فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مقدمه بر علوم انسانی

کتاب مقدمه بر علوم انسانی

نسخه الکترونیک کتاب مقدمه بر علوم انسانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مقدمه بر علوم انسانی

آنچه امروز علوم انسانی نامیده می‌شود در مقطع تاریخی بین ارسطو تا دیلتای شکل گرفته است. برای تعریف علوم انسانی (متمایز از علوم طبیعی) و تدوین منطق آن و تعیین هدف یا غایت آن ارسطو قدم‌های اولیه را برداشت. در قرن هجدهم ویکو، هیوم، ولتر و مونتسکیو این مفاهیم را پیش بردند. در قرن نوزدهم آگوست کنت، جان استوارت‌میل و سرانجام دیلتای تکمیل صورت تاریخی این علوم را به انجام رساندند. امروز علوم انسانی در کنار علوم طبیعی (فیزیک و...) دارای ساختار، منطق و دهفی متمایز است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۴۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مقدمه بر علوم انسانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه مترجم

حدود بیست سال پیش کتابی به دستم رسید با عنوان مقدمه بر علوم انسانی تالیف دیلتای که امروز از نام مترجم و ناشر آن چیزی در خاطرم نیست. حجم آن کتاب در حدی نبود که بتواند ترجمه سطر به سطر کتابی باشد که اکنون ترجمه آن را در دست دارید. احتمالاً ترجمه ملخص یا بعضی از فصول این کتاب بوده است. در هر حال، مطالعه آن کتاب شوق آشنایی با دیلتای به عنوان پایه گذار علوم انسانی را در من برانگیخت و همواره به طرف آراء و اندیشه های او هدایتم می کرد. اما در سال های گذشته اشتغال به ترجمه و تشریح آثار دکارت و کانت مانع از آن شد که به آثار دیلتای بپردازم، و اکنون مجال آن فراهم شده است.
نوشته های دیلتای به لحاظ حجم در حد لغتنامه دهخداست: بیست جلد قطور در قطع رحلی که وقتی برای اولین بار این مجموعه را در یکی از قفسه های کتابخانه دانشگاه هانوفر آلمان (امروز به نام دانشگاه لایب نیتس) دیدم حیرتم برانگیخته شد و از خود می پرسیدم دیلتای در این مجموعه تقریبا ده هزار صفحه ای چه نوشته است (اگر هر مجلد به طور متوسط پانصد صفحه باشد). در هر حال، از این مجموعه کلان گزیده ای هشت جلدی به زبان اسپانیولی، گزیده ای شش جلدی به زبان آلمانی و هماهنگ با آن گزیده ای شش جلدی به زبان انگلیسی فراهم شده است که اکنون ترجمه فارسی جلد اول گزیده اخیر را در دست دارید. در آغاز کار برای به دست آوردن گزیده آلمانی اقدام کردم اما به دلیلی که اکنون نیاز به ذکر آن نیست فراهم نشد؛ به این جهت، ترجمه انگلیسی را مبنای کار قرار دادم و اکنون که این سطور را می نگارم حتی بعضی از مجلدات ترجمه انگلیسی را نیز در اختیار ندارم، اما امیدوارم که این مجلدات را هم به دست آورم و مجال ترجمه آن ها به فارسی نیز فراچنگ آید.
ویلهلم دیلتای(۱) ( ۱۸۳۳ـ۱۹۱۱ ) عرفا عضو یکی از نحله های فلسفی آلمان پس از کانت محسوب می گردد که نحله نوکانتی نامیده شده است. فلسفه کانت در آلمان در دو جهت رشد کرد: ( ۱ ) ایدآلیسم آلمانی که در فلسفه هگل تبدیل به ایدآلیسم مطلق شد و علاوه بر هگل؛ فیخته و شلینگ از اعضای آن هستند. ایدآلیسم آلمانی به ماتریالیسم مارکس و فویرباخ منتهی گردید. ( ۲ ) فلسفه ای که با نفی مابعدالطبیعه به تبع کانت و وفاداری به بسیاری از اندیشه های بنیادی او به نوکانتی معروف شد و اعضای معروف آن ریکرت، رانکه، زیمل و ویندلباند هستند و شیخ و بزرگ آنان دیلتای است. عناصر نحله نوکانتی را می توان چنین خلاصه کرد:

۱. نفی مابعدالطبیعه به سبک کانت.
۲. توجه به عناصر پیشینی (این بخش در آراء دیلتای کمرنگ است).
۳. این رای که شناختِ ذوات محال است و ساختار شناخت پدیداری است.
۴. قول به این که شناختْ آفرینشِ ذهن است.
۵. این رای که زمینه اصلی معرفت تاریخ است و شناخت فرایندی تاریخی است.
۶. قول به این که اصول منطقی شناخت برآمده از ویژگی زیستی انسان است.

دیلتای در چنین فضایی اندیشیده و بالیده است. رگه های اصلی تفکر او را می توان فلسفه زندگی، تاریخ گرایی یا نگرش تاریخی، هرمنوتیک و علوم انسانی به عنوان شاخه ای متمایز از علوم طبیعی برشمرد. در میان این عنوان ها، علوم انسانی موضوع اصلی فلسفه دیلتای است. سعی دیلتای بر این است که موضوع، منطق، روش و غایت این علوم را از خاصیت زیستی انسان استنتاج کند و علوم انسانی را به عنوان مجموعه ای متمایز از علوم طبیعی (هم در موضوع هم در روش و هم در غایت) معرفی کند.
مفهوم آنچه دیلتای «علوم انسانی» نامیده است و امروز به همین نام خوانده می شود اولین بار در نوشته های ارسطو به عنوان «دانش شهرنشینی»(۲) آمده است (که معمولاً به نادرست «سیاست» ترجمه شده است و می شود)(۳) و در قرن نوزدهم یک نسل پیش از دیلتای در فرانسه اُگوست کنت آن را «جامعه شناسی»(۴) نامیده است. دیلتای این مجموعه را به زبان آلمانی Geisteswissenschaftenنامید که ترجمه تحت اللفظی آن «علوم روحی» است و در زبان فارسی از طریق ترجمه انگلیسی آن (human sciences) به «علوم انسانی» ترجمه شده است. به این ترتیب در حدّ فاصل بین ارسطو و دیلتای ضابطه مندی هایی که در کنار علوم طبیعی به بررسی رفتار انسان در زمینه های حقوقی، اقتصادی، دینی، اجتماعی و... می پرداخته است، نزد ارسطو «دانش شهرنشینی»، نزد اُگوست کنت «جامعه شناسی» و نزد دیلتای «علوم روحی» یا «علوم انسانی» نامیده شده است. بنا بر تقسیم بندی های دیلتای، که آخرین و کامل ترین تقسیم بندی علوم است، این مجموعه در مقابل علوم طبیعی به نام علوم فرهنگی شناخته می شود و عبارت است از اقتصاد، حقوق، سیاست یا علم حکومت، جامعه شناسی، روان شناسی، تاریخ، جغرافیا، دین شناسی یا علم کلام، اسطوره شناسی، اخلاق، زبان شناسی، ادبیات و تحقیق در اقسام هنرها یا هنرشناسی. (البته هنر در تقسیمات جدید متمایز از فن شناسی (فن آوری) است که دانش مربوط به صنایع است.) فرایند شکل گیری علوم انسانی را به شرح زیر می توان مرور کرد:

۱. مبانی اشتقاق و تمایز علوم انسانی

الف) ارسطو در رساله طوبیقا گفته است: «قضایا بر سه قسم است: اخلاقی، طبیعی، منطقی» (Aristotle, Topics, ۱۰۵b,۱۹). این عبارت آغاز آن تقسیم بندی است که امروز به نام ارسطو می شناسیم. در این عبارت اخلاق، یعنی اجتماعیات و آنچه مربوط به رفتار انسان است که بعدا نزد کنت جامعه شناسی نامیده خواهد شد، به وضوح از علوم طبیعی جدا شده است. ارسطو همچنین در بخش اپسیلون (E)مابعدالطبیعه می گوید: «هر اندیشه ای یا عملی است یا تولیدی یا نظری... و سه نوع فلسفه نظری وجود دارد: ریاضیات، فیزیک و آنچه می توان الهیات نامید. الهیات چون علم به جواهر ثابت است فلسفه اولی است» (Aristotle, Metaphysics, ۱۰۲۵b, ۲۵). او در بخش کاپّا (K)از همین کتاب در توضیح این تقسیم بندی می گوید: «فیزیک به اشیایی می پردازد که اصل حرکت آن ها در خود آن هاست. ریاضیات نظری است و علمی است که به اشیاء ساکن می پردازد اما موضوع آن ها نمی تواند [ مثل موضوع الهیات مفارق باشد. پس در مورد چیزی که می تواند مفارق باشد و حرکت ناپذیر است علمی وجود دارد که با آن دو متفاوت است؛ اگر جوهری وجود داشته باشد که طبیعت آن چنین باشد (مقصودم مفارق و تغییرناپذیر است) چنان که سعی خواهیم کرد نشان دهیم که چنین جوهری وجود دارد و چنین جوهری الهی است... پس به وضوح پیداست که سه نوع علم(۵) نظری وجود دارد: فیزیک، ریاضیات، الهیات»(Aristotle,Metaphysics, ۱۰۶۴a, b). ارسطو در تمایز اجتماعیات یا اخلاق و سیاست یا همان دانش شهرنشینی به عنوان علم عملی از علوم نظری (اعم از طبیعی و ریاضی و الهی) در اخلاق نیکوماخوسی می گوید: «هر صناعت و پژوهشی در پی خیری است. به این جهت خیر به عنوان غایت امور تعریف می شود. اما تفاوت مشخصی بین غایات وجود دارد. بعضی غایات عین فعالیتند و بعضی دیگر نتیجه فعالیت به طوری که از خود فعالیت ها متمایزند. آن جا که غایات متمایز از اعمال و فعالیت هایند ماهیت نتایج عمل بهتر از خود عمل است [ مثلاً غایت پزشکی سلامت است و ارزش سلامت بالاتر از ارزش پزشکی است]. حال اگر غایت مطلوبی وجود داشته باشد که غایت بالذات یا مطلوب بالذات باشد (یعنی امور دیگر را برای آن بخواهیم اما آن را برای خود آن بخواهیم) این غایت عبارت است از خیر. خیر باید غایت موثّق ترین و عالی ترین صناعت(۶) باشد و به نظر می رسد که دانش شهرنشینی(۷) چنین صناعتی است، زیرا این دانش تعیین می کند که در شهر [ یا در کشور] کدام دانش ها باید مطالعه گردد» (Aristotle, Nicomachean Ethics, I, ۱۰۹۴a). ارسطو در کتاب دانش شهرنشینی، که به نام سیاست ترجمه شده است، در تکمیل این مطلب می گوید: «هر شهری یک جامعه است و هر جامعه ای با نظر به خیری تاسیس شده است، زیرا انسان همواره می کوشد به چیزی دست یابد که آن را خیر می پندارد. حال اگر هر جامعه ای در پی خیری است، شهر یا جامعه شهری [ و در واقع کشور یا جامعه کشوری]، که برترینِ جوامع است و بقیه را دربر می گیرد، خواهان خیری است که برترین خیر محسوب می گردد» (Aristotle, Politics I, ۱۲۵۲a). به این ترتیب دانشی که ارسطو دانش شهرنشینی نامیده است و ما از دیلتای به واسطه ترجمه انگلیسی آن آموخته ایم که علوم انسانی بنامیم چون در پی برترین خیر است برترین دانش است. اگر بخواهیم این مطلب را به زبان امروزی بیان کنیم، می توانیم بگوییم که برای رسیدن به مقام خودکفایی در تولید گندم باید دانش و صناعت کشاورزی را رونق داد، برای آن ها سرمایه گذاری کرد، از کشاورزان حمایت کرد و... اما این بایدها از صناعت کشاورزی برنمی آید و به این دلیل نمی توان گفت صناعت کشاورزی دانش برتر است، بلکه این بایدها برآمده از مفهوم «خودکفایی» است که یکی از مفاهیم اجتماعی یا، به قول ارسطو، متعلق به دانش شهرنشینی یا، به تعبیر امروزی، یکی از مفاهیم علوم انسانی است. مفهوم «خودکفایی» برآمده از علوم انسانی است و جایگاه کشاورزی را برای ما تعیین می کند. آن دانشی که به ما می آموزد که برای وصول به خودکفایی باید کشاورزی را تقویت کرد و رونق داد دانش برتر است و این نمونه ای است از سلطه و احاطه علوم انسانی بر علوم طبیعی.
تقسیمات ارسطو را در نمودار زیر می توان نشان داد:

دانش (علم، حکمت، فلسفه) :

نظری: الهیات، ریاضیات، طبیعیات (فیزیک)
عملی: اخلاق، سیاست (علوم انسانی)
تولیدی: هنرها و صنایع

ب) اُگوست کنت، واضع اصطلاح sociology (جامعه شناسی) دومین متفکری است که حدود دو هزار و دویست سال پس از ارسطو به بازسازی علوم انسانی و تجدیدنظر در تعریف و مبانی آن پرداخته است. اما پیش از ذکر آراء او، اشاره به دو قرن هفدهم و هجدهم و مطالعات پیش از او خالی از فایده نیست. در قرن های هفدهم و هجدهم حدّ فاصل دکارت تا کانت اگرچه تعبیری که مستقیما دالّ بر نگاه تازه ای به علوم انسانی باشد به چشم نمی خورَد، اما فیلسوفانی چون دکارت، اسپینوزا، لایب نیتس، هابز، لاک و هیوم هر کدام در این راه گام های موثری برداشته اند. از کوجیتوی دکارت مفهوم آزادی و از رساله گفتار در روش او مفهوم برابری سر برآورد. اسپینوزا، یکی از وارثان تفکر دکارتی، حکومت دموکراسی را بهترین نوع حکومت تمیز داد. هابز مبنای قراردادی حکومت را اعلام کرد. لاک اعلام داشت که انسان ها آزاد و برابر از مادر متولد می شوند و مدنیت یا نظام سیاسی باید این قانون طبیعی را حفظ کند، و هیوم با نقد جزمیت های فلسفی و عنایت به رفتار اجتماعی انسان و طرح پرسش های اخلاقی جدید و تدوین و معرفی مبانی جدید اخلاقی از قبیل حس نوع دوستی و اصالت نفع و احساس ناب اخلاقی زمینه را برای کانت فراهم کرد تا ضمن بیداری از خواب جزمیت و تدوین اصول و مقولات عقل عملی آزادی را گل سرسبد مدنیت، و عقلانیت(۸) و تحقق آن را غایت تاریخ اعلام کند. در سنت کانت آزادی و عقلانیت به یک معنی است و نتیجه آن رسیدن انسان به مقام استقلال(۹) است، و این ها به قول کانت «ایده»های عقل عملی اند. در واقع، عقل عملی کانت زمینه ساز علوم انسانی به معنی امروزی آن است.
به این ترتیب در حد فاصل دکارت تا کانت بدون این که اصطلاح کلیدی خاص و تازه ای که دال بر علوم انسانی باشد (مگر «عقل عملی» کانت) وضع شده باشد محتوای علوم انسانی در قالب مقولاتی چون آزادی، برابری، استقلال، عقلانیت و دموکراسی تقویت و شکوفا شد و زمینه از هر جهت برای تاسیس جامعه شناسی به دست اُگوست کنت فراهم آمد.
روش تقسیم بندی کنت و اشتقاق جامعه شناسی از علوم طبیعی نسبت به روش ارسطو، که از منظر خیر به تقسیم علوم می پرداخت، روشی کاملاً تازه و متناسب با رشد علوم در قرن نوزدهم به برکت میراث دکارت و کانت و تجربیان انگلیس است. اُگوست کنت علوم را بر اساس کلیت متنازل و ترکیب و تفصیل و پیچیدگی متزاید طبقه بندی کرده است، یعنی کلیت با سادگی نسبت مستقیم دارد: هر علمی هرچه کلی تر باشد ساده تر است و هرچه کلیت آن کاهش یابد سادگی اش نیز کاهش می یابد و بر پیچیدگی آن افزوده می شود. در این نسبت قاعده دیگری نیز ملحوظ است به این ترتیب که علم پیچیده تر، یعنی جزئی تر، ذیل علم کلی تر و ساده تر قرار می گیرد. بر این اساس کنت شش علم مترتب بر یکدیگر تدوین کرده یا می توان گفت علم را به شش قسم تقسیم کرده است. ترتیب این تقسیم چنین است: ( ۱ ) ریاضیات ( ۲ ) اخترشناسی ( ۳ ) فیزیک ( ۴ ) شیمی ( ۵ ) زیست شناسی یا فیزیولوژی و ( ۶ ) جامعه شناسی. به این ترتیب دانشی به نام جامعه شناسی تعریف شده است به جای دانش شهرنشینی ارسطو و دارای همان محتوا و مسئولیت و پیام (شاله، ص ۶۲).
تحقیق در مبانی و اصول جامعه، جامعه شناسی، در نظر کنت شامل دو بخش ایستا و پویاست. تقسیم تحقیق به ایستا و پویا روش جامعه شناسی است: تحقیق ایستا در باره ساختار و ترکیب جامعه است و تحقیق پویا در باره استمرار حیات جامعه. اُگوست کنت تحولات تاریخی جامعه را شامل سه مرحله الهی، متافیزیکی و تحصّلی می دانست. کنت روش جامعه شناسی را همان روش علوم طبیعی می شمرد. به این جهت، برای شناخت مبانی رفتار اجتماعی تعبیر «فیزیک جامعه» را به کار می برد (نراقی، ص ۴۰).
در شرح آراء کنت بعضی مفسّران او مرحله الهی تاریخ در اصطلاح او را مرحله «الهی ـ نظامی» و مرحله تحصّلی را مرحله «تحصّلی ـ صنعتی» نامیده اند. به نظر کنت شرط اساسی اصلاح اجتماعی، اصلاح فکری و اعتقادی است. وی برخلاف مارکس، متفکر دیگر قرن نوزدهم، به انقلاب معتقد نبود، بلکه در نظر او تحوّل اندیشه هاست که موجب تحولات جامعه می گردد. اُگوست کنت جامعه زمان خود را در حال بحران می دید و این بحران را ناشی از تقابل و رویارویی ارزش های الهی ـ متافیزیکی با ارزش های علمی ـ صنعتی می دانست (آرون، ص ۸۴). ریمون آرون می گوید اُگوست کنت برای بیان تکامل اجتماعی تاریخ بشری دو قانون را در هم ادغام کرد: ( ۱ ) قانون مراحل سه گانه تاریخ (الهی، متافیزیکی، علمی) و ( ۲ ) قانون طبقه بندی علوم شش گانه (ریاضیات، اخترشناسی، فیزیک، شیمی، زیست شناسی و جامعه شناسی). در نظر اُگوست کنت، قوای ذهنی انسان در ادوار پیشین در قلمرو ریاضیات و علوم طبیعی به مرحله تحصّلی دست یافته است؛ اکنون برای این که در علوم اجتماعی نیز به این مرحله دست یابد باید به مرحله سوم رشد خود، یعنی مرحله تحصّلی، وارد گردد. پس قانون تکامل مراحل سه گانه و قانون تقسیمات شش گانه علوم مکمل یکدیگر و در کنار هم حاکی از تحوّل ذهن انسانند (آرون، ص ۸۶).
در مورد تفاوت روش علوم طبیعی با روش علوم اجتماعی، مسئله ای که بعد از اُگوست کنت در آلمان مورد توجه دیلتای و سایر نوکانتی ها قرار خواهد گرفت، نظر کنت این است که علوم مربوط به طبیعت بی جان، یعنی فیزیک و شیمی، ذاتا تحلیلی اند؛ یعنی در این علوم حقیقت هنگامی کشف می شود که یک عنصر متمایز از عناصر دیگر کل مورد تحقیق قرار می گیرد. این که ذات هیدروژن چیست متمایز از گازهای دیگر قابل تشخیص است. پس روش موفق در این علوم روش تحلیلی است. اما در علوم مربوط به موجودات زنده، یعنی در زیست شناسی و جامعه شناسی، روش ترکیبی موفق تر است به این اعتبار که در این پدیده ها «عضویت» یا ارگان بودن معیار درک واقعیت است. عضوی به نام کبد را فقط در کنار قلب و معده و کلیه می توان شناخت؛ کبد منفرد و مجزا از این اعضای بدن جسمی مرده است. به همین ترتیب در جامعه نهاد دین یا دولت یا نظایر آن را فقط در کنار نهادهای دیگر در یک کل ترکیبی می توان شناخت (آرون، ص۸۷).
در نظر اُگوست کنت، تحقق و شکل گیری جامعه نه چنان که منتسکیو و توکویل می پنداشتند مشروط به تقدم سیاست و حکومت است و نه چنان که مارکس می پنداشت مشروط به تقدم اقتصاد است، بلکه در این میان توافق اذهان مقدم است و این توافق معادل چیزی است که هگل روح ملّی یا روح قومی نامیده بود. از منظر کنت، طرز تفکر ملت هاست که شرایط مراحل متحوّل جامعه را فراهم می آورد. اما چون ذهن و طبیعت انسان دارای یک ساختار واحد جهانی است و صرف نظر از تنوعات جغرافیایی دارای قوانین و ماهیت مشترک است، می توان گفت که تاریخ بشر تاریخ شکفتگی روح و طبیعت ذهن انسان است و شناخت آن تابع قوانین ثابت و معینی است (آرون، ص۹۲).
در نظر اُگوست کنت در دوره تحصّلی (علمی) تاریخ (که تاریخ آینده از قرن نوزدهم به بعد است) صنعت ابزار غلبه است و ملت های صنعتی شده بر دیگران مسلط می شوند. دوران غلبه نظامی از لوازم عصر تفکر الهی بود اما در عصر علم و صنعت اگر هم غلبه نظامی مصداق پیدا کند، اساس آن صنعت و تکنولوژی است (آرون، صص ۹۱ــ۹۲). امروز که حدود ۱۵۰ سال بعد از کنت زندگی می کنیم بهتر معنی این سخن او را درک می کنیم که زندگی آینده انسان، زندگی صنعتی است: غلبه، غلبه صنعت است؛ معیار، معیار صنعتی است؛ نظام اقتصادی، نظام صنعتی است، و الگوی اقتصاد صنعت است (آرون، ص ۹۳). این ها نمونه های تاریخی و شواهدی است از اصل رسوخ علوم انسانی در علوم طبیعی و تقدم ذاتی آن بر این و تثبیت این اصل که ارزش ها (که خاستگاه آن ها علوم انسانی است) تعیین کننده شرایط و موقعیت علوم طبیعی است.
اُگوست کنت معتقد است که همه تحولات اقتصادی و علمی و صنعتی معلول تحولات قوای ذهنی انسان است از جمله تحول هوش یا عقل انسان. اصلی ترین قسمت این تحول، یعنی قسمتی که بیش از همه بر جریان عمومی ترقی اثر گذاشته است، بدون شک توسعه پیوسته ذهن علمی است که از تالس و فیثاغورس تا لاگرانژ و بیشا استمرار یافته است. مراحل پیشرفت عبارت است از جایگزین کردن نگرش های غیرعلمی (الهی ـ متافیزیکی) با نگرش علمی در سیاست، اقتصاد، صنعت، تجارت و.... اما در راس این تحولات پیشرفت در هوش و قوای ذهنی قرار دارد (آرون، صص ۱۰۶ـ۱۰۷).
پیش از این اشاره کردیم که تحول دانش شهرنشینی به جامعه شناسی از ارسطو تا کنت، طی قرن های هفدهم و هجدهم از اندیشه های دکارت و اسپینوزا و هابز و لاک و هیوم و کانت عبور کرده است. یکی از چهره های درخشان قرن هجدهم که آراء او در این زمینه منشا بخش مهمی از تحولات بعدی است منتسکیو است. منتسکیو معتقد است که قوانین موضوعه باید با وضع آب و هوا و سرما و گرمای منطقه و کیفیت خاک و محل زندگی افراد تناسب و همخوانی داشته باشد. مفسران در شرح این مطلب گفته اند در واقع دو نوع قانون وجود دارد: ( ۱ ) قوانین حاکم بر جریان امور طبیعی که می توان آن ها را قوانین علّی یا قوانین حاکم بر رابطه علت و معلول در طبیعت نامید. ( ۲ ) قوانین وضع شده به دست انسان از طریق قرارداد که می توان آن ها را قوانین دستوری نامید. این قوانین تعیین می کنند که انسان در زندگی روزمره اجتماعی خود باید چگونه عمل کند. معنی روح قوانین یا روح القوانین در اصطلاح منتسکیو این است که قوانین دستوری باید متناسب با قوانین علّی باشد (آرون، ص ۵۵). اگر به عمق بیان منتسکیو توجه کنیم، در واقع پیام او این است که قوانین دستوری، که مجموعه ارزش گذاری های ماست، تعیین کننده راه و روش زندگی انسان است و موقعیت انسان را در کار صنعت و تجارت و سایر روابط اجتماعی رقم می زند.
دستاوردهای منتسکیو را در کتاب روح القوانین می توان این گونه خلاصه کرد:

( ۱ ) تاریخ قانونمند است و جایی برای تصادف نیست (آرون، ص ۲۶).
( ۲ ) استبداد با طبیعت بشر مغایر است (آرون، ص ۴۴).
( ۳ ) ارزش های اخلاقی، دینی و سیاسی تابع شرایط جغرافیایی بخصوص آب و هواست.
( ۴ ) قوانین موضوعه تعیین کننده روش انسان در استفاده از قوانین طبیعی است (آرون، ص ۵۵).

۲. تاسیس علوم انسانی بر مبنای فهم در اندیشه دیلتای

فلسفه دیلتای با عنوان «فلسفه حیات» حاصل ترکیب ایدآلیسم آلمان، اصالت تجربه انگلیس و عقاید عصر رمانتیک است. اهمیت او در تدوین روش علوم انسانی در مقابل علوم طبیعی است. مقصود دیلتای از فلسفه حیات زندگی به معنی مورد نظر زیست شناسان [ که حیات حیوانات و نباتات را دربر می گیرد]نیست، بلکه حیات فرهنگی، روحی و معنوی انسان است. پس فلسفه حیات او معادل «علوم انسانی» است. وجه امتیاز او از ایدآلیست های آلمانی این است که حیات انسان را نه در قالب نوع کلی انسان، بلکه در افراد عینی و خارجی و تاریخی جستجو می کند. عواطف و احساسات افراد، عقاید و افکار آن ها، نهادهای اجتماعی، قوانین و مقررات، دین، هنر، صنعت، ادبیات و... عناصر فرهنگی زندگی انسانند(«Dilthey Edwards»),. فلسفه حیات یا انسان شناسی دیلتای مبتنی بر تجربه و دور از هر نوع روش عقلی محض فراتجربی (استعلایی) است. اما تجربه از نظر او صرفا به معنی مورد نظر جان لاک، یعنی انتزاع مفاهیم از اعیان خارجی، نیست بلکه ذات تجربه معنابخشی به اشیاست. ادراک تجربی از تفسیر انسانی آن قابل تفکیک نیست. انسان ضمن مشاهده اشیاء به آن ها معنی می دهد. کوشش در جهت معنی بخشیدن به اشیاء خارجی را دیلتای «جهان بینی» (Weltanschauung) نامیده است. دیلتای قول کانت را در مورد عناصر پیشینی انکار کرده است و مدعی است که کل دستاوردهای عقل حاصل تجربه و دارای شان تاریخی است. به این جهت نقادی عقل از نظر او به جای نقد عقل ناب در سنت کانت، «نقد عقل تاریخی» است که در تکامل تاریخی ذهن انسان شناخته می شود. عقل خزانه دار تاریخ است و هر چه دارد از تاریخ دارد. این مطلب را در فلسفه او تاریخ گرایی یا اصالت تاریخ(۱۰) هم نامیده اند(Ibid).
اختلاف عمده دیلتای با کنت در مورد روش علوم انسانی است. از نظر کنت روش علوم انسانی یا به تعبیر خود او «جامعه شناسی» همان روش علوم طبیعی است زیرا «علم» دارای یک ساختار واحد است ــ خواه موضوع آن طبیعت باشد خواه فرهنگ ــ جز این که روش علوم طبیعی تحلیلی و روش علوم انسانی ترکیبی است. اما دیلتای این دو روش را از پایه و اساس متمایز و متفاوت می داند. بنیاد علوم انسانی یا فلسفه حیات بر فهم (تفهم) است، یعنی محقق علوم انسانی برخلاف محقق علوم طبیعی می تواند و باید پدیده های انسانی را در تمام حوزه های تاریخی و فرهنگی بفهمد در حالی که فهم پدیده های طبیعی برای علمای طبیعت ممکن نیست. از همین رو به جای عمل توصیف در علوم طبیعی، در علوم انسانی تاویل (هرمنوتیک) مطرح است؛ علوم انسانی علوم توصیفی مثل فیزیک نیست بلکه علوم تاویلی (هرمنوتیکی) است. به این جهت دیلتای معتقد است که منطق علوم انسانی به کلی از منطق علوم طبیعی جداست.

۳. نتیجه

مرکز ثقل این مقدمه طرح این ادعاست که علوم انسانی، که شکل گیری آن از ارسطو تا دیلتای به کرسی اثبات نشست، بر علوم طبیعی مقدّم است. ضابطه مندی(۱۱) علمی، خواه در علوم طبیعی خواه در علوم انسانی، مبتنی بر نظام ارزش ها یا ارزش شناسی(۱۲) است که جایگاه آن در علوم انسانی است. ارسطو بر اساس مفهوم خیر مدّعی شد که دانش شهرنشینی برترین علوم است. در عصر جدید از دکارت تا کانت مفاهیم آزادی، برابری و استقلال راهگشای حیات فرهنگی انسان در هر دو حوزه علوم طبیعی و علوم انسانی بوده است. فرانسیس بیکن با طرح معادله و برابری علم و قدرت و وارد کردن مفهوم «قدرت» به عنوان ارزش علم، روح تازه ای در مطالعات عصر جدید دمید. دکارت با اعلام برابری عقل، به معیار قرون وسطایی تفکر خاتمه داد و عصر تازه ای را در تاریخ اعلام کرد. ژان وال در کتاب مابعدالطبیعه خود تقابل عصر جدید را با عصر قدیم در قالب چهار معیار معرفی کرده است: ( ۱ )کمیت در مقابل کیفیت ( ۲ ) شر در مقابل خیر ( ۳ ) نامتناهی در مقابل متناهی و ( ۴ ) زمانمندی در مقابل ابدیت. این معیارهای چهارگانه در واقع ارزش هایی هستند که روح تفکر عصر جدید را در مقابل دوران قدیم تشکیل می دهند. اگرچه معیار کمیت از ریاضیات اقتباس شده است (به دست دکارت) و کیفیت از مابعدالطبیعه ارسطو (نظریه صور جوهری) اما سه معیار دیگر به وضوح ارزش های اخلاقی (خیر و شر)، کلامی (متناهی و نامتناهی) و تاریخی (زمانمندی و ابدیت) است که هر سه داخل در علوم انسانی است.
این رسوخ ارزش ها در مطالعات علمی چه علوم طبیعی و چه علوم انسانی، در دهه های پایانی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ماکس شلر جامعه شناس عارف مشرب آلمانی (متوفای ۱۹۲۸) را برانگیخت تا به مطالعه ارزش ها و طبقه بندی آن ها و چگونگی رسوخ و نفوذ آن ها در فرهنگ انسانی بپردازد. شلر در کتاب صورت گرایی در اخلاق می گوید: ارزش ها مثل کیفیات حسّی و اعیان مادی در طبیعت دارای وجود مستقل و عینی هستند. احساسات ما همان طور که از عالم محسوس خبر می دهند از جهان واقعی ارزش ها نیز خبر می دهند. با توسّل به پدیدارشناسی می توان دریافت که ارزش ها منشا نفسانی ندارند بلکه متعلق به حوزه واقعیت نفس الامری هستند و همان طور که عقل دارای منطق خاص خود است، در مقابل «منطق عقل» نوعی «منطق عواطف» یا منطق عاطفی وجود دارد که بر اساس آن، ارزش های اخلاقی دارای موقعیت و ماهیت پیشینی به اصطلاح کانت هستند. شلر ارزش ها را به ترتیب زیر طبقه بندی کرده است: ( ۱ ) ارزش های حسّی ( ۲ ) ارزش های حیاتی ( ۳ ) ارزش های روحی و ( ۴ ) ارزش های دینی (صانعی درّه بیدی، ص ۲۲۴). شلر معتقد است که ارزش ها به صور گوناگون در کل زندگی انسان رسوخ کرده اند. نه فقط ضابطه مندی های علمی در دو گروه علوم طبیعی و علوم انسانی زیر سلطه ارزش ها قرار دارند بلکه سنت های اجتماعی و روابط اجتماعی انسان تماما تحت تاثیر ارزش هاست و هر کدام تجلّی و عینیت یافتگی یکی یا تعدادی از ارزش های گوناگون است.
به لحاظ تاریخی و تجربی ارزش ها ریشه در اسطوره های عصر باستان دارند و از آن جا وارد نظام های دینی شده اند: ارزش های مربوط به ازدواج، خویشاوندی، زمان مناسب برای اقدام به فعالیت های اقتصادی و اقدام به مسافرت، تاسیس نهادها و احزاب و تشکیل گروه های اجتماعی از دل اسطوره های باستانی برخاسته اند و وارد باورهای دینی شده اند و از آن جا به جوامع علمی و صنعتی دوران جدید راه یافته اند. علاوه بر ارزش های ریشه دار و باستانی در طول تاریخ مدوّن، به مناسبت های گوناگون تاریخی و به اقتضای موقعیت های گوناگون انسان، ارزش های تازه ای از منظر علوم انسانی، اغلب در حوزه های اخلاق، دین، حقوق، اقتصاد و تجارت وضع شده و بر مجموعه ارزش های انسانی افزوده شده است و چه بسا بعضی ارزش ها به سبب ناکارآمدی آن ها از ذهن و جامعه و زندگی بشری رخت بربسته و محو شده اند. تاریخ زندگی انسان میدان آمد و رفت و تجلّی و محو ارزش هاست.
نیکولای هارتمان، فیلسوف آلمانی (متوفای ۱۹۵۰) در مورد ورود ارزش ها به تاریخ جوامع بشری و خروج آن ها از این جوامع بیانات جذاب و دلنشینی دارد. هارتمان می گوید: جایگاه ارزش ها شعور اخلاقی (وجدان اخلاقی) انسان است. هر مسئله ای در زندگی انسان او را به درک ارزش های تازه ای هدایت می کند. هر جامعه ای، هر دورانی، هر نژادی و هر ملّتی در تاریخ نوع انسان سهم خاصی در کشف ارزش های اخلاقی جدید دارد؛ از این هم بالاتر می توان گفت هر فردی در هر لحظه ای از زندگی خود سهمی در کشف ارزش ها دارد. شعور اخلاقی انسان به عنوان پایگاه وجودی ارزش ها در حال تحوّل و دگرگونی دائمی است. اما ارزش ها ثابتند و فقط بروز و افول تاریخی آن ها پدیده ای متغیر و متحول است. تغییرات ظاهری در شعور اخلاقی به معنی نسبیت ارزش ها نیست. ارزش ها وجود مطلق فراتاریخی دارند اما تجلّی تاریخی آن ها متناسب با موقعیت های گوناگون زندگی انسان است. می توان گفت شعور اخلاقی متحوّل و بی ثبات است (متناسب با موقعیت های تاریخی و تجربی) اما این تحول به معنی تجدید بنای ارزش های اخلاقی نیست بلکه به معنی تجدید بنای زندگی در قلب ارزش های اخلاقی ثابت و پایدار است (صانعی درّه بیدی، ص ۲۶۰).
باری، زندگی انسان در عمل، خواه اجرای مراسم دینی و عبادی باشد خواه کار در مزرعه و کارگاه، خواه پژوهش علمی در کتابخانه و آزمایشگاه، تجلّی و عینیت یافتن ارزش هاست. متولّی و متصدی پژوهش در ارزش ها علم اخلاق (فلسفه اخلاق) است که از ارکان علوم انسانی بلکه در راس آن هاست. تبرّکا می توان یادآوری کرد که ارزش کار در راس همه ارزش هاست، و نظر به این که کار غایت فی نفسه نیست بلکه وسیله ای برای تحقق غایات دیگر است، کار مولّد بخصوص در دو حوزه کشاورزی و صنعت از کارهای دیگر برتر است و این امر باید غایت علوم انسانی لحاظ گردد.

نظرات کاربران درباره کتاب مقدمه بر علوم انسانی