فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کالت

کتاب کالت

نسخه الکترونیک کتاب کالت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کالت

سالنی بزرگ و سنگفرش، با چهلچراغ عظیمی از شمع، آویزان از سقف. مردان و زنانی ژنده‌پوش و کثیف وسط سالن. آهنگی باوقار و شیک و مجلسی پخش می‌شد که هیچ تناسبی با سر و وضعِ افتضاحِ آدم‌ها نداشت. مثل جوی‌گردها و کولی‌ها بودند: زنانی با موهای بلند و شانه‌نکرده، مردهایی با ریش بسیار بلند و پوششی‌عبامانند. پوشش ِ مردها عمدتا شبیه البسه مردانِ دوران قاجار خودمان، یا ترک‌ها و افغان‌ها، بود و لباس‌های زنان ملغمه‌ای از رختِ زنان قشقایی و کرد و کولی. بی‌حجاب. در نگاه اول محال بود بشود تشخیص داد این آدم‌ها کجایی‌اند، یا تا چه میزان از وضع ظاهری‌شان کارِ گریم و آرایش است و تا چه حد بازتاب واقعیت.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کالت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

kᴧlt / Cult(اسم)

۱. (گروهی از مردم که دنباله روی) نظامی از پرستش (هستند)، به ویژه نظامی که با شکل های معمول و تثبیت شده دینی در یک جامعه خاص متفاوت باشد (...)
۲. یک سبک یا مُدِ خاص، برای نمونه در هنر، موسیقی، یا نوشتن، که از سوی گروهی نسبتا کوچک با شور و اشتیاق فراوان دنبال شود: موسیقی او تا حدی کالت شده است./ کتاب های او جزء پرفروش ترین ها نیستند، اما طرفداران کالت خاصی پیدا کرده اند./ یک فیلم کالت./ (...)

(Longman Dictionary of English Language and Culture)

kâlt / Cult(اسم)

۱. فرقه، ۲. کیش، آیین، ۳. پرستش، ۴. [مجازی]بُت، ۵. تب، موج، مُد، ۶. طرفداران، دوستداران، عشاق سینه چاک

(فرهنگ معاصر پویا انگلیسی ـ فارسی)

«سینمای کالت سینمایی است که با واکنش شدیدا نامعمول مخاطبانش تعریف می شود. تاکید بر وجه پدیدارشناختی تماشای فیلم، دگرگونی در سازوکارهای سنتی تماشای فیلم، قرارگیری در حاشیه جریان اصلی، و بازنمود روش هایی از واکنش در برابر فیلم ویژگی هایی از این سینماست که آن را به مترادفی با دیدگاه مقاومت کننده اقلیت و فضایی برای پاسداشتِ خرده فرهنگ های درون فرهنگ توده بدل کرده است.»

ارنست ماتیس و جِیمی سکستن(۱)

