فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیپتیموس هیپ

کتاب سیپتیموس هیپ
فیظیک - کتاب سوم

نسخه الکترونیک کتاب سیپتیموس هیپ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سیپتیموس هیپ

با عقل جور در نمی‌آمد. چطور می‌شد آتشی زیر آب روشن باشد؟ آب سیاه بود. شعله‌ی شمع مثل وقتی با نسیم تکان می‌خورد، با جریان‌های زیر آب چشمک می‌زد. سیپتیموس داشت تماشا می‌کرد که شعله به آهستگی از سرسره‌ی ماری دور شد. شعله، چسبیده به پای دیوار حرکت می‌کرد. انگار کسی شمعی دستش بود و ته خندق راه می‌رفت. عمق خندق تقریبا شش متر بود. سیپتیموس در ذهنش محاسبه کرد و حدس زد که نور چهار متر پایین پایش حرکت می‌کند. او از فکر روشن بودن آتش زیر آب مسحور شده بود. روی سنگ سرد سرسره زانو زد و به عمق خندق خیره شد. شعله آهسته، ولی به طور یقین داشت از او دور می‌شد. سیپتیموس یک‌دفعه، به طور غریبی احساس ناراحتی کرد. انگار داشت چیز با ارزشی را از دست می‌داد. کمی خم شد تا آخرین نگاه را به آن بکند. روح ملکه ادلدردا از پشت سرش، از توی سایه‌ها بیرون آمد. لبخند کوچکی روی لبش بود. سیپتیموس آن‌قدر مشتاق بود تا ببیند زیر آب چیست که توجهی به روح نکرد. حتی اگر روح تصمیم می‌گرفت برایش ظاهر شود، باز هم آن را نمی‌دید؛ که به طور یقین این کار را نمی‌کرد. او لب سرسره‌ی ماری رفت و خم شد. اگر کمی بیش‌تر به آب نزدیک می‌شد، شاید می‌توانست...

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سیپتیموس هیپ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





مقدمه

تابلوی توی اتاق زیر شیروانی

سیلاس هیپ(۷) و گرینگ(۸) ـ دروازه بان دروازه ی شمالی ـ کنار اتاق زیر شیروانی گرد و خاک گرفته و تاریک قصر ایستاده اند. رو به روی شان درِ کوچکی است که به اتاق مهر و مومشده ای باز می شود. سیلاس هیپ، جادوگر معمولی، می خواهد مُهرش را باز کند. او می گوید: «ببین گرینگ، این جا بهترین جای ممکن است. مهره های من هیچ وقت نمی توانند از این جا فرار کنند، چون می توانم آن ها را با خود اتاق مهر و موم کنم.»
گرینگ خیلی مطمئن نیست. او خوب می داند که بهتر است اتاق های مهر و مومشده ی زیر شیروانی را به حال خودشان بگذارند. می گوید: «این قضیه کمی بودار است سیلاس. حس عجیبی دارم. به هر حال چون آن قدر خوش شانس بودی که یک دسته مهره را این بالا پیدا کنی، معنی اش این نیست که آن ها این جا می مانند.»
سیلاس جعبه ی مهره های با ارزشی را که تازه پیدا کرده، محکم در دست هایش فشار می دهد و می گوید: «اگر مهر و موم بشوند، با کمال میل توی اتاق می مانند، گرینگ. تو فقط رفتارت کمی عجیب و غریب است چون نمی توانی این دسته را از راه به در کنی و فراری بدهی.»
ــ من آخرین دسته ی مهره هایت را هم از راه به در نکردم، سیلاس هیپ. آن ها خودشان آمدند، من هم نمی توانستم کاری بکنم.
سیلاس به حرف های گرینگ اهمیتی نمی دهد، چون می خواهد به یاد بیاورد چه طور طلسم باز کردن مهر و موم انجام می شود. گرینگ با بی تابی پایش را زمین می کوبد و می گوید: «بجنب سیلاس. من دروازه ای دارم که باید به آن برسم. لوسی(۹) فعلاً خیلی عجیب و غریب شده و من نمی خواهم خانواده ام را برای مدتی طولانی آن جا تک و تنها بگذارم.»
سیلاس هیپ چشم هایش را می بندد تا بتواند بهتر فکر کند. او زیر لب، طوری که گرینگ نشنود، سه بار ورد قفل را برعکس زمزمه می کند و در آخر هم ورد باز کردن مهر و موم را می خواند. چشم هایش را باز می کند. اتفاقی نیفتاده است. گرینگ می گوید: «من که می روم. نمی توانم تمام روز مثل یک آدم اضافی این اطراف بپلکم. بعضی از ما کار و زندگی داریم، ها!»
درِ اتاق مهر و مومشده یک دفعه با صدای بنگ بلندی باز می شود. سیلاس پیروز شده است. می گوید: «ببین! من می دانم دارم چه کار می کنم. من یک جادوگرم، گرینگ، وای! این چی بود؟»
باد تندی از هوای یخی و مانده یک دفعه از کنار سیلاس و گرینگ می گذرد و نفس شان را می گیرد. هر دو به شدت سرفه می کنند. موی دست های گرینگ سیخ می شود. می لرزد و می گوید: «این یکی واقعا سرد بود.»
سیلاس چیزی نمی گوید؛ او آن موقع در اتاقی است که مهر و مومش تازه باز شده و دارد تصمیم می گیرد مهره هایش را کجا بگذارد. گرینگ هم یک جورهایی کنجکاو می شود و با احتیاط توی اتاق می رود. آن جا کوچک و کمی بزرگ تر از یک قفسه است. نوری هم جز نور شمع توی دست سیلاس نیست. اتاق تاریک است، چون تنها پنجره اش را زمانی با آجر پوشانده اند. آن جا چیزی بیش تر از یک چهار دیواری خالی نیست که کف تخته ای و گرد و خاک گرفته ای دارد. اتاق عریان است و دیوارهای گچی اش هم ترک خورده اند. ولی سیلاس یک دفعه متوجه می شود که اتاق کاملاً هم خالی نیست. تابلوی بزرگی، به اندازه ی واقعی یک ملکه، در سایه های اتاق تاریک و کوچک قرار دارد. تابلو را به دیوار تکیه داده اند.
سیلاس به چهره ی توی تابلو نگاه می کند. نقاشی ملکه ای از قصر با مهارت در تابلو کشیده شده و مربوط به خیلی وقت پیش است. سیلاس هم متوجه می شود که نقاشی خیلی قدیمی است، چون روی سر ملکه تاجی است که قرن ها پیش گم شده است. ملکه بینی نوک تیزی دارد و موهایش را مثل یک جفت حفاظ گوش دور گوش هایش جمع کرده است. یک آی آی(۱۰) به دامنش چسبیده است؛ جانوری کوچک و وحشتناک با صورتی شبیه موش، پنجه هایی تیز و دمی بلند مثل مار. چشم های گرد و قرمزش به سیلاس خیره شده اند. انگار بدش نمی آید با دندان بلند و تیز مثل سوزنش او را گاز بگیرد. ملکه هم از توی تابلو به آن ها نگاه می کند، ولی حالتی متکبرانه و مخالفت آمیز دارد. او سرش را بالا گرفته و زیر چانه اش، طوقی آهار زده دارد. انگار نور شمعی که در دست سیلاس است، توی چشم های تیزش می افتد و ملکه با چشم هایش تعقیب شان می کند. گرینگ می لرزد و می گوید: «اصلاً دوست ندارم او را تک و تنها در شبی تاریک ببینم.»
به نظر سیلاس، گرینگ حق دارد. او هم دوست ندارد آن زن را تک و تنها در شبی تاریک ببیند؛ مهره های با ارزشش هم همین طور. پس می گوید: «باید برود. نمی خواهم مهره هایم قبل از این که حتی شروع کنند، ناراحت بشوند.»
ولی سیلاس نمی داند که زن قبلاً رفته است. به محض این که سیلاس مهر و موم اتاق را باز کرد، روح ملکه ادلدردا(۱۱) و جانورش از تابلو بیرون آمدند، در را باز کردند و با بینی های نوک تیزشان هوا را بو کشیدند. بعد، از اتاق بیرون رفتند و درست از کنار سیلاس و گرینگ گذشتند. ملکه و آی آیش توجهی به آن ها نکردند، چون کارهای مهم تری داشتند. آن ها سرانجام، بعد از قرن ها، آزاد بودند تا به کارهای شان برسند.

۱. اسناری اسنارلسن(۱۲)

اسناری اسنارلسن، قایق باری و بازرگانی اش را در آب های آرام رودخانه، به طرف قلعه هدایت کرد. آن موقع عصر پاییزی و مه آلودی بود. اسناری هم خوشحال بود که آب های متلاطم و پرجزر و مد بندر را پشت سر گذاشته است. وزش باد ملایم تر شده بود، ولی نسیم به اندازه ی کافی پشت بادبان های بزرگ قایق باری ـ قایقی به اسم آلفرون(۱۳) که به نام صاحب اصلی اش، یعنی مادر اسناری نام گذاری شده بود ـ گیر می کرد و اسناری این طوری توانست به سلامت با قایقش صخره ی کلاغ را دور بزند. بعد هم به طرف لنگرگاهی رفت که پشت چایخانه و خوابگاه سالی مالین(۱۴) بود.
دو جوانِ ماهیگیر که خیلی از اسناری بزرگ تر نبودند، بعد از شکار موفقیت آمیز شاه ماهی به لنگرگاه برگشته بودند. آن ها با خوشحالی طنابی را که اسناری برای لنگر انداختن توی خشکی انداخت، گرفتند و با اشتیاق خواستند مهارت شان را نشان بدهند، پس طناب را دور دو تیر چوبی بزرگ توی بندر بستند و جای آلفرون محکم شد. ماهیگیرها از این که می توانستند تجربه شان را در پایین کشیدن بادبان و نشان دادن بهترین راه بستن طناب در اختیار او بگذارند، خوشحال بودند. البته اسناری اهمیتی به آن ها نداد، چون به زحمت حرف های شان را می فهمید و مهم تر این که کسی به اسناری نگفته بود باید چه کار کند؛ هیچ کس حتی مادرش. به خصوص مادرش نگفته بود.
اسناری نسبت به سنش بلند قد، لاغر و به طور تعجب برانگیزی قوی بود. او در دو هفته ی اخیر، توانسته بود به تنهایی قایق را در دریا هدایت کند. بادبان بزرگ برزنتی را پایین کشید و پارچه ی بزرگ سنگین و چین دار را جمع کرد. بعد طناب ها را خیلی تمیز کلاف و سکان را محکم کرد. می دانست ماهیگیرها تماشایش می کنند، پس دریچه ی ورود به کابین پایینی را قفل کرد، چون آن جا پر بود از توپ های سنگین پارچه های کلفت پشمی، کیسه های ادویه، بشکه های بزرگ ماهی های نمک زده و چندین جفت چکمه ی عالی از پوست گوزن شمالی. بالاخره ـ در حالی که نمی خواست بیش تر کمکش کنند ـ پله را بیرون انداخت و به خشکی آمد. اولر(۱۵)، گربه ی کوچک نارنجی رنگ با دم نوک سیاهش را روی عرشه تنها گذاشت تا موش های مزاحم را فراری دهد.
اسناری بیش تر از دو هفته روی دریا بود و خیلی دوست داشت در جای محکمی قدم بگذارد. ولی وقتی در لنگرگاه راه می رفت، حس می کرد روی عرشه ی آلفرون است. انگار لنگرگاه درست مثل آلفرون پیر زیر پایش تکان می خورد. ماهیگیرها که باید تا آن موقع پیش مادرهای محترم شان برمی گشتند، روی کپه ای از تله های خالی صدف نشسته بودند. یکی شان بلند گفت: «شب خوش دوشیزه خانم!»
اسناری اهمیتی نداد. او در انتهای لنگرگاه، در مسیر کهنه ای پیش رفت که به پل شناور و معلق بزرگ می رسید. چایخانه ی پررونق روی این پل ساخته شده بود. آن جا، ساختمانی دو طبقه، چوبی و بسیار زیبا بود، با پنجره های کوتاه و بلندی که به رودخانه باز می شدند. چایخانه آن موقع در هوای خنک اوایل شب، انگار به اسناری چشمک می زد. نور زرد و گرمی هم از چراغ های نفتی اش ساطع می شد که از سقف آویزان بودند. اسناری از پیاده راه چوبی رفت که به پل شناور و معلق می رسید. به سختی باورش می شد که بالاخره به آن جا رسیده است، به چایخانه و خوابگاه افسانه ای سالی مالین. هیجان زده و خیلی عصبی درهای دو طرفه ی چایخانه را باز کرد. پایش به یک سری از سطل های ردیف شده و پر از شن و آب خورد که برای خاموش کردن آتش به کار می رفت و نیم بند افتاد.
همیشه توی چایخانه ی سالی مالین زمزمه ای آرام از صحبت های دوستانه در جریان بود. ولی به محض این که اسناری وارد شد، زمزمه یک دفعه قطع شد. انگار کسی دکمه ای را خاموش کرد. تمام مشتری ها به طور هم آهنگ نوشیدنی های شان را زمین گذاشتند و به غریبه ای خیره شدند که شنل مشخص جامعه ی هانستیک(۱۶) را پوشیده بود؛ شنلی که تمام بازرگانان شمالی می پوشیدند. اسناری به شدت قرمز شد و آرزو کرد که کاش این طور نشده بود. به طرف پیشخان رفت. تصمیم گرفته بود برشی از کیک های جوی سالی و نصف لیوان نوشیدنی مخصوص سفارش بدهد که تعریفش را خیلی شنیده بود.
سالی مالین زنی قد کوتاه، گرد و قلمبه بود. به همان اندازه روی گونه هایش کک مک و آرد جو بود. باعجله از آشپزخانه بیرون آمد و شنل قرمز و تیره ی بازرگان شمالی و پیشانی بند چرمی و مخصوصش را دید. صورتش حالت تحقیرآمیزی به خودش گرفت و با عصبانیت گفت: «من این جا از شمالی ها پذیرایی نمی کنم.»
اسناری گیج شد. مطمئن نبود حرف سالی را درست فهمیده یا نه، ولی می دانست حرف هایش شبیه خوشامدگویی نیست. سالی متوجه شد اسناری نمی خواهد برود، پس گفت: «تو علامت روی در را دیدی. ورود بازرگانان شمالی ممنوع است. تو این جا توی چایخانه ی من اضافی هستی.»
کسی بلند گفت: «او فقط یک دختر است، سال.»
همهمه ی بلندی از سر موافقت بین مشتری ها بلند شد. سالی مالین نگاه دقیق تری به اسناری انداخت و حالت صورتش نرم تر شد. حقیقت داشت. او فقط یک دختر بود. سالی فکر کرد شاید شانزده ساله یا کمی بیش تر باشد. موهای بور پر کاهی و چشم های آبی کبود و نیم بند شفافی داشت که بین بیش تر بازرگانان شمالی دیده می شد، ولی نگاه زننده ای را نداشت که سالی با تکانی یادش می آمد. سالی عقب نشینی کرد و گفت: «باشد... خب فکر می کنم دارد شب می شود و من اصلاً نمی خواهم یک دختر جوان را این موقع شب تنها ول کنم. چه سفارشی دارید دوشیزه ی جوان؟»
اسناری سخت تمرکز کرد تا دستور صحیح زبان یادش بیاید، اما به لکنت افتاد و گفت: «من... خب من...»
باید می گفت: «من دوست دارم.» یا: «می خواهم.»
سرانجام گفت: «من یک برش از بهترین کیک جوی شما و نصف لیوان نوشیدنی مخصوص می خواهم، اگر لطف کنید.»
کسی بلند گفت: «پس نوشیدنی مخصوص ها؟»
سالی به طور سرزنش آمیزی گفت: «ساکت باش تام(۱۷).»
بعد به اسناری گفت: «بهتر است اول نوشیدنی معمولی را امتحان کنید.»
او نوشیدنی را توی لیوان چینی بزرگی ریخت و از روی پیشخان به طرف دخترک هل داد. اسناری برای امتحان، قلپی از آن خورد و صورتش از تلخی اش در هم فرو رفت. سالی تعجب نکرد. این نوشیدنی، مخصوص ذائقه های خاصی بود و بیش تر جوان ها فکر می کردند تهوع آور است؛ راستش که خود سالی هم بعضی وقت ها فکر می کرد حال آدم را به هم می زند. سالی یک لیوان آب لیمو و عسل برای اسناری درست کرد و آن را با برش بزرگی از کیک جو توی سینی جلویش گذاشت. به نظر می رسید دخترک به این غذا احتیاج دارد. اسناری در عین تعجب سالی، یک فلورین(۱۸) کامل نقره ای به او داد و یک عالمه خرده پنی(۱۹) پس گرفت. بعد سر میز خالی کنار پنجره نشست و به آب رودخانه نگاه کرد که داشت در تاریکی هوا، تیره و تیره تر می شد.
زمزمه ی توی چایخانه دوباره شروع شد و اسناری نفس راحتی کشید. آمدن به چایخانه ی سالی مالین، آن هم به تنهایی، سخت ترین کاری بود که اسناری تا آن موقع در عمرش انجام داده بود. این کار حتی از تنهایی راندن آلفرون در دریا هم سخت تر بود. از خریدن آن همه جنس با پولی که سال ها پس انداز کرده بود و حالا در انبار آلفرون بود هم سخت تر بود. و خیلی خیلی سخت تر از گذشتن از دریای شمالی بود که سرزمین بازرگانان شمالی را از سرزمین سالی مالین و چایخانه اش جدا می کرد. ولی این کار را کرده بود؛ اسناری اسنارلسن راه پدرش را در پیش گرفته بود و هیچ کس نمی توانست جلویش را بگیرد. هیچ کس، حتی مادرش.
