فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سلطان دلیر

کتاب سلطان دلیر

نسخه الکترونیک کتاب سلطان دلیر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سلطان دلیر

«سلطان دلیر» روایتی است از زندگی پادشاهی که به قول قصه دیگر هیچ کشور و قلمرویی در پیرامون خود برای فتح نمی‌بیند و به عبارت دیگر بهانه‌ای برای جنگیدن و خونریزی در میان انسان‌ها پیدا نمی‌کند. او در چنین موضعی از قدرت ناگهان احساس می‌کند که خود و تمامی مردمان سرزمینش به شکلی عجیب قادر به داشتن حس رضایتمندی و شادی نیستند و روحی خاکستری شکل بر سرزمینش سایه انداخته است. در چنین موقعیتی است که سلطان به واسطه یک دختربچه که می‌توان آن را نمادی از اندیشه حاکم بر فلسفه ژاپنی دانست، با مفهومی تازه مواجه می‌شود. او صاحب کیسه‌ای بذر می‌شود و تمام زمستان پیش روی خود را با کار به روی زمین زیر پای خود و مهیا کردنش برای رویش بذرها می‌گذراند و در بهار، وقتی تمامی بذرها به بار می‌نشیند و او زیبایی و سبزی آن را به چشم می‌بیند، متوجه می‌شود که راز سرزندگی و دور شدن از روح خاکستری سرزمینش نه تلاش برای زمین و سرزمین که تلاش روی سرزمین و خاک است. به عبارت دیگر پادشاه زمین وجود خود را شخم زده و بذر زیبایی‌شناسی را در درون خود کاشته است و پس از تلاش بسیار برای رویاندنشان، در بهاری که این بذرها به ثمر نشسته است، او تصویری تازه و بدیع از خود و جهان پیرامونش و نیز از زندگی و زیست به دست آورده است. او متوجه شده است که پیروزی واقعی کار به روی خود و مبدل ساختن خود به موجودی است که بتواند به راز زیبایی و حقیقت زیست در پیرامون خود پی ببرد و از چنین منظری است که او می‌تواند به خوشبختی حقیقی دست پیدا کند.

ادامه...

بخشی از کتاب سلطان دلیر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



در روزگاران قدیم، در کشور ژاپن، سلطانی زندگی می کرد که هم بسیار نیرومند بود و هم بسیار ثروتمند. مردم کشورش هم مردمی بودند آرام و فرمان بُردار.
با این همه، سلطان شاد نبود.
تندخو و بی تحمل بود. همیشه خشمگین بود و به همه زور می گفت. آن قدر مردم را اذیت می کرد که همه از کنارش می گریختند.



روزگاری گذشت و سلطان به جنگ کشور همسایه رفت. به فرمان او سربازان نیزه در دست به میدان جنگ شتافتند و سلطان کینه توز هم از پی آنها. سربازان دلیرانه جنگیدند و پیروزی بزرگی برای سلطانشان به دست آوردند. اما سلطان هنوز هم راضی و شاد نبود.
روزها پشت هم، مراسم رژه پیروزی برگزار می شد و شب ها آسمان از نور آتش بازی و فانوس می درخشید؛ و مردم برای بزرگداشت پیروزی سلطان جشن می گرفتند.

اما، با این همه جشن و سرور، مردم نه می گفتند و نه می خندیدند. وقتی سلطان چهره گرفته و چشمان گودافتاده مردم را دید، چشم هایش از خشم سرخ شد. فریاد کشید:
«بگویید چرا مردم انقدر گرفته و غمگین اند!»



مردم در مقابل سلطان تعظیم کردند، اما هیچ کس جرئت نداشت حقیقت را به او بگوید.
برای همین، همه ساکت ماندند و سلطان، سوار بر اسب، به راه افتاد.



بعد، در میان سکوت، صدای زمزمه ملایمی، همچون چک چک باران بر زمین خشک، به گوشش رسید. سلطان ایستاد و گوش داد. اطرافش را نگاه کرد و دوباره گوش داد.
روی زمین دخترکی زانو زده بود و آنچنان مشغول دانه کاشتن و آواز خواندن بود که متوجه نشد سلطان بزرگ پشت سرش ایستاده است.
اوّل به سلطان برخورد که چرا دخترک به او اعتنایی نکرده. بعد، با خودش فکر کرد که چرا سلطانی با آن همه غرور و قدرت باید خودش را خوار و کوچک کند و انتظار داشته باشد که این دختربچه به او نگاه کند!
با این همه، پس از چند لحظه، سلطان طاقت نیاورد و سرفه ای کرد و پایش را به زمین کشید.



دخترک، آرام سرش را برگرداند و به سلطان نگاه کرد. چشم های شتاب زده و بی قرار، و لباس های حریر گرانبهایش را دید. سلطان هم به دخترک نگاه کرد. چشمان آرام و پاکش را دید و ناگهان احساس کرد که خشمش فرو نشست و دلش آرام گرفت.
دخترک کیسه دانه هایش را مقابل سلطان گرفته بود و از او خواهش می کرد که آن را بگیرد. سلطان کمی بدش آمد که کسی هدیه ای چنان کم ارزش به او تقدیم کند. اما، دید که دستش را دراز کرده و کیسه را گرفته، بی آنکه تشکر کرده باشد یا لبخندی به روی دخترک زده باشد. شب هم، وقتی که خواست بخوابد، کیسه دانه ها را گذاشت کنار بالشش.



نظرات کاربران درباره کتاب سلطان دلیر