۱

جلسه اول افتضاح بود. این را از همان صبحش باید می فهمیدم که خواب ماندم و بعد، هول و عجول، دست و زبانم را با قهوه داغ سوزاندم. یا اصلاً از شب قبلش که هیچ درست نخوابیده بودم و تمام مدت، بین کابوس و ملافه های خیس، سعی می کردم نطق شروعم را تمرین کنم: «به تاریخ سینمای ۳ خوش آمدید...» نه! «به کلاس تاریخ سینمای ۳ خوش آمدید. اسم من، همون طور که تا الآن دیگه حتما می دونید، کیوان شاه علی دوسته. اما چیزی که نمی دونید اینه که من، با هماهنگی مدیر گروه، تصمیم گرفته م این ترم به جای تاریخ سینمای جهان، سینمای ایران درس بدم...» نه! «کار کنم...» نه! «روی تاریخ سینمای ایران کار کنیم...» مگر قرار است ساختمان بسازیم؟ «این ترم در مورد تاریخ سینمای ایران خواهیم خوند، و فیلم هایی رو با هم خواهیم دید و در موردشون صحبت خواهیم کرد...» نه! ادبی حرف نزن!
صدای اذان، از جایی دور، تازه داشت توی اتاقم سرریز می کرد که خوابم برد. صدای موبایلم را کم کرده بودم تا زنگش پدر را بیدار نکند. حساب کرده بودم که اگر هفت بلند شوم و هفت و نیم از خانه بزنم بیرون، مسافت کوهسار تا آزادی ــ سرِ خوش را یک ساعت و نیمه خواهم رفت. حسابم درست بود، جز این که فکر نحسیِ شنبه ها را نکرده بودم.
از صدای تلویزیون بیدار شدم. پدر نشسته بود توی هال و تلویزیون جهانی را روشن کرده بود و تکرار قسمتِ پنج هزارمِ یک سریال کره ای را تماشا می کرد. زنگِ موبایل بیدارش کرده بود، ولی جای آن که بیاید و تکانی بِهِم بدهد، خودش بلند شده و آمده بود پای تلویزیون.
دستم را سوزاندم، زبانم را سوزاندم، با یک مشت دستمال کاغذی زمین را پاک کردم، کوله ام را انداختم پشتم و دویدم سمت ایستگاه اتوبوس. زمین برخلافِ همه این تابستانِ مغزذوب کنِ گذشته نم داشت. گربه سیاهِ بزرگی وسط سربالاییِ خیابانِ طبیعت معطل مانده و زل زده بود به من، که پیچیده توی کتِ رنگ و رورفته ای که هشت سال پیش، همان اولِ ورودم به کانادا، خریده بودم و زیرِ وزنِ کوله ای تا خرخره پر از کتاب، سعی می کردم وقار یک استاد دانشگاه واقعی در جلسه اولِ کلاس را برای خودم بسازم. ساعتی بعد متوجهِ عمقِ کنایه نگاهِ گربه سیاه شدم؛ مچاله لای آدم هایی خشن و بدبو توی مترو، که انگار حضور غیرمترقبه ام در جمعِ هرروزه شان را تجاوزی به حقوق آشکار خودشان محسوب می کردند.
نیم ساعت دیر رسیدم. کمی عرق کرده، بسیار خسته، و با عینکی که نمِ قطراتِ پراکنده بارانِ استثناییِ پنجم مهر ۱۳۹۳، در حدِ فاصلِ دویدنِ ایستگاهِ متروی آزادی تا سرِ خوش، لک لکی اش کرده بود.
مرد ریشویی، دست به کمر، در ورودیِ دانشگاه ایستاده بود. خواستم ببخشیدی بگویم و از کنارش رد شوم. نگذاشت. «دانشجویی؟»
«من؟!... نخیر.»
«چی کار داری پس این جا؟»
نمی دانم چرا زبانم نچرخید بگویم درس می دهم. ظاهرا، به رغمِ آن نطقِ تمرین کرده، هنوز خودم هم خودم را قبول نداشتم.
«با آقای اولیایی کار دارم. باشون قرار داشتم.»
حمید اولیایی، همکلاس ِ سال های دورِ دبیرستانم، حالا مدیر گروه سینمای دانشگاهِ هلال بود.
مردِ ریشو نگاه ناباوری بهم انداخت. بعد، آرام، آروغِ بی صدایی زد و رفت سمتِ اتاقک کوچکی در گوشه راهروِ ورودیِ همکف. «یه کارت بده.»
کارت ملی ام را گذاشتم روی میزش، و پله ها را دوتایکی رفتم بالا.

کیپ تا کیپ نشسته بودند. سی نفری می شدند، تقریبا همه نوزده بیست ساله؛ کنجکاو، شیطان، بی حوصله، ناآرام. تا زمانی که پشت میزِ استادی نرفته و کوله سنگینم را محکم رویش نگذاشته بودم، حاضر به قبول من به عنوان استاد نشدند. شاید حق داشتند. سی و شش ساله بودم، اما هنوز یک تار سفید هم روی سرم نبود. شبیه پسرکی بودم که تازه فارغ التحصیل شده باشد، نه مردی که فقط ظرف همین یک سال گذشته، مادر و همسرش را، یکی با مرگ و دیگری با جدایی، از دست داده بود.
دهانم را باز کردم که چیزی بگویم، اما صدایی ازش درنیامد. عجیب بود. بار اولم نبود که مقابل جماعتی قرار می گرفتم که خواسته و ناخواسته منتظر شنیدن صدایم بودند ــ هرچند بار اولی بود که قرار بود به دانشجوهایی همه ایرانی درس بدهم.
عینکم را برداشتم و لحظه ای خودم را مشغول پاک کردنِ شیشه ها کردم. جمله اولِ نطقم چه بود؟
روی میز ماژیک سیاهی بود. برداشتمش و از خدا خواسته لحظه ای به بچه ها پشت کردم. روی تخته نوشتم «کیوان شاه علی دوست، تاریخ سینمای ۳». بعد روی «تاریخ سینمای ۳» ضربدرِ بزرگی زدم و زیرش نوشتم «تاریخ سینمای ایران»، و دورش با خطوطی کج و معوج ابرِ بی باری کشیدم.

