فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از دل

کتاب از دل
هفت قاعده برای زندگی

نسخه الکترونیک کتاب از دل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب از دل

وقتی جایی سخنرانی می‌کنم اغلب از من می‌خواهند متن نوشته سخنرانیم را به آنها بدهم. مسئله اینجاست که من هرگز متن سخنرانی ندارم. من فقط حرف می‌زنم. امیدم به این کتاب هم جز این نیست. این کتاب صرفا صحبتی با شماست. صحبت درباره چیزهایی که در زندگی آموخته‌ام و به من کمک کرده‌اند تا در کار و زندگیم موفق شوم.

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب از دل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه: از دل

هرگز فکرش را هم نمی کردم که روزی کتابی بنویسم؛ و یا مجری برنامه صبح بخیر آمریکا شوم. به راستی که دنیای حیرت انگیزی است.
اولین روزی را که برنامه اجرا کردم و کنار سایر مجریان برنامه نشسته بودم یادم هست. دلم می خواست فریاد بکشم و به بینندگان برنامه بگویم «من هم نمی دانم چگونه مجری برنامه شدم!»
بخشی از وجودم در این فکر بود که چرا مردم باید بخواهند به حرفهای من گوش بدهند؟ در زندگی چه تجربه ای داشتم و چه آموخته بودم که بتوانم آن را با بینندگان در میان بگذارم؟ توفان کاترینا شهری را که در آن زندگی می کردم به هم ریخت و برنامه صبح بخیر آمریکا وسیله ای شد برای من تا تغییری ایجاد کنم.
باید اذعان کنم وقتی ویراستارم به من گفت که می خواهند کتابم را با عنوان هفت «قاعده زندگی» منتشر کنند خنده ام گرفت.
گفتم: «بسیار عالیست، هفت قاعده زندگی رابرتز.» انگار می توانستم به مردم راه و رسم زندگی را بیاموزم. من نبودم که می خواستم این کار را بکنم. من همیشه فکر می کردم کسی هستم که همه قاعده ها را شکسته ام. من یک زن بودم، سیاه پوست بودم و برایم مهم نبود اگر مردم می گفتند به درد ورزش و اجرای برنامه نمی خورم. من راهم را به زور گشودم و از این رو فکر نوشتن هفت قاعده برای زندگی، تبسمی بر لبانم نشاند.
اما بعد به فکرم رسید که به لحاظی قاعده ها سهم عمده ای در زندگی من دارند.
وقتی جوان بودم همه فکر و ذکرم ورزشکار شدن بود. من ورزشکاری بودم که همیشه قاعده ها را رعایت می کردم. من بازیگر قاعده ها بودم. شاید به این علت بود که پدرم بیش از سی سال در نیروی هوایی خدمت کرده بود. پدرم از نظم و انضباط فراوان بهره داشت و این نظم و ترتیب را در چهار فرزندش که من کوچکترین آنها بودم تحکیم کرد.
این قاعده ها صرفا به خاطر برقراری قاعده نبودند. ما آموختیم که قاعده ها هدف و مقصودی را دنبال می کنند. آنها به ما درسهای ارزشمندی می آموزند. درسهایی که ممکن است اصولاً ندانیم درس هستند. چیزهایی مانند انضباط. کار ساده ای نیست که همیشه آنطور رفتار کنیم که از ما انتظار می رود. به خصوص وقتی دیگران پایبند اصول و قواعد نیستند. اما پدر و مادر ما هرگز اجازه ندادند که ما با سرزنش کردن دیگران و بهانه آوردن که چون آنها مانند ما پایبند قاعده ها نیستند، از رفتاری که درست بود فاصله بگیریم. خانه ما جایی برای این کارها نبود. به ما آموخته بودند که باید مسئولیت رفتارمان را بپذیریم.
وقتی در دانشگاه لوئیزیانا بسکتبال بازی می کردم، مربیم لیندا پوکت تمرینی چالش انگیز برایمان مشخص کرد. باید تمام زمین بازی را به شکل خم شده و دولا طی می کردیم و تا وقتی به نقطه مشخصی نرسیده ایم، قامتمان را راست نکنیم. من در میان سایر بازیکنان بودم. وقتی کارمان تمام شد، کوچ پوکت نگاهی به چهره من انداخت و گفت: «تو در زندگی به جایی می رسی.» معلوم شد من در جمع بازیکنان تنها کسی بودم که در تمام مدت تمرین قاعده به حالت خم ماندن را رعایت کرده بودم.
می توانستم مانند سایر بازیکنان رفتار کرده باشم و قبل از زمان مقرر از آن حالت دشوار بیرون بیایم. اما به آن شکل راه رفتن به نظم و ترتیب و دیسیپلین احتیاج داشت. باید از خودم مداومت نشان می دادم. اینها چیزهایی بودند که در زندگی، در هر شرایطی که در آن قرار دارید، باید رعایت می شدند.
وقتی بچه بودم و برنامه صبح بخیر آمریکا را در تلویزیون تماشا می کردم، هرگز فکر نمی کردم روزی روی آن صندلی مخصوص مجری بنشینم. فکر مجری شدن به مخیله ام نرسیده بود. همه هدفم این بود که یک ورزشکار حرفه ای شوم. اما حالا که به گذشته نگاه می کنم، می بینم توان آن را داشتم که در هر زمینه ای در زندگیم به خواسته هایم برسم، که ورزشکار بودن یکی از دلایل آن بود. زیرا تا جایی که به یاد دارم، من عاشق ورزش بودم. همیشه برایم مهم است که به چه سرعتی می توانم بدوم، توپ را تا چه فاصله ای می توانم پرتاب کنم، تا چه ارتفاعی می توانم بپرم. به خصوص وقتی جوان تر بودم، اینها برایم مهم بودند. وقتی دوازده ساله بودم، در می سی سی پی، قهرمان بولینگ شدم. هنوز هم عنوان روزنامه محلی آن روز را به خاطر دارم: «بولینگ باز کوچولو قهرمان ایالت شد.» فکر می کنم این تنها زمانی بود که مرا کوچولو خطاب کرده بودند.
در حالی که در ساحل خلیج می سی سی پی بزرگ می شدم، عاشق همه ورزشها بودم. اما به تنیس بیش از هر ورزشی علاقه داشتم. چقدر دلم می خواست روزی در ویمبلدون بازی کنم. اما بدنم برای بسکتبال مناسب تر بود. وقتی در کلاس هشتم قدتان ۱۷۵ سانتیمتر باشد، مردم انتظار دارند که بسکتبال بازی کنید و من هم این کار را کردم. با تمام وجود این کار را کردم و با آنکه رویایم تحقق نیافت که یک ورزشکار حرفه ای شوم، تجربه های زمین بازی لحظه ای مرا تنها نگذاشتند. اینها بخشی جدانشدنی از وجود من شدند.
اصولی که در ورزش آموختم مرا برای موفقیت آماده کرد. اینها قوانین خاصی را به من آموزش دادند که تا به امروز پایبند آنها باقی مانده ام:

۱. خود را در موقعیت مناسب قرار دهید.

من آموختم که چگونه خود را در موقعیتی قرار بدهم که اتفاقات خوشایند نصیب من شود. حتی وقتی احساس می کردم که می ترسم یا کسی ممکن است توپ را از من برباید، سعی می کردم توپی را که به سمت من می آید در هر حال دریافت کنم.

۲. رویاهای بزرگ ببینید اما روی چیزهای کوچک دقیق شوید.

وقتی جوان بودم رویاهای بزرگ در سر می پروراندم. پدر و مادرم، آموزگارانم و مربیانم مرا تشویق می کردند. اما آنها در ضمن به من آموختند که باید پاهایم را روی زمین محکم کنم و به واقعیتها توجه داشته باشم. رویاها مبهم هستند و از ما فاصله دارند، اما هدفها ملموس هستند و قابل دسترس می باشند. آموختم صادق بودن با خود بدین معناست که بدانم چه چیزی برایم مناسب است و بعد آن را دنبال کنم.

۳. اگر در شروع موفق نشدید، دوباره بکوشید.

در این جا رمز و رازی وجود دارد. همیشه باهوش ترین ها، بااستعدادترین ها و زیباترین اشخاص نیستند که بیشترین موفقیت را نصیب خود می کنند. این موضوعیست که در همه زمینه ها صدق می کند، در کار، در زندگی و در ازدواج. اغلب اوقات آنهایی موفق می شوند که اجازه نمی دهند تحت تاثیر مشکلات و موانع زندگی از حرکت بازبمانند.

۴. هرگز تحت تاثیر نژاد، جنسیت یا چیزهایی از این قبیل واقع نشوید.

ارزشمندترین درسی که پدر و مادرم به من دادند این بود که برای بهترین نشدن بهانه نیاورید. وقتی شکست می خورید، علت ناکامی خود را در دیگران جستجو نکنید. زمینه هایی را پیدا کنید که می توانید در آن پیشرفت کنید. بیش از اندازه حساس و نازک نارنجی نباشید. بیاموزید که به اشتباهات خود بخندید. همه ما اشتباه می کنیم.

۵. از حیطه امن و راحت خود قدمی به بیرون بگذارید.

متوقف شدن به هنگام رشد کردن، به معنای متوقف شدن در زندگی است. وقتی به زندگی خود به عنوان حرکتی در حال رشد و پیشرفت نگاه می کنید، غیرممکن نمی تواند وجود داشته باشد.

۶. به جای مسئله به راه حل فکر کنید.

همه ما با مسایلی روبه رو هستیم و خیلی راحت ممکن است به این مسایل اجازه دهیم که ما را به زیر بکشند. مهم این است که ببینیم چه می توانیم بکنیم که مسایل را پشت سر بگذاریم و رشد کنیم. ممکن است قدمهای کوتاه بردارید، اما به هر صورت به پیش می روید.

۷. ایمان و اعتقاد داشته باشید، به خانواده و دوستان خود بها بدهید.

زندگی من سرشار از نعمت و موهبت بوده است ــ ایمان قوی، همبستگی های قدرتمند خانوادگی و دوستانی که همواره مرا تشویق کرده اند. ایمان، خانواده و دوستانم شالوده و پایه و اساسی بوده اند که همه چیز دیگر بر آن متکی است.

وقتی جایی سخنرانی می کنم اغلب از من می خواهند متن نوشته سخنرانیم را به آنها بدهم. مسئله اینجاست که من هرگز متن سخنرانی ندارم. من فقط حرف می زنم. امیدم به این کتاب هم جز این نیست. این کتاب صرفا صحبتی با شماست. صحبت درباره چیزهایی که در زندگی آموخته ام و به من کمک کرده اند تا در کار و زندگیم موفق شوم.
به من اعتماد کنید که می گویم من با فراست ترین آدم روی زمین نیستم و باور کنید که دوستانم با تمام وجود این حرف مرا باور دارند. برای اینکه در جایی هستم که قرار دارم هیچ دلیل جادویی و معجزه ای وجود خارجی ندارد. و دلیلی هم وجود ندارد که شما نتوانید به جایی برسید که می خواهید. اگر برای من این اتفاق افتاده، برای شما هم می تواند این اتفاق بیفتد. برای من جای بسی افتخار است که شما را در این رهگذر یاری کنم.



۱. خود را در موقعیت مناسب قرار دهید

من قویا معتقدم که باید خود را در موقعیتی قرار بدهید تا اتفاقات خوشایندی برای شما بیفتد. می توانید هر اندازه که دلتان خواست نیایش کنید، امیدوار باشید و در رویا فرو بروید، اما اگر وقتی شانس در خانه شما را می زند آماده نباشید، فرصت مناسب را از دست می دهید. اغلب اوقات کسی که توپ را می گیرد با استعدادترین اشخاص نیست، بلکه خودش را در جایی قرار داده که می تواند دستش را دراز کند و توپ را بگیرد.
وقتی بزرگ می شدم این درسی بود که مرتب می آموختم زیرا ما زیاد خانه عوض می کردیم. پدرم خلبان بود. وقتی بچه بودم با او به اقصی نقاط جهان سفر می کردم. من و خواهران و برادرم هر کدام در ایالت متفاوتی متولد شدیم. در اواخر دهه ۱۹۶۰ به ازمیر در ترکیه رفتیم. پدرم معتقد بود که ازمیر محل جالبی برای خانواده ماست و حق هم با او بود. به راستی که چه منطقه زیبایی است ــ پر از آثار تاریخی و سرشار از فرهنگ. پدرم تصمیم گرفت آپارتمانی در شهر تهیه کند. می خواست ما فرهنگ متفاوتی را تجربه کنیم. بهترین دوستان من ترک بودند. آنها زبانشان را به من یاد دادند، بازیهایشان را به من آموختند. پدر و مادرم پیوسته دنبال راههای خلاقی می گشتند تا به ما آموزش بدهند. آنها در یک کشور غریبه به ما آموختند که صبر و شکیبایی بیشتری پیدا کنیم و بامحبت تر ظاهر شویم. آنها چشمان ما را به روی جهان گشودند.
هرگاه زمان آن می رسید که دوباره چمدانهایمان را ببندیم و به نقطه دیگری برویم، پدر و مادرم با ما بازی کوچکی می کردند. حرف اول شهری را که باید به آنجا می رفتیم به ما می دادند و بعد می خواستند حدس بزنیم این کدام شهر است. از این رو بعد از دو سال و نیم اقامت در ازمیر، پدر و مادرمان نشستند و گفتند: «خوب بچه ها، ما داریم به آمریکا برمی گردیم. حدس بزنید به کجا می رویم. حرف اولش "ام" است.» ما فریاد کشیدیم: «مونتانا، مین، میشیگان، میسوری.» نه. کمی بیشتر فکر کردیم و گفتیم «می سی سی پی؟» بله، درست گفته بودیم.
وقتی به بیلوکسی می سی سی پی رفتیم، به راستی که شگفت زده شدیم. به رغم غرولندهای اولیه، ساحل خلیج می سی سی پی مکانی زیبا برای رشد کردن بود. خیلی زود شیفته این شهر شدیم ــ مردم بسیار مهربانی داشت و غذاهایشان هم تا بخواهید خوشمزه بود. در بیلوکسی بود که علاقه من به ورزش شکوفا شد.
وقتی پدرم در سال ۱۹۷۵ بازنشسته شد، پدر و مادرم تصمیم گرفتند در همان شهر باقی بمانند. از میان همه نقاط دنیا که آنها دیده بودند، این شهر را برای زندگی مناسب تر یافتند. آنها در شهر پاس کریستیان، شهر کوچکی در فاصله ۲۰ مایلی بیلوکسی خانه ای خریدند که نزدیک به ساحل بود. محلی ها این شهر را پاس خطاب می کردند.
به تازگی دبیرستان را شروع کرده بودم. دبیرستانی زیبا با دیوارهای آجری قرمز رنگ. این تنها دبیرستان شهر بود. اغلب بچه ها از کلاس اول با هم همشاگردی بودند. در شروع نمی دانستند با من و با آن قد بلند که به جمعشان پیوسته بودم چگونه کنار بیایند. رخنه کردن به جمع رفقا در شهرهای کوچک بسیار دشوار است. اما من از دو امتیاز برخوردار بودم. اول آنکه چون مرتب مدرسه و خانه عوض کرده بودم خجالتی نبودم. می دانستم که می توانم دیگران را بخندانم. خوش مشربی چیزی نیست که بتوان آن را دست کم گرفت. دوم، بسکتبال بازی می کردم. در بازی بسکتبال با دو دختر دوست شدم که دوست همه عمرم باقی ماندند. اولین باری که به سالن ورزش رفتم، شریل آنتون و لولا فیرکونتور نگاهی به قد و بالای من انداختند انگار که از خود می پرسیدند «این دیگر کیست؟» لباس بدرنگی پوشیده بودم. شریل بعدها به من گفت که به محض دیدنم فکر کرده بود قدّم به درد تیم می خورد.
من و شریل و لولا با هم دوست شدیم. در کلاس هشتم وقتی شروع به بازی بسکتبال کردم هیچ مشکلی نداشتم. می توانستم توپ را از روی دست و سر همه بگیرم. اما وقتی به دبیرستان رسیدم، دیگر بلندقدترین بازیکن میدان نبودم. در آن زمان بود که به اهمیت جاگیری پی بردم.
مربیان ما می گفتند برای اینکه گل بزنیم، همیشه باید در مکان مناسبی جاگیری کنیم. اگر می خواستیم توپ شوت شده از سوی حریف به سبد را بگیریم، باید در جای مناسبی مستقر می شدیم تا موفق به این کار شویم. اگر می خواهیم پاس بدهیم، بازهم باید موقعیت مناسبی پیدا می کردیم.
مربی مان به ما می گفت: «اگر مجبور شدید با تیمی بازی کنید که به راستی از شما بهتر است، خود را دست کم در موقعیتی قرار بدهید که برنده شوید. قبل از اینکه حتی بازی شروع شود، خود را بازنده ندانید. هر کاری که می توانید بکنید تا امتیازتان به آنها نزدیک باشد. در این شرایط اگر بخت با شما یاری کند، می توانید برنده بازی بشوید. اگر سعی نکنید و اگر از حریف خیلی عقب بیفتید، حتی بخت خوش هم نمی تواند برایتان کاری بکند.»
مربیان ما در ضمن می گفتند وقتی در برابر یک تیم قوی قرار می گیریم باید دل و جرات داشته باشیم. رقیب ممکن است قوی تر باشد و از مهارتهای بیشتری هم سود جوید. از این حیث کاری از ما ساخته نیست. اما به هر صورت ما هم به اندازه آنها می خواهیم برنده شویم.
وقتی در دبیرستان و کالج بودم، زیاد بسکتبال بازی می کردم. اما یک بازی هست که هرگز آن را فراموش نمی کنم. در سال اول کالج بودم. با تیمی بازی می کردیم که همیشه بر ما چیره می شد. از کالج بزرگتری بودند و به نظر می رسید که بازیکنانشان هم از ما بلندقدتر هستند. بسیار مغرورانه به ما نگاه می کردند. آنها هرگز به ما نباخته بودند. در آن مسابقه بدجوری می خواستم آنها را شکست بدهیم. می خواستم شهرتشان را زیر سوال ببرم.
بازی خوبی کردیم، اما در اواخر بازی شش امتیاز از آنها عقب بودیم. باید توپ را از آنها می گرفتیم. من به عمد روی یکی از بازیکنان آنها خطا کردم. به او پرتابهای جریمه دادند. نگاهش کردم. دیدم زانوانش می لرزند. چند تن از هم تیمی هایش به سمت او رفتند، اما او به آنها گفت که از او فاصله بگیرند.
با خود گفتم: «تو آنقدرها هم قوی نیستی.»
او پرتابهایش را از دست داد و ما برنده بازی شدیم. بسیار جالب بود.
من هرگز آن بازی را فراموش نکردم. به این نتیجه رسیدم که اشخاص به آن اندازه که ظاهرا به نظر می رسد قوی نیستند. ممکن است نقابی متقاعدکننده بر چهره داشته باشند. اما به محض آنکه در شرایط خطر قرار می گیرند، نقاب از چهره شان برداشته می شود.
فلوید پاترسون قهرمان سابق مشت زنی سنگین وزن جهان می گوید: «من بیش از هر مشت زنی زمین افتاده ام. اما در ضمن بیش از هر مشت زن دیگری دوباره از زمین برخاسته ام. این را هرگز فراموش نکنید.»
من در هر چالشی که با آن روبه رو شده ام از این اصل پیروی کرده ام. این قانون شماره یک زندگی من است. من ازمشکلات روی گردان نیستم. اگر ناک داون شوم، دوباره از روی زمین بلند می شوم. دست کم به خودم فرصتی می دهم. وقتی عقب می افتم تسلیم نمی شوم. همیشه معتقد بوده ام اگر اجازه ندهم از طرف مقابل زیاد عقب بیفتم، می توانم از فرصتی که در این رهگذر پیش می آید استفاده کنم.
ساحل خلیج می سی سی پی دقیقا مرکز جهان نیست، اما این بدان معنا نیست که آنجا فرصت های مطلوب وجود نداشت. خنده ام می گیرد وقتی می شنوم بعضیها می گویند برای اینکه موفق شوید باید ساکن شهر بزرگی باشید. فرصتهای مناسب در همه جا وجود دارند. به جای اینکه نگران شوید آیا فرصتهای بزرگ و استثنایی برایتان فراهم خواهد شد یا خیر، خودتان را آماده کنید تا از هر فرصت مناسبی که برایتان دست داد استفاده نمایید.

جاگیری مناسب برای رسیدن به موفقیت همیشه ساده نیست. در یک چشم برهم زدن تردیدها از راه می رسند و قبل از اینکه متوجه شوید، ممکن است تمرکز و توجهتان را از دست بدهید. وقتی این اتفاق می افتد، باید راهی پیدا کنید تا چشمتان همیشه متوجه توپ باشد.
سال گذشته فرصت مناسبی دست داد که از اردوی تیم فوتبال دختران در نیوجرسی دیدن کنم. بازیکنان حاضر در این اردو دختران دوازده تا شانزده ساله بودند. مسئول اردو، جولی فاودی، از من خواست برای بچه ها حرف بزنم و کمی از تجربیات خود را با آنها در میان بگذارم. از فرصتی که دست داده بود تا برای این دختران جوان حرف بزنم استقبال کردم. می خواستم برایشان حرفهای الهام بخش بزنم. دخترها دور من جمع شدند. هر کدامشان سوالی داشتند. یکی از آنها پرسید: «آیا همیشه از خودتان مطمئن بوده اید؟ آیا تاکنون اتفاق افتاده که به خود تردید کنید؟» کاملاً پیدا بود که این دختر می خواست جواب این سوالات را بداند. فکر می کنم با تردیدهایی درباره خودش روبه رو بود.
به او گفتم: «بله، همه بدون شک گهگاه با تردیدهایی روبه رو می شوند. بله، منظورم همه است.»
با شنیدن جواب من احساس آرامشی بر چهره اش نشست. همیشه در برخورد با جوانها این واکنش را در آنها می بینم. بسیاری از آنها فکر می کنند که تردید نشانه ضعف است. گمان می کنند اشخاص به راستی موفق هرگز با تردید روبه رو نمی شوند و این در حالی است که همه ما آسیب پذیر هستیم. همه ما وقتی متولد می شویم نحیف و شکننده هستیم. کسی را سراغ ندارم که اینگونه نباشد. موفق ترین اشخاص لزوما کسانی نیستند که هرگز دچار شک و تردید نشده باشند. فکر می کنم من نگران کسانی هستم که تاکنون گرفتار تردید نشده اند.
اغلب ما درگیر این مشغله ذهنی هستیم که به اندازه کافی خوب نیستیم. من همیشه می گفتم اگر در تیمی که بازی می کردم باهوش ترین و بااستعدادترین فرد می بودم به دردسر بزرگی گرفتار می شدیم! آنچه تفاوت میان شکست و موفقیت را رقم می زند این نیست که تردید دارید یا ندارید، مهم این است که با این تردید چگونه برخورد می کنید. چگونه تردیدها را کنار می زنید؟ من همیشه دست به کار می شوم، اقدامی صورت می دهم. کاری محسوس می کنم تا موضع مناسبی بگیرم. من نمی توانم همه چیزهایی را که اتفاق می افتند کنترل کنم، اما می توانم آماده باشم.

من این اصل مهم و کلیدی را در ورزش نیاموختم. پدر و مادرم الهام بخشهای مهم من در زندگی بودند. حتی قبل از اینکه متولد شوم پدرم راه را نشان داده بود. در دهه ۱۹۳۰ وقتی پدرم جوان بود، آرزو کرده بود که روزی خلبان شود. او چوب جارویی برمی داشت و آن را میان ساقهایش قرار می داد و ادای پرواز درمی آورد. کسانی که او را می دیدند می گفتند مشاعرش را از دست داده است. می گفتند یک سیاهپوست هرگز اجازه پرواز پیدا نمی کند. در آن زمان آمریکاییهای آفریقایی تبار این فرصتها را نداشتند. اما پدرم حاضر نشد به منفی بافها گوش بدهد. به جای آن تا حدی که امکان داشت درباره پرواز و هواپیما مطلب آموخت. او حاضر نبود که پذیرای شکست شود و سرانجام به خواسته اش رسید.
پدرم برای رسیدن به موفقیت جاگیری کرده بود. او به شغلی که دوست داشت رسید. او توانست برای خانواده اش فرصتهایی ایجاد کند که خود او هرگز از آنها برخوردار نبود. او کاری کرد تا فرزندانش هم به موفقیت برسند.
مادرم نیز به من الهام بخشید. هنوز وقتی فکرش را می کنم که چگونه آرام و بی سر و صدا هدفهایش را دنبال می کرد شگفت زده می شوم. پدر و مادر او بیش از شش کلاس ابتدایی درس نخوانده بودند. مادرم اولین فرد خانواده بود که به کالج رفت. او با ۱۰۰ دلار بورسیه تحصیلی به دانشگاه هووارد رفت. اما مانند اغلب زنان آن دوران هدفش تشکیل دادن خانواده بود. یکبار به خنده گفت که کسی از او پرسید در دانشگاه چه کرد و او جواب داد: «در فوق برنامه های درسی زیاد شرکت کردم اما در یافتن همسر ناکام ماندم.»
مادرم هرگز تا زمانی که ما بچه بودیم در بیرون از خانه کار نکرد. اما او امروز در حالی که ۸۲ سال از عمرش می گذرد، تجربه های کاری پر اسم و رسمی را پشت سر دارد. او چندین بار توانست به مقام ریاست و مدیرعاملی سازمانهای بزرگ می سی سی پی برسد.

نظرات کاربران درباره کتاب از دل