فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دلسوزی

کتاب دلسوزی
از سرزنش کردن خود دست بردارید و به خود اعتماد کنید

نسخه الکترونیک کتاب دلسوزی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دلسوزی

در جامعه به شدت رقابت‌آمیز ما، چند نفرمان به راستی نسبت به خودمان احساسی خوب داریم؟ مقوله‌ای زودگذر به نظر می‌رسد. و این در حالی است که برای رسیدن به حال خوب و برای اینکه احساس کنیم انسانی ارزشمند هستیم، باید خود را انسانی خاص و بالاتر از حد متوسط بدانیم. هر چیزی کمتر از این را به حساب شکست و ناکامی می‌گذاریم. به یاد دارم زمانی که در کالج درس می‌خواندم، یکبار قبل از اینکه به یک میهمانی بروم، به نامزدم گفتم که سر و وضع درست و حسابی ندارم و او در جوابم گفت: «نگران نباش، سر و وضع‌ات مناسب است.» «سر و وضعم مناسب است؟ آه عالیست. همیشه می‌خواستم خوب به نظر برسم.» میل به عالی و خاص بودن قابل درک است. اشکال این است که با توجه به تعریف همه نمی‌توانند از حد متوسط بالاتر باشند. درحالی‌که همیشه برای خوبتر و عالی‌تر شدن راههایی وجود دارد، همیشه کسی پیدا می‌شود که از شما باهوشتر، زیباتر و موفق‌تر باشد. چگونه با این مسئله روبه‌رو می‌شویم؟

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دلسوزی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Self - Compassion
Stop Beating Up and Leave Insecurity Behind
By:
Kristin Neff, Ph.D.
Harper Collins Publishers, U.S.A. 2011

بخش یک: دلسوزی به حال خود

فصل یک: دلسوزی به حال خود

این توجه وسواس گونه به «من، و مال من» به معنای دوست داشتن خود نیست... دوست داشتن خود به ظرفیت انعطاف پذیری، دلسوزی و درک خویشتن اشاره دارد که صرفا بخشی از زنده بودن هستند.

ــ شارون سالزبرگ، نیروی مهربانی

در جامعه به شدت رقابت آمیز ما، چند نفرمان به راستی نسبت به خودمان احساسی خوب داریم؟ مقوله ای زودگذر به نظر می رسد. و این در حالی است که برای رسیدن به حال خوب و برای اینکه احساس کنیم انسانی ارزشمند هستیم، باید خود را انسانی خاص و بالاتر از حد متوسط بدانیم. هر چیزی کمتر از این را به حساب شکست و ناکامی می گذاریم. به یاد دارم زمانی که در کالج درس می خواندم، یکبار قبل از اینکه به یک میهمانی بروم، به نامزدم گفتم که سر و وضع درست و حسابی ندارم و او در جوابم گفت: «نگران نباش، سر و وضع ات مناسب است.»
«سر و وضعم مناسب است؟ آه عالیست. همیشه می خواستم خوب به نظر برسم.»
میل به عالی و خاص بودن قابل درک است. اشکال این است که با توجه به تعریف همه نمی توانند از حد متوسط بالاتر باشند. درحالی که همیشه برای خوبتر و عالی تر شدن راههایی وجود دارد، همیشه کسی پیدا می شود که از شما باهوشتر، زیباتر و موفق تر باشد. چگونه با این مسئله روبه رو می شویم؟ نه خیلی خوب. برای اینکه نسبت به خودمان مثبت باشیم، باید خود را بالاتر از دیگران ببینیم و دیگران را پایین بیاوریم تا در مقایسه با دیگران احساسی خوب پیدا کنیم. اما این راهکار بهایی دارد ــ نمی گذارد به حداکثر امکانات بالقوه خود در زندگی برسیم.

آینه های مخدوش کننده

اگر برای رسیدن به حال و احساس خوب لازم باشد از شما احساسی بهتر داشته باشم، چگونه می خواهم شما یا خودم را ببینم؟ فرض کنیم در اداره و محل کارم روز پرتنشی را پشت سر گذاشتم و با شوهرم که بعد از من به خانه می آید با خلق و روحیه بد صحبت می کنم (البته این یک موضوع کاملاً فرضی است). اگر تصویر ذهنی خوبی از خودم داشته باشم و نخواهم با دیدی منفی به خودم نگاه کنم، هر نوع اصطکاک با همسرم را تقصیر او می دانم و نه تقصیر خودم.

«خوب شد که آمدی. آیا اقلامی را که خواسته بودم از فروشگاه خریدی؟»
«من تازه از راه رسیدم. "از دیدنت خوشحالم، عزیزم، امروزت را چگونه گذراندی؟" اول این حرفها را بزن.»
«خوب، اگر تا این اندازه فراموشکار نبودی، شاید مجبور نبودم اینقدر پاپی تو شوم.»
«راستش را بخواهی آنچیزهایی را که خواسته بودی خریدم.»
«بسیار خوب، این استثناست. کاش اینهمه غیرقابل اطمینان نبودی.»

گفتگوی جالبی برای شادی و شادمانی نیست.
چرا اینهمه سخت است که بپذیریم بی ادب و گستاخ بوده ایم یا رفتاری از روی بیصبری و ناشکیبایی به نمایش گذاشته ایم؟ علتش این است که وقتی عیوب و ایرادات خود را فرافکن می کنیم و آنها را به دیگران نسبت می دهیم، حالمان بهتر می شود. «تقصیر توست، نه من.» فکر کنید از این ذهنیت چه مقدار بحث و جدل و مشاجره ایجاد می شود. هر یک از طرفین دیگری را به خاطر حرفی که زده یا عمل اشتباهی که انجام داده سرزنش می کند. طوری اعمال و اقدامات خود را توجیه می کنیم که انگار زندگی ما به آن بستگی دارد. و این در حالی است که هر دو به خوبی می دانیم که باید پای دو نفر در میان باشد. چقدر وقت را اینگونه تلف می کنیم؟ آیا بهتر نیست رفتاری منصفانه تر داشته باشیم؟
اما تغییر کردن گفتنش از انجام دادنش آسان تر است. تقریبا پی بردن به این جنبه های خود که در رابطه با دیگران تولید مسئله می کند و مانع از آن می شود که به حداکثر توانمندی خود برسیم، اگر نتوانیم خودمان را به روشنی ببینیم، غیرممکن است. چگونه می توانیم بدون تصدیق کردن نقاط ضعف خود رشد کنیم؟ ممکن است اگر به عیوب و تقصیرات خود فکر نکنیم، موقتا حال بهتری پیدا کنیم، ممکن است اگر عیوب و ایرادات خود را به پای دیگران بنویسیم موقتا احساس بهتری پیدا کنیم. اما در بلندمدت، تنها به خودمان لطمه می زنیم.

هزینه های داوری کردن خویشتن

وقتی پیوسته نیازمان را به ارزیابی مثبت از خود تغذیه می کنیم، کارمان شبیه به این است که شکممان را با شیرینی پر کنیم. ابتدا به خاطر خوردن قند و شکر سرحال می آییم، اما بعد درهم فرو می پاشیم. نمی توانیم همیشه دیگران را به خاطر ایرادات خود سرزنش کنیم. نمی توانیم همیشه خود را تافته جدابافته و بالاتر از متوسط مردم به حساب آوریم. نتیجه اش اغلب مخرب است. در آینه نگاه می کنیم و آنچه را می بینیم نمی پسندیم. اینگونه است که احساس شرم و خجالت وارد میدان می شود. اغلب ما بیش از اندازه به خود سخت می گیریم و سرانجام اذعان می کنیم که عیوب و ایراداتی داریم. «من به اندازه کافی خوب نیستم. من آدم بی ارزشی هستم.» هرگز عجیب نیست که واقعیتها را از خود پنهان می کنیم و خود را با حرفهای بی حساب می کوبیم.
در مواردی که فریب دادن خود دشوار است ــ وقتی وزن خود را با وزن الگوهایی که عکسشان در مجلات چاپ می شود مقایسه می کنیم یا وقتی حساب بانکی خود را با حساب بانکی ثروتمندان و موفقها مقایسه می کنیم، برای خودمان تالم احساسی فراوانی ایجاد می نماییم. ایمان و امیدمان را از دست می دهیم، به توانمندیهایمان تردید می کنیم و مایوس و درمانده می شویم. و البته این احساس تاسف سبب می شود که بیشتر خودمان را بکوبیم و خود را یک بازنده ارزیابی کنیم. اینگونه روحیه مان را هرچه بیشتر از دست می دهیم.
ما می خواهیم از آمادگی جسمانی مطلوب برخوردار باشیم، مطابق مد روز لباس بپوشیم، می خواهیم جالب و موفق باشیم، می خواهیم معنوی باشیم. اما هر اندازه سعی می کنیم خوب ظاهر شویم، همیشه کسی هست که در این مقولات به نظر می رسد بهتر از ما ظاهر می شود. حاصلش این است که همه روزه میلیونها نفر باید دارو مصرف کنند تا بتوانند با زندگی روزانه کنار بیایند. عدم احساس امنیت خاطر، اضطراب و افسردگی، در جامعه ما به وفور دیده می شود. بخش اعظم آن به دلیل داوری کردن درباره خویشتن است. ما خودمان را تحقیر و سرزنش می کنیم زیرا احساس می کنیم در بازی زندگی برنده نمی شویم.

راه دیگر

با این حساب جواب چیست؟ داوری نکردن و ارزیابی ننمودن خود بطور کلی. اینکه خودمان را بد یا خوب ارزیابی نکنیم و به جای آن خودمان را به شکلی که هستیم بپذیریم. با خود به همان شکلی برخورد کنیم که با یک دوست خوب روبه رو می شویم. اما متاسفانه با هیچکس به اندازه ای که با خود بدرفتاری می کنیم بدرفتاری نمی کنیم.
وقتی برای اولین بار با موضوع دلسوزی برای خود روبه رو شدم، زندگیم تقریبا بلافاصله تغییرکرد. دانشجوی سال آخر دکتری در رشته رشد و بهسازی انسانی در دانشگاه برکلی بودم و رساله دکتری ام را می نوشتم. دوران سخت بعد از متارکه با همسرم را می گذراندم. احساس شرم و خجالت داشتم. خودم را تحقیر و سرزنش می کردم. به فکرم رسید که در یک دوره آموزش مراقبه ثبت نام کنم به این امید که حالم بهتر شود. از دوران کودکی به آموزشهای معنوی شرقی علاقه داشتم. من با مادری روشنفکر در بیرون از شهر لس آنجلس بزرگ شده بودم، اما هرگز دوره های آرام سازی ذهن را جدی نگرفته بودم.
می دانستم که شرقی ها درباره اهمیت دلسوزی و محبت به خویشتن مطالب زیادی دارند. اما هرگز نمی دانستم که دلسوزی به حال خود و دوست داشتن خود به اندازه دلسوزی برای دیگران اهمیت دارد. نمی دانستم برای اینکه دیگران را دوست بدارم ابتدا باید بتوانم خودم را دوست داشته باشم. اگر پیوسته در مقام داوری و انتقاد از خود باشید و درعین حال سعی کنید با دیگران مهربان باشید، مرزهای مصنوعی ایجاد می کنید که منجر به احساس جدایی می شود. این مخالف وحدت و یکپارچگی است؛ مخالف مهر و عشق جهانی و فراگیر است.
به یاد دارم با نامزد جدیدم روپرت صحبت می کردم: «منظورت این است که وقتی آشفته و به هم ریخته ای می توانی با خودت مهربان باشی و به خودت محبت کنی؟ نمی دانم. اگر بیش از اندازه دلسوز خودم باشم آیا تبدیل به یک آدم خودخواه نمی شوم؟» مدتی طول کشید تا توانستم جواب این سوال را بدهم. اما به تدریج متوجه شدم که انتقاد از خود ابدا کار درستی نیست، سودی به کسی نمی رساند و درواقع شرایط را از آنچه هست بدتر می کند. من با سرزنش کردن خود تبدیل به یک آدم بهتر نمی شدم. به جای آن سبب می شدم که به احساس بی کفایتی و نابسنده بودن برسم و بعد ناراحتی ام را روی دیگران پیاده کنم.
آنچه من و روپرت آموختیم این بود که به جای اینکه متکی به روابطمان بشویم تا نیازهایمان به عشق و محبت را تامین کنیم، می توانیم روی خودمان حساب کنیم و معنایش این بود که دردلهایمان چیزهای بیشتری داشتیم که به یکدیگر بدهیم. هر دو ما چنان تحت تاثیر دلسوزی به حال خود قرار گرفتیم که در سوگندنامه ازدواجمان که در همان سال صورت گرفت، گفتیم و متعهد شدیم که به یکدیگر کمک می کنیم تا دلسوز خودمان باشیم تا بتوانیم به شادی و سعادت برسیم.
بعد از گرفتن مدرک دکتری به مدت دو سال با یک پژوهشگر برجسته در زمینه عزت نفس همکاری کردم. می خواستم در این زمینه که اشخاص چگونه به احساس ارزشمند بودن خود دست می یابند اطلاعات بیشتری بدست آورم. من خیلی زود متوجه شدم که حوزه روانشناسی با عزت نفس دشواری دارد. پژوهشگران به این نتیجه رسیده اند که اشخاص وقتی می خواهند به عزت نفس برسند، با مسایل عدیده ای مانند خودشیفتگی، خشم، حق به جانب بودن، تعصب، تبعیض و نظایر آن روبه رو می گردند. همچنین متوجه شدم که دلسوزی به حال خود راه دیگری برای رسیدن به عزت نفس است. چرا؟ به این دلیل که مانند عزت نفس مانع از آن می شود که از خود انتقاد کنیم. اما در ضمن زمینه و مسببی نیست که خود را از دیگران برتر بدانیم. به عبارت دیگر دلسوزی به حال خود همان رسیدن به عزت نفس است بی آنکه اشکالات آن را داشته باشد.
وقتی به عنوان استادیار در دانشگاه تکزاس در آستین شروع به کار کردم، تصمیم گرفتم به محض آنکه مستقر شدم، درباره دلسوزی به حال خود بررسی کنم. گرچه کسی تا به حال دلسوزی به حال خود را در حوزه آکادمیکی تعریف نکرده بود ــ چه رسد درباره اش تحقیق کرده باشد، می دانستم این وظیفه مهمی است که بر دوش من گذاشته شده است.
با این حساب دلسوزی به حال خود یعنی چه؟ چه معنایی دارد؟ به این نتیجه رسیده ام که بهترین روش برای تعریف کردن دلسوزی به حال خود این است که دلسوزی برای دیگران را تعریف کنیم. به هر صورت محبت و دلسوزی چه درباره خود باشد چه در مورد دیگران، تفاوتی نمی کند.

دلسوزی برای دیگران

تصور کنید در مسیر رسیدن به محل کارتان در ترافیک گیر کرده اید. یک مرد بی خانمان شیشه های ماشین شما را می شوید تا شما یک دلار به او بدهید. شما با خود فکر می کنید. با این کارش نمی توانم از چراغ سبز عبور کنم و دیر به محل کارم می رسم. بعد با خود می گویید شاید اگر این پول را به او بدهم، آنرا صرف خرید موادمخدر کند. بهتر است به او اعتنا نکنم تا راهش را بگیرد و برود. اما او این کار را نمی کند و مشغول شستن شیشه های شما می شود. اگر به او پول ندهید احساس گناه می کنید و اگر این کار را بکنید، می رنجید.
یک روز دیگر دوباره پشت همان چراغ قرمز توقف کرده اید. مرد بی خانمان بار دیگر از راه می رسد و می خواهد در ازای دریافت یک دلار شیشه اتومبیل شما را بشوید اما به دلیلی امروز او را به شکل دیگری می بینید. او را به عنوان یک شخص می بینید نه یک مزاحم. متوجه مشکلات و رنج او می شوید. چگونه زندگی می کند؟ اکثر اشخاص او را از اتومبیل خود دور می کنند. او از صبح تا شب در این ترافیک تلاش می کند و در پایان روز هم درآمد چندانی به جیب نمی زند. دست کم سعی می کند در ازای پول نقدی که می گیرد خدمتی بکند. نمی دانم روزگارش در خیابان به کجا می انجامد؟ به محض آنکه آن مرد را به عنوان یک انسان واقعی می بینید که رنج می کشد، دلتان با او ارتباط برقرار می کند. به جای اینکه او را نادیده بگیرید، با کمال تعجب می بینید که چقدر زندگی مشکلی دارد. تحت تاثیر رنج و تالم او قرار می گیرید و احساس وظیفه می کنید که به شکلی به او کمک کنید. اگر آنچه احساس می کنید دلسوزی واقعی باشد و صرفا به حال او متاسف نشوید مطلب مهمی است. به خود می گویید اگر من هم در شرایط او متولد شده بودم، حال و روز او را پیدا می کردم. همه ما آسیب پذیر هستیم. اگر فکر کنید که او با این پولی که به او می دهید از مشکلاتش می کاهد، این کار را می کنید.
حالا فرض کنیم که این مرد در ازای دریافت پول نمی خواست شیشه اتومبیل شما را بشوید. شاید او می خواست با این پول موادمخدر تهیه کند. آیا باز هم باید دلتان به حال او بسوزد؟ بله. مجبور نیستید او را به خانه خود دعوت کنید. مجبور نیستید به او پول بدهید. ممکن است بخواهید تبسمی به او تحویل دهید، ممکن است بخواهید به جای پول یک ساندویچ به او بدهید. بله، او هنوز سزاوار دلسوزی است؛ همه ما اینگونه هستیم. دلسوزی صرفا سزاوار کسانی نیست که قربانیان غیرقابل سرزنش هستند. آنهایی هم که در زندگی شکست می خورند، دارای نقطه ضعفهای شخصی هستند یا تصمیمات بدی می گیرند می توانند مشمول دلسوزی قرار بگیرند.
دلسوزی بنابراین به معنای توجه کردن و شناخت و شفاف دیدن رنج و ناراحتی است. همچنین به معنای محبت کردن به کسانی است که رنج می برند به طوری که میل به کمک کردن صورت خارجی پیدا می کند.

