فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جنید بغدادی

کتاب جنید بغدادی
تاج العارفين،

نسخه الکترونیک کتاب جنید بغدادی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جنید بغدادی

در كتاب حاضر، به تفصیل، زندگی و آثار جنید بغدادی "( ـ 297ق) یكی از عرفا و صوفیان قرن سوم و چهارم هجری شرح و بررسی شده است .نگارنده در ابتدا، ضمن مروری بر اوضاع سیاسی ـ اجتماعی قرن سوم، ویژگی‌های دینی، علمی و عرفانی این قرن را بررسی می‌كند .در بخش نخست كتاب با عنوان "دوران زندگی جنید "موضوعاتی چون :زندگی، تدین، معاشران، تصوف، تعلیم و تعلم، و آثار جنید مطرح شده است .مطالب بخش دوم مربوط به نظریات و اعتقادات جنید در باب صحو و سكر، معرفت‌الله، طریق الی ا...، ولایت، ریاضت در شریعت، و تصوف است .بخش سوم به شرح و توضیح آثار و نوشته‌های جنید اختصاص یافته است ."

ادامه...

بخشی از کتاب جنید بغدادی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه: مروری بر قرن سوّم

الف - اوضاع سیاسی - اجتماعی:

با اختتام قرن دوّم هجری، مرگ هارون الرشید، مقارن قرن سوّم هجری دورانی مشحون از حوادث کثیره را افتتاح نمود( ۱ )، تحریرات مورّخین بر این مدّعا گواه است( ۲ )، دو مورّخ شهیر در این قرن زیستند و دو کتاب تاریخی نگاشتند. اوّلی ابن واضح یعقوبی صاحب «تاریخ یعقوبی»( ۳ ) و ثانی محمّدبن جریر طبری، راقم تاریخ «الرسل و الملوک» است(۴) هر دو اتّفاق نموده اند که چون رشید مُرد، ایام امین فرارسید( ۵ ) که شهد خلافت نچشیده بر کین برادر(۶) و به دست نفس شجیع، طاهر ایرانی به آخرت واصل( ۷ ) شد و حکایت دو برادر قصّه نقالان گشت(). مامون از آن پس پایگاه خلافت محکم نمودن گرفت، شورشیان را به تدبیر ایرانیان اسکات کرد(۸)، دل شیعیان را در اوّل امرش با ولایتعهدیِ سبیلِ هدی، حضرت رضا (ع)، و در آخرت کارش با تسلیم نمودن فدک به اولاد فاطمه الزهراء (ع)، به خود قرین ساخت(۹) تا نجم عمرش آفل و شمس حیاتش به آخرت غارب شد، و دوران معتصم باللّه در سنه ۲۱۸ ه. ق، رخ نمود، بر وزیر پُر تدبیر خود خشم گرفت و اموالش مصادره نمود(۱۰)، لاجلِ وقایت جان و حفاظتِ خلافت، ترکانی اجیر نمود که عاقبت به استیلای آنان و تهدیدِ جان و قتلِ خلفا و تزلزلِ بنیان خلافت، منجر گشت(a۱۰) تفتیش عقاید را مامونِ مظنون(۱۱) در خصوص خلق قرآن رونقی تازه داد، تا به جایی که احمدُبن حنبل را در این امر امتحان کرد.(۱۲) تا قضیه افشین پیش آمده، افشین قاتل بابک، قتیل خدعه معتصم شد و از خدمات پر قدرش به دربار معتصم طَرْفی نبست(۱۳) و در گردباد این حادثه مازیار نیز مقتول گشت و در پی اینان قاتل حقیقی، معتصم در سنه ۲۲۷ به دام مرگ افتاد، و هارون واثق باللّه به خلافت رسید و در بدو خلافتش هر ولایتی، شورشی نمود و مسئله خلق قرآن تجدیدِ اهمّیت نمود و خلیفه بیچاره، از هیبت و اشتغال پر مخاطره خلافت، در جوانی، مریض شد و مُرد(۱۴) دوران جعفر متوکل رسید. به تعویضِ خلیفه، تبدیلِ سیاست شد، بحثِ مردم در قضیه قرآن، نهی گشت. از ائمه هدی، نفسی را تبعید نمود(۱۵). بر وزیر خود اهانت و به ضبط اموالش اقدام کرد. تعصّب مذهبی رونق گرفت، اهل ذمّه مجبور شدند مُلَّبس به البسه مضحکه و سوار بر چهار پایانِ حقیر، اُفت و خیزی کنند و بر در خانه خود، پیکر شیاطین نصب نمایند(۱۶). افراط در نوش و عیش روا داشت، قصور و ابنیه مجلّله ساخت، بلکه دنیا بر خلیفه راحت تر شود که ملک الموت صفیر الرحیل به نواخت و به دارالقرارش دعوت نمود. محمّد منتصر خلیفه شد و هنوز در ابتدای راه، قدمی بر نداشته، در جوانی بِمُرد، شش ماه خلافت و ۲۵ سنه زندگی نمود(۱۷). به سال ۲۴۸، روزگار احمد مستعین به چرخش آمد، به خدعه ترکان و دسیسه امرا خلیفه شد و به خلافتش دست ایرانیان از دربار قصیر گشت(۱۸). شورش ها بر علیه خلیفه بلند و از آن جمله فتنه معتزّباللّه بود و این شورش در بغداد در سنه ۲۵۲ قحطی به پا نمود تا کار به قسمی دشوار شد که لزومِ صلح اهمّیت یافت و شرطِ صلح، خلعِ خلیفه آمد و جایگاه خالی خلافت بر معتزباللّه به امانت رسید.(۱۹) قُرب این ایام، جلوه یعقوبِ لیث صفاری درخشیدن گرفت(۲۰)، و در این ایام شورش ها به پا شد، و ترکان سیطره خود بر خلافت محکم تر نمودند تا نوبت محمّد مهتدی به سال ۲۵۵ رسید که از خود رفتاری نیک به یادگار گذاشت(۲۱)، دانشمندان را معزَّز و مکرَّم و عُلما را معظّم داشت. او که از ترکان و استیلای آنان بر خلافت می هراسید به انهدام آنان همّت گماشت، عزم جزم نمود و قرآن حمایل ساخت و با استظهار عوام الناس بر جنگ قیام کرد، امّا ترکان غالب آمدند و خلیفه ماسوره، خلافتش به سال نرسیده، مقتول شد(۲۲). روزگار احمد معتمد، چرخ حوادث را به حرکت داد، والی مصر و فلسطین ترک بیعت نمودند، شورش به پا ساختند و چون فتنه خاموش شد، سر از مدّعیان انتساب به آل علی (ع) برآورد(۲۳). وبا بر عراق چیره شده(۲۴)، دوران غلبه یعقوب لیث نزدیک شد که ۱۰ سال طول کشید و خلیفه، همیشه منتظر، که غایله او در چه حین خاتمه گیرد. چون او مُرد بردارش عمرولیث ادامه طریق داد. در کنار نهضت اینان، علویان و اسماعیلیان قیام ها و زنگیان فتنه به پا نمودند(۲۵) تا بالاخره سال ۲۷۹ ه. ق. معتمد مُرد و معتضد خلیفه شد، تعصب مذهب رونقی بدیع یافت، کار ایرانیان وخیم تر گشت، چه حتّی ایام خراج که در نوروز اعمال می شد به روزی دیگر تغییر نمود(۲۶)، عمرولیث در ایام آخر این خلیفه اسیر شد و کار به خلافت مکتفی باللّه کشید و این در سنه ۲۸۹(۲۷) بود، مقارن این حوادث، مردی در شام به نبوّت قیام کرد(۲۸) که منکوب و مخذول شد. قیام قرامطه و علویان مجدّد رخ نمود که به نوعی ساکت شد(۲۹) و در ۲۹۵ ه. ق. مکتفی مُرد و خلافت به المقتدر باللّه رسید. او بر عده ای از شورشیان غلبه نمود و با ابتدای خلافت او قرن، سوّم خاتمه یافت، ۱۱ یا ۱۲ خلیفه در این قرن به خلافت آمدند(۳۰)، و در بغداد که دارالسلام و مدینه السلام خوانده می شد و بلده امنیه اسلام محسوب و از بدو تاسیسش کم از نیم قرن نمی گذشت، حکم راندند(۳۱). بغداد را در قرن سوّم، غنا و ثروت غرق نمود، به قسمی که مورّخین، دنیای هزار و یک شبش خواندند(۳۲) ولی مورّخی می نگارد:
«دنیای هزار و یک شب که خلفا و وزرا و امرای آنها بام و دیوار آن را از طلا اندوده بودند با این مایه ثَروت هر روز بیشتر در عیش و فسق و تجمل و گناه غرق می شد و هر روز بیشتر در خوابِ بی خبری فرومی رفت(۳۳)»، و در این میان، حال مردم نوعی دیگر بود، همان مورّخ می نویسد:
«اما زندگی همه جا در سهو و شادخواهی می گذشت کسی که دور از قصر خلیفه و امرای او به سرمی برد یا بازار و کاروانسرای پرهیاهوی بازرگان، بغداد را در پس پشت می نهاد غالباً در مسجدی که در کنار راه خویش می دید عدّه ای را غرق در عبادت یا مشغول سماع حدیث می یافت و یا در کنار گورستان شهر کسانی را می دید که با جامه درشت وژنده و چهره نزاروپژمرده به تلاوت قرآن وذکر خدامشغول بودند. پیشانی ها ازاثر سجود شبانه پینه بسته و لب ها ازتشنگی و گرسنگی روزه خشک شده این مردم به غوغای بازاریان و هیاهوی لشکریان که یکی با ترازو پیمانه راه می زد و دیگری با زور سرنیزه بر خلق تعدّی می کرد، اعتنایی نداشتند(۳۴)».
جلوه بغداد لااقلّ دوبار به کسوفِ وَبا مکسوف شد که آن طور که به تحریر آمده به روزی دوازده هزار نفس را به کام مرگ کشید(۳۵) و یک بار قحطیِ شدیدِ حاصل از کار سیاست و عداوت بین خلفا مشهود آمد که مورّخی می نگارد:
«در سال ۲۵۲ ه. ق. نرخ ها در بغداد و سامره چنان گران شد که قفیزی به صد درهم رسید و جنگ ادامه یافت و راه ورود خوار و بار بسته شد و قحطی پدید آمد»(۳۶).
آنچه در این قرن باید علاوه نمود نهضت ضدّ عرب بود که برخی آن را شعوبیه خواندند، و این طور تحریر نموده اند:
«نهضت شعوبیه در قرن سوّم هجری به نهایت درجه شدّت و بحران رسید. خلفای عباسی این عصر در تحت تاثیر فکر و زیر رایت حمایت ایرانیان بودند و با وجود این که خودشان جنساً عرب بودند در اثر معاشرت با ایرانیان تعصّبِ عربی را کم کرده بر تعصب دینی افزودند...»(۳۷).
همو برای تمثیل ترقیم نموده:
«ظهور بابک خرمدین را که فتنه های سخت بر پا کرد یکی از مظاهر نهضت ایرانیان بر ضدّ عرب و عربیت به تمام جهات باید دانست. خروج بابک از حدود سال ۲۰۱ ه. ق. در عهد مامون تا سال ۲۲۱ ه. ق. در زمان معتصم طول کشید. بابک در مدّت بیست سال به ضبط بعضی بالغ بر ۲۵۵۰۰ کس را بکشت و در حدود ۷۶۰۰ کس را اسیر کرده بود. که افشین آنان را مستخلص نمود شورش مازیار در طبرستان که همچون فتنه بابک از حوادث بسیار مهم ممالک اسلامی در قرن سوّم هجری می باشد نیز به درستی انگیخته حس عداوت با عرب بود. داستان افشین که از وقایع دلکش تاریخ قرن سوّم هجری و عهد معتصم عبّاسی است کاملاً مربوط به دعوت های شعوبیه و تعصب عجم بر ضدّ نژاد عرب بوده است...»(۳۸) که تفضیل وقایع را باید در کتب تاریخی جُست.
مشابه قیام اینان، منجر به تاسیس دو دولت شد که سراسر قرن سوّم را در بر گرفت و حکومت دوّمی، اوّلی را تضعیف و دوره اش را تقلیل داد، اوّلی سلسله طاهریان و ثانوی، سلسله صفّاریان است. در وصف صفّاریان و تاثیر آن مورّخی می نگارد:
«تردیدی نیست که صفّاریان در نوزایی فرهنگ و ادب فارسی نوین در نیمه دوّم سده سوّم هجری / نهم میلادی سخت موثّر بوده اند»(۳۹) و در مورد طاهریان مورّخی دیگر می نویسد:
«در قرن سوّم هجری آفتاب اقبال دولت عباسی رو به حضیض نهاد. ایالات مهمّ تجزیه شده حکوماتِ جدیده، روی کار آمدند و اوّل خاندانی که تاسیس گردید خاندان طاهریه بوده است که به طاهر ذوالیمینین یکی از سرداران نامی مامون منسوب می باشد. خاندان مزبور مدّت ۵۴ سال حکومت نموده و در سال ۲۵۹ ه. ق. منقرض گردید. اگرچه افراد این خاندان دعوی استقلال نداشتند لیکن دارای نفوذ و اقتدار کامل بودند و تمام اسباب و لوازم استقلال در آنها جمع بود...»(۴۰).
این دو نهضت مکمّلی یافت و آن شورش زنج بود، مستشرقی می نویسد:
«سومین واقعه بزرگ این دوره شورش عظیم زنج یا زنگیان (غلامانِ سیاهِ حَبَشی) است که نزدیک چهارده سال (۸۶۹ - ۸۸۳ م.) نهایت وحشت و اضطراب را برای پایتخت اسلام به وجود آوردند. محلّ وقوع و ظهور این انقلاب سرسخت که دیر زمانی با کامیابی توام بود باطلاق های بین بصره و واسط است و رهبر این غلامان آفریقایی یک نفر ایرانی بود به نام علی بن محمّد از اهل وزرنین (نزدیک ری)...»(۴۱) باری اکثر اتّفاقات را مورخین ذکر نموده اند و باید بدان کتب مراجعه نمود. در حینی که در شرق بغداد چنین حوادثی در تکوین بود، در غرب آن، تا اسپانیا، حکومت مسلمین استوارتر می شد، در ابتدای این قرن عبدالرحمن اوسط به امارت رسید. فتنه و آشوب شهرِ تدمیر، و قحطی در اندلس، دوره کم آشوب این امیر را شروع نمودند(۴۲) لیکن اهمّ مسایل، توسعه حکومت اهل سلام در اروپا بود. بعد از او ابوعبداللّه محمّد و سپس ابوالحکم بندربن محمّد و از آن پس ابومحمّدعبداللّه بن محمّد امیران این خطّه محسوب می شدند که جمعاً قرنی، و آن هم قرن سوّم به حکومت نشستند(۴۳).

ب - شیعه:

فارغ از هیاهوی اهل سیاست، امّا مظلوم به دست اهل جور و عدوان، بیش از نیمی از همین قرن، منوّر به انوار لاتُطفی، ائمه هدی بود. حضرت ثامن الائمّه در ابتدای سده سوّم از اهل زمانه مفارقت جست، تاریخ وفاتش را ۲۰۳ ه. ق. ضبط نموده اند(۴۴) و بعد، طلوع فجر هدایت از افق ابی جعفر محمدبن علی الثانی شد، که در طفولیت ثقل بار امانت الهی و وحی ربّانی را به مصداق: و آتیناه الحکم صبیاً(۴۵) بردوش گرفت، انقطاع و زهد حضرتش بر عالمیان ظاهر و هویدا و از کرامات و حقوق الهیش در افواه ناس، موارد زیادی ضبط و درج شد(۴۶)، به قسمی که مامون خلیفه عصر، دختر خود را به تزویجش آورد تا بلکه از توجّه او به حق قدری بکاهد، که میسور و مقدور نگشت و چون در جوانی به سن ۲۵ سالگی در سنه ۲۲۰ وفات یافت(۴۷)، ارشاد انام بریدِ توانایِ عنصر رحمانی، حضرت هادی، مفوّض شد، استغنای حضرتش روحاً، در نزد همه جلوه گر گشت حتی خلیفه که قصد اهانتش داشت، جز به جواب «سیعلم الذین ظلموا ایّ منقلب ینقلبون»(۴۸) نایل نشد و از قدرت روحانیش در روایات نیز آحادی(۴۹) نقل است و وقتی که جنابش از زحمت خلق آسود و وفات یافت در سال ۲۵۴ امام حسن عسکری افاضات حقّ را، بر عوام الناس مبذول داشت، و به مدّت ۶ سال، حقایق قرآن را بر طالبین عنوان فرمود که در سال ۲۶۰، با فوت حضرتش، مسایل نوعی دیگر رخ نموده در جست وجوی فرزندش، خلیفه و اهل حکومت، ساعی شدند.
آنچه مسلّم است، در باب اهمّیت تشیع و خاندان اهل بیت در همین قرن کافی است استشهاد بدین حقایق نمود که پس از فوت و افول یازدهمین نجم و کوکب سماء عرفان بر خلق چه گذشت؟ تفرّق و تشتّت دسته ها و نفوس مردم که هر یک بر مظنّه ای مستمسک و معتقد گشتند و بر ۱۴ فرقه و مذهب متفرّق شدند خود حاکی از توجّه نفوس بر خاندان اهل عصمت و رجعت است(۵۰)، آیا ولیعهدی حضرت رضا به عهد مامون خلیفه(۵۱)، و توجّه اکثرناس به ساحتِ اعزِّ اقدسش و استفاضه طبقات مختلف العقیده از علوّ مقام علمیش(۵۲)، انجذاب سران متصوفّه به مغناطیس تقوی و ورع و انقطاعش(۵۳)، و یا اعجابی که از تصدّر امام نُهم به سنّ صباوت در اذهان کثیری از ناس به جا ماند، و توجّه و سرپرستی که مامون خلیفه بر او تقدیم داشت که نه از جزم رعایت حقوق الهی بل از حزمِ اهل سیاست بود،(۵۴) تزویج دخت خلیفه به همان علّت به امام جواد(۵۵)، و بحث کلامی که ابواب علم الهی بر این کودک چون تواند قرار گرفت که پس از امامتِ حضرتش منجر به تفرّق عقاید شد، و نیز آیا هنگامی که وفات امام جواد وقوع یافت و امام هادی در مدینه می زیست، دعوت متوکل، حضرتش را، به بغداد و تحت نظارت بودن جنابش توسط ریاکارانِ(۵۶) زمانه، و نسبت دادن امام هادی به امر خلافت که در نامه ای از متوکل عباسی منعکس و موردِ بحث مردم می بوده(۵۷) و با این همه تکریمی که، مضطرّاً، خلیفه و اهل بیتش رعایت می نمودند(۵۸) و نیز بالاخره از توجّه مکاران سیاسی نسبت به فرزند عزیزش، امام حَسنِ عسکری، و استغنای جنابش نیز از تشتّت فِرقی که بعد از وفات حضرتش پیش آمد(۵۹) و به طور کلی مسئله نیابت امام مهدی (ع) که قریب به ۷۰ سال موضوع تفکر مردم گشت(۶۰) و حلاّجِ صوفی را نیز بنا بر قولی به این ورطه کشانیده که خود ادعای نیابت نموده(۶۱) و سپس شلمغانی و موضوعِ حادّش که به قتل او خاتمه یافت(۶۲) و آیا مباحثات کلامی که در همین قرن سوّم رو به اوج نهاد و اهل شیعه را در این باب عقیده ای بخصوص رواج گرفت(۶۳)، جملگی شواهدی انکارناپذیر نیست که می تواند این حقیقت را مستدل سازد که از جمله عقاید حاکمه بر قرن سوّم، آرای اهل تشیع و شیوه تفکر خاندان اهل بیت است؟ و آیا کسی که در این قرن زندگی می نمود می توانست خود را به دور از هجوم این تاثیراتِ شدیدِ اعتقاداتِ اهل شیعه نگاه دارد؟ و این را جوابی است که تامّل را سزاست و تعصب را به آن راهی نیست. احتیاجی نیست تا گواهی مستشرق روسی و تحقیقات او در این زمینه نقل گردد(۶۴) که خود فصلی مُشبع در این خصوص است و موید این نظر را نیز اکثر مولّفین شیعی نیز ارائه داده اند(۶۵). اما لازم است تا از تحقیق لوئی ماسینیون(۲) که در پی زندگی حلاّج نظری به قرن سوّم انداخته مقداری نقل شود. او می نویسد:
«تشیع امامیه در دستِ سرانِ زبردست، خود به برگ برنده درجه اوّلی بدل گردید که علیه حکومت به بازی می گرفتند(۶۶) هر گاه به نفع صاحب منصبان عرب یا ترک مورد بی لطفی قرار می گرفتند حق الآهی خاندان علی را عنوان می کردند و هر وقت، یکی از سران جمعیت به ویژه پیشوایی علوی دست به تغییر نظام اجتماعی می برد تا عدالت بیشتری را حکمروا سازد آنان با حکومت دست یکی کرده با او به مبارزه برمی خاستند محاکمه حلاّج یکی از بهترین نمونه های همین سیاست اشرافی است که به خاطر انعطاف پذیری و روح پشتکار به خوبی ثابت می کند که کار جمعی از خواص و حتّی باید گفت کار یک خاندان بوده یعنی خاندان بنی نوبخت که وارثان پیروزمند اندیشه برمکیان و پیشگامان حکومت آینده آل بویه بودند آنان اربابان بزرگ ایرانی بودند... در طول سده سوّم هجری نوبخت زادگان نقشی برتر از همه در بازی اسرارآمیزی که مدّت بیست سال از ۲۶۰ تا ۲۸۰ میان شحنه خلیفه و هواداران امام دوازدهم (ع) شیعه، محمّدبن الحسن باخته می شد، داشتند حکومت عباسی گویا غالب بود ولی جرات نکرد بر ضدّ یارانِ مقتدرِ بنونوبخت که قدرت کامل خود را در دربار حفظ کرده بودند بیشتر تن به مخاطره در دهد(۶۷).

ج - اسماعیلیه:

در نزدیکترین کتاب تاریخی که به شروع نهضت اسماعیلیه مربوط است(۶۸)، یعنی فرق الشیعه نوبختی، ضبط است(۶۹) که چون امام ششم جعفربن محمّد در سال ۱۴۸ درگذشت برای امامت، فِرَق عدیده ای تکوین یافت و از آن جمله برخی قایل به امامت اسماعیل یعنی پسر ارشدش که در زمان حیات پدر بزرگوارش مرده بود، شدند و عدّه ای دیگر به امامت محمّد، پسر همین اسماعیل و نوه امام جعفر معتقد گشتند(۷۰). نقطه شروع نهضت را اغلب مولّفین ملل و نحل همین(۷۱)، ضبط و در انگیزه آن به بحث پرداخته اند(۷۲). از این زمان تا حدوداً ۱۵۰ سال بعد که تقریباً، شامل تمام قرن سوّم می گردد نضج و تکوین قیام اسماعیلیه کامل شد که بالمآل در آخر قرن سوّم در سنه ۲۹۸ خلافت فاطمی در مصر تاسیس یافت.(۷۳) هانری کربن(۳) که تحقیقات عالیه در حکمت متعالیه شیعه نموده لزوماً به بحث درباره اسماعیلیه نشسته و دوره فوق را دوره برزخ نامیده ست عبارات او چنین است:
«جای بسی تاسّف است که از متون موجود که آیین نخستین اسماعیلیه نشان می دهد با دشواری بسیار می توان برزخ بین آن دوره و دوره شکوهمند ظهور سلسله فاطمی را که با جلوس عبداللّه المهدی (۲۹۶ هجری(۷۳)) در قاهره آغاز شد و بر آن بود که آرزوی اسماعیلیان را در استقرار سلطنت الهی در روی زمین تحقق بخشد، تشخیص داد بین فوت امام محمّد پسر امام اسماعیل یا موسس سلسله فاطمیه دوره تاریک سه امام مستور وجود دارد (نباید مفهوم مستور را، با مفهوم غیبت امام دوازدهم که مورد اعتقاد فرقه امامیه اثناعشری است اشتباه کرد) فقط یادآوری می کنیم که بنا به روایات اسماعیلیه امام احمد امام دوّم از امامان مستور که از حیث نسبت نتیجه اسماعیل بوده است سرپرست تدوین کنندگان دانشنامه اخوان الصفا و مولّف رساله الجامعه بود که خلاصه ای از دائره المعارف مذکور در موضوع تعلیمات سرّی اسماعیلیان است(۷۴)».
اما نباید همین دوره را، بی اهمّیت انگاشت که مورّخی دیگر این برهه را دوره خروش و جوش و نهفتگی (ستر) از سه دوره استعلای اسماعیلیه بر شمرده است(۷۵) و محقّقی دیگر که به نام نیز محقّق است این دوره را «فترت» نامیده و اقوال متعدّده در این خصوص را نقل فرموده است(۷۶). تبصره العوام فی معرفه مقالات الانام که منسوب به سید مرتضی بن داعی حسنی رازی(۷۷) است اسماعیلیان را یکی از چهار فرقه که دعویِ «شیعت گری» کنند، دانسته و مجملی از عقاید ایشان را چنین ضبط و درج نموده:
«اسماعیلیان و ایشان را باطنیه خوانند و قرامطه و خرّمیه و سبعیه و باتکیه و محمره، امّا باطنیه از بهر آن خوانند که گویند که هر چیزی از قرآن و احادیث رسول را باطنی و ظاهری هست ظاهر به منزلت پوست و باطن به منزلت مغز، چون پوست بادام و مغزش، و این آیت را دلیل سازند له بابٌ باطنه فیه الرحمه و ظاهره من قِبلَه العذاب و گویند خدای تعالی نه موجود است و نه معدوم، نه زنده است و نه مرده، نه قادر و نه عاجز، نه عالم و نه جاهل، نه متکلّم و نه اخرس، نه بینا و نه کور نه شنوا و نه کر، و در جمله صفات او این معنی گویند بر این طریق که یاد کردیم و گویند معرفت خدای تعالی به قول معلّمی صادق حاصل شود و گویند عیسی پسر یوسف نجار بود و آنچه در قرآن می گوید که عیسی را پدر نبود یعنی پدر تعلیمی نداشت که علم از او فراگرفته باشد و او علم از نقیبان آموخته بود که در زمان وی بودند نه از معلّم صادق، و آنچه گفتند که عیسی مرده زنده می کرد، یعنی دل های مرده را به علم زنده می کرد و خلق را به راه راست می خواند و به امثال این ابطال جمله شرایع کنند و گویند هیچ از تکالیف ظاهر بر خلق واجب نیست و نماز عبارت بود از طاعتِ آنکه او را مولانا خوانند و زکوه عبارت بود از آنکه هر چه از مونت تو و عیال تو زیادت باشد بدو رسانی از بهر دعوتخانه، و گویند عبارت از بانگ نماز و قامت آن باشد که خلق را به طاعت مقتدای ایشان خوانی و روزه عبارت بود از آنچه او کند خاموش باشی و عیب از مولانا بر ایشان نطلبی و هر چه او کند از جمله فواحش و زندقه حق شناسی و در هیچ حال منکر او نباشی و چنان مطیع باشی که اگر فرماید خود را هلاک کن در حال خود را هلاک کنی، بی توقّف. و گویند حجّ عبارت بود از قصد نزد امام ایشان هر که را قدرت بود لازم باشد که به خدمت وی رود و او را بیند و