلوپ تنه کشتی‌هایی که به سطح آب می‌خوردند، توی گوشش می‌پیچید. ردایش را تماشا کرد که در جریان سرد جزر و مدی که در راه بود تکان می‌خورد و فکر کرد این خیلی عجیب است. سایمون احتیاجی به نفس کشیدن نداشت. هنر سیاه زنده ماندن زیر آب ـ کاری که استخوان‌های کهنه‌ی دام دانیال مجبورش می‌کردند هر روز انجام دهد و سرش را توی سطل آبی فرو کند و نفس نکشد ـ به‌طور خودکار وارد عمل شده بود. وقتی به آرام به خودش آمد و متوجه شد دارد چه اتفاقی می‌افتد، لبخندی زد. او فکر کرد بعضی وقت‌ها هنر سیاه چه‌قدر مفید است؛ او حس فراموش‌شده‌ی کنترل کردن کامل را دوست داشت ولی...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سیپتیموس هیپ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه: مسیرهای تو در تو

اولین شبی است که نکو(۱) بیرون از خانه ی فارکس(۲) سر می کند. به نظر جینا(۳) او کمی به سرش زده است.
چند ساعت قبل، به اصرار نکو، سیپتیموس(۴) با آتش آبدار، جینا، نکو، اسناری(۵)، اولر(۶) و بیتل(۷) به سمت بازارهای روز رفتند. بازارهای روز یک سری باراندازند که مثل دانه های زنجیر به هم متصل اند. آن ها کنار زمینی قرار دارند که خانه ی فارکس در دل آن مخفی شده است. نکو اصرار دارد دریا را دوباره ببیند و هیچ کس، حتی مارسیا(۸)، حس ندارد جلویش را بگیرد. سیپتیموس بیش تر از بقیه اعتراض می کند. می داند اژدهایش بعد از سفری طولانی از قلعه به خانه ی فارکس، خسته است. آن ها هر دو سفر طولانی دیگری را هم پیش رو دارند و باید افنیه گرب(۹) را که به طرز خطرناکی مریض است با خودشان ببرند، ولی نکو دست بردار نیست. او می خواهد ـ بین این همه جا ـ به یک انبار تور زهواردرفته در بارانداز شماره ی سیزده سری بزند. این بارانداز، کوچک ترین بازار روز است و ماهیگیرهای محلی معمولاً از آن استفاده می کنند. نکو به آن ها گفته بود انبار تور مال ناخدای کشتی است. ناخدایی که او و اسناری، سال ها قبل با کشتی اش از بندر تا خانه ی فارکس سفر کرده بودند. نکو کشتی را از غرق شدن نجات داده و دکل شکسته ی کشتی را به طور اضطراری تعمیر کرده بود. ناخدای کشتی هم آقای هیگز(۱۰)، برای تشکر، کلید انبار تورش را به او داد. ناخدا اصرار داشت هروقت نکو به بازارروز رفت ـ حتماً ـ سری به آن جا بزند. سیپتیموس می گوید این قضیه مربوط به پانصد سال پیش است و ممکن است حرف ناخدا دیگر اعتباری نداشته باشد ولی نکو می گوید البته که اعتبار دارد. او می گوید فقط می خواهد دوباره کنار قایق ها باشد، صدای امواج را بشنود و بوی نمک هوا را استشمام کند. سیپتیموس هم دیگر چیزی نمی گوید. چه طور می تواند خواهش نکو ـ یا هر کس دیگری ـ را رد کند
به این ترتیب سیپتیموس آن ها را با کمی دودلی، در انتهای کوچه ی دلگیر ترک می کند، جایی که نکو اصرار دارد انبار تور آقای هیگز است. سیپتیموس و آتش آبدار، پیش درخت برفیِ نزدیک خانه ی فارکس برمی گردند. افنیه گرب، مارسیا و سارا هیپ(۱۱) آن جا منتظرش هستند تا با او به قلعه برگردند. البته اوضاعِ انبار بعد از رفتن سیپتیموس خوب پیش نمی رود. نکو ـ متعجب از این که کلید به در نمی خورد ـ مجبور می شود دزدکی وارد انبار شود و هیچ کدام شان از چیزی که آن تو می بینند، خوش شان نمی آید. انبار بوی واقعاً گزنده ای می دهد. هوا هم تاریک، نم دار و سرد است. ظاهراً از آن جا به عنوان زباله دانی ماهی های محلی استفاده می کردند چون کلی ماهی، زیر پنجره ی کوچکی تلنبار شده بود. جینا با ناراحتی می گوید آن جا جای خوبی برای خوابیدن نیست چون بیش تر کف دو طبقه ی بالاتر را برداشته اند و تنها سوراخ بزرگی توی سقف دیده می شود. سوراخی که ظاهراً مرغ های نوروزی محلی از آن به عنوان دست شویی استفاه می کردند. ولی نظر نکو عوض نمی شود که نمی شود. بیتل یک دفعه کف پوسیده ی زمین فرو می رود. سگک کمربندش به جایی می گیرد و معلق بین زمین و هوا روی سردابه ای پر از مواد ناشناس لزج می ماند. همان وقت صدای اعتراض همه درمی آید.
