فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب با عزیزجان در عزیزیه

کتاب با عزیزجان در عزیزیه

نسخه الکترونیک کتاب با عزیزجان در عزیزیه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب با عزیزجان در عزیزیه

چهار هم‌اتاق هر کدام روی تخت خود نشسته بودند و پرتقال‌ها را به طرف هم پرت می‌کردند. خانم مدبری با عصایش پرتقال‌ها را به طرف دیگران می‌فرستاد و آن‌ها با پایشان پس می‌فرستادند. زن‌ها از اتاق‌های دیگر جمع شده بودند کنار در و هر کدام کسی را تشویق می‌کردند و دست می‌زدند. بیش‌تر طرفدار خانم مدبری بودند. خانم صراف می‌گفت: «شما هم بیایید. داریم برای سنگ زدن به شیطان تمرین می‌کنیم.» «ای‌واللّه خانم مدبری!» عزیزجان کوتاه نمی‌آمد. یکی در راهرو می‌گوید: «پیرزن‌ها با هزار سختی و مرارت اعمالشان را به کمک دیگران به جا می‌آورند و وقت برگشتن به همه پز می‌دهند که چطور زیارت کردند.» دیگری می‌گوید: «اعتمادبه‌نفس بالاست.» «جانشان هم دربیاید دست از لاف زدن برنمی‌دارند.»

ادامه...

بخشی از کتاب با عزیزجان در عزیزیه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اهلاً و سهلاً مرحبا

فرودگاه مهرآباد، ساعت ده و ده دقیقه، در هواپیمای خطوط عربستان سعودی. پرواز بدون تاخیر انجام می شود و هواپیما به سوی مدینه به پرواز درمی آید. سرمهماندار به زبان های انگلیسی و ترکی به مسافرها خوشامد می گوید.
یکی از مسافرها می گوید: «بر محمد و آل محمد صلوات.»
مسافرها سه بار صلوات می فرستند. عزیزجان همان طور که چشم هایش را بسته صلوات می فرستد و تسبیح می گرداند. آقای شیرمراد، ناظم کاروان، کیف های برزنتیِ کوچک اهداییِ شرکت بیمه را بین زائران توزیع می کند. به بعضی ها کیف نمی رسد.
عزیزجان اعتراض می کند: «مگر به تعداد نداده اند؟»
شیرمراد کیف خودش را از گردن درمی آورد و به او می دهد. عزیزجان مهماندار را صدا می کند و از او دستمال می خواهد. مهماندار چند دستمال کاغذی می آورد.
عزیزجان دستمال های رنگی را نشان می دهد و می گوید: «خودم داشتم. دستمال های هواپیمایی بزرگ و خوبند.»
مسافرها سرحال آمده اند و کسالت سحرخیزی و غم دور شدن از خانواده با آغاز پذیرایی از سر آن ها پریده و سربه سر مهماندارهای ترک می گذارند.
از صبح زود، در محوطه ویژه حجاج فرودگاه مهرآباد، بدرقه کنندگان برای راهی کردن اقوام خود جمع شده بودند. نم نم باران می بارید و در هوای سرد ۲۱ دی ماه ۱۳۸۲ بساط چای و نان سنگک و پنیر و لقمه های باگتِ کره و مربّا در هر گوشه برقرار بود. فلاسک ها و لیوان های چای دست به دست می شدند.
مسئول پارکینگِ حجاج رقم را سرراست کرده بود و از هر ماشین پانصد تومان ورودی می گرفت. ماشین ها را در محوطه آسفالت شده متروک پارک می کردند و مسافرها، بعد از پرداخت ورودی، مسافتی از راه خاکی را طی می کردند و به محل تجمع حجاج و همراهان آن ها می رسیدند.
دوست خواهرم از دور دست تکان می دهد. به طرفش می روم. بعد از احوالپرسی، مرا به عمه اش معرفی می کند و بعد می گوید:
«بفرمایید، این هم عزیزجان، همسفر شما. عزیزجان بفرمایید، این هم خواهر دوستم. عزیزجان را به شما می سپارم و شما را به خدا.»
عزیزجان مرا بغل کرد. دهانش آن موقع صبح بوی ترشیِ انبه می داد.
آهسته سر در گوشم پرسید: «حاجی دوباره؟»
گفتم: «نه، یک باره، آن هم عمره.»
خندید و گفت: «من دو بار عمره و تمتع رفتم در جوانی.»
بعد، انگار صد سال است که مرا می شناسد، به فامیل و همسایگانش معرفی می کند. خودش برایم لقمه نان و پنیر می گیرد و می گوید که تا صبح نتوانسته بخوابد و چمدانش را بسته و بعد از نماز صبح با مهمان هایی که از شهرستان آمده اند راهی فرودگاه شده اند.
آخرین حجاج در راهند و آقای شیرمراد روی چهارپایه پلاستیکی ایستاده و اسامیِ مسافرها را می خواند و پاسپورت و کارت بهداشت و کارت اتوبوس مکه و مدینه هر کس را به دستش می دهد.
بعد دو پاسپورت را بالای سرش می برد و برای چندمین بار فریاد می زند: «خانم و آقای مدبری نیامده اند؟»
کسی می گوید: «دارند می رسند.»
پیرزنی را با شتاب سوار بر ویلچر می آورند. با دست راست عصایش را بالای سر تکان تکان می دهد و می گوید: «راه باز کنید. دیر شد. ما این جا هستیم. مدبری، برو کارت ها را بگیر.»
پیرزن با شوهرش عازم سفر است. ده ها نفر برای بدرقه به دنبالشان می آیند و التماس دعا دارند. عروس ها و دامادها و اقوام دوره شان کرده اند و به هر کس می رسند سفارش می کنند حواسشان به این زن و شوهر باشد.
به همه می گویند: «اول خدا، دوم شما.»
آخرین بدرقه کنندگان با عجله و دوان دوان می آیند و بسته های گز و پسته و لیموترش و خاکشیر را به مسافرهای خود می رسانند. آن ها را می بوسند و التماس دعا دارند.
جوان ترها با هم عکس می اندازند و چند نفری هم از مراسم بدرقه فیلم می گیرند. باران تندتر شده و خداحافظی ها، اشک ها، سفارش ها و التماس دعاها، به ویژه برای خواندن دو رکعت نماز زیر ناودان طلا، به راه است.
زائران گریان به طرف سالن می روند و نمایندگان بانک ها و شرکت های تبلیغاتی کیف های کوچک پارچه ای، جاکفشی، جاسوئیچیِ مارک دار و نقشه های مدینه و مکه را به آن ها هدیه می دهند.
نیم ساعت بعد، آقای شیرمراد چهارپایه اش را به داخل سالن می آورد و به ترتیب نام زائران را می خواند و کارت هواپیما را به آن ها می دهد. دخترها و عروس های عزیزجان توانسته بودند از در ورودیِ کارکنانْ داخل سالن بشوند و، قبل از آن که عزیزجان به سالن برسد، آن جا منتظر بودند. آخرین سفارش ها و آخرین بوسه ها رد و بدل می شد.
خدمه کاروان کیسه های پسته و تنقلات را با خود به داخل هواپیما آورده اند تا در هتل تحویل آقای شیرمراد بدهند. قبلاً هم ساک های خالی را پر از حبوبات و سبزی خشک و برنج و روغن و نوشابه وطنی و سایر آذوقه و وسایل کاروان کرده و جداگانه به قسمت بار فرستاده بودند.
هواپیما در میان صلوات زائران خانه خدا به پرواز درآمد. یک ساعت بعد از پرواز، سرو غذا شروع می شود. ناهار مرغ پلو است با سالاد و ماست. دسر فرنی می دهند.
خدمه پرواز اهل ترکیه اند. مهماندارهای زن کت و دامن سرمه ای به تن دارند و روسریِ سرمه ای و سفید به سر کرده اند. بعضی دو گوشه روسری را پشت سرشان به هم گره زده اند و بعضی گره را از جلو به شکل کاکل بسته اند. مهماندارهای مرد هم کت و شلوار سرمه ای و کراوات قرمز به تن دارند. با هم شوخی می کنند و نوشابه ها و مواد غذایی ای را که کم می آورند از روی سر مسافرها به هم رد و بدل می کنند.
یکی از مهماندارهای مرد در حال سرو غذا آواز می خواند و با مسافرها حرف می زند. مهماندار زن با مسافرهایی که تقاضای نوشابه اضافی دارند جر و بحث می کند. بعد از غذا، چند نفر از مسافرها مشغول جمع کردن سینی ها و ظرف های غذا می شوند که با داد و فریاد مهماندار سر جایشان می نشینند.
در طول مدت پذیرایی، مهماندارها لیوان های آب و قوطی های نوشابه و قوری های فلزیِ چای و قهوه را از بالای سر مسافرها از این طرف به آن طرف جابه جا می کنند که باعث انبساط خاطر می شود و کار مهماندارها را سبک تر می کند. مهماندارها با صدای بلند با هم حرف می زنند و سعی دارند هرچه زودتر پذیرایی را تمام کنند.
یکی از مسافرها به زبان انگلیسی به مهماندار اعتراض می کند که سرویس دهی خوب نیست. مهماندار جوان شانه بالا می اندازد و با انگلیسیِ شمرده و با لهجه ترکی توضیح می دهد که به او و همکارانش ارتباطی ندارد و هواپیمایی سعودی پاسخگوی هرگونه اعتراضی خواهد بود.

در فرودگاه مدینه، در صف بازرسی، زن ها هر کدام سعی دارند کتاب های دعا و مفاتیح خود را جاسازی کنند. عزیزجان نگران کتاب مفاتیح است. اضطراب دارد و زیر لب حرف های نامفهوم می زند.
بالاخره ساک ها را با نیم ساعت تاخیر از قسمت بار به سالن می آورند و هر کس اثاث خود را تحویل می گیرد. هر مسافر دو ساک برزنتیِ آبی رنگ و یک ساک دستی دارد. ساک ها از طرف کاروان در روز آخر جلسه آموزشیِ حسینیه خیابان خراسان به زائران داده شده اند و زائران در چند جلسه در مورد نحوه اجرای اعمال حج آموزش دیده و آزمایش های پزشکیِ خود را انجام داده اند.
همان جا رنگ سرمه ای برای کت و شلوار زائران مرد انتخاب شده و حالا همه آقایان کت و شلوار سرمه ای به تن دارند. قرار است زائرانِ هر کاروان کت و شلوار همرنگ داشته باشند.
مامورهای سعودی با دقت ساک ها و بسته ها را بازرسی می کنند. اغلبِ زائران نگران کتاب های دعای خود هستند و محض احتیاط کتاب دعای اضافی همراه دارند. زن ها برای مخفی کردن کتاب ها با هم مشورت می کنند و اغلب، کتاب خود را در بدن یا در ساک دستی جاسازی می کنند.
میزِ پشت سر مامورهای بازرسی پر است از مفاتیح و کتاب دعاهای کوچک و بزرگ که روی هم انباشته شده اند. مامورها دو زن چاق چادری را برای بازرسی به غرفه بازرسیِ زنان می فرستند.
مامور بازرسی، قبل از آن که مفاتیح و کتاب دعای عزیزجان را پیدا کند، از میانِ ساک او شیشه کوچکی پر از گرد سفید درآورد. رنگ و روی عزیزجان پرید و به تته پته افتاد. بازرس سر شیشه را باز کرد و کمی از محتویاتش را چشید و بعد تف کرد.
عزیزجان زیر بغلش را نشان داد و گفت: «جوش شیرین است، برای عرق سوز.»
مامور شیشه را روی میز پشت سرش کنار کتاب ها گذاشت. عزیزجان همان طور که ساکش را از روی میز بازرسی برمی داشت گفت: «بی عقلی جوش شیرین آوردم. تهران هم استفاده نمی کنم. گفتم شاید این جا به درد خورد.»
مامور بازرسیِ بعدی هم در جستجوی مواد مخدر کف دست سیاه و بزرگش را داخل جعبه شیرینیِ خامه ای کرد و با یک حرکت شیرینی ها را زیر و رو کرد.
مامورها تعداد زیادی کتاب دعا و مفاتیح از زائران گرفته اند، ولی بیش تر زائران موفق شده اند هر کدام به شیوه خود مفاتیح و کتاب دعای خود را نجات بدهند. یکی آن را با روزنامه جلد کرده و یکی جلدش را کنده و بیش ترشان هم کتاب ها را زیر بغل خود پنهان کرده اند.
زنی در اتوبوس با هیجان می گوید: «به من و خواهرم شک کردند و ما را برای بازرسیِ بدنی به اتاق خواهرها فرستادند. من کتاب دعایم را همان جا پشت در گذاشتم. موقع برگشتن برداشتم و آوردم.»
بعد از بازرسی، به تدریج مسافرها به داخل اتوبوس می آیند و منتظر می مانند. بالاخره با سه اتوبوس راهیِ مدینه شدیم.
خسته و کوفته در سرسرای هتل منتظر تحویل اتاق ها هستیم. هتل انصار. با فاصله پانزده دقیقه پیاده روی تا مسجدالنبی.
آقای شیرمراد بالای چهارپایه می رود و می گوید: «خواهرها و برادرها، خوش آمدید. این جا اتاق ها دوتخته است و همگی راحت هستید. از حالا گفته باشم، در مکه اتاق ها هفت و هشت نفره است و اتاق زن ها و شوهرها هم از هم جداست.»
یکی از مردها از شیرمراد پرسید: «زن و شوهرها می توانند در مکه اتاق مشترک داشته باشند؟»
شیرمراد گفت: «بله، می توانید به هتل یا جای دیگری بروید. البته ستاد باید در جریان باشد. بقیه از همین جا هم اتاقی هایتان را انتخاب کنید، وگرنه ما خودمان هر چند نفر را با هم در یک اتاق می گذاریم. بعدا گلایه نکنید.»
عزیزجان به من گفت: «شما به این حرف ها گوش نده. شیرمراد برای خودش یک چیزی می گوید. من خودم درستش می کنم.»
از همان جا با موبایل به شوهرش زنگ زد و گفت: «ببین، مکه اتاق ها هفت و هشت نفره است. ای کاش در مکه هم اتاق دونفره داشته باشیم.»
کلید اتاق پانصد و یک در طبقه پنجم را گرفتیم و با عزیزجان راهی شدیم.
ساک ها را در اتاق گذاشتیم و برای نماز عصر به مسجدالنبی رفتیم. مسجدالنبی پر از جمعیت است. گنبد مسجد یا به قول عرب ها قبه به رنگ سبز تیره است و چهل ویک در از هر طرف به مسجد باز می شوند. محوطه مسجد گسترش داده شده و مناره های زیبا و سقف های متحرک برای حفاظت زائران از آفتاب تند و باران های سیل آسا به آن اضافه شده است. نماز را جماعت خواندیم و به هتل برگشتیم.
شام ماهی پلوست. برنج پاکستانی، سرد شده و ماهی که روغن آن ماسیده با ادویه هندی.
سر شام روحانی کاروان اعلام کرد: «نماز در مسجدالنبی کامل خوانده می شود و در هتل شکسته. نماز چهار رکعتی در هتل دو رکعت خوانده می شود.»
به اتاق که برگشتیم از عزیزجان پرسیدم: «قبله کدام طرف است؟»
گفت: «خوب معلوم است از این طرف. رو به پنجره.»
پرسیدم: «مطمئن هستید؟»
گفت: «من خودم قبله شناسم. فقط یادت باشد در هتل نمازت را شکسته بخوان.»
عزیزجان هنوز نگران هم اتاقی های مکه بود. چند بار به تهران زنگ زد. گزارش سفر داد و خواست که به مسئول کاروان توصیه کنند در مکه اتاق دو نفره به ما بدهند.
مسواک زدم و به رختخواب رفتم. عزیزجان بعد از پایان تلفن هایش مقداری انجیر در لیوان خیس کرد و داخل یخچال گذاشت. مسواک زد و دندان هایش را درآورد و داخل لیوان بالای سرش روی پاتختی گذاشت. چراغ را خاموش کرد و به رختخواب رفت. زیر لب چیزهایی می گفت.
پرسیدم: «چیزی می خواهید؟»
گفت: «خواندن یک حمد و سه قل هو اللّه قبل از خواب، مطابق یک ختم قرآن است. بعد هم باید چهل مومن را بشماری تا بخوابی.»
نیمه شب تلفن هتل زنگ زد.
عزیزجان همان طور که از جایش پریده بود تلفن را برداشت و بدون دندان تته پته کرد و گفت: «هر کس این موقع شب باشد دیوانه است.»
گفتم: «شاید با من کار دارند.»
گفت: «فرق نمی کند.»
تلفن را جواب داد. اشتباه گرفته بودند.

نظرات کاربران درباره کتاب با عزیزجان در عزیزیه

عالی بود
در 4 ماه پیش توسط gma...h29