همه محرّمات را حلال دارند و گویند محرّمات عبارت بود از قومی که ایشان را دشمن می باید داشتن، و از ایشان بیزار شدن و بر ایشان لعنت کردن، و گویند فرایض عبارت بود از قومی که موالاتِ ایشان واجب بود و گویند آنچه خدای گفت اذقال الشیطان للانسان اکفر، به شیطان عمر می خواهد و به انسان ابوبکر و گویند هر کجا در قرآن ذکر فرعون و هامان بود فرعون عمر بود و هامان ابوبکر و جمله قرآن و احادیث رسول بدین نوع تفسیر می کنند و خرّمدینیه ازیشان گویند، و این قوم به کوهستان بد باشند از بلاد آذربایجان، یکی را از ملوک ایشان به رسالت به خلق فرستاد پیش از اسلام نام او شروین بود و او بهتر و فاضلتر از محمّد و جمله انبیا و رسل بود گویند وضو عبارت است از اساس دین که ایشان نهادند و نماز عبارت بود از ناطقی فصیح و بانگ و قامت عبارت بود از داعی که خلق را بدیشان خواند و گویند آنچه خدای می گوید «انّ الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر» بدین صلوه ناطق می خواهد که خلق را نهی می کند، از بهر آنکه صلوه ظاهر فعل بود و نهی از فعل تصوّر نبندد و از فاعل جایز بود.
بدان که اوّل کسی که اظهار دعوت باطنیه کرد مرزبان بن عبداللّه میمون القدّاح از اهواز بود و زمان مامون و حمدان قَرْمَط رئیس ایشان بود و داعی قرامطه و در عقب ظهور بدعت ایشان ظهور بدعت مرجیان بود و، باطنیه گویند امام هفت است: علی و حسن و حسین و زین العابدین و محمّد باقر و جعفر صادق و اسماعیل. و گویند اسماعیل زنده است و آخرالزّمان بازآید و مهدی او باشد و این قوم را اعتقاد به گور و قیامت و حشر و نشر و حجاب و بهشت و دوزخ نباشد و گویند حال آدمی مثل گیاه بود که خشک و ریزیده شود و هرگز آن را اعادت نبود و این معنی بر کسی ظاهر کنند که بر اعتقاد ایشان باشد و حکایت صفات باری و معرفتش به معلّم صادق بود و حال انبیاء و احکام قرآن و احادیث از بهر تخلیط ظاهر کنند تا خلق پندارند که ایشان بخدای و رسول و امام و قرآن اعتماد دارند.
بدان که عبداللّه بن میمون قدّاح اهوازی که واضعِ کفر ایشان بود ملازم صادق علیه السلام بودی و خدمت اسماعیل بن صادق کردی(۷۸) و چون اسماعیل بمرد او را پسری بود نامش محمّد خدمت وی می کرد و چون ابودوانیق، صادق را زهر داد، ابن میمون قدّاح محمّد اسماعیل را برگرفت و به مصر شد و چون محمّد اسماعیل وفات یافت او را کنیزکی بود حامله، گویند قدّاح آن کنیزک را بکشت و کنیزک خود را به جای او بنشاند. چون کنیزکش بزائید پسری آورد او را زندقه بیاموزانید و گفت این، پسرِ محمّد اسماعیل است(۷۹). چون بزرگ شد گفت این امام است و قومی از فرزندان ملوک عجم تبع او شدند بدین تلبیس خلق بسیار گمراه شدند و جماعتی از نسل او ملوک مصر شدند و اسکندریه و مغرب پس از آن دعاه در عالم پراکنده کردند و اوّل کسی که از ایشان به امارت بنشست مهدی بود، دیگر قایم بدین ترتیب تا زمان مستنصر حسن صبّاح قصد او کرد و اجازه ازو بستد و این ملعون خلقی بسیار گمراه کرد بعد از آن ملوک مصر منقطع شدند و اتباع صبّاح تا زمان ما هنوز باقیند و ایشان را مُلکی و شوکتی عظیم است...»(۸۰).
از نفوذ اسماعیلیه، همین قدر کافی است که ذکر شد.
نویسنده و مورخ تاریخ کبیر، طبری نحریر، در وقایع سنه ۲۵۵ از ایشان ذکر نمود(۸۱)، و در قیام زنج که از قبل مذکور افتاد، آحادی از قرامطه شرکت کردند(۸۲)، حتّی قیام قرامطه خراسان به استقلال بیش از ۳۰ سال ادامه داشت. و نایره اش بحرین و لحساء را به سوختن گرفت، و قیامی مشابه همان، در سوریه بر پا ساخت.(۸۳) و این خود جدا از تاریخ اسماعیلیان مصر و برقراری حکومتشان می باشد. حتّی برخی بر این رفته اند که آنچه به نام رسایل اخوان الصفا در قرون بعد تالیف شد ناشی از تاثیر اسماعیلیان است(۸۴) و بیشتر از همه متصوّفان اسلامی در ایران از اسماعیلیان بهره و استفاضه نمودند ولی این نفوس تاثیر اسماعیلیه را در «نشر افکار آزاد در عالم اسلامی» که به منزله فتح البابی است اهمّ و اغلب داشتند(۸۵) چنانچه صریحاً نگاشتند: «ازین رو اشارهً گوییم که افکاری که داعیان اسماعیلیه میان طبقات مختلف مسلمانان و غیر مسلمانان نشر دادند زندگی ایشان را واژگونه کرد و چنان دگرگونی پدید آورد که آثار آن تا به امروز هم هنوز باقی است(۸۶)».

د - ترجمه کتُب:

از فنون کامله بالغه رایجه در قرن سوّم، ترجمه کتب از زبان های مختلف به زبانِ عربی است. برای این نهضت، ادوار قایل شده اند و از آن جمله دوره اوّل، در اواسط قرن دوّم از خلافت منصور تا پایان خلافت هارون، در اواخر قرن دوّم، طول یافت(۸۷). جورجیس طبیب، توفیق خدمت حاصل نمود. مجلّدات بسیاری ترجمه کرد و از آن جمله کتاب الکناش معروف تر گشت(۸۸). محمدبن ابراهیم الفزاری کتابی در نجوم از لسان هندی به لسان عربی آورد(۸۹) و در زمانِ هارون الرشید، یوحنابن ماسویه، موید بر ترجمه کتبِ به غنیمت آورده شده گشت(۹۰). ترجمه کتاب اقلیدس بر دست توانای حجّاج بن یوسف بن مطر آغازیدن گرفت. نزد ایرانیان، ترجمان ابومحمدبن المقفّع مقامی دیگر یافت ازیرا که او انتقال علوم ایرانی را به لسانِ صاحبانِ تمدّنِ جدید انجام داد و کلیلگ و دمنگ را از زبان پهلوی به عربی ترجمه نمود که هنوز از حلاوتش جان نشئه تازه گیرد. «خدای نامه» فارسی ترجمه شد و نامش سیرملوک العجم گشت، او خود نیز تالیفاتِ زیادی نمود که «الدره الیتیمه فی طاعه الملوک» از جمله آن کتب است(۹۱). ید قادرش که به فرمان عقل و سر تحریر می نمود نهایتاً چون سر از دست داد، از نوشتن معاف گشت(۹۱). ابویحیی البطریق، به همان مدّت، کتاب الروابیع را ترجمه نمود که یک اثر احکام نجومی از بطلیموس بود(۹۲) که در زمان خود به تفسیر عُمربن قرّخان مُحشّی گشت(۹۳). با وجودِ مامون، آغاز قرن سوّم، دوّمین دوره نهضت ترجمه هیاتی دیگر یافت که در وصفش نوشته اند:
«این دوره مهمترین دوره ترجمه و توجّه به علوم و نقل و تدوین آن ها بود و مترجمان و علمای بزرگ از نژادهای مختلف در نهضتی که مامون پدید آورد شرکت کردند و تا چندی بعد از او بدین نهضت ادامه دادند این دوره از آغاز قرن سوّم شروع شد و چون تربیت یافتگان این دوره غالباً خاندان هایی از مترجمان و ناقلان و علما تشکیل دادند و اکثراً شاگردانی می پروراندند که مدّتی بعد از ایشان به امر ترجمه و نقل و تدوین علوم اشتغال داشتند که دوره دوّم تا اواخر قرن چهارم امتداد یافت از مترجمان بزرگ قرن سوّم مشاهیری مانند یوحنابن البطریق و الحجاج بن مطرو قسطابن لوقا البعلبکی و عبدالمسیح بن ناعمه الحمصی و حنین بن اسحق و اسحق بن حنین و ثابت بن قره الصابی الحرانی و حبیش الاعسم را نام می توان برد(۹۴)».
معروف ترین اینان، حنین بن اسحاق العبادی متوّفی در ۲۵۹ ه. ق. است، او شاگردان مبرز و عالِم تربیت نمود، عضویت «دارالحکمه» یافت که به ریاست آن نیز منتخب گشت. با اهتمام او آثاری از جالینوس، بقراط، بطلیموس و اوقلیدس و ارسطو ترجمه شد، صورتی از اسامی کتب مورد ترجمه او موجود است(۹۵) که در طبّ و فلسفه و حکمت و دیگر مقولات معنون گشته است(۹۶). از ابناء او دو نفر داود و اسحق بر طریق پدر، از پدر تلمّذ یافته به فنون ترجمه، کتبی از لسان یونان به عربی برگرداندند که اکثر مضامین فلسفی و حِکمی داشت(۹۷). این خاندان همگی مترجم بودند. دیگر از خاندان مترجمین، خاندان نوبخت است که در قرن دوّم و سوّم به امر ترجمه اشتغال داشتند(۹۸). از اشهر مترجمین آن دوره یوحنابن ماسویه است که در ۲۴۳ ه. ق. وفات یافت(۹۹) و بر شغل خود که طبابت بود کتب عدیده ای به ترجمه آورد، ابن البطریق متوّفی به ۲۱۸ مترجم کتب فلسفی و طبّی، آثار طیماوسِ افلاطون، کتاب السما و العالمِ ارسطو و کتاب الحیوانِ همو را به ترجمه آورد(۱۰۰). دیگر قسطابن لوقا البعلبکی که به عقیده نفوسی کم از حنین بن اسحاق نداشت، کتب وفیره ترجمه نمود که از آن جمله «الکون و الفساد و کتاب السّماع الطبیعیِ» ارسطو و ترجمه تفسیر الاسکندر الافریدوسی و نیز کتاب «آراءالطبیعه» فلوطرخس می باشد(۱۰۱).
از دیگر مترجمین این دوره حبیش بن الحَسن الاعسم الدمشقی و عیسی بن یحیی بن ابراهیم الناقل می باشند. حجاج بن یوسف بن مطر مترجم و مفسّر المجسطی و نیز اصول الهندسه اقلیدس و کتاب المرآه ارسطو گشت. سرجیس الراسی کتب طبّی را ترجمه نمود. ثابت بن قره الحرانی اکثر کتب ارسطو را ترجمه کرد و خاندانی دیگر از مترجمین را از خود باقی گذاشت(۱۰۲). آنچه اینان و دیگر مترجمین از خود نمودند، آشنایی علمای اسلامی در قرن سوّم با کاخ بزرگ و وسیعِ علوم رایجه زمان خود بود. آثار ارسطو و افلاطون در زمینه منطق و فلسفه و طبّ و آثار دیگر فلاسفه یونان و علمای آن خطّه در دسترس اهل دانش قرار گرفت و از آن جمله اثولوجیا است که حجاج بن مطرو ابن ناعمه به عربی آوردند و کندی نیز بر او تفسیر نوشت(۱۰۳) در این خصوص یکی از محقّقین می نویسد:
«مدّت زمانی نگذشت که در ۲۱۹ هجری یا ۸۳۵ میلادی مردی مسیحی از مردم حِمص به نام عبدالمسیح بن عبداللّه ناعمه الحمصی کتاب مجعول دیگری به نام الهیات ارسطو را ترجمه کرد که در واقع خلاصه ای از شرح انئاد افلوطین است»(۱۰۴).
این کتاب یعنی اثولوجیا تا این اواخر به نام ارسطو نزد مشاهیر اسلامی معروف و مرجع بود(۱۰۵) و این اواخر همین متن ترجمه به روش صحیح چاپ و تکثیر شد(۱۰۶). در باب نفوذ عقاید افلوطین که با ترجمه اثولوجیا در نزد مسلمین اشاعه یافته نفوس بسیاری مطلب نگاشته اند(۱۰۷). آنچه در این مختصر اشاره می شود این است که واضح گردد علما و حکمای اسلامی در قرن سوّم با عقاید اشراقی حکمای ایرانی و مشایی ارسطو و عقاید افلاطون و افکار عمیقه افلوطین آشنا بودند، مراوده داشتند و مباحثه نمودند و مطالب بسیاری نیز بر این میراث افزودند.

ه - فلسفه و حکمت:

جابربن حیان را نفوسی که اغلب بر مذهب تشیع بوده اند اوّلین فیلسوف عَرَب و حکیم اسلامی خوانده اند. از شخصیت و حیات و آثار او مطّلعین، اخبار موثّق به دست نداده اند جز آن که احتمالاً به سال های ۱۰۳ تا ۲۰۰ هجری می زیسته و در حلقه درس امام جعفر صادق حاضر می شده و کثیرالآثار بوده است و عدد تالیفاتش را به سه هزار رسانده اند(۱۰۸) ولی اغلب او را کیمیاگر و داروگر دانسته اند(۱۰۹).
اما به حق اوّلین فیلسوف اسلامی، فیلسوف العرب، ابویوسف یعقوب بن اسحاق کندی بود و به گمان برخی در حدود سنوات ۱۸۵ تا ۲۵۲ می زیست که نیمی از قرن سوّم است. محلِّ اکتسابِ علوم و توطنش را بغداد اعلام نموده اند(۱۱۰). تعداد آثار او شاید دلیل بر علوّ مقامش در فلسفه باشد(۱۱۱). اندیشه ارسطو و افلاطون را بسط و توسعه داد و برشِیمِ آنان مشی نمود، فلسفه را شناختِ حقیقتِ اشیا در حدِّ توانایی انسان تعریف کرد و بر دو شاخه نظری و عملی مبوّب ساخت اولی را شامل طبیعیات و ریاضیات و مابعدالطبیعه و دومی را منحصر به اخلاقیات و اقتصادیات و سیاسیات دانست(۱۱۲). او را با معتزله ارتباط و مباحثه بود، ولی نمی توان او را از آنان محسوب کرد(۱۱۳). بر توافق میان فلسفه و دین همّت گماشت از جهتی قایل به اقوال منطقیون شد و دین را تا مرتبه فلسفه تنزّل داد و از طرفی دین را بالاتر از فلسفه شمرد، زیرا که دین را علمی آلهی که به وسیله پیامبر معروف می گردد، دانست(۱۱۴). در الهیات بحث درباره وجود خدا را از طریق علّت و معلول روا داشت و سه برهان بر این قضیه جاری ساخت(۱۱۵). بر اوصاف خدا که از اهمّ مسایل عصر خود بود مایل به طریق معتزله گشت و واحد را از اوصاف خاصّ اخصّ حضرت باری تعیین نمود(۱۱۶). در طبیعیات، طریق وسط را از طرق منسوب به افلاطون و ارسطو برگزید. عالم را به دو قسمت مادون فلک قمر و آنچه از فلک قمر تا منتهای عالم است تجزیه کرد(۱۱۷)، امّا در مسئله حدوث عالم چون سایر متکلّمین، بر خلاف ارسطو دلایل اقامه نمود(۱۱۸)، نفس را نوری از انوار حق دانست که ادراکش، مستحیل بوده و یا خود در این خصوص عقیده ای ابراز ننمود(۱۱۹). نفس را دارای سه قوّه عاقله (ناطقه)، غضبیه و شهوّیه در نظر آورد که کمال انسانی به تفکر و لذّات عقلی حاصل گردد. بر خلاف اسکندر افریدوسی که به سه عقل مادی، بالملکه و بالفعل معتقد، و مغایر با ارسطو که به دو عقل بالقوّه و بالفعل قایل بود، الکندی به چهار عقل، عقل بالفعل، عقل «بالقُوّه و هوالنّفس» و عقلی که از قوه به فعل در نفس حاصل آید و عقلی که عقل دوّم خوانندش، اعتقاد یافت(۱۲۰). نفوذ عقاید افلوطین را در آثار او با توجّه به کتاب اثولوجیا محرز یافته اند(۱۲۱). و عقاید او را در سایر فلاسفه اسلامی بعد از او نافذ دانسته اند(۱۲۲).
مقارن فوت الکندی، یعنی سنه ۲۵۸ ابونصر فارابی تولّد یافت و به سال ۳۳۹ درگذشت که دو دوره مهمّ زندگی او را شامل می شود، اوّلی مربوط به نیمه دوّم قرن سوّم است که دوران تحصیل و مطالعات و استفاضه او است و دوره دوّم که در قرن چهارم و ایام کهولت و پختگیِ عقاید و افاضاتِ او می باشد. معلّم ثانیش خواندند(۱۲۲). در شرح عقاید و افکار او کافی است به منابع و مآخذ معتبر و آثار خود او توجّه کرد(۱۲۳) که در این مختصر مقدور و میسر نیست اما نوشته اند که:
«این فیلسوف بزرگ عمیقاً مذهبی و صوفی منش بود و با ساده ترین وضع می زیست حتّی جامه صوفیان در بر می کرد و طبیعتی داشت اصولاً متامّل و متعمّق و خویش را از کامرانی و تعیش به دور می داشت اما علاقه مند بود که در حلقه های موسیقی شرکت جوید»(۱۲۴).
از این جا است که، رایحه اصطلاحات و لغات تصوّف را که در آثارش پراکنده است استشمام نموده اند(۱۲۵) و عقاید افلوطین را در آثار او نیز یافته اند(۱۲۶). در نیمه دوّم همین قرنِ سوّم، محمدبن زکریای رازی می زیست به سال ۲۵۱ تولّد یافت وفاتش را در بین سنوات ۳۱۳ تا ۳۲۰ ذکر نموده اند(۱۲۷). جنابش را مخالف عقاید رایجه ایام خود دیده اند(۱۲۸). در تحصیل علوم بالاخصّ در طب و فلسفه مرارت و تعب فراوان بر خود هموار نمود(۱۲۹) در مورد رازی و عقاید او نوشته اند: «افکاروعقاید عمیق علمی و فلسفی رازی با افکار مسلمانان اعم از معتزلی و اشعری و شیعی اسماعیلی و اثناعشری قابل انطباق نبود از این جهت مورد اعتراض شدید قرار گرفت و در حیات خود مخالفان بسیاری پیدا کرد»(۱۳۰).
رئیس معتزله بغدادِ معاصر با وی بر کتاب العلم الالهیِ او ردّ نوشت اما به جوابی از او نایل نشد. ابوالحسن شهیدبن الحسین البلخی فیلسوف متکلم و شاعر معروف مناظراتی با رازی داشت، ابوحاتمِ رازی از داعیان اسماعیلی در کتاب اعلام النبوه ردّ رازی نمود. مناظرات ابوحاتم رازی و محمدبن زکریا معروف است، خود رازی نیز به ردّ پرداخته، عقاید جاحظ معروف را در مسئله طبّی، طبیب سرخسی را در مسئله دیگرِ طبّی، و احمدبن سهل المجمعی را در مطلبی فلسفی، الکندی فیلسوف العرب را در مسئله کیمیا، محمّدبن اللیث الرسائلی را در همین مورد، و سیسن ثنوی مانوی را مردود نمود(۱۳۱). قریب به ۱۸۰ مجلّد تالیف به نام او ضبط است(۱۳۲). ناصرخسرو و ابن حزم اندلسی و ابن میمون، فخر رازی مرزوقی و نجم الدین کاتبی، هر یک تا قرون بعد بر عقاید او حمله بردند که خود دلیلی بر اهمّیت عقاید اوست(۱۳۳). شدت این مباحثات و مجادلات حاکی از تفنّن و تعمّق و تصفّح مسلمین قرن سوّم در علوم حکمی و عقلی، نقلی و علمی است بنابر ضبط ابوریحان بیرونی، رازی، بر اصلیت عقل تاکید و اعتقاد به قدمای خمسه را ترویج و نیز در طبابت به روش مشاهده و تجربه، تصریح و ایمان به خدا را تایید می نمود. وجود انبیا و مرسلین و مصطفین را لازم نمی دانست(۱۳۴) مآلاً باید داوری یکی از مطلّعین را در این خصوص نقل نمود که:
«محمّد زکریای رازی یک نظام منسجم فلسفی نداشت اما در مقایسه با عصری که در آن می زیست او را باید نیرومندترین و به اصطلاح آزاداندیش ترین متفکران در اسلام و شاید در تمام تاریخ تفکر بشری به حساب آورد او یک راسیونالیست محض (قایل به اصالت عقل) بود و به قدرت عقل بی نهایت اعتماد و اطمینان داشت و از هر نوع پیش داوری به دور و در اظهار عقاید خود پر جرات بود و به انسانیت و پیشرفت و به خدای حکیم ایمان داشت ولی دیگر به دینی اعتقاد نداشت»(۱۳۵).
از معاصرین رازی و از تلامذه الکندی باید ابوالعباس سرخسی را یاد نمود که به فرمان خلیفه مقتول شد امّا ذکرش در تاریخ تفکر اسلامی معروف گشت. بیش از ۵۰ کتاب در فنون ادبی و فلسفی و طبّی از او باقی است یا به عبارت اصحّ از او به ثبت رسیده است. مترجمان حال او نگاشته اند که علمش بیشتر از عقلش بوده و منسوب بدو کرده اند که کریمه لطیفه: «والشَّجَره الملعونه فی القرآن» را در حق بنی امیه صادق دانسته است(۱۳۶). دیگر از معاصرین این قرن، ابوزیداحمدبن سهل بلخی نزد الکندی تلمّذ نمود در اغلب علوم عصر خود تبحّر یافت و در سنه ۳۲۲ وفات کرد. وی جامع حکمت و شریعت بود و بر این قصد اهتمام نمود. کیمیا را بیهوده می دانست و اشعاری از او نیز نقل و ضبط می باشد(۱۳۷).

نظرات کاربران درباره کتاب جنید بغدادی