دلسوزی به حال خود

طبق تعریف، دلسوزی به حال خود دربرگیرنده کیفیات مشابهی است. ابتدا، لازمه اش این است که به رنج ها و تالمات خود بها بدهیم. اگر اذعان نکنیم که این تالمات وجود دارند، نمی توانیم تحت تاثیر رنج و تالم خود حرکتی کنیم و کاری صورت بدهیم. البته گاه این حقیقت که در رنج و تالم هستیم چنان مسلم و آشکار است که نمی توانیم به چیز دیگری فکر کنیم. اما اغلب اوقات، هر قدر هم که فکر کنید متوجه رنج و تالم خود نمی شوید. فرهنگ غربی ها به مردم توصیه می کند که زیاد شکایت نکنند و به زندگی خود ادامه دهند. اگر در موقعیت دشوار و پراسترسی قرار بگیریم، به ندرت وقت صرف می کنیم تا بدانیم که این شرایط برای ما چقدر دشوار است.
و زمانی که تالم ما ناشی از خودداوری کردن است ــ اگر به خاطر بدرفتاری با کسی از خود ناراحت باشید و یا ناراحت باشید که در میهمانی حرف نسنجیده ای به کسی زده اید ــ توجه به این مسائل وقتی ناراحت هستیم دشوارتر می شود.
هر کسی در مواقعی اشتباه می کند. اشتباه کردن یکی از واقعیات زندگی است. و اگر کمی به این موضوع فکر کنید، چرا باید انتظاری جز این داشته باشید؟ مگر شما قراردادی امضا کرده اید که هرگز نباید اشتباه کنید؟ کجاست آن قراردادی که می گوید شما باید کامل و صد در صد بی عیب و نقص باشید؟ کجاست آن قراردادی که می گوید هرگز نباید شکست بخورید و اینکه زندگی شما باید در مسیری پیش برود که صد در صد آن را می خواهید؟
یکی از اشکالات زندگی کردن در فرهنگی که به استقلال و موفقیت فردی اشاره می کند این است که اگر پیوسته به هدفهای آرمانی خود دست پیدا نکنیم، احساس می کنیم که باید خودمان را سرزنش کنیم و اگر ما تقصیرکار باشیم، معنایش این است که شایسته دلسوزی نیستیم. درست است؟ واقعیت این است که همه شایسته دلسوزی هستند. این حقیقت که ما انسانهای آگاه و هوشمندی هستیم که زندگی را در این سیاره خاکی تجربه می کنیم، معنایش این است که ما ذاتا ارزشمند هستیم و شایسته توجه می باشیم. به گفته دالایی لاما: «انسانها به حکم طبیعت خود خواهان شادمانی و خوشبختی هستند و رنج کشیدن را دوست ندارند. اینگونه همه تلاش می کنند به خوشبختی برسند و سعادتمند شوند. همه سعی می کنند از رنج و تالم فاصله بگیرند و این حق همه است که چنین بخواهند و چنین کنند. ما به لحاظ ارزش انسانی نسبت به یکدیگر برتری و رجحانی نداریم. همه انسانها مساوی خلق شده اند. خداوند به همه بندگان خود حق و حقوقی داده است. و از جمله این حق و حقوق حق زندگی کردن و دنبال نمودن خوشبختی است.» مجبور نیستیم حق دلسوزی را از کسی بگیریم. این حق مادرزادی ماست. ما انسان هستیم و توانایی ما در فکر و احساس کردن همراه با میل ما برای رسیدن به شادمانی به جای رنج بردن، تضمینی است که مورد دلسوزی واقع شویم.
اما خیلیها در برابر ایده دلسوزی به حال خود مقاومت می کنند. آیا این هم درواقع به نوعی دلسوزی و ترحم به حال خود نیست؟ من در بخشهای مختلف این کتاب توضیح داده ام که این فرضیه ها اشتباه هستند و مخالف معنای واقعی دلسوزی به حال خود می باشند. همانطور که متوجه می شوید، دلسوزی به حال خود به معنای آن است که خواهان سلامتی و حال خوب برای خود باشیم و اقداماتی انجام دهیم که به این نتیجه برسیم. دلسوزی به حال خود بدین معنا نیست که من فکر کنم مسایل من مهمتر از مسایل شما هستند. بلکه معنایش این است که من فکر می کنم مسایل من هم به همان اندازه مسایل شما مهم هستند و باید به آنها رسیدگی شود.
به جای اینکه خودرا به خاطر اشتباهاتتان محکوم کنید، باید از رنج و ناراحتی خود برای نرم کردن دلتان استفاده کنید. می توانید انتظارات غیرواقع بینانه کامل بودن را کنار بگذارید و درهای وجودتان را به روی رضایت خاطر پردوام و پایا بگشایید. همه اینها از طریق دلسوزی کردن به حال خود تامین می شوند که در لحظه به آن احتیاج دارید.
پژوهشی که من و همکارانم در دهه گذشته انجام داده ایم نشان می دهد که دلسوزی به حال خود روشی قدرتمند برای رسیدن به حال خوش احساسی و رضایت از زندگی است. با مهرورزی بی قید و شرط به خویشتن، از انگاره های مخرب هراس، منفی بینی و انزوا فاصله می گیریم. همزمان دلسوزی به حال خود حالات مثبت ذهن مانند شادی و خوشبینی را افزایش می دهد. کیفیت تقویت کننده دلسوزی به حال خود به ما امکان شکوفایی می دهد تا از زیباییها و غنای زندگی حتی در شرایط دشوار بهره بگیریم. وقتی ذهن به هیجان آمده خود را با دلسوزی به حال خود آرام می کنیم، بهتر متوجه می شویم که چه درست و چه نادرست است و در نتیجه کاری را انجام می دهیم که ما را شاد می کند.
دلسوزی به حال خود به ما جزیره ای ازآرامش می دهد، پناهگاهی به دور از دریاهای ناآرام خودداوری کردن تا اینکه سرانجام بتوانیم از طرح سوالهایی همچون «آیا به اندازه دیگران خوب هستم؟ آیا به اندازه کافی خوب هستم؟» بپرهیزیم. اینگونه می توانیم آن محبتی را که به شدت محتاج آن هستیم، به خود ارزانی کنیم و بپذیریم که به عنوان یک انسان کامل نیستیم. می توانیم احساس امنیت، نشاط و سرزندگی بیشتری بکنیم.
به دلایل بسیار، دلسوزی به حال خود چونان یک جادو و معجزه می ماند زیرا از قدرتی برخوردار است که رنج و درد را به شادی و نشاط تبدیل می سازد. تارا بنت ـ کلمن در کتاب کیمیای احساسی: چگونه ذهن می تواند دل را التیام بخشد، از استعاره کیمیا استفاده می کند تا نشان دهد که چگونه با توجه و محبت کردن می توان تحولی احساسی و معنوی ایجاد کرد. وقتی به خود محبت می کنیم، گره محکم قضاوت منفی از هم باز می شود و جای آنرا پذیرشی آرامبخش می گیرد.

تمرین شماره یک

چگونه به خود و زندگیتان واکنش نشان می دهید؟

معمولاً چگونه به خود واکنش نشان می دهید؟

  • معمولاً در چه زمینه هایی از خود انتقاد می کنید ــ وضع ظاهر، شغل، روابط، والدی کردن و نظایر آن؟
  • وقتی متوجه می شوید اشتباه کرده اید، با چه زبانی با خود حرف می زنید؟ آیا به خودتان توهین می کنید؟ آیا با لحنی مهربانتر با خود حرف می زنید؟
  • اگر به شدت از خود انتقاد می کنید، در درون خود چه احساسی پیدا می کنید؟
  • پیامدهای سخت گرفتن به خود کدامند؟ آیا به شما انگیزه بیشتری می دهد؟ آیا شما را مایوس و افسرده می کند؟
  • فکر می کنید اگر خود را به گونه ای که هستید بپذیرید، چه اتفاقی می افتد؟ آیا شما را می ترساند؟ آیا به شما امید می دهد؟

معمولاً به مشکلات زندگی چگونه واکنش نشان می دهید؟

  • وقتی در زندگی با چالش روبه رو می شوید، چگونه واکنش نشان می دهید؟ آیا سعی می کنید مسئله را حل و فصل کنید؟ آیا به خود توجه و لطف نمی کنید؟
  • آیا از مشکلات خود موضوعی بزرگ خلق می کنید؟
  • آیا وقتی مشکلی بروز می کند، به خود می گویید که همه از شما بهترند؟ یا نه، فکر می کنید که همه در زندگی مشکلاتی دارند؟
اگر احساس می کنید که به اندازه کافی به حال خود دلسوز نیستید در خود جستجو کنید ــ آیا به خاطر این موضوع از خود انتقاد هم می کنید؟ اگر جواب مثبت است، همین حالا آنرا متوقف سازید. بدانید که در دنیای رقابت آمیز ما کامل و صد در صد بی عیب و نقص بودن امکانپذیر نیست. فرهنگ ما به دلسوزی برای خود توجهی ندارد. درست برعکس آنرا توصیه می کند. به ما می گویند هر اندازه هم که تلاش کنیم، کافی نیست. زمان آن رسیده که باوری متفاوت ایجاد کنیم. همه ما می توانیم بیاموزیم که از مزایای دلسوزی به حال خود بهره مند شویم و حالا بهترین زمان برای این کار است.

خواننده گرامی، این حرفها تا چه اندازه در نظر شما درست هستند؟ این فصل و دیگر فصلهای کتاب دربرگیرنده تمریناتی هستند که به شما می گویند داوری کردن و انتقاد نمودن از خود تا چه اندازه به شما لطمه می زند. در ضمن تمریناتی هستند که به شما کمک می کنند تا به حال خود دلسوزی بیشتری بکنید. به طوری که برایتان حکم عادت پیدا کند. می توانید با استفاده از مقیاس دلسوزی به حال خود که من از آن برای پژوهشهایم استفاده می کنم، متوجه شوید که چقدر به حال خود دلسوز هستید.
همیشه نمی توانید عزت نفس بسیار زیاد داشته باشید. زندگی شما به هر حال عیوب و نواقصی خواهد داشت ــ اما دلسوزی به حال خود همیشه وجود دارد و انتظار شما را می کشد. در اوقات خوش و ناخوش، خواه بر بام دنیا باشید یا در قعر آن، دلسوزی به حال خود به شما کمک می کند. شکستن عادت انتقاد از خود دشوار است. اما در پایان روز تنها از شما خواسته می شود که در آرامش قرار بگیرید. بگذارید زندگی به همین حالی که هست ادامه پیدا کند. درهای دلتان را به روی خود بگشایید. ساده تر از حدی است که تصور می کنید. این می تواند زندگی شما را تغییر دهد.

تمرین شماره دو

دلسوزی به حال خود از طریق نوشتن نامه

بخش یک

هر کسی چیزی را در خود دوست ندارد. این چیزی است که ممکن است از آن خجالت بکشد، احساس عدم امنیت کند، و یا احساس کند که بقدر کافی خوب نیست. این شرایط زندگی انسانی است که کامل و بی عیب و نقص نیست. احساس شکست و نابسندگی بخشی از تجربه زندگی کردن هستند. سعی کنید به موضوع و مبحثی فکر کنید که به شما احساس نابسنده بودن می دهد. نسبت به خودتان احساسی بد به شما می دهد (وضع ظاهر، شرایط کار یا مباحث رابطه ای، و غیره). این جنبه به شما چه احساسی می دهد؟ شما را می ترساند؟ افسرده تان می کند؟ خشمگین تان می سازد. سعی کنید در زمینه عاطفی هر اندازه که می توانید با خود صادق باشید تا مجبور نشوید که احساسات خود را سرکوب کنید.

بخش دو

حالا به یک دوست خیالی فکر کنید که بی قید و شرط مهر می ورزد، پذیرا و مهربان است و دلسوز می باشد. تصور کنید که این دوست می تواند همه نقاط قوت و ضعف شما را ببیند. به این موضوع فکر کنید که این دوست درباره شما چه فکر می کند و چگونه به همین شکلی که هستید و به رغم همه اشکالاتی که دارید مورد مهر و عشق قرار می گیرید و پذیرفته می شوید. این دوست محدودیتهای طبیعت انسانی شما را درک می کند. با شما مهربان و بخشاینده است. این دوست با خرد و درایتی که دارد، سابقه و تاریخچه زندگی شما را درک می کند. او متوجه است که میلیونها اتفاق در زندگی شما افتاده تا شما را به شکلی که هستید درآورد. نابسندگی و مشکل شما با چیزهای مختلفی ارتباط دارد، با اتفاقات و حوادثی رابطه دارد که شما انتخاب کننده آنها نبوده اید: ژن، تاریخچه خانوادگی، شرایط زندگی و چیزهایی که خارج از کنترل شما بودند.
از طرف این دوست خیالی نامه ای برای خود بنویسید. به کمبودها و ضعفهایی که درباره خود احساس می کنید اشاره کنید. این دوست از روی دلسوزی درباره مشکلاتی که دارید به شما چه می گوید؟ چگونه با شما دلسوزی می کند؟ به خصوص وقتی شما از مشکلات و ضعفهای خود شکایت می کنید به شما چه می گوید؟ این دوست به شما چه می نویسد که بگوید شما در نهایت یک انسان هستید و همه انسانها دارای نقاط قوت و ضعفی هستند؟ اگر فکر می کنید این دوست به تغییرات احتمالی که باید بکنید اشاره می کند. چگونه مهربانی، دوستی و دلسوزی او را توجیه می کنید؟ وقتی از سوی این دوست خیالی به خود نامه می نویسید، سعی کنید با مهر و عشق و علاقه این کار را بکنید.
بعد از نوشتن نامه، برای لحظه ای آنرا کنار بگذارید و بعد برگردید و دوباره آنرا بخوانید. بگذارید که کلمات در اعماق شما فرو روند. محبتی را که نثار شما می شود حس کنید. عشق، پیوند و پذیرفته شدن حق مادرزادی شما هستند. برای بدست آوردن آنها به درون خود نگاه کنید.

نظرات کاربران درباره کتاب دلسوزی

فوق العاده بود. یکی از بهترین کتاب هایی که در زمینه عزت نفس و شیوه زندگی خوندم
در 2 سال پیش توسط mr....mim
کتاب خوبی بود و نیاز هست که اقدامات گفته شده چند بار تکرار بشه و همچنین برای ثبات باورهای جدید باید صبور بود و تداوم داشت
در 2 هفته پیش توسط fde...i78