لحظه ای بعد جینا، نکو، اسناری، اولر و بیتل بیرون کافه ای فکسنی در بارانداز شماره ی یک می ایستند؛ نزدیک ترین محل برای خوردن غذا. آن ها به فهرست غذا نگاه می کنند که با خطی خرچنگ قورباغه روی تخته ای گچی نوشته شده است. روی تخته، اسم چند نوع خوراک ماهی به چشم می خورد؛ مثلاً خوراکِ خوش شانسی دیگی یا استیک گوشتِ حیوانی که کسی تا آن موقع چیزی درباره اش نشنیده است. جینا می گوید تا وقتی آن حیوان فارکس نیست، بقیه اش دیگر اهمیتی ندارد. نکو هم برایش مهم نیست، بنابراین از هر خوراک یکی سفارش می دهد و می گوید برای اولین بار است که بعد از پانصد سال گرسنه اش شده است. کسی نمی تواند با او جر و بحث کند.
توی کافه هم کسی با آن ها بحث نمی کند. احتمالاً به خاطر یوزپلنگ بزرگ و چشم سبزی است که مثل سایه دنبال صاحب بورش می رود و اگر کسی نزدیکش شود، آرام و ترسناک می غرد. جینا از این که اولر همراه شان است خیلی خوشحال است، چون کافه محل مخوفی است و پر است از ملوان، ماهیگیران و انواع و اقسام بازرگانان. آن ها همگی متوجه چهار نوجوانی هستند که سر میزِ کنار پنجره نشسته اند. اولر غریبه ها را سر جای شان نگه می دارد ولی نمی تواند جلوی نگاه های خیره و ناراحت کننده شان را بگیرد. همه خوراک خوش شانسی دیگری را انتخاب می کنند. نکو هم پای حرفش می ماند و شروع می کند به خوردن تمام غذاهایی که سفارش داده است. بقیه نکو را تماشا می کنند که چه طور خوراک های ماهی عجیب و غریب و فراوان را می بلعد؛ خوراک هایی که با علف های دریایی تزئین شده اند. نکو استیک قرمز کلفتی را توی دهانش می چپاند و با دهانی پر از استیک، مقداری هم به اولر می دهد. بعد، آخرین ماهی اش را می خورد؛ ماهیِ درازی که استخوان های ریز زیادی دارد. سرانجام با حالتی سرزنش آمیز به آن استخوان ها نگاه می کند. جینا، بیتل و اسناری هم تازه یک کاسه ی پر، دسر بندری را با هم تمام کرده اند؛ سیب کباب شده با خرده های نان شیرین که با سس شکلات پوشانده شده بود. جینا می خواهد بالا بیاورد. فقط دوست دارد دراز بکشد و فکر می کند حتی یک انبار بودار با کپه ای ماهی دور ریخته شده هم برای دراز کشیدن کافی است. حواسش نیست همه ساکت شده اند و به بازرگانی نگاه می کنند که به طرز عجیبی ثروتمند به نظر می رسد؛ بازرگانی که تازه وارد کافه شده است. بازرگان نگاهی به کافه ی سایه دار می اندازد و کسی را که انتظار دیدنش را داشته است، نمی بیند. ولی درعوض کسی را می بیند که اصلاً انتظار دیدنش را نداشته است؛ دخترش.
