فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آقای ناوال، مدیر باحال!

کتاب آقای ناوال، مدیر باحال!

نسخه الکترونیک کتاب آقای ناوال، مدیر باحال! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آقای ناوال، مدیر باحال!

مدیر ما از میله‌ی پرچم مدرسه سر و ته آویزان شده ! کله‌ی کچلش را نارنجی کرده و با اسکیت برد به مدرسه می‌آید! حالا هم می‌خواهد لباس بابانوئل بپوشد و از پشت‌بام مدرسه بپرد پایین!

  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آقای ناوال، مدیر باحال!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:







۱. مدیر پرنده

یک نفر جیغ زد: «مواظب باشید!»
آقای ناوال، مدیر مدرسه مان، سوار بر اسکیت بُرد داشت با سرعت از توی پیاده رو می آمد! اولِ صبح بود و هنوز زنگ مدرسه نخورده بود.
حتماً موقعی که آقای ناوال از تپه پایین می آمده، سرعتش حسابی زیاد شده بود. او مارپیچ از لابه لای بچه ها و پدر و مادرها می رفت و آن ها را دور می زد. از قرار کنترلش را از دست داده بود. بیش تر مدیرها آدم های خیلی جدی و باوقاری هستند و قیافه شان طوری است که انگار از اول بزرگ به دنیا آمده اند! ولی آقای ناوال از این جور آدم ها نیست. اگر با اسکیت بُرد به مدرسه نیاید، با موتورسیکلت یا اسکوتر می آید، و یا کفش های اسپرت می پوشد.
یکی از بچه ها داد زد: «مدیر ترمز بریده! بِکِشید کنار!»
به احتمال زیاد، اسکیت بُرد توی پیاده رو به مانعی برخورد کرده بود، چون لحظه ای بعد، همه دیدند آقای ناوال مثل سوپرقهرمان ها در هوا پرواز می کند. بچه ها و پدر و مادرها از سر راه او کنار رفتند. سگ ها هم به این طرف و آن طرف دویدند.
آقای مدیر لای بوته های جلو مدرسه با صدای گرومپ فرود آمد. خوشبختانه، کلاه ایمنی سرش بود و زانوبند و آرنج بند هم روی لباسش بسته بود. همه لحظه ای ایستادند، چون آقای ناوال بدون این که از جایش تکان بخورد، بی حرکت همان جا درازبه دراز افتاده بود. مطمئن نبودیم زنده است یا مرده.



خانم براشت، مربی بهداشت مدرسه که از آن جا رد می شد، گفت: «صبح بخیر آقای ناوال.»
مدیر جواب داد: «صبح بخیر خانم براشت.»
ــ روز قشنگی است، مگه نه؟
ــ عالیه.
بعد آقای ناوال بلند شد، خودش را تکاند و از پله های جلویی بالا رفت، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و کاملاً عادی است که مدیر مدرسه با اسکیت بُرد به مدرسه بیاید و با سر لای بوته ها سقوط کند.
آقای ناوال مدیر باحالی است!

۲. دردسر بزرگ

معلم ما، خانم بریج، به من گفت: «دیگر از دست تو کارد به استخوانم رسیده، اِی . جِی. ازت می خوام بروی دفتر مدیر!»
اعتراض کردم: «من که کاری نکردم!»
اسم من اِی.  جِی است و از مدرسه بدم می آید. برای چی باید این همه چیز یاد بگیریم؟ به نظر من، وقتی به کلاس دوم می رویم، دیگر آن قدر چیز یاد گرفته ایم که تا آخر عمر بس مان است. مدرسه را زیادی گنده اش کرده اند.
مامانم می گوید که همه ی پسرهای هشت ساله باید بروند مدرسه، برای همین چاره ی دیگری ندارم. اما وقتی بزرگ بشوم، می خواهم یک بازیکن حرفه ای هاکی بشوم. برای انداختن یک دیسک توی تور که لازم نیست آدم خواندن و نوشتن و ریاضی بلد باشد.
راستش، داشتم همین کار را می کردم که خانم بریج مرا فرستاد به دفتر آقای مدیر.
می دانید زنگ تفریح، من و دوست هایم مایکل و رایان داشتیم با توپ تنیس، هاکی بازی می کردیم. توپ را به طرف درختی شوت می کردیم و امتیاز می گرفتیم. من توپ را محکم شوت کردم. توپ یک راست وسط چندتا دختر همکلاسی مان افتاد. دختری به اسم رُز گفت: «آخ! خورد به پام!» و همچین پایش را مالید که انگار یک قطار یا چیزی توی این مایه ها بِهِش خورده بود. در صورتی که فقط یک توپ تنیس ناقابل بود. رُز واقعاً بچه ننه است.
مایکل هوار زد: «آهای، اِی.  جِی؟ این ضربه گُل به حساب می آید!»
پرسیدم: «چه طور؟ به درخت که نخورد.»
ـ به گل که خورد، رُز! تو هم زدی توی گل. فهمیدی؟
وقتی من و رایان متوجه ی منظورش شدیم، آن قدر خندیدیم که انگار بامز ه ترین لطیفه ی کل تاریخ جهان را شنیده بودیم.
اما به نظر خانم بریج این موضوع هیچ خنده دار نبود. او قبل از این اتفاق از من عصبانی بود، چون سه هفته بود که یادم می رفت تکلیف مدرسه ام درباره ی اتفاق های روز را بیاورم.
برای همین، خانم بریج گفت که از دست من کارد به استخوانش رسیده و مرا فرستاد دفتر مدیر.

نظرات کاربران درباره کتاب آقای ناوال، مدیر باحال!