با دلتنگیِ زیاد برای حسین هادی زاده سهی

(۱۳۶۰ــ۱۳۸۲)

۲

«هزار تا راه داری. اتوبوس آزادی رو می تونی بگیری تا میدون آزادی. بعد بی آرتی سوار شی، ایستگاه بهبودی پیاده شی، یا پیاده پنج دیقه ای یا با تاکسی بیای تا سرِ خوش. می تونی صادقیه از اتوبوس پیاده شی، با مترو بیای تا ایستگاه آزادی، باز یا پیاده ده دیقه ای یا با یه کورس تاکسی بیای. می تونی اصلاً با تاکسی بیای فلکه اولِ شهران تاکسی های مترو رو سوار شی، یا با تاکسی بیای ونک و از اون جا هم خطی های آزادی. همه این ها تازه واسه وقتیه که نخوای یه بیست تومنی بدی آژانس بگیری. اصلاً ببینم، تو که ماشین نداشتی، چرا کوهسار خونه گرفتی؟»
«فکر نمی کردم گذرم به مرکز شهر بیفته.»
دلیلی نداشت سیر تا پیاز زندگی ام را برای اولیایی شرح بدهم. چه می توانستم بگویم؟ که پدر طاقت نیاورده بود بدون مادر در خانه توانیر بماند؟ که من طاقت نیاورده بودم بدون آنا در خانه فلسطین بمانم؟ که وضع مالی من و پدر طوری نبود که بتوانیم تنهایی دوام بیاوریم؟ که اصلاً من حق انتخابی در هیچ زمینه ای نداشتم؟ با خودم گفتم، سکوت نکن. قبل از این که پاپِیِ زندگی ات شود، چیزی بپرس.
«تو از کجا این قدر دقیق مسیرها رو می دونی؟ خونه خودتون اون ورهاست؟ یا اقوامتون؟»
مثل کسی که از ناهار چربی که خورده راضی باشد، دستِ پُرمویش را کشید روی شکم تختش. توی دبیرستان «بشکه» صدایش می کردند و «سازمان گوشت». همه آن هفتادهشتاد کیلو اضافه وزن را یکجا کم کرده بود، یا به تدریج و همزمان با از دست دادن موهای سرش توی این بیست سال؟
«ما سوهانک می شینیم. می دونی کجاست؟»
سر تکان دادم که یعنی نه.
پوزخند زد. «شمال شرق. باز خوبه توی این شیش سالی که نبودی لهجه نگرفته ی! شهرِ خودتو نمی شناسی؟»
زیرلبی گفتم: «من اصلاً شک دارم این جا شهر من باشه.»
نگاهش حاکی از دلسوزی بود. احتمالاً سال های طولانیِ تدریس یادش داده بود آدم هایی را که می خواهند خودشان را پشت جملات دوپهلو و نیمه فلسفی پنهان کنند چندان جدی نگیرد. رقت انگیز بودم.

نظرات کاربران درباره کتاب کالت

کتابی گیرا و جذاب که خواننده را بین روزمرگی، معما و آرزو معلق می کند. دوست دارم یک بار دیگر هم بخوانمش.
در 10 ماه پیش توسط کاوه
نویسنده خوش فکر و با معلومات بود. ولی پیچش های متوالی چند خرده داستان و شخصیت ها کاملا گیج کننده بود و در مجموع چنگی به دل نمی زد. انگار نویسنده در پروراندن و پیش بردن یک داستان کم آورده و مجبور شده با چند سوژه ی کوچک مدام بازی و در آخر همه را معلق رها کند. خواندنش اصلا لذت بخش نبود.
در 8 ماه پیش توسط afs...far
داستان جدید و جالبی بود.
در 1 ماه پیش توسط miss