فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانم فالکن، آشغال جمع کن

کتاب خانم فالکن، آشغال جمع کن

نسخه الکترونیک کتاب خانم فالکن، آشغال جمع کن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانم فالکن، آشغال جمع کن

امیلی مسئول نگه داشتن در بود. دوستم مایکل که هیچ‌وقت بند کفش‌هایش را نمی‌بندد، مبصر صف بود. کلاس هنر آن سرِ مدرسه بود و ما باید حدود صدمیلیون کیلومتر تا آن‌جا راه می‌رفتیم. مایکل به خانم بریج گفت که مثل این می‌ماند که انگار داریم به آن سر درّه‌ی بزرگ گِرَند کنیون می‌رویم. بعد خانم بریج به ما اجازه داد که از آبخوری بیرونِ کلاسِ هنر، آب بخوریم. خانم فالکُن جلوی در ایستاده بود. به عمرم همچین ریخت و قیافه‌ی عجیبی ندیده بودم. لباسی پوشیده بود که انگار از یک دسته لیف حمام رنگارنگ که به هم دوخته باشند؛ درست شده بود. از آن دستکش‌هایی دست کرده بود که وقتی مامانم می‌خواهد ظرف‌های داغ را از توی فر دربیاورد، دستش می‌کند. ریخت و قیافه‌ی خانم فالکُن عجیب و غریب بود. وقتی به صف وارد کلاس هنر شدیم، خانم فالکُن گفت: «صبح‌بخیر، کلاس دومی‌ها. از لباس جدیدم خوش‌تان می‌آید؟ از دستگیره‌های دست دومی که از فروشگاه اینترنتی خریدم، درستش کردم. دستگیره‌ها را به‌هم دوختم.»

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانم فالکن، آشغال جمع کن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. از آندریا یانگ خیلی بدم می آید





ــ خانم بریج! اِی.  جِی من را زد!
گفتم: «نخیرم، نزدم.»
ــ چرا زد! آرنجش را کوبید به آرنج من!
آندریا یانگ روی اعصاب من راه می رود. من اصلاً به آرنج مزخرفش دست هم نزدم. ولی او همچین آرنجش را گرفته بود و ناله می کرد که انگار یک فیل آن را لگد کرده بود.
کاش یک فیل کله اش را لگد می کرد. از زمان بچگی تا حالا، آندریا من را اذیت می کند. این زمان خیلی زیادی است، چون ما الان کلاس دوم هستیم.
امیلی گفت: «من دیدم اِی.  جِی این کار را کرد، خانم بریج.» امیلی دوست جون جونی آندریاست و به همان اندازه اعصاب خُرد کن است، ولی یک جور دیگر.
خانم بریج پرسید: «می خواهید بفرستم تان دفتر آقای ناوال؟»
آقای ناوال مدیر مدرسه است، یعنی او پادشاه مدرسه است.
من و آندریا گفتیم: «نه.»
خانم بریج گفت: «خوبه، چون حالا وقتش است که به کلاس هنر برویم. دلم نمی خواهد این کلاس را از دست بدهید. معلم هنر، خانم فالکُن، واقعاً زن خوبی است، من مطمئنم که فعالیت های سرگرم کننده ای برای تان تهیه دیده.»
گفتم: «هنر؟ من از هنر بدم می آید.»
آندریا که فکر می کند عقل کل است؛ گفت: «اوه، تو که از همه چیز بدت می آید، اِی.  جِی.»
اتفاقاً من از همه چیز بدم نمی آید. مثلاً از فوتبال بدم نمی آید. از اسکیت بُردسواری بدم نمی آید. از شیرین کاری با دوچرخه های تردستی بدم نمی آید و از فیلم های ترسناک هم بدم نمی آید؛ به خصوص وقتی هیولاها، ماشین ها و چیزها را درب و داغان می کنند. ولی از مدرسه بدم می آید. به خصوص از آندریا خیلی بدم می آید.
آندریا بلند گفت: «من عاشق هنرم.»
انگار نظرش برای ما مهم بود. او از توی کیفش یک جعبه ی بزرگ مدادرنگی درآورد که از خانه آورده بود. توی جعبه، مدادرنگی و مدادشمعی و چیزهای دیگر بود.
آندریا گفت: «وقتی بزرگ بشوم، می خواهم نقاش شوم. به نظر مامانم، من ذهن خلاقی دارم. من چیز خلق کردن را دوست دارم.»
من یواش به دوستم رایان، که ردیف کناریِ من می نشیند، گفتم: «او باید یک جای خالی، درست همین جایی که هست خلق کند.»
رایان غش غش خندید، ولی خانم بریج به او اخم کرد و رایان دهنش را بست.
خانم بریج گفت: «کلاس دومی ها، راه بیفتید! به ستون یک به طرف کلاس هنر. خانم فالکُن منتظر است.»
اگر نظر مرا بخواهید، نقاشی کشیدن مال بچه کوچولوهاست. هنر چیز چرندی است.

۲. نقاشی انگشتی با خانم فالکُن

امیلی مسئول نگه داشتن در بود. دوستم مایکل که هیچ وقت بند کفش هایش را نمی بندد، مبصر صف بود. کلاس هنر آن سرِ مدرسه بود و ما باید حدود صدمیلیون کیلومتر تا آن جا راه می رفتیم. مایکل به خانم بریج گفت که مثل این می ماند که انگار داریم به آن سر درّه ی بزرگ گِرَند کنیون می رویم. بعد خانم بریج به ما اجازه داد که از آبخوری بیرونِ کلاسِ هنر، آب بخوریم.
خانم فالکُن جلوی در ایستاده بود. به عمرم همچین ریخت و قیافه ی عجیبی ندیده بودم. لباسی پوشیده بود که انگار از یک دسته لیف حمام رنگارنگ که به هم دوخته باشند؛ درست شده بود. از آن دستکش هایی دست کرده بود که وقتی مامانم می خواهد ظرف های داغ را از توی فر دربیاورد، دستش می کند.
ریخت و قیافه ی خانم فالکُن عجیب و غریب بود.
وقتی به صف وارد کلاس هنر شدیم، خانم فالکُن گفت: «صبح بخیر، کلاس دومی ها. از لباس جدیدم خوش تان می آید؟ از دستگیره های دست دومی که از فروشگاه اینترنتی خریدم، درستش کردم. دستگیره ها را به هم دوختم.»
خانم فالکُن چرخی زد تا ما بتوانیم پیراهن جدیدش را درست و حسابی ببینیم.
آندریا گفت: «خیلی قشنگ است.»



او همیشه از همه چیزِ آدم بزرگ ها تعریف و تمجید (چه کلمه ی قلنبه سلنبه ای!) می کند. آندریا بزرگ به دنیا آمده. من که فکر می کنم لباس خانم فالکُن احمقانه ترین لباس کل تاریخ جهان بود. من رفتم تا کنار دوست هام، مایکل و رایان، بنشینم، ولی خانم بریج جلوی ما را گرفت و به خانم فالکُن گفت که بعضی ها نباید کنار بعضی های دیگر بنشینند. من منظورش را فهمیدم.
خانم بریج با انگشت جایی را که باید می نشستیم، نشان داد و گفت: «پسر ـ دختر ـ پسر ـ دختر.» من مجبور شدم پشت میزی بین آندریا و دوست بچه ننه اش، امیلی، بنشینم.
خانم بریج به هرکدام یک برچسب اسم داد که به لباس مان بزنیم، تا خانم فالکُن اسم ها مان را بداند. بعد به خانم فالکُن گفت، که اگر مشکلی پیش آمد، او توی اتاق معلم هاست.
اتاق معلم ها جایی است که وقتی معلم ها مجبور نیستند درس بدهند، به آن جا می روند.
من هیچ وقت به آن جا نرفته ام. هیچ بچه ای در کل تاریخ جهان آن جا نرفته، چون بچه ها را آن تو راه نمی دهند. اتاق معلم ها مثل یک انجمن مخفی است که فقط مخصوص معلم هاست.
دوستم، پیتر، که خانه اش نبش خیابان ماست و سال پیش کلاس دوم بود، به من گفت که معلم ها تمام روز توی اتاق معلم ها مهمانی می دهند. چای و کیک می خورند. دستمال دور چشم شان می بندند و بازی دُم الاغ را سرجایش بچسبان، بازی می کنند و با تفنگ ساچمه ای هدف گیری تمرین می کنند. بعد می نشینند دور هم و به تنبیه های جدیدی فکر می کنند که روی دانش آموزان بدرفتار پیاده کنند.



به نظرم باحال می آید. شاید وقتی بزرگ شوم، معلم شوم، آن وقت می توانم صبح تا عصر توی اتاق معلم ها برای خودم بچرخم و خوش بگذرانم.
وقتی پشت میزها مان نشستیم، خانم فالکُن دستکش های آشپزخانه را از دستش درآورد و یک ورق کاغذ سیاه برداشت و پرسید: «کی می تواند بگوید این چیه؟»
هر خنگی می داند آن چیست، دستم را بالا بردم. او صدایم کرد. گفتم: «این یک ورق کاغذ سیاه است.» واقعاً که!
خانم فالکُن گفت: «این می تواند یک کاغذ سیاه باشد، اِی.  جِی. ولی شاید یک گربه توی معدن زغال سنگ باشد. شاید کلاغی باشد که توی تاریکی شب پرواز می کند.»
از آن سوال های سر کاری بود! از سوال های مسخره خیلی بدم می آید! احساس کردم گوش هایم آتش گرفته اند. به هیچ کس نگاه نکردم، ولی می دانستم که همه نگاهم می کنند و توی دل شان بِهم می خندند.
عادلانه نبود! آن چیز مزخرف فقط یک ورق کاغذ سیاه بود و همه این را می دانستند.
دوستم رایان گفت: «به نظر من هم یک ورق کاغذ سیاه است.»
وای! می دانستم که می توانم روی رایان حساب کنم. برگشتم و انگشت شستم را به نشانه ی ت‍ایید حرفش بالا بردم.
خانم فالکُن گفت: «ازتان می خواهم تخیل تان را به کار بیندازید، کلاس دومی ها. هنر همه چیز است. همه جا هست! اطراف ماست! همه ی ما هنرمندیم. یک داندانپزشک هنرمند است. دهان شما بومِ نقاشی داندانپزشک شماست. کسی که سقف خانه ها را درست می کند، هنرمند است. شما هم می توانید هنرمند شوید.»
توی دلم گفتم: «من، نه. هنر چیز چرندی است.»
خانم فالکُن یک ورق بزرگ روزنامه به ما داد تا روی میز پهن کنیم. بعد، یک دسته تی شرت کهنه از توی گنجه درآورد و به هرکدام مان یکی داد که بپوشیم تا لباس ها مان رنگی نشوند. بعد، روی همه ی میزها رنگ گذاشت و نفری یک ورق سفید به ما داد و گفت: «امروز می خواهیم نقاشی انگشتی کار کنیم.»
گفتم: «من نمی خواهم انگشت هایم را نقاشی کنم.» بعضی از بچه ها زدند زیر خنده، با این که چیز خنده داری نگفته بودم.
آندریا گفت: «خِنگِ خدا، نقاشی انگشتی یعنی این که با انگشت مان نقاشی می کشیم.»
خودم می دانستم. آندریا فکر می کند همه چیز را می داند.
امیلی پرسید: «باید چی بکشیم، خانم فالکُن؟»
ــ هرچی دوست دارید! خلاقیت تان را بیرون بریزید. هرچی خوش تان می آید، بکشید.
آندریا گفت: «من عاشق پروانه ها هستم. من می خواهم با انگشت هایم یک خانواده ی خوشبخت پروانه بکشم.»
امیلی گفت: «من هم می خواهم یک درخت توی جنگل بکشم که پروانه هایت بتوانند آن جا زندگی کنند.»
من گفتم: «من هم می خواهم با انگشت عکس یک درخت را بکشم که توی جنگل می افتد و تمام خانواده ی خوشبخت پروانه را لَت و پار می کند و آن وقت همه شان می میرند!»
امیلی گفت: «خیلی بی رحمانه است!» قیافه اش طوری بود که انگار می خواست بزند زیر گریه. همیشه سرِ هر موضوع کوچک و پیش پا افتاده ای همین کار را می کند.
گفتم: «هِی، من دارم احساسم را بیان می کنم.»
سرم را برگرداندم و دیدم رایان دارد با انگشت هواپیما می کشد. مایکل هم داشت خانه می کشید. همه با انگشت ها شان سخت مشغول کار بودند.
نقاشی با انگشت به نظر من کثافت کاری بود. واقعاً دلم نمی خواست دست هایم رنگی بشوند. چندش آور بود. من همین طوری نشستم و بقیه را تماشا کردم که با انگشت نقاشی می کردند. ورق کاغذ من، تنها ورق کاغذ سفید و تمیز کلاس بود.
امیلی یواش به من گفت: «چرا نقاشی نمی کشی، اِی.  جِی؟»
گفتم: «به تو ربطی ندارد، فضول محله!»
آندریا داد زد: «خانم فالکُن، اِی.  جِی نقاشی نمی کشد.»
آندریا خبرچینِ دهن گشادی است. وقتی خانم فالکُن سرِ میز ما آمد، آندریا زبانش را برایم درآورد.
خانم فالکُن گفت: «اِی.  جِی، تو هنوز چیزی نکشیده ای.»
نمی دانستم چه کار کنم. نمی دانستم چی بگویم. باید فوری فکری می کردم.
گفتم: «من نقاشی کشیده ام. این عکس یک خرس قطبی است که دارد روی برف ها بازی می کند. برفِ سفید. و دارد بستنی وانیلی می خورد!»

نظرات کاربران درباره کتاب خانم فالکن، آشغال جمع کن

عالی
در 2 ماه پیش توسط f.f...emy