فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانم اسپاک، ناظم ترسناک

کتاب خانم اسپاک، ناظم ترسناک

نسخه الکترونیک کتاب خانم اسپاک، ناظم ترسناک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانم اسپاک، ناظم ترسناک

درست قبل از ساعت سه که زنگ آخر می‌خورد، خانم اسپاک، ناظم مدرسه، از توی بلندگو گفت: «یادتان نرود فردا با لباس‌های مبدّلِ مخصوص هالووین بیایید مدرسه. هالووین، تعطیلی مورد علاقه‌ی من است!» خانم اسپاک شوخی نمی‌کند. او تمام طول سال، هالووین را جشن می‌گیرد. همیشه روی میزش پر از تار عنکبوت و خود عنکبوت است. گوشواره‌هایش اسکلت‌های کوچولوست. و همیشه توی دفترش شکلات دارد. یک‌عالمه شکلات. من از خانم اسپاک خوشم می‌آید. او ناظم مدرسه‌ی اِلامِنتری است. یعنی تمام مدت توی دفتر جلویی می‌نشیند و با بلندگو خبرها را اعلام می‌کند. مثلاً می‌گوید: «جمعه روز پیتزاست!» یا «خانم فابیان لطفاً استفراغ‌های توی سالن استفراغات را تمیز کنید.» یا «بچه‌هایی که ژاکت‌شان را توی حیاط جا گذاشته‌اند، لطفاً بروند و آن‌ها را بردارند.»

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانم اسپاک، ناظم ترسناک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱ . شب شیطونی و بازیگوشی



اسم من اِی . جِی است و از مدرسه خیلی بدم می آید.
راستش، باید حقیقتی را بگویم. فقط یک چیزِ مدرسه را خیلی دوست دارم.
زنگ آخر! یعنی وقتی می رویم خانه!
درست قبل از ساعت سه که زنگ آخر می خورد، خانم اسپاک، ناظم مدرسه، از توی بلندگو گفت: «یادتان نرود فردا با لباس های مبدّلِ مخصوص هالووین بیایید مدرسه. هالووین، تعطیلی مورد علاقه ی من است!»
خانم اسپاک شوخی نمی کند. او تمام طول سال، هالووین را جشن می گیرد. همیشه روی میزش پر از تار عنکبوت و خود عنکبوت است. گوشواره هایش اسکلت های کوچولوست. و همیشه توی دفترش شکلات دارد. یک عالمه شکلات.
من از خانم اسپاک خوشم می آید. او ناظم مدرسه ی اِلامِنتری است. یعنی تمام مدت توی دفتر جلویی می نشیند و با بلندگو خبرها را اعلام می کند. مثلاً می گوید: «جمعه روز پیتزاست!» یا «خانم فابیان لطفاً استفراغ های توی سالن استفراغات را تمیز کنید.» یا «بچه هایی که ژاکت شان را توی حیاط جا گذاشته اند، لطفاً بروند و آن ها را بردارند.»
ناظم مدرسه بودن مثل دی جِی بودن است، خیلی باحال است.
من یک شکلات قاپیدم و با دوست هام رایان و مایکل از در جلویی مدرسه دویدیم بیرون. بالاخره آزاد شدیم!
رایان گفت: «امشب برای شب شیطونی و بازیگوشی، چه کار کنیم؟»
او همه چیز می خورد. او یک بار تکه ای از تشک صندلی اتوبوس مدرسه را خورده بود.
مایکل که هیچ وقت بند کفش هایش را نمی بندد، گفت: «بیایید خانه ی کسی را با دستمال توالت تزئین کنیم.»
ــ آره!
نمی دانم شما این موضوع را می دانید یا نه، ولی شب قبل از جشن هالووین، شب شیطونی و بازیگوشی است. در این شب، شما می روید بیرون و شیطونی می کنید، برای همین اسم خوبی روی این شب گذاشته اند. در شب شیطونی، شما می روید بیرون و دستمال توالت را پرت می کنید روی درخت خانه ی مردم. این اولین قانون بچه بودن است.
پرسیدم: «برویم سراغ خانه ی کی؟»
رایان پیشنهاد کرد: «خانه ی خانم بریج چه طوره؟» (خانم بریج معلم مان است.)
مایکل گفت: «نه، توی دردسر می افتیم.»
رایان پیشنهاد کرد: «خانه ی آقای ناوال چه طوره؟» (آقای ناوال مدیرمان است.)
مایکل گفت: «نه، توی دردسر بزرگ تری می افتیم.»
حرف دردسر شد، حدس بزنید درست همان موقع کی از کنارمان بدو بدو رد شد؟ حال گیرترین آدم کل تاریخ جهان، خانم کوچولوی بی عیب و نقص، یعنی آندریا یانگ. او موهای قهوه ای فرفری دارد و خیال می کند خیلی باهوش است.
آندریا گفت: «باید قبل از رفتن به کلاس فوق العاده، مشق هایم را بنویسم.»



مایکل پرسید: «حالا چرا مشق هایت را بعد از کلاس فوق العاده نمی نویسی؟»
ــ چون بعدش، کلاس فوتبال و کلاس آشپزی دارم.
آندریا برای همه چیز کلاس می رود. اگر برای توالت رفتن هم کلاس بگذارند، او حتماً به آن کلاس می رود تا کارش را بهتر انجام بدهد.
ولی با دیدن آندریا محشرترین فکر کل تاریخ جهان به ذهنم رسید.
به دوست هایم گفتم: «بیایید خانه ی آندریا را با دستمال توالت تزئین کنیم!»
رایان گفت: «اِی. جِی، تو نابغه ای!»




۲ . تزئین خانه ی آندریا، با دستمال توالت

بعد از شام، به بابا و مامانم گفتم که می روم پایین خیابان، خانه ی رایان. رایان به بابا و مامانش گفت که می رود بالای خیابان، خانه ی من. ولی من و رایان اصلاً به خانه ی هم دیگر نرفتیم. هر دو رفتیم خانه ی آندریا. لازم نبود پدر و مادرمان بدانند که ما برای شب شیطونی و بازیگوشی داریم می رویم بیرون. ولی مایکل نتوانست بیاید. چون دست عروسک خواهرش را از جا کنده بود، بابا و مامانش تنبیه اش کردند و اجازه ندادند بیرون برود.
من و رایان نفری یک لوله دستمال توالت توی کوله مان گذاشتیم.
وقتی نزدیک خانه ی آندریا رسیدیم، آن طرف خیابان، پشت ماشینی قایم شدیم. رایان یواش گفت: «خیلی معرکه می شود! فکرش را بکن، صبح آندریا از خواب بیدار می شود و می بیند روی تمام درخت حیاط شان دستمال توالت است!»
نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم. گفتم: «این محشرترین روز کل تاریخ جهان می شود.»
هوا کم کم داشت تاریک می شد، ولی بازهم باید احتیاط می کردیم، چون نمی خواستیم گیر بیفتیم. دوستم پیتر، که خانه اش نبش خیابان ماست، به من گفت، اگر موقعی که داری خانه ی کسی را با دستمال توالت تزئین می کنی پلیس دستگیرت کند، می اندازدت توی زندانی که توالتش اصلاً دستمال توالت ندارد. اَی! ولی راستش پیتر از آن خالی بندهاست.
من و رایان درست مثل جاسوس هایی که به ماموریت می روند، یواشکی و بی سر و صدا رفتیم باغچه ی جلوی خانه ی آندریا. خیلی با حال بود.



وقتی داشتیم لوله ی دستمال توالت را از توی کوله مان درمی آوردیم، یواش به رایان گفتم: «روی زمین تف نکنی.»
رایان پرسید: «چرا تُف نکنم؟»
گفتم: «تو که نمی خواهی مدرک دی اِن اِی از خودت به جا بگذاری. آن ها تُف مان را می برند و آزمایش می کنند و ثابت می کنند که مال ماست.»
رایان تایید کرد: «آره، فکر خوبی است.»
من توی برنامه ی بچه های باهوش و بااستعداد هستم، برای همین، مدام از این جور فکر های بکر به ذهنم می رسد. آندریا هم توی برنامه ی بچه های باهوش و با استعداد هست. (البته تعجبی ندارد.)
توی باغچه ی جلویی خانه ی آندریا، یک درخت خیلی بزرگ بود که یک عالمه شاخه داشت و جان می داد برای آویزان کردن دستمال توالت. تصمیم گرفتیم اول دستمال توالت را روی شاخه های بالایی بیندازیم. بعد آن را بکشیم روی شاخه های پایینی تا همه ی درخت را بپوشاند.
وقتی جای مناسب ایستادیم، گفتم: «خیلی خب، حاضری... هدف... آتش!»
من با تمام زورم لوله ی دستمال توالت را پرت کردم. رایان هم همان موقع لوله ی دستمال توالت خودش را پرت کرد. هر دو لوله به طرف درخت به پرواز درآمدند. اما فقط یک مشکل پیش آمد. دستمال ها باز نشدند!
یکی از دستمال ها خورد به خانه ی آندریا. آن یکی دستمال هم جایی لایی شاخه های درخت گیر کرد و پایین نیامد. حال مان گرفته شد!
رایان پرسید: «کجای کارِمان ایراد داشت؟»

نظرات کاربران درباره کتاب خانم اسپاک، ناظم ترسناک

۱خوب بده نیست
در 2 سال پیش توسط goo...123
عالی
در 1 سال پیش توسط mat...121
یکم مسخرس
در 1 سال پیش توسط no_...zar