ملو بندا(۱۲) فریاد می کشد: «جینا! محض رضای خدا تو این جا چه کار می کنی؟»
جینا بالا می پرد و نفس زنان می گوید: «ملو! تو این جا چه کار می کنی...؟»
صدایش گم می شود. به نظر جینا این محل دقیقاً جایی است که باید انتظار دیدن پدرش را داشته باشد؛ محلی پر از مردم عجیب با حال و هوای معامله هایی عجیب و خطرناک. ملو یک صندلی جلو می کشد و کنار بچه ها می نشیند. او می خواهد همه چیز را بداند: آن ها این جا چه کار می کنند؟ چه طور به آن جا رسیده اند و کجا می خوابند؟ جینا از جواب دادن طفره می رود. ولی این نکو است که باید داستانش را تعریف کند، نه او. درضمن نمی خواهد تمام کافه به حرف های شان گوش کنند که حتماً هم می کنند. ملو اصرار می کند تا پول شام را حساب کند و بعد آن ها را می برد بیرون، توی بارانداز شلوغ. با حالتی مخالف می گوید: «حتی فکرش را هم نمی کردم که این جا باشید. شما نباید حتی یک لحظه ی دیگر این جا بمانید. کار درستی نیست. نباید با مردم این اطراف قاتی شوید جینا!»
جینا چیزی نمی گوید. جلوی خودش را می گیرد تا بگوید که حتماً خود ملو از قاتی شدن با آن ها خوشحال می شود. ملو ادامه می دهد: «بازارهای روز جای مناسبی برای بچه ها...»
جینا اعتراض می کند: «ما بچه...»
ـ خب نه بچه ی بچه. شما همگی می آیید به کشتی من.
جینا دوست ندارد کسی به او بگوید چه کار کند و چه کار نکند، و با این که فکر رختخوابی نرم و گرم برای گذراندن شب وسوسه انگیز است، به سردی جواب می دهد: «نه، متشکرم ملو.»
ملو باتعجب می گوید: «منظورت چیست؟ من اجازه نمی دهم شما تنها این اطراف بپلکید.»
جینا می گوید: «ما این اطراف نمی پلکیم...»
ولی نکو وسط حرفش می پرد و می گوید: «چه جور کشتی ای دارید؟»
ــ بارکنتاین(۱۳).
ــ پس می آییم.
بنابراین تصمیم می گیرند شب را در کشتی ملو سر کنند. جینا خیالش راحت است، با این که ظاهرش چیزی را نشان نمی دهد. بیتل هم خیالش راحت است ولی ظاهرش همه چیز را نشان می دهد، چون نیشخند گنده ای به لب دارد. حتی اسناری که ملو و اولر را دنبال می کند، لبخند کوچکی می زند. ملو آن ها را پشت کافه می برد، از در کوچکی می گذراند و به کوچه ای تاریک می رسد. این کوچه، پشت بارانداز پرهیاهو قرار دارد و میان بری است که ملت روزها از آن استفاده می کنند. ولی شب ها بیش تر مردم ترجیح می دهند زیر نور روشن بارانداز رفت وآمد کنند، مگر این که کار به خصوصی داشته باشند. آن ها چند قدمی توی کوچه جلو نرفته اند که سایه ای با سرعت به طرف شان می آید. ملو جلو می رود و راه او را می بندد. می غرد: «دیر کردی!»
ــ معذرت می خواهم. من...
لحظه ای مکث می کند تا نفسش بالا بیاید. ملو با بی تابی می گوید: «خب؟»
ــ به دستش آوردیم.
ــ راستی؟ سالم است؟
ــ بله! سالم.
ملو نگران به نظر می رسد و می گوید: «تو که لو نرفتی ، ها؟»
ــ ار... نه آقا. هیچ کس مرا ندید. راست می گویم آقا. خدا گواه است.
ــ باشد، باشد حرفت را باور می کنم. چه قدر طول می کشد تا برسد؟
ــ فردا آقا.
ملو سرش را با رضایت تکان می دهد و کیسه پولی کف دست مرد می گذارد. می گوید: «برای زحمتی که کشیدی. بقیه اش هم برای وقتی که جنس را آوردی. کارت باید مطمئن باشد.»
مرد می گوید: «متشکرم آقا.»
بعد تعظیمی می کند، می رود و در سیاهی شب ذوب می شود. ملو به آدم های متعجب دور و برش نگاهی می کند. می گوید: «کار کوچکی بود که باید انجام می شد. چیزی واقعاً خاص برای شاهزاده خانم.»
بعد، از سر علاقه لبخندی به جینا می زند. جینا هم نصفه نیمه لبخندی می زند. او یک جورهایی، هم از کارهای ملو خوشش می آید و هم نه. خیلی گیج کننده است. ولی وقتی به کشتی ملو، سریس(۱۴)، می رسند، تعجب جینا کم تر می شود. سریس فوق العاده ترین کشتی ای است که تا آن موقع دیده و حتی نکو باید اعتراف کند که از آن انبار بدبو بهتر است.



۱.ترفیع

موش خانگی سیپتیموس هیپ، در حالی که یادداشتی روی بالشت او می گذاشت، از خواب بیدارش کرد. سیپتیموس هیپ، کارآموز جادوگر ویژه است. او چشم های پف کرده اش را باز کرد و وقتی یادش آمد کجاست، نفس راحتی کشید. او جست وجو را کامل کرده و به اتاق خوابش، بالای برج جادوگر برگشته بود. همان موقع یادش آمد جینا، نکو، اسناری و بیتل هنوز برنگشته اند. سیپتیموس روی رختخوابش نشست و یک دفعه خواب از سرش پرید. مهم نبود مارسیا آن روز چه می گفت، چون می خواست برود و آن ها را برگرداند. بلند شد و یادداشت را برداشت. چند فضله موش را از روی بالشش کنار زد. بااحتیاط تای کاغذ ریز را باز کرد و خواند:

از طرف مارسیا اوراسترند(۱۵)، جادوگر ویژه
سیپتیموس، خیلی دوست دارم نیمروز، تو را توی اتاق مطالعه ام ببینم. امیدوارم سرت خیلی شلوغ نباشد.

مارسیا

سیپتیموس سوت کوتاهی کشید. تقریباً سه سالی می شد که کارآموز مارسیا بود ولی تابه حال نشده بود با وقت قبلی او را ببیند. اگر مارسیا می خواست او را ببیند، کافی بود وسط هر کاری که سیپتیموس می کرد بپرد و با او صحبت کند. سیپتیموس هم هر کاری را که داشت فوراً زمین می گذاشت و به حرف هایش گوش می داد. ولی آن روز دومین روزی بود که از جست وجو برمی گشت و به نظر می رسید اتفاقی افتاده است. سیپتیموس برای اطمینان بیش تر یادداشت را دوباره خواند. صدای زنگ ساعت میدان خزازها از راه دور و از پنجره ی باز گذشت و به گوشش رسید. آن ها را شمرد ـ یازده ـ و نفس راحتی کشید. خوب نبود برای اولین ملاقاتش با مارسیا دیر کند. سیپتیموس شب گذشته دیر خوابیده بود ولی فقط دستور مارسیا را اطاعت می کرد. مارسیا به او گفته بود لازم نیست آن روز صبح کتابخانه را تمیز کند. سیپتیموس به نور خورشید که از شیشه ی ارغوانی پنجره می گذشت و تبدیل به رنگین کمان می شد نگاهی کرد و سرش را با لبخندی تکان داد. ساعتی بعد ردای نو سبز کارآموزی اش را پوشید. این لباس را از قبل توی اتاقش گذاشته بودند. مودبانه در زد. صدای مارسیا از در قطور و چوبی بلوط گذشت و به گوش رسید: «بیا تو سیپتیموس!»
در با جیرجیری باز شد و سیپتیموس داخل رفت. اتاق مطالعه ی مارسیا، کوچک و دیوارهایش چوبی بود. میز بزرگی زیر پنجره قرار داشت و بوی جادو در هوا پیچیده بود. بدن سیپتیموس با استشمام این بو مورمور می شد. دیوارهای اتاق قفسه بندی شده بودند و روی تاقچه ها، کتاب های جلد چرمی کپک زده کپه شده بودند. دسته ای کاغذ زرد رنگ هم آن جا به چشم می خورد که با روبان های ارغوانی بسته شده بود. ظرف های قهوه ای و سیاه زیادی روی تاقچه چیده بودند که توی شان پر بود از معجون های باستانی و مارسیا نمی دانست با آن ها چه کند. سیپتیموس بین ظرف ها، ظرفی را دید که تمامِ غرور و شادی برادرش بود؛ جعبه ای چوبی که سایمون هیپ با خط خرچنگ قورباغه ای اش روی آن نوشته بود کارآگاه باشی.
سیپتیموس نتوانست جلوی خودش را بگیرد و نگاهی به بیرون پنجره ی باریک و بلند انداخت. چشم انداز اتاق مطالعه ی مارسیا را خیلی دوست داشت. سیپتیموس می توانست فاصله ی نفس گیر بین بام خانه های قلعه تا رودخانه و پشتش، شیب های سبز زمین های کشاورزی را ببیند. در دوردست هم خط آبی و مه گرفته ای، کوهپایه های زمین های بعد را مشخص می کرد.
مارسیا پشت میزش، روی صندلی کهنه ـ ولی خیلی راحت ـ بلند و ارغوانی اش نشسته بود. با علاقه نگاهی به کارآموزش انداخت که به طور نامعمولی به موقع سر قرارش آمده بود. لبخندی زد. گفت: «ظهربخیر سیپتیموس!»
به صندلیِ سبز کوچک ولی راحتی اشاره کرد که در طرف دیگر میز بود. ادامه داد: «لطفاً بنشین. امیدوارم خوب خوابیده باشی.»
سیپتیموس نشست و با کمی احتیاط گفت: «بله، متشکرم.»
چرا رفتار مارسیا این قدر خوب شده بود؟
مارسیا شروع کرد: «تو هفته ی سختی را گذرانده ای سیپتیموس. خب البته همه ی ما هفته ی سختی را گذرانده ایم. چه خوب است که دوباره برگشته ای! برایت چیزی دارم.»
کشوی کوچکی را باز کرد، دو روبان ابریشمی ارغوانی رنگ بیرون کشید و روی میز گذاشت. سیپتیموس آن ها را می شناخت. روبان های ارغوانی، مخصوص کارآموزهای ارشد بودند و اگر کارآموزی کارش را خوب انجام می داد، می توانست آن ها را در آخرین سال کارآموزی اش به بازوهایش ببندد. سیپتیموس همیشه فکر می کرد مارسیا چه قدر خوب است که می گوید به وقتش او را کارآموز ارشد می کند، ولی هنوز تا سال آخر خیلی مانده بود و سیپتیموس می دانست ممکن است تا آن موقع اتفاق های بدی بیفتند. مارسیا پرسید: «می دانی این ها چه هستند، مگرنه؟»
سیپتیموس سرش را تکان داد.
ــ خوب است. آن ها مال تو هستند. از امروز تو کارآموز ارشد هستی.
ــ چه، حالا؟
مارسیا لبخند عریض و طویلی زد و گفت: «بله، حالا.»
ــ حالا؟ یعنی امروز؟
ــ بله سیپتیموس! امروز! فکر می کنم ته آستین هایت هنوز تمیزند. موقع صبحانه که چیزی روی شان نریختی، ریختی؟
سیپتیموس نگاهی به آستین هایش انداخت و گفت: «نه! تمیزند.»
مارسیا بلند شد، سیپتیموس هم همین طور؛ یک کارآموز هرگز نباید وقتی استادش ایستاده است، بنشیند. مارسیا، روبان ها را برداشت و روی حاشیه ی آستین های سبز روشن سیپتیموس گذاشت. روبان ها میان دودی جادویی و ارغوانی، دور آستین ها چرخیدند و قسمتی از فرنج سیپتیموس شدند. سیپتیموس با حیرت به آن ها خیره شد. نمی دانست چه بگوید، ولی مارسیا چرا. او گفت: «خب، سیپتیموس، تو باید وظایف و حق و حقوق کارآموزهای ارشد را بدانی. تو می توانی پنجاه درصد از پروژه هایت را خودت طراحی کنی و هم چنین برای زمان بندی اش خودت تصمیم بگیری. البته با ذکر دلیل موجه. شاید از تو خواسته شود به جای من در جلسه های جادوگرهای تازه کار در طبقه ی اول برج جادوگر شرکت کنی؛ خیلی سپاسگزارت می شوم. به عنوان کارآموز ارشد می توانی بدون اجازه ی من بیایی و بروی با این که اگر بگویی کجا می روی و کی برمی گردی، مودبانه تر است. ولی چون تو کم سن و سال هستی این مطلب را اضافه می کنم که باید در روزهای هفته، سر ساعت نُه شب به برج جادوگر برگردی ـ در مواقع استثنایی حداکثر تا ساعت دوازده نیمه شب ـ متوجه شدی؟»
سیپتیموس هنوز به روبان های ارغوانی جادویی اش نگاه می کرد که ته آستینش می درخشیدند. سرش را تکان داد و گفت: «متوجه شدم.....فکر می کنم....ولی چرا؟»
ــ چون تو تنها کارآموزی هستی که زنده از یک جست وجو برمی گردد. تو، نه تنها زنده از جست وجو برگشتی، بلکه وظایفت را هم به خوبی انجام دادی و ـ باورنکردنی تر این که ـ قبل از آن که حتی نیمی از کارآموزی ات گذشته باشد به این سفر لعنتی رفتی. تو، طوری از قدرت های جادویی ات برای بهتر شدن اوضاع استفاده کردی که هیچ جادوگری در برج جادوگر نمی تواند چنین کند. به همین دلیل تو الان کارآموز ارشد هستی. می فهمی؟
سیپتیموس لبخندی زد و گفت: «بله. ولی...»
ــ ولی چه؟
ــ ولی من بدون جینا و بیتل نمی توانستم این کار را بکنم. آن ها هنوز توی یک انبار کوچک تور در بازارروز گرفتار هستند. نکو و اسناری هم همین طور. ما قول دادیم سریع برگردیم.
ــ و این کار را هم می کنیم. مطمئنم آن ها انتظار ندارند به محض رسیدن چرخی بزنیم و برای نجات شان برگردیم. تازه سیپتیموس، از وقتی که برگشته ایم، من لحظه ای وقت آزاد نداشته ام. مثلاً همین امروز صبح زود بلند شدم تا معجون حال به هم زنی از زلدا برای افنیه و هیلده گارده (۱۶)بگیرم؛ هر دو سخت مریض هستند. باید امشب خوب مراقب افنیه گرب باشم. فردا هم سوار آتش آبدار می شوم و اولین کارم این است که برگردم و نجات شان دهم. آن ها به زودی برمی گردند. قول می دهم.
سیپتیموس نگاهی به روبان های ارغوانی اش کرد که درخششی جادویی داشتند، مثل روغنِ روی آب. حرف مارسیا یادش آمد: «تو می توانی به عنوان یک کارآموز ارشد، بدون اجازه گرفتن بیایی و بروی با این که مودبانه تر این است که به من بگویی کجا می روی و کی برمی گردی.»
سیپتیموس به سرعت مثل یک کارآموز ارشد گفت: «من خودم می روم و آن ها را برمی گردانم.»
مارسیا جواب داد: «نه سیپتیموس!»
مثل این که یادش رفته بود با یک کارآموز ارشد صحبت می کند. ادامه داد: «نه سیپتیموس! این کار خیلی خطرناک است. تازه تو بعد از جست وجویت خیلی خسته ای و باید استراحت کنی. من می روم.»
سیپتیموس کمی رسمی، مثل یک کارآموز ارشد گفت: «از تعارفت ممنونم مارسیا. ولی من می خواهم خودم بروم. یک ساعت دیگر با آتش آبدار راه می افتم و تا نیمه شب فردا برمی گردم. این مسئله باید سری بماند، چون موضوع خاصی است.»
مارسیا آرزو می کرد ای کاش تمام حق و حقوق کارآموزهای ارشد را به سیپتیموس نگفته بود. پس گفت: «آه!»
آن وقت نشست و متفکرانه نگاهی به سیپتیموس انداخت. انگار کارآموز ارشدش یک دفعه بزرگ شده بود. چشم های سبز و درخشانش وقتی جواب نگاه مارسیا را می دادند، حال و هوای تازه ای از سر اطمینان داشتند. ولی مارسیا از وقتی سیپتیموس هیپ به اتاقش آمده بود، متوجه فرقی در او شده بود: مویش را شانه کرده بود. مارسیا آرام پرسید: «می توانم بیایم و بدرقه ات کنم؟»
ــ بله لطفاً. خیلی عالی می شود. من تا یک ساعت دیگر، پیش آبدار هستم.
داشت می رفت که دم در اتاق مطالعه چرخی زد و ایستاد. گفت: «متشکرم مارسیا.»
بعد با نیشخند بزرگی اضافه کرد: «راستی راستی که خیلی ممنون.»
مارسیا جواب لبخندش را داد و کارآموز ارشدش را تماشا کرد که انگار با فنری در پاهایش از اتاق مطالعه بیرون رفت.

۲.کلبه ی نگهبان

هوا آن روز صبح در باتلاق های مرام(۱۷)، بهاری، توفانی و درخشان بود. باد، مه اول صبح را پخش و پلا می کرد و ابرهای کوچک سفید را توی آسمان می پیچاند. هوا خنک بود و بوی نمک، گل و سوپ سوخته ی کلم می داد. پسر لاغری با موی بلند و ژولیده، در درگاه سنگی کلبه ی کوچکی ایستاده بود و کوله پشتی اش را روی شانه های پهنش جابه جا می کرد. چیزی که به او کمک می کرد، ظاهراً لحاف هزار تکه ای بود که با نگرانی پرسید: «خب، مطمئنی راه را بلدی؟»
پسرک سرش را تکان داد و کوله پشتی اش را پشتش محکم کرد. چشم های قهوه ای اش به زن گنده ای که زیر چین های لحاف مخفی شده بود، لبخند می زدند. پسرک گفت: «نقشه تان دستم است عمه زلدا(۱۸).»
این را گفت و کاغذ مچاله شده ای از جیبش بیرون آورد. ادامه داد: «راستش من تمام نقشه های شما را دارم.»
بعد، تکه کاغذهای بیش تری را از جیبش درآورد و گفت: «ببینید... این راه چاله ی مار است به فاضلاب دوتایی، فاضلاب دوتایی به چاله ی عمیق حلزون، چاله ی عمیق حلزون به مسیر پهن، مسیر پهن به بستر نی ای و بستر نی ای به راه خاکی.»
چشم های آبی سیر عمه زلدا از نگرانی می درخشیدند. گفت: «همه چیز هست جز نقشه ی راه خاکی به بندر. آن یکی را هم داری؟»
ــ البته که دارم، ولی زیاد لازمش ندارم، چون آن را خوب از حفظم.
عمه زلدا آهی کشید و گفت: «وای عزیزم، دعا می کنم صحیح و سالم برگردی پسر گرگی عزیز!»
پسر گرگی نگاهی به عمه زلدا انداخت؛ مسئله ای که تازگی ها پیش آمده بود این بود، که پسر گرگی رشدش سریع تر از همیشه شده بود طوری که عمه زلدا در مقابلش کمی خمیده به نظر می رسید. پسر گرگی دست هایش را دور گردن عمه زلدا انداخت و محکم بغلش کرد. گفت: «من طوری ام نمی شود. همان طور که قرار گذاشتیم، فردا برمی گردم. طرف های عصر صدای آمدنم را گوش کنید.»
عمه زلدا سرش را تکان داد و با کمی حسرت گفت: «این روزها نمی توانم خوب گوش کنم. بوگارت (۱۹)منتظرت می ماند. حالا کجاست؟»

نظرات کاربران درباره کتاب سیپتیموس هیپ

چند تا کتاب فانتزی پیشنهاد میکنم بهتون : سیپتیموس هیپ حماسه ی دارن شان جلاد لاغر و از همه بهتر کلید های پادشاهی
در 2 ماه پیش توسط علی عباس زاده