فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سیپتیموس هیپ

کتاب سیپتیموس هیپ
افصون - کتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب سیپتیموس هیپ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سیپتیموس هیپ

خورشید زمستانی پشت دیوارهای قصر پایین رفت و سیلاس سرعتش را زیادتر کرد. باید از دروازه می‌گذشت؛ قبل از این‌که شب می‌شد و پل متحرک دروازه‌ی شمالی را بالا می‌کشیدند و قفل می‌کردند. سیلاس در این لحظه‌ی به خصوص چیزی را کنارش حس کرد؛ چیزی زنده، تقریبا زنده. حس می‌کرد قلب انسان کوچکی در نزدیکی‌اش می‌تپد. او جادوگری معمولی بود و فقط می‌توانست چیزها را حس کند. و چون جادوگر معمولی خوبی هم نبود، باید روی آن‌ها تمرکز می‌کرد. برف هم‌چنان می‌بارید که آرام ایستاد. جای پاهایش تقریبا حالا پر شده بودند. صدایی شنید: یک فین‌فین، ناله و شاید صدای نفس کشیدنی کوتاه؟

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سیپتیموس هیپ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. چیزی در برف

برف می بارید. سیلاس هیپ(۸) شنلش را خوب دور خودش پیچید. راه درازی را از جنگل تا آن جا آمده بود و حالا هم سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود. ولی باز جای شکرش باقی بود که علف ها توی جیبش بودند؛ علف هایی که گلن(۹)، زن فیزیک شناس، برای نوزاد پسر و نو رسیده اش سیپتیموس(۱۰)، به او داده بود. سیپتیموس آن روز صبح به دنیا آمده بود. سیلاس به قلعه نزدیک تر شد. حالا می توانست از بین درخت ها، نورهایی را که چشمک می زدند، ببیند. خانه های بلند و باریک پشت دیوار، به هم چسبیده بودند. پشت پنجره ها شمع روشن بود. آن شب، شب چله بود و باید شمع ها برای دور کردن تاریکی تا نزدیکی های صبح روشن می ماندند. سیلاس همیشه دوست داشت از این مسیر به قلعه برود. او در طول روز از جنگل نمی ترسید و از این قدم زدن لذت بخش در مسیر باریک خوشش می آمد؛ مسیر باریکی که کیلومترها بین درخت های پرپشت، پیچ و تاب می خورد. تقریبا به لبه ی جنگل رسید و درخت های بلند و تنومند کم کم محو شدند. مسیر به طرف پایین دره می رفت و حالا سیلاس از آن بالا تمام قلعه را می دید؛ قلعه ای که رو به رویش قد علم کرده بود. دیوار قدیمی، رود عریض و پیچ در پیچی را بغل می کرد و دور انبوه خانه های تو در تو، پیچ و تاب می خورد. همه ی خانه ها رنگ شان شاد و روشن بود و آن هایی که رو به غرب بودند، انگار گر گرفته بودند؛ چون آخرین اشعه های خورشید زمستانی روی شان می تابید و پنجره ها هم نور را منعکس می کردند.
قلعه از اول قلعه نبود. فقط دهکده ی کوچکی بود نزدیک جنگل. برای همین هم اهالی قلعه این دیوار بلند سنگی را ساختند تا جلوی حمله ی گرگ ها و جادوگرها را بگیرند و جلوی ساحرها را که جز دزدیدن گوسفندها، مرغ ها و گاهی هم بچه ها به چیز دیگری فکر نمی کردند. کم کم خانه ها تعدادشان بیش تر شد، دیوار طولانی تر شد و مردم برای این که احساس آرامش بیش تری بکنند، خندق عمیقی را جلوی قلعه کندند. کم کم صنعتگرهای ماهر از دهکده های دیگر به آن جا کشیده شدند. دهکده بزرگ و بزرگ تر شد و جای اهالی دهکده تنگ شد. پس کسی تصمیم گرفت خانه های تو در تو را بسازد. سیلاس، سارا(۱۱) و پسرهایش در خانه های تو در تو زندگی می کردند. خانه های تو در تو، ساختمان سنگی و عظیم الجثه ای بود که کنار رود قد علم کرده بود. ساختمان پنج کیلومتر کنار رود و باز داخل قلعه امتداد داشت و محلی پرسر و صدا و شلوغ بود؛ محلی پر از دالان، اتاق، کارخانه های کوچک، مدرسه و مغازه هایی که کنار اتاق هایی خانوادگی قرار داشتند، باغ های سقفی کوچک و حتی یک تئاتر. آن جا همیشه می شد کسی را برای صحبت پیدا کرد و بچه ها هم بدون هم بازی نمی ماندند.
خورشید زمستانی پشت دیوارهای قصر پایین رفت و سیلاس سرعتش را زیادتر کرد. باید از دروازه می گذشت؛ قبل از این که شب می شد و پل متحرک دروازه ی شمالی را بالا می کشیدند و قفل می کردند. سیلاس در این لحظه ی به خصوص چیزی را کنارش حس کرد؛ چیزی زنده، تقریبا زنده. حس می کرد قلب انسان کوچکی در نزدیکی اش می تپد. او جادوگری معمولی بود و فقط می توانست چیزها را حس کند. و چون جادوگر معمولی خوبی هم نبود، باید روی آن ها تمرکز می کرد. برف هم چنان می بارید که آرام ایستاد. جای پاهایش تقریبا حالا پر شده بودند. صدایی شنید: یک فین فین، ناله و شاید صدای نفس کشیدنی کوتاه؟ مطمئن نبود.
زیر بوته ای در کنار مسیر، بقچه ای بود. سیلاس بقچه را برداشت و با ناباوری متوجه شد که به چشم های غمگین نوزاد کوچکی زل زده است. نوزاد را توی دست هایش تکان تکان داد. بعد این فکر به سرش زد که این بچه در سردترین شب سال توی برف ها چه کار می کند؟ کسی نوزاد را محکم لای پتوی پشمی و کلفتی پیچیده بود، ولی نوزاد خیلی سردش بود؛ لب هایش به رنگ آبی سیر شده و روی مژه هایش برف نشسته بود. چشم های بنفش سیر نوزاد با اشتیاق به او خیره شده بودند ولی سیلاس احساس خوبی نداشت؛ حس می کرد این نوزاد چیزهایی در عمر کوتاهش دیده که هیچ نوزادی ندیده است.
سیلاس به یاد سارا افتاد که در خانه، جایش با سیپتیموس و بچه ها گرم و نرم بود. فکر کرد می توانند برای یک کوچولوی دیگر هم جا باز کنند. نوزاد را با دقت زیر شنل آبی جادوگری اش گذاشت و وقتی به طرف دروازه ی قلعه می دوید، آن را خوب به خودش چسباند. به پل متحرک که رسید، گرینگِ(۱۲) دروازه بان، می خواست با فریادی دستور بالا کشیدن پل را به پسرک دروازه بان بدهد. گرینگ غرید و گفت: «خوب خودت را رساندی. همه ی شما جادوگرها عجیب و غریب هستید. یعنی همه تان می خواهید توی یک چنین روزی بیرون بمانید؟ من که نمی دانم.»
ــ اِ...
سیلاس می خواست هر چه سریع تر از کنار گرینگ بگذرد، ولی اول باید کمی پول به او می داد. تندی یک پنی(۱۳) نقره ای از توی یکی از جیب هایش پیدا کرد و به او داد. گفت: «متشکرم گرینگ. شب بخیر.»
گرینگ جوری به سکه نگاه کرد که انگار زنبور کثیفی را در دست گرفته. گفت: «مارسیا اوراسترند(۱۴) همین الان نیم کرون(۱۵) به من داد. چون زن باکلاسی است، چون یک جادوگر ویژه است.»
سیلاس داشت خفه می شد. گفت: «چی؟»
ــ بله. کلاس. باکلاس است.
گرینگ راه عبور را برای سیلاس باز کرد و او تو رفت. سیلاس همان قدر که دوست داشت بداند چرا مارسیا یک دفعه جادوگر ویژه شده است، بقچه را زیر گرمای شنلش به خودش چسباند. چیزی به او می گفت بهتر است گرینگ درباره ی بچه چیزی نداند.
سیلاس در تاریکی تونل، به طرف خانه های تو در تو غیبش می زد که آدم ارغوانی و قدبلندی از توی تاریکی بیرون آمد و جلوی راهش را گرفت. سیلاس گفت: «مارسیا! تو را به خدا بگو...»
ــ به کسی نگو او را پیدا کردی. او برای تو به دنیا آمده. می فهمی؟
سیلاس وحشت زده سرش را تکان داد. قبل از این که بتواند چیزی بگوید، مارسیا توی نور مه مانند و ارغوانی ناپدید شد و او بقیه ی مسیر طولانی و پرپیچ و خم خانه های تو در تو را با ذهن مشغولی طی کرد. نوزاد که بود؟ رابطه اش با مارسیا چه بود؟ و چرا مارسیا جادوگر ویژه شده بود؟ سیلاس به در بزرگ و قرمز رنگی نزدیک شد. در به اتاقی باز می شد که خانواده ی هیپ در آن زندگی می کردند. یک دفعه فکر دیگری به سرش رسید. نظر سارا با بزرگ کردن یک نوزاد دیگر چه بود؟
خیلی طول نکشید تا سیلاس جواب سوال آخرش را بگیرد. به در ورودی رسید و در باز شد. زن درشت اندامی با صورت قرمز بیرون دوید. شنل آبی سیر قابله مارتون(۱۶) تنش بود و تقریبا سیلاس را کله پا کرد. بقچه ای بغلش بود که از بالا تا پایین باندپیچی شده بود و طوری بقچه را زیر بغلش زده بود که انگار بسته ای پستی است و باید هر چه زودتر به پستخانه برساندش.
قابله مارتون فریاد کشید: «مرده!»
زن، سیلاس را محکم کنار زد و به سرسرا دوید. سارا هیپ توی اتاق جیغ کشید.
قلب سیلاس داشت از جایش کنده می شد. توی اتاق، سارا را دید که شش تا پسر کوچک با رنگ هایی پریده دوره اش کرده بودند و آن قدر ترسیده بودند که نمی توانستند فریاد بکشند. سارا ناامیدانه گفت: «او را برد! سیپتیموس مرده و او سیپتیموس را برد.»
همان لحظه، مایع گرمی از بقچه بیرون زد؛ بقچه ای که سیلاس زیر شنلش مخفی کرده بود. سیلاس نمی دانست با چه کلماتی منظورش را به او برساند، پس فقط بقچه را از زیر شنلش بیرون آورد و توی دست های سارا گذاشت.
سارا هیپ زد زیر گریه.


نظرات کاربران درباره کتاب سیپتیموس هیپ

پیشنهاد میدم حتما بخونید عالیه
در 2 سال پیش توسط امیرعلی رجایی
من هم این کتاب رو چند سال پیش خریدم. جز آخرین جلدش بقیه جلدها رو خوندم و خیلی دوسشون دارم. رمان خیلی جذاب و گیراییه. شاید به قول این دوستمون از هری پاتر هم بهتر ! ;
در 1 سال پیش توسط meh...tab
بسیار زیبا......
در 1 سال پیش توسط فرنام فرقانی موحد
چند تا کتاب فانتزی پیشنهاد میکنم بهتون : سیپتیموس هیپ حماسه ی دارن شان جلاد لاغر و از همه بهتر کلید های پادشاهی
در 2 ماه پیش توسط علی عباس زاده
این کتاب رو من خیلی وقت پیش از افق خریدم خیلی قشنگه حتماً بخونید????
در 2 سال پیش توسط نیکی خرم دلشاد
اگه به کتابای هیجان انگیزی علاقه دارید که نفستونو بند میاره و تا آخر هم نمیتونید نتیجشو حدس بزنید این کتاب رو اصلااااا و ابداااااا پیشنهاد نمیکنم.
در 10 ماه پیش توسط fat...hgh
اصلا دوست نداشتم
در 2 ماه پیش توسط Diana
عالی عالی عالی کتاب اول از هری پاتر و سنگ جادو هم بهتره
در 1 سال پیش توسط kou...006
هنوز این مجموعه رو نخریدم اما جالب به نظر میاد اولین چیزى که نظرم رو جلب کرد غلط املایى روى جلدهاش بود که ایده عجیب و تازه اى هستش فعلا بهش یک ستاره میدم وقتى خوندم میام دوباره نظر میدم
در 1 سال پیش توسط mel...998
خیلی جالبه
در 3 ماه پیش توسط نجلا