اسناری کمی بعد به آلفرون برگشت و اولر را با هیبت شبانه اش دید. گربه غرش طولانی و بلندی سر داد و دنبال صاحب خانمش روی عرشه رفت. اسناری آن قدر کیک جو خورده بود که حس می کرد نمی تواند جم بخورد. پس سر جای مورد علاقه اش روی عرشه نشست و اولر شبانه را نوازش کرد. گربه آن موقع یوزپلنگ لاغر و قدرتمندی شده بود، چون با چشم های سبز مثل دریایش و دم نوک نارنجی اش، مثل شب سیاه بود.
اسناری آن قدر هیجان زده بود که خوابش نمی برد. نشست و دستش را روی پشم گرم و مثل ابریشم اولر گذاشت. به رودخانه ی سیاه و وسیعی نگاه کرد که تا خشکی های زمین های کشاورزی آن سو ادامه داشت. بعد وقتی هوای شبانه خنک تر شد، خودش را لای پارچه ی پشمی و کلفتی پیچید که قصد داشت با قیمتی خوب در بازار بفروشد. این بازار دو هفته ی دیگر شروع می شد. او روی زانویش نقشه ای از قلعه گذاشته بود که نشان می داد چه طور به بازار برسد و پشت نقشه توضیح داده شده بود که چه طور می تواند سرقفلی دکه ای را بگیرد. در ضمن تمام قوانین خرید و فروش هم توی آن نوشته شده بود. اسناری چراغ نفتی را روشن کرد که با خودش از کابین کوچک پایینی آورده بود. خوب جا به جا شد تا قوانین را بخواند. باد آن موقع متعادل بود و نم نم باران اول شب هم قطع شده بود، هوا دلچسب و تمیز بود و اسناری در آن سرزمین نفسی تازه کرد. آب و هوای این سرزمین با آب و هوای سرزمین خودش خیلی فرق داشت و ناآشنا بود.
شب ادامه داشت که گروه کوچکی از مشتری ها از چایخانه بیرون آمدند و اسناری درست بعد از نیمه شب، سالی را دید که چراغ ها را خاموش و در را قفل کرد. اسناری با خوشحالی لبخند زد. رودخانه آن موقع مال خودش بود. فقط خودش، اولر و آلفرون در سیاهی شب. قایق به آرامی در جزر و مد موجود بالا و پایین می رفت و اسناری حس می کرد چشم هایش دارند بسته می شوند. فهرست کسل کننده ی وزن و اندازه ی مجاز را زمین گذاشت. پارچه ی پشمی را محکم تر دور خودش پیچید و برای آخرین بار قبل از این که به کابینش برود، به آن سوی رودخانه خیره شد. و بعد، آن را دید.
کشتی بلند و رنگ پریده ای با درخششی سبز، از پشت صخره ی کلاغ بیرون می آمد. اسناری کاملاً آرام نشست و حرکت یک نواخت و ساکت کشتی را تا وسط های رودخانه تماشا کرد. کشتی داشت آرام آرام به آلفرون نزدیک می شد. نزدیک تر آمد، اسناری آن را دید که زیر نور ماه می درخشد. لرزه ای به اندامش افتاد، چون می دانست دارد به چه چیزی نگاه می کند، به کشتی یک روح. اسناری سوتی زیر لب کشید، چون تا به حال چنین کشتی ای ندیده بود. او عادت داشت بقایای قایق های ماهیگیری کهنه ای را ببیند که ناخدای غرق شده ای هدایت شان می کرد. آن ها تا ابد دنبال بندری مطمئن می گشتند. هر از گاه روح جنگجوی قایق بزرگی را می دید که لنگ لنگان، بعد از نبردی خوفناک به طرف خانه اش می رفت. حتی یک بار کشتی بلند روح بازرگان ثروتمندی را دید که گنجینه هایش از سوراخی در کناره ی کشتی، بیرون می ریختند، ولی هیچ وقت یک کشتی باری سلطنتی ندیده بود که روح ملکه هم توی آن باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب سیپتیموس هیپ

عالیییییییییییی
در 2 سال پیش توسط neg...at8
من کلا مجموعه ی هفتگانه ی سیپتیموس هیپ رو دوست داشتم و به نظرم این چند جلد یه چیز دیگس واقعا دوسشون داشتم
در 10 ماه پیش توسط fateme tohidi
چند تا کتاب فانتزی پیشنهاد میکنم بهتون : سیپتیموس هیپ حماسه ی دارن شان جلاد لاغر و از همه بهتر کلید های پادشاهی
در 2 ماه پیش توسط علی عباس زاده
جلداش به هم ربط داره ؟
در 1 سال پیش توسط jha...tmh