فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه فیلم‌نامه

کتاب سه فیلم‌نامه
دل تاریکی،نازنین،داستان دوست

نسخه الکترونیک کتاب سه فیلم‌نامه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سه فیلم‌نامه

زنی غریبه و سیاهپوش، گذشته را چونان بلایی بر سر شخصیت اصلی دل تارکی فرود می‌آورد... زن جوان نازنین در تلاشی عاشقانه و تراژیک، می‌کوشید راهی به قلب همسر وازده و منزوی‌اش بیابد... و دو برادر داستان دوست پس از سال‌ها دوری فرصتی کوتاه برای بازیابی یکدیگر دارند...

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سه فیلم‌نامه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



طرحی برای یک فیلم بلند

مهندس رضا شایسته، تقریباً پنجاه ساله، با موهای جوگندمی که کمی از شادابی اش کاسته و در عوض، چهره ای جاافتاده به او بخشیده، مدیر یک شرکت معتبر نیمه دولتی ست که به تدریج سرمایه ی خود را جدا کرده و یک امپراتوری کوچک، اما قدرتمند خصوصی برای خود تشکیل داده است. نخستین بار، او را در یک رستوران مجلل، سر میز شام می بینیم. زنی با ظاهری موقر و محجوب، اما هوشمند و محتاط، روبه روی او نشسته است. رضا برایش از گذشته می گوید و از حرف هاشان، پرسش های زن و پاسخ های رضا، می فهمیم که همسر رضا چند سالی ست که در گذشته و او، احساس می کند که باید محبتش را نثار زنی دیگر کند. زنی که او را بفهمد و در عین حال، شریک دل و سرمایه اش باشد. هم چنین درمی یابیم که زن، بیوه ی یک سرمایه دتار معتبر است که در تجارت، تجربه ی زیادی ندارد. اما از طریق همین گفت وگوی شبانه می خواهد بفهمد که رضا او را برای چه به این مهمانی شام دعوت کرده است؟ هوسی زودگذر، محبتی واقعی یا جذب سرمایه بیش تر؟ آن دو، مثل دو شطرنج باز ماهر، مهره هاشان را به حرکت درمی آورند و زن، جایی می بازد که رضا با حالتی بغض کرده و نومید، از گذشته حرف می زند و با نوعی احساس خسران و باختن، کمبود عاطفه را دلیل شکست و تنهایی همیشگی اش می داند. رضا در میان بغض، همدردی زن را می بیند و آمادگی اش را برای همکاری و همراهی. رضا به زن وعده می دهد که با کمک یکدیگر، در تجارت و عشق موفق خواهند شد. مشخص است که رضا از زن خواسته است تا اتومبیلش را نیاورد. رضا زن را تا مقابل منزلش می رساند و بدش هم نمی آید که به داخل دعوت شود. اما زن با آرامش و احترام، به او می فهماند که هنوز کاملاً او را نپذیرفته است. آخرین جمله ای که زن به رضا می گوید، نشانه رضایت توام با اندکی تردید است: فکر کنم امشب بنشینم و به چیزهایی که گفتید تا صبح فکر کنم و رضا پاسخ می دهد که این یعنی پیمودن نیمی از مسیر. رضا تاکید می کند که حتی اگر جواب زن منفی بود، حتماً به او تلفن کند، چون تا صبح بیدار می ماند تا از تصمیم او باخبر شود. 
پس از خداحافظی با زن، رضا به وسیله تلفن همراه با یکی از اعضای هیات مدیره شرکتش در مورد سرمایه های شرکت صحبت می کند و قول می دهد که نیازی به برداشت از دارایی اولیه شرکت نیست. از این طریق می فهمیم که رضا خود را برنده بازی می داند و به دوست خود می گوید که امکان دارد بتواند مشکلات شرکت را حل کند، اما تا حدی که مقدور است می کوشد بی دردسر، همراهی مالی زن را جلب کند. رضا حتی به شوخی به دوستش می گوید که شاید مجبور شود برای افزایش نقدینگی شرکت، ریسک ازدواج مجدد را هم بپذیرد! رضا پس از گفت وگو با دوستش، نگاهی به آن سوی خیابان می اندازد. زنی سرتاپا تیره پوش که چهره اش در تاریکی است (و تا انتهای فیلم هم در تاریکی خواهد ماند)، ایستاده است. رضا او را سوار می کند. زن روی صندلی عقب می نشیند و چهر ه اش هم چنان در تاریکی ست. سیگاری روشن می کند، اما تنها آتش سیگارش دیده می شود. زن به آرامی با رضا گفت وگو می کند. رضا به تدریج احساس می کند که او را دیده است. زن با خشنودی اظهار می کند که رضا بارها و بارها با او برخورد کرده، اما هنوز او را نشناخته است. رضا برمی گردد تا به چهره زن با دقت نگاه کند. زن او را تهدید می کند که رویش را برنگرداند. زن از مرد می خواهد که به صدایش گوش دهد؛ شاید او را بهتر بشناسد. صدای دختر نوجوان به گوش می رسد که رضا را صدا می کند. از زمان حال (که به طریقه سیاه و سفید فیلمبرداری می شود) به گذشته (که رنگی ست) برمی گردیم و رضا شایسته را در کلاس ادبیات می بینیم؛ نوجوانی هفده ساله است که با حرف های معلم ادبیاتش درباره هنر و هنرمند دل سپرده است. رضا به تدریج به معلم ادبیات نزدیک می شود و به منزل او رفت و آمد می کند. معلم ادبیات، دختری به نام فهیمه دارد که هم سن و سال اوست. محبتبی میان رضا و فهیمه به وجود می آید و رضا به مرور با فعالیت های سیاسی پدر فهیمه بیش از پیش آشنا می شود. رضا از طریق ناظم مدرسه که متوجه فعالیت های معلم ادبیات و رفت و آمد رضا به خانه او شده است، تحت فشار قرار می گیرد که جاسوسی معلم را بکند و از فعالیت های او خبر بدهد. رضا میان محبتش به فهیمه، احترامش به معلم ادبیات و تهدیدهای ناظم، چاره ای جز انتخاب ندارد. فهیمه به رضا اطلاع می دهد که در روز خاصی، افرادی که تحت تعقیب پلیس اند، برای جلسه مهمی با پدرش قرار دارند و بهتر است رضا هم به آن جا بیاید. روز موعود، خبری از رضا نمی رسد و در عوض، پلیس به خانه معلم می ریزد و او و دوستانش را با خود می برد. فهیمه، رضا را می یابد و از او می پرسد که چه اتفاقی افتاده است، اما با جواب های بی ربط رضا، می فهمد که چه کسی پدرش را لو داده است. فهیمه سیلی محکمی به صورت رضا می زند و از آن جا دور می شود و رضا به انتقام تحقیر و توهینی که فهیمه به او روا داشته، نام او را هم در رده کسانی که از فعالیت های خرابکارانه پدر و همکارانش آگاهی داشته اند، به پلیس می دهد و بر مبنای شایعاتی که رضا در مورد فهیمه سر هم کرده است، فهیمه هم زندانی می شود.
به زمان حال بازمی گردیم. رضا حیرت زده، روبه رویش را نگاه می کند و به حرف های زن گوش می دهد. فهیمه در زندان مرده است و زن، از سرنوشت او و خانواده اش برای رضا می گوید. رضا از زن می پرسد که او این چیزها را از کجا می داند و چه نسبتی با فهیمه دارد. زن در پاسخ می گوید که او حق سوال کردن ندارد و تنها می تواند شنونده باشد. زن قصه دیگری برای مرد تعریف می کند (و تصویر سیاه و سفید در فلش بک بعدی باز رنگی می شود، اما این بار، رنگ ها به غلظت و گرمای دفعه ی قبل نیست) و فضا تغییر می کند.
صدای دیگر، ما را به گذشته می برد و دختر جوانی که شور و نشاطش، خویشتن­داری اش را زایل نکرده، با رضا درباره زندگی و آینده اش صحبت می کند. رضا اینک جوانی نسبتاً مرفه است و به مدد خلاف کاری هایش، از جنس برخوردش با فهیمه و پدرش، موقعیت خوبی پیدا کرده، اما هنوز دانشجوست. سال های بعد از انقلاب است و رضا، موفق شده تا گذشته اش را در ابهام نگه دارد اینک، جوانی اهل تحصیل و زندگی به نظر می رسد. رویا، دختری شهرستانی است که برای تحصیل به تهران آمده است. رضا با تغییری که در چهره و ظاهرش دیده می شود، سعی می کند با محبتی که گمان می رود واقعی باشد، دختر را به خود علاقه مند می سازد. رویا، یک دختر دانشجوی ساده است که برخلاف علاقه اش به رضا، می کوشد او را به عنوان یک هم کلاسی بپذیرد. اما رفتار رضا، باعث می شود که رویا در انتخاب مسیرش تردید کند. قصد رویا، ازدواج است و برای رضا توضیح می دهد که اگر موضوع به همین ترتیب پیش برود، تحصیلش در دانشکده به مخاطره می افتد. اما به نظر می رسد که رضا توقع بیش تری از رویا دارد. رویا پس از پی بردن به قصد رضا، تصویر زیبا و دقیقی را که از او در ذهن داشت، درهم شکسته می بیند. از سویی، هم کلاس دیگر رویا، جوانی به نام مجید، بی آن که صمیمیتی واضح نسبت به رویا نشان دهد، یکی دو بار با او دیده می شود. اما رضا که از دست نیافتن به رویا سخت برآشفته شده، از طریق گزارش های خود به واحدهای برقراری نظم در دانشکده، ترتیب اخراج هر دو نفر را می دهد. رویا سرشکسته و تحقیر شده به شهرستان بازمی گردد و مجید که به عنوان شاگرد ممتاز در دانشکده محبوبیتی داشت، حیثیت و اعتبار خود را از دست می دهد. واپسین نگاه رویا به رضا هنگام خروج از دانشکده، نشان می دهد که رویا، دلیل و عامل اخراج خود را شناخته است. صدای زن مرموز ما را به زمان حال بازمی گرداند. رویا پس از ورودش به شهرستان، به ناچار تن به ازدواج نامناسبی می دهد و پس از کشمکش های فراوان، دست به خودسوزی می زند. تصویر سیاه و سفید، جاده ای را نشان می دهد که گویی انتها ندارد و رضا، خیره به مقابلش که چیزی جز تاریکی نیست، چشم دوخته است. صدای زن، او را از بهت و خیرگی بیرون می آورد و داستان دیگری از زندگی رضا تعریف می کند: حالا سال های آخر دهه ۱۳۶۰ است و پذیرش قطعنامه ۵۹۸، سایه خود را بر اقتصاد کشور گسترده است. وضع رضا شایسته در صنعت و تجارت، کاملاً مطلوب است و زدوبندهای او در حیطه های گوناگون، او را به مردی موفق بدل ساخته است. همسر (مریم) و یک دخترکوچک (صبا) دارد و زندگی اش در رفاه است. همسرش در آستانه یک سفر تفریحی به خارج از کشور است و قرار است تا یک هفته دیگر بازگردد. طی رفت و آمدها و تلفن های گوناگون، می فهمیم که رضا پنهانی با زن دیگری هم ارتباط دارد. در طول مدتی که همسر رضا در سفر است، رضا با این زن که مینا نام دارد، ملاقات هایی دارد و در گفت وگو های آن ها، مشخص می شود که زن، منشی یکی از وزارتخانه هاست و اطلاعات مختلفی را به امید نزدیک شدن به رضا و شراکت در زندگی و سرمایه او، در اختیار رضا قرار داده است. رضا که حضور مینا را به تدریج، مزاحم و بلااستفاده می بیند، در ملاقات آخر به او می گویند که بهتر است ارتباطش با مینا قطع شود. مینا ابتدا از پیشنهاد رضا کمی جا می خورد، اما بعد می پذیرد که این ارتباط قطع شود. مریم، همسر رضا از آلمان تماس می گیرد و به او می گوید که ماجرایش را با مینا می داند و در آلمان تقاضای اقامت دائم کرده و حتی اگر با این تقاضا موافقت نشود، تقاضای پناهندگی اجتماعی خواهد کرد و برای همیشه به همراه دخترش صبا در آلمان خواهد ماند. رضا با خشم به مینا تلفن می کند و از او توضیح می خواهد. اما مینا با ریشخند به او می گوید که مریم تمام ماجرا را از مدت ها پیش می دانسته و این دو زن با کمک یکدیگر سعی کرده اند تا او را برای همیشه ادب کنند. مینا با آرامش به رضا می گوید که سزای آدم حق نشناس چیزی جز این نیست و رضا سعی می کند از در آشتی و مسالمت وارد شود و لااقل یک بار در منزلش مینا را ببیند و درباره بازگرداندن همسرش یا مکالمه با دخترش، اطلاعاتی از او بگیرد. مینا می پذیرد، اما سر قرار نمی آید. رضا، مینا را تعقیب می کند و در یک فرصت مناسب، به منزلش می رود و او را به قتل می رساند. صدای زن مرموز، ما را به زمان حال برمی گرداند که از نحوه یافتن جسد مینا حرف می زند و به طعنه از رضا می پرسد راستی، چه دلیلی دارد جسد زنی که در منزلش به قتل رسیده، در بیابان با چهره ای که هیچ وقت به طور دقیق شناسایی نشده، پیدا شود؟ رضا، همان طور که در تاریکی به مقابلش خیره مانده، اعتراف می کند که چاره ای جز قتل زن و رها کردن جسدش در بیابان نداشته است. زن با ملایمت، از او می خواهد اتومبیل را نگه دارد، چون به مقصد رسیده اند، رضا، اتومبیل را نگه می دارد. زن از اتومبیل پیاده می شود و به رضا می گوید که جلوتر برود، چون خیلی ها منتظرش هستند و خوب نیست که آن ها را منتظر نگه دارد. رضا در چهره زن که در تاریکی محض فرو رفته، تصاویری درهم از زنان زندگی اش می بیند؛ از فهیمه، رویا، مینا و حتی همسرش. به همین دلیل، از خود بی خود می شود و به سوی بیابان می دود. حالا بیابان سراسر در تاریکی و سکوت فرو رفته است و رضا، در انتهای بیابان، چند «لکه» متحرک می بیند. رضا به سوی لکه ها می رود و حالا آن ها را بازمی شناسد. فهیمه، رویا و مینا هستند که او را صدا می کنند و چهره و ظاهرشان، همان طور است که بود. رضا در چند قدمی آن هاست، اما به نظر می رسد که در گودالی عمیق سقوط کرده باشد. چون فریاد زنان پایین می رود، اما انعکاس صدایش مثل کسی که به چاه افتاده باشد به گوش می رسد.
در شهر هستیم. زن مرموز قدم زنان در شب به راهش ادامه می دهد و چهره اش هم چنان نادیدنی است. او را از پشت، استوار و مسلط و مطمئن و سراپا سیاه پوش می بینیم که دور می شود. از او فاصله می گیریم و به پنجره روشن یک خانه، تنها پنجره روشن در میان خانه هایی که می بینیم، نزدیک می شویم. همان زنی است که در آغاز فیلم، همراه رضا در رستوان دیده ایم. سیگار می کشد و متفکر است. از پشت میز برمی خیزد و نزدیک پنجره می آید. به بیرون نگاه می اندازد و بعد با استفاده از تلفن همراهش، شماره می گیرد و منتظر می ماند. صدای پایان فیلم، روی تصویر تیره به گوش می رسد: «تمام مسیرها به طرف مشترک مورد نظر مسدود است».

 ۱۵ مرداد ۸۱

نظرات کاربران درباره کتاب سه فیلم‌نامه

برای نوشتن فیلمنامه خوندن فیلمنامه اماده خیلی کمک میکنه...چون اقای عقیقی استاد دانشگاه هم هستن میشه نگاه اموزشی به کاراشون داشت
در 1 هفته پیش توسط