فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جایی که کوه بوسه می‌زند بر ماه

کتاب جایی که کوه بوسه می‌زند بر ماه

نسخه الکترونیک کتاب جایی که کوه بوسه می‌زند بر ماه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جایی که کوه بوسه می‌زند بر ماه

مین‌لی نزدیک کو بی‌ثمر در رئستایی فقیر زندگی ‌می‌کند. سال ها است که روستا رنگ خوشبختی را ندیده است. مین‌لی در مزرعه کار می‌کند و تنها دلخوشی‌اش قصه‌هایی است که پدرش برای او می‌گوید. پیرمرد قصه‌های پدر، جواب همه‌ی سوالات را می‌داند. مین‌لی این قصه‌ها را باور می‌کند و تصمیم می‎‌گیرد پیرمرد را پیدا کند. در طول سفرش با دوستانی استثنایی از جمله ماهی سخنگو، پادشاه قدرتمند و اژدهایی که نمی‌تواند پرواز کند آشنا می‌شود.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جایی که کوه بوسه می‌زند بر ماه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





یادداشت نویسنده

در دوازده سالگی، کاملاً به اصل و نسب آسیایی ام بی اعتنا بودم. مادر زیرکم می دانست هرگونه نمایش و به رخ کشیدن اجباری فرهنگی کار را خراب تر می کند. بی سرو صدا، پنج شش کتاب از افسانه ها و قصه های عامیانه ی چینی را در کتابخانه مان گذاشت و من که نمی توانستم در برابر کتاب جدید مقاومت کنم، کم کم شروع کردم به خواندن آن ها.
ابتدا سرخورده شدم. ترجمه ی کتاب ها از زبان چینی به انگلیسی، داستان ها را بسیار سبک و درعین حال فهمیدن شان را دشوار کرده بود. از شرح جزئیات و توصیف ها کم و بیش هیچ خبری نبود و تصویرهای ساده ی کتاب ها هم کمک چندانی به فهم داستان ها نمی کردند.
اما اندک اندک از این عیب و ایرادها چشم پوشی کرده، دریافتم که اسطوره ها، حتی ساده ترین شان هم، جذابیت و زیبایی خاص خود را دارند. البته، خودم هم کم کم شروع کردم به شاخ و برگ دادن به آن ها. عناصر تاریخی و آن چه را که مربوط به خاندان ها بود، نادیده گرفتم و در عوض، داستان ها را از تصورات ذهنی و تخیلم سرشار کردم!
رفته رفته شروع کردم به پذیرش اصل و نسب خود. به هنگ کنگ، تایوان و چین سفر کردم و شیفته ی گستردگی آن سرزمین ها شدم. به نظر می رسید داستان هایی که خوانده و با قدرت تخیلم پرورانده بودم، دوباره دارند جان می گیرند. ولی آن ها، هم چنان از اصل خود فاصله گرفته، ته رنگی از نازک خیالی های آسیایی _ آمریکایی داشتند. متوجه شدم که از کاربرد ایهام و جناس و سایر صنایع ادبی چینی لذت می برم، ولی داستان های به زبان انگلیسی را بهتر درک می کنم. بنابراین، طرح داستان هایی برای اسطوره های کوتاه درست کردم. پیشینه هایی برای قهرمانان شان خلق کردم و به عنوان قهرمان زن داستان، دختری چینی آفریدم؛ بدون محدودیت های فرهنگی واقعی دختران چینی.
به هر حال آن اسطوره ها و آن قهرمان ها دست مایه ی کتاب "جایی که کوه بوسه می زند بر ماه" شدند. این کتاب تخیلی، آمیزه ای است از قصه های عامیانه ی چینی که در نوجوانی مجذوبم کردند و سرزمین و فرهنگی که در بزرگسالی مفتونم کردند. به امید آن که کتاب برای شما نیز جذاب و مسحورکننده باشد!

۱



در سرزمینی بسیار دور از این جا، در آن سوی رودِ سبز، زمانی کوه سیاهی بود که قلّه اش، مثل تکه فلز نخراشیده و نتراشیده ای، سفیدی آسمان را می شکافت. روستاییان اسم آن کوه را کوهِ بی ثمر گذاشته بودند؛ چون در آن جا هیچ گیاهی نمی رویید و هیچ پرنده و چرنده ای ماندگار نمی شد.
در گوشه ی تنگی از جایی که کوهِ بی ثمر و رودِ سبز به هم می رسیدند، روستایی بود که رنگش به علتِ سختی و نامرغوبی زمین های اطراف به قهوه ای مات می زد. روستاییان برای کشت برنج در آن زمین های سفت و سخت، ناچار بودند مزارع را غرقِ آب کنند و هر روز با قدم های سنگین در آن گِل و شُل راه بروند، خم شوند و نشاهای برنج را بکارند.
کارکردن در گِل وشل، گِل ها را همه جا پخش و پَلا می کرد و خورشید سوزان، لباس ها و موها و کلبه های گِل آلود مردم را خشک می کرد. رفته رفته، به خاطر گِلِ خشک، همه چیز در روستا، رنگ خاکی به خود گرفته بود.
یکی از کلبه های روستا به قدری کوچک بود که هرکس با دیدن تخته های کیپِ هم که سقف خانه را درست کرده بودند، خیال می کرد مشتی چوب کبریت را با تکه ای نخ چندلایی، به هم بسته اند! داخل خانه، حتی برای نشستن سه نفر دور میز، جا تنگ بود. البته...، این خانواده شانس آورده بودند که فقط سه نفر بودند! یکی از این سه نفر، دختر نوجوانی بود، به اسم مین لی.
رنگ و روی مین لی، برخلافِ خودِ روستا، قهوه ای و کدِر نبود. مین لی موهای مشکی برّاق، گونه های صورتی و چشمان درخشانِ عاشقِ ماجراجویی داشت و همیشه لبخندی صورتش را روشن می کرد.
مردم با دیدن سرزندگی و تیزهوشی مین لی گمان می کردند اسمش (که به معنای تیزفکر است)، واقعاً برازنده ی اوست! و مادرش هم که از تر و فِرزی او خبر داشت، آهی می کشید و می گفت: «آره، زیادی برازنده اش است!»
مادر، دست به آه کشیدنش حرف نداشت! همیشه با دیدن لباس های پاره پوره، کلبه ی درب و داغان و غذای بخور و نمیرشان اخم می کرد و آه می کشید. مین لی یادش نمی آمد که مادرش را بدون آه و ناله دیده باشد! و به خاطر همین، بیش ترِ وقت ها آرزو می کرد که کاش اسمی داشت که معنایش طلا یا ثروت بود! چون خانواده ی مین لی، مثل خودِ روستا و زمین هایش فقیر بودند.
آن ها در حدّی می توانستند برنج برداشت کنند، که بفهمی نفهمی شکم شان را سیر کند و تنها دارایی شان دو سکه ی کم ارزش قدیمی در کاسه ی آبی رنگی بود که رویش تصویر خرگوش سفیدی نقّاشی شده بود. سکه ها و کاسه مالِ مین لی بودند. پدر و مادر مین لی، هنگامی که او نوزاد بود، آن دو سکه را به او داده بودند و مین لی از وقتی که یادش می آمد، آن ها را داشت.
چیزی که باعث شده بود رنگ و روی مین لی مثل خودِ روستا قهوه ای و کدِر نشود، افسانه هایی بود که پدرش هر شب، سر شام برایش تعریف می کرد. مین لی چنان از شگفتی و هیجان، برافروخته می شد که حتی مادر لبخند می زد؛ گو این که در عین حال سرش را هم تکان می داد! پدر، وقتی افسانه ای را شروع می کرد، چشمان سیاهش مانند قطره های باران زیر نور خورشید، می درخشیدند و انگار تمام خستگی کار از تنش در می رفت!
در همان حال که مادر پلوی خالی را در کاسه هاشان می ریخت، مین لی می گفت: «پدر، باز هم داستانِ کوهِ بی ثمر را برایم تعریف کن. باز هم بگو که چرا هیچ چیز روی آن کوه سبز نمی شود.»
پدر مین لی می گفت: «آه، دختر! تو که این داستان را صدبار شنیدی و خودت بلدی!»
مین لی التماس می کرد: «پدر، باز هم بگو، خواهش!» پدر همان طور که چوب های غذاخوری را پایین می گذاشت، صورتش از لبخند طوری برق می زد که مین لی کشته مرده اش بود و می گفت: «باشد.»

نظرات کاربران درباره کتاب جایی که کوه بوسه می‌زند بر ماه

من این کتاب رو به صورت فیزیکی خوندم ،عالیه واقعا می‌تونی فضای داستان رو احساس کنی
در 2 سال پیش توسط ali...aei
واقعا کتاب قشنگیه جاهایی که داستان پدر و مادر مین لی با ماجراهایی ک خود مین لی تجربه می کرد قاطی می شدم و اون قسمت آیین ک حال و هواش مث خود حال و هوای چین می شد خیلی جالب بود در کل از اون کتاباییه ک میشه حتی داستاناشو جدا جدا خوند
در 4 ماه پیش توسط mas...yam
سلام من نگار هستم و ۱۴ سالمه. پارسال این کتاب رو خوندم و واقعا کتاب عالی هستش من خیلی عاشقشم....توصیه می کنم بچه های هم سن و سال من هم این کتاب رو بخونن....عاشقش میشین....مرسی از برنامه خوبتون،خدحافظ
در 3 ماه پیش توسط
خیلی جالب پرماجرا و زیبا بود.
در 2 سال پیش توسط فاطمه