فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانم لیزار، ما را گذاشته سرکار!

کتاب خانم لیزار، ما را گذاشته سرکار!

نسخه الکترونیک کتاب خانم لیزار، ما را گذاشته سرکار! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانم لیزار، ما را گذاشته سرکار!

اسم من اِی‌. جِی است و از مدرسه خیلی بدم می‌آید. راستش، خیلی بدم می‌آید که خواندن و نوشتن و ریاضی بخشی از مدرسه است. این چیزها به درد پرنده‌ها می‌خورد! فقط از یک چیز مدرسه خوشم می‌آید: تربیت‌بدنی. تربیت‌بدنی! من عاشق تربیت بدنی‌ام! تربیت‌بدنی خیلی باحال است! تربیت بدنی اصلاً مثل مدرسه نیست. اگر مجبور نبودیم برویم مدرسه، فقط تربیت‌بدنی انجام می‌دادیم، به‌نظر من، اگر می‌توانستیم تمام روز تربیت‌بدنی داشته باشیم و بی‌خیال کارهایی حال‌گیر مثل خواندن و نوشتن و ریاضی می‌شدیم، مدرسه جای خیلی باحالی می‌شد.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانم لیزار، ما را گذاشته سرکار!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





۱. تربیت بدنی خیلی باحال است



اسم من اِی . جِی است و از مدرسه خیلی بدم می آید.
راستش، خیلی بدم می آید که خواندن و نوشتن و ریاضی بخشی از مدرسه است. این چیزها به درد پرنده ها می خورد!
فقط از یک چیز مدرسه خوشم می آید:
تربیت بدنی.
تربیت بدنی! من عاشق تربیت بدنی ام! تربیت بدنی خیلی باحال است! تربیت بدنی اصلاً مثل مدرسه نیست. اگر مجبور نبودیم برویم مدرسه، فقط تربیت بدنی انجام می دادیم، به نظر من، اگر می توانستیم تمام روز تربیت بدنی داشته باشیم و بی خیال کارهایی حال گیر مثل خواندن و نوشتن و ریاضی می شدیم، مدرسه جای خیلی باحالی می شد.
خب، راستش را بخواهید، من تابه حال هیچ وقت تربیت بدنی نداشته ام. توی مدرسه ی من، مدرسه ی اِلا مِنتری، وقتی پارسال کلاس اول بودیم، تربیت بدنی نداشتیم: دوستم پیتر که خانه اش نبش خیابان ماست و به یک مدرسه ی دیگر می رود و کلاس سوم است، به من گفت که توی مدرسه اش، زنگ تربیت بدنی، داج بال و بسکتبال و فوتبال و خلاصه هر چیز دیگری که دل شان بخواهد بازی می کنند.
وای پسر، کاش می شدبه جای مدرسه ی خسته کننده ی اِلا مِنتری، به مدرسه ی پیتر می رفتم. یک عالمه منتظر شدم به کلاس دوم بروم تا تربیت بدنی داشته باشیم.
یک روز بعد از مراسم صبحگاهی، معلمم، خانم بریج گفت: «بسیارخب بچه ها، وقتش است صف ببندید.»
همه پرسیدیم: «صف برای چی؟»
خانم بریج گفت: «برای تربیت بدنی! قرار است برویم سالن ورزش، پیش خانم لیزار.»
ــ یو هووو!

۲. عقل کل ها و کله پوک

فریاد زدم: «یوهووو!»
دوست هایم رایان و مایکل هم فریاد زدند: «هورااا!»
همه هورا کشیدیم و داد و فریاد کردیم و کف دست های مان را به کف دست های هم کوبیدیم. بالاخره می توانستیم برای تنوع هم که شده خواندن و نوشتن و ریاضی را بگذاریم کنار و برویم تربیت بدنی. خانم بریج برچسب اسم مان را روی لباس مان زد تا خانم لیزار، معلم تربیت بدنی، اسم مان را بداند.



این دختره ی مو قرمز به اسم امیلی، (راستش اسم دختره امیلی است، نه موهایش)، پرسید: «تربیت بدنی چیه؟ قرار است بدن مان را تربیت کنیم؟»
من و رایان و مایکل زدیم توی سرمان. باورمان نمی شد. این احمقانه ترین سوال کل تاریخ جهان بود.
به امیلی گفتم: «تربیت بدنی همان ورزش است، خنگِ خدا. همه این را می دانند.»
امیلی آن قدر ناراحت شد که چیزی نمانده بود بزند زیر گریه. این دختره همیشه اشکش به راه است.
خانم بریج با اخم گفت: «زبانت را نگه دار اِی .جِی.»
گفتم: «باشد.» و زبانم را درآوردم و با انگشت هام نگهش داشتم. همه زدند زیر خنده. خب، همه به جز امیلی و خانم بریج.



بچه های کلاس به ترتیب قد، صف بستند تا خانم بریج ما را به سالن ورزش ببرد که آن سرِ مدرسه است. رایان مبصر صف بود.
وقتی داشتیم می رفتیم، مایکل یواش به من گفت: «شرط می بندم خانم لیزار می گذارد ما فوتبال و بیس بال و هاکی و داج بال بازی کنیم.» مایکل و رایان عاشق ورزش اند. آن ها بهترین ورزشکارهای کلاس دوم هستند.
گفتم: «ورزش باحال است.»
مایکل گفت: «به جز ورزش سنگ سُره.»
گفتم: «همچین ورزشی وجود ندارد.»
این دختری که موهای قهوه ای فرفری دارد و اسمش آندریا یانگ است، حتماً حرفم را شنیده بود، چون گفت: «چرا، سنگ سُره هم یک جور ورزش است. یک ورزش اسکاتلندی است. من توی کتابی که درباره ی بازی های المپیک است، خواندم. توی این ورزش، یک سنگ گِرد و بزرگ را روی یخ سُر می دهند و یک نفر با جارو یخ را جارو می کند که سنگ بهتر سُر بخورد.»
آندریا فکر می کند که خیلی باهوش است. او به احتمال زیاد بعد از مدرسه می رود خانه و برای تفریح فرهنگ لغت می خواند. این طوری می تواند پُز بدهد که چه قدر چیز می داند.
به آندریا گفتم: «تو هیچی درباره ی ورزش نمی دانی.»
آندریا جواب داد: «چرا می دانم. من هر روز بعد از مدرسه به کلاس حرکات موزون می روم و دارم یاد می گیرم با کفشِ چوبی نمایش اجرا کنم.»
آندریا از آن بچه هایی است که برای هر چیزی کلاس می روند. فقط کافی است عطسه کند تا مادرش اسمش را توی کلاس عطسه کردن بنویسد.
گفتم: «حرکات موزون ورزش نیست. یک کار احمقانه است.»
وقتی وارد سالن ورزش شدیم، خانم بریج گفت: «لطفاً کم تر حرف بزنید.»
آندریا پرسید: «راستی راستی باید برویم تربیت بدنی؟ مگر یاد گرفتن خواندن و نوشتن و ریاضی مهم تر نیست؟»
خانم بریج گفت: «عقل سالم در بدن سالم است.»
هاهاها! این آندریا یانگِ عقل کل مجبور است برای تنوع کاری را بکند که اصلاً دوست ندارد. و برای تنوع، دیگر توی کلاس نفر اول نمی شود. به دنیای من خوشامدی، آندریا!
خیلی ذوق داشتم که توی بسکتبال آندریا را شکست بدهم. توی بیس بال شکستش بدهم. توی فوتبال شکستش بدهم. امروز قرار است بهترین روز زندگی ام باشد!
آندریا احتمالاً حتی فرق بین فوتبال و فوتسال را هم نمی داند.
بالاخره، بعد از حدود صد کیلومتر پیاده روی، به سالن ورزش رسیدیم، سالن بزرگی که این سر و آن سرش حلقه های بسکتبال گذاشته اند.
خانم بریج صدا زد: «خانم لیزار؟ شما این جایید؟»
کسی جواب نداد، اما صدای خانم بریج توی سالن ورزش پیچید. به دیوارها خورد و برگشت و ما چندبار تکرار صدای او را شنیدیم: «خانم لیزار؟... خانم لیزار؟... خانم لیزار؟... شما این جایید؟... شما این جایید؟... شما این جایید؟»
خیلی باحال بود.
من فریاد زدم: «سلام!»
سالن ورزش هم فریاد زد: «سلام!... سلام!... سلام! سلام!»
مایکل فریاد زد: «پژواک!»
سالن ورزش فریاد زد: «پژواک!... پژواک!... پژواک!... پژواک!»
رایان فریاد زد: «اِی .جِی خُل است!»
سالن ورزش فریاد زد: «اِی . جِی خُل است!... اِی. جِی خُل است!... اِی . جِی خُل است!... اِی. جِی خُل است!»



من هم می خواستم فریاد بزنم: «رایان خِنگ است.» که خانم بریج فریاد زد: «بس کنید، پسرها!»
سالن ورزش فریاد زد: «بس کنید، پسرها!... بس کنید، پسرها!... بس کنید، پسرها!»
خیلی باحال بود.
درست همان لحظه، یک نفر از توی اتاقی که ته سالن ورزش بود، بیرون دوید. جالب ترین آدمی که به عمرمان دیده بودیم: خانم لیزار.

نظرات کاربران درباره کتاب خانم لیزار، ما را گذاشته سرکار!