فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نمایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چهار نمایشنامه برگزیده کودک

کتاب چهار نمایشنامه برگزیده کودک
اولدوز و کلاغ‌ها، اون طرف دریاها کجاست؟، بازی، گل بی‌حوصله،

نسخه الکترونیک کتاب چهار نمایشنامه برگزیده کودک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چهار نمایشنامه برگزیده کودک

محوطه بيروني خانه «اولدوز» كه تشكيل شده است از ايوان و حياط. ايوان، در انتهاي صحنه قرار دارد و در وسط آن، دري هست كه به داخل اتاق‌هاي خانه باز مي‌شود. رفتن به داخل خانه، در حقيقت، به منزله خروج از صحنه است. در يك سمت حياط، ديواري هست كه خانه «اولدوز» را از خانه «ياشار» جدا مي‌كند و در سمت ديگر، ديواري هست كه در اصلي خانه در آن قرار دارد. صحنه يك. اولدوز تنها در ايوان خانه نشسته است. آواز مي‌خواند. آسمون به اين بزرگي يه ستاره‌ش مال من نيست ... ... ... ... ... ننه كلاغه وارد مي‌شود.

ادامه...

بخشی از کتاب چهار نمایشنامه برگزیده کودک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت دبیر

پنج سال همراهی با رهپویان تئاتر کودک و نوجوان مرا به این داوری رسانده است که تئاتر بچه های ما دو نقطه ضعف دارد :
۱ـ کمبود متن و در اختیار نبودن نمایشنامه های هنری و تاثیرگذاری که متناسب با حال و روز مخاطبان باشد.
۲ـ به روز نبودن دانش حرفه ای نویسندگان و کارگردانان و بازیگران و دیگر وابستگان به این هنر.
تجربه نشان داده است که کارگاه های آموزشی پراکنده و کم دوام که این جا و آن جا برپا می شود کافی نیست و نمی تواند نیاز دل سپردگان به تئاتر کودک و نوجوان را که همه رو به سوی رشد و بالندگی دارند، برآورده کند.
تنها راه پیش رو، انتشار کتاب های کارآمد و غنی سازی پشتوانه های فکری و علمی و فنی اهالی تئاتر کودک و نوجوان بود. متاسفانه این مهم را از بازار آزاد نشر کتاب هم نمی توانستیم توقع داشته باشیم. زیرا هزینه ی بالای تولید کتاب های تخصصی؛ و کم خریدار بودن چنین کتاب هایی انگیزه ی کافی به ناشران نمی داد که در این راه سرمایه گذاری کنند. لذا برای هم سویی با عشق و امید هنرمندان این وادی، بر آن شدیم که بخشی از بودجه ی جشنواره های تئاتر کودک و نوجوان پنج سال اخیر را به تولید و نشر کتاب های تخصصی و مناسب اختصاص دهیم. همدلی مسئولان مرکز هنرهای نمایشی در تصویب بودجه ی لازم و کاردانی و صبوری آقای حسین فدایی حسین در انتخاب آثار و پی گیری کار؛ این افتخار خدمت را نصیب جشنواره بین المللی تئاتر کودک و نوجوان کرده است که شما هم اکنون یکی از سی ودو عنوان کتاب کارساز و توان آفرینی را که جشنواره بانی خیر تولید و انتشارشان شده، در اختیار داشته باشید. امید که این حرکت ارزشمند در سال های آینده نیز ادامه پیدا کند و باعث هرچه پربارتر شدن تئاترکودک و نوجوان کشورمان گردد.

مصطفی رحماندوست
دبیر جشنواره بین المللی تئاتر کودک و نوجوان ایران

اولدوز و کلاغ ها

برداشتی از داستان صمد بهرنگی

کیومرث قنبری آذر

اشخاص بازی:
اولدوز
یاشار.
ننه کلاغه
آقاکلاغه
زن بابا
بابا
آقاسگه
صحنه:
محوطه ی بیرونیِ خانه ی «اولدوز» که تشکیل شده است از ایوان و حیاط. ایوان، در انتهای صحنه قرار دارد و در وسطِ آن، دری هست که به داخلِ اتاق های خانه باز می شود. رفتن به داخلِ خانه، در حقیقت، به منزله ی خروج از صحنه است. در یک سمتِ حیاط، دیواری هست که خانه ی «اولدوز» را از خانه ی «یاشار» جدا می کند و در سمتِ دیگر، دیواری هست که درِ اصلیِ خانه در آن قرار دارد.

[صحنه ی یک . اولدوز تنها در ایوانِ خانه نشسته است.]

اولدوز: [آواز می خواند.]
آسمون به این بزرگی
یه ستاره ش مالِ من نیست
...
...
...
...
...

[ننه کلاغه وارد می شود.]

ننه کلاغه: قار...
اولدوز: [متعجب.] کی بود؟
ننه کلاغه: خوب می خواستی کی باشه؟ منَم دیگه! «ننه کلاغه».

[ننه کلاغه لبِ حوض می نشیند و از آبِ حوض می نوشد.]

اولدوز: آبِ حوض کثیفه، ننه کلاغه! اگه ازش بخوری، مریض می شی ها...
ننه کلاغه: [می خندد.] ای بابا، دختر جون، این حرف ها مالِ آدم هاست! واسه ما کلاغ ها که فرقی نمی کنه! ما از این بدترش رو هم می خوریم و آخ هم نمی گیم! [به اولدوز نزدیک می شود. اولدوز ابتدا کمی می ترسد ولی کم کم به ننه کلاغه عادت می کند.] ببینم دخترِ قشنگم، تو اسمِت چیه؟
اولدوز: «اولدوز».
ننه کلاغه: اسمِت هم مثلِ خودت قشنگه. می دونی «اولدوز» یعنی چی؟
اولدوز: نه!
ننه کلاغه: نمی دونی؟ مگه می شه؟ هر بچه ای باید معنیِ اسمِ خودش رو بدونه.
اولدوز: تو بهم می گی، ننه کلاغه؟
ننه کلاغه: بله که می گم، دخترم! «اولدوز» یعنی ستاره. حالا فهمیدی واسه چی گفتم اسمِت هم مثلِ خودت قشنگه؟ [اولدوز می خندد.] ببینم، تو تنهایی؟
اولدوز: آره. زن بابام، من رو تنها گذاشته، رفته خونه ی خواهرش.
ننه کلاغه: پس مادرت چی؟
اولدوز: مادرم مُرده. من با بابا و زن بابام زندگی می کنم.
ننه کلاغه: خوب چرا بازی نمی کنی؟ چرا همه ش نشسته ی و آوازهای غمناک می خونی، ننه؟
اولدوز: آخه ننه کلاغه، من چیزی ندارم که باهاش بازی کنم. یه عروسک خوشگل داشتم که گُم شد... [گریه می کند.]
ننه کلاغه: [اشک های اولدوز را پاک می کند.] هیچ دوستی هم نداری؟
اولدوز: «یاشار» هست. پسرِ همسایه. ولی خیلی کم می بینمِش چون اون مدرسه می ره.
ننه کلاغه: آخی! غصه نخور، اولدوز خانم! خودم یه فکری بَرات می کنم.
اولدوز: زن بابام می گه کلاغ ها خیلی بدجنسَن ولی تو خیلی مهربونی... [توجهَش به بوی ننه کلاغه جلب می شود. بو می کشد.] چقدر هم بوی صابون می دی...
ننه کلاغه: وای! من می میرم برای صابون!
اولدوز: می خوای برَم یه قالب صابون بَرات بیارم؟
ننه کلاغه: خوب... خوب راستش... خوب معلومه که می خوام!
اولدوز: ولی باید قول بدی که به زن بابام چیزی نگی ها...
ننه کلاغه: معلومه که نمی گم. واسه چی بگم؟
اولدوز: آخه زن بابام همیشه به من می گه تو هرکاری بکنی، کلاغه میاد به من خبر می ده!
ننه کلاغه: [می خندد.] نه، دخترم، زن بابات خواسته سَربه سَرِت بذاره! آخه مگه کلاغ ها بی کارَن که بیان خبرچینیِ آدم ها رو بکنن؟!
اولدوز: راست می گی؟
ننه کلاغه: مطمئن باش! من هیچ وقت خبرچینی نