فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانم دانته، ما را دست انداخته!

کتاب خانم دانته، ما را دست انداخته!

نسخه الکترونیک کتاب خانم دانته، ما را دست انداخته! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانم دانته، ما را دست انداخته!

به‌نظر من، توی مدرسه نباید به بچه‌ها خواندن و نوشتن یاد بدهند. نباید ریاضی درس بدهند. باید به بچه‌ها فوت و فن تردستی با دوچرخه را یاد بدهند. این کاری است که دلم می‌خواهد یاد بگیرم! ولی معلم من، خانم بریج، فکر می‌کند خواندن و نوشتن و ریاضی حل کردن واقعاً مهم است. خانم بریج به ما گفت که برای مشق، داستان بنویسیم و نقاشی هم بکشیم. داستان‌مان را نوشتیم و روز بعد، توی کلاس برای بچه‌ها خواندیم.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانم دانته، ما را دست انداخته!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





۱. مرد ارتشی

اسم من اِی.  جِی است و از مدرسه بدم می آید.
به نظر من، توی مدرسه نباید به بچه ها خواندن و نوشتن یاد بدهند. نباید ریاضی درس بدهند. باید به بچه ها فوت و فن تردستی با دوچرخه را یاد بدهند. این کاری است که دلم می خواهد یاد بگیرم! ولی معلم من، خانم بریج، فکر می کند خواندن و نوشتن و ریاضی حل کردن واقعاً مهم است.
خانم بریج به ما گفت که برای مشق، داستان بنویسیم و نقاشی هم بکشیم. داستان مان را نوشتیم و روز بعد، توی کلاس برای بچه ها خواندیم.
آندریا یانگ، که فکر می کند عقل کل است، یک داستان درباره ی خانواده ی گل ها نوشته بود، که چون هوا ابری بود خیلی ناراحت بودند. بعد خورشید از پشت ابرها بیرون می آید و گل ها دوباره خوشحال می شوند.



اگر نظر من را بخواهید، داستان واقعاً احمقانه ای بود. گل ها خوشحال یا ناراحت نمی شوند. آن ها فقط یک جا می نشینند و هیچ کاری نمی کنند.
آن ها حتی خانواده ندارند! اما خانم بریج صد دفعه به آندریا گفت که چه قدر داستانش قشنگ بود.
داستان من درباره ی هیولاهای آدم خوار غول پیکری بود که سوار بر دوچرخه های بی اِم اِکس مخصوص تردستی، توی فضا با هم دیگر می جنگیدند. و بالاخره همه شان کشته می شدند. من یک نقاشی باحال هم در ارتباط با داستان کشیده بودم. امیلی، همان دختر موقرمز، گفت که داستان من ترسناک است.
به نظر امیلی، همه چیز ترسناک است.
خانم بریج گفت که من قدرت تخیل خوبی دارم، ولی از من خواست که دفعه ی بعد داستانی بنویسم که زیاد خشونت نداشته باشد.
پرسیدم: «هیولاهای آدم خوار غول پیکر که روی دوچرخه های تردستی توی فضا با هم دیگر می جنگند، چه خشونتی دارند؟» همه ی بچه ها زدند زیر خنده، با این که من چیز خنده داری نگفته بودم.



آندریا گفت که شاید بهتر بود داستانم را طوری می نوشتم که آخر داستان، هیولاهای آدم خوار از هم دیگر معذرت خواهی می کردند.
من گفتم: «هیولاها معذرت خواهی نمی کنند.» همه این را می دانند. آندریا هیچ چیز درباره ی هیولاها نمی داند.



داشتیم در این باره بحث می کردیم که یک دفعه مردی با لباس های عجیب و غریب وارد کلاس شد. او لباس ارتشی شیک و پیکی پوشیده و کلاه گیسی سرش گذاشته و شمشیری در دست گرفته بود.
مرد ارتشی گفت: «بهترین راه حفظ صلح، آمادگی در برابر جنگ است.» بعد، از کلاس رفت بیرون.
دوستم مایکل که هر چه قدر هم بیفتد زمین باز هم بند کفش هایش را نمی بندد، از من پرسید: «او دیگر کی بود؟»
گفتم: «من از کجا بدانم.»
دوست دیگرم رایان، که ردیف سوم کنار من می نشیند، پرسید: «آقای مدیر بود؟»
خانم بریج گفت: «نمی دانم او کی بود، ولی یک راست به طرف کتابخانه رفت. بهتر است برویم سر و گوشی آب بدهیم! بسیارخب، کلاس دومی ها به صف!»

۲. کتابدار

مایکل مبصر صف بود. آندریا مسئول نگه داشتن در بود. ما به کتابخانه رفتیم که تازه ساخته شده. سال پیش که کلاس اول بودیم، این کتابخانه اصلاً وجود نداشت. توی تعطیلات تابستان، این کتابخانه را به جای کتابخانه ی قدیمی و درب و داغان ساختند.
کتابخانه بخشی از مدرسه است که صدها جلد کتاب دارد و می شود آن ها را با خودمان ببریم خانه.
دوستم پیتر، که خانه اش نبش خیابان ماست و سال پیش کلاس دوم بود، به من گفت که اگر کتاب را به موقع به کتابخانه برنگردانی، کتابدار می اندازدت توی سیاه چالی که توی زیرزمین مدرسه است. حرفش را زیاد باور نکردم.
وقتی ما توی راهرو، به صف بیرون کتابخانه ایستادیم، خانم بریج به ما گفت: «کتابدار جدید مدرسه، خانم دانته است. درست رفتار کنید تا روی او تاثیر خوبی بگذارید.»
آندریا یانگ گفت: «من همیشه درست رفتار می کنم.» و مثل احمق ها نیشش را تا بناگوش باز کرد. آندریا روی اعصاب من راه می رود. اگر کسی بهش بگوید که بی ادبانه رفتار کن، اصلاً نمی داند چه کار کند.
وقتی وارد کتابخانه شدیم، از تعجب خشک مان زد. درست وسط اتاق، یک درخت غول پیکر بود! روی درخت، نزدیک به سقف، یک خانه ی درختی بزرگ بود. یک نردبان هم کنار درخت قرار داشت.



پرسیدم: «جریان این درخت چیه؟»
رایان گفت: «من از کجا بدانم. به نظرت آن را چه طوری آوردند توی کتابخانه؟»
مایکل گفت: «شاید در تعطیلات تابستان این جا درآمده.»

نظرات کاربران درباره کتاب خانم دانته، ما را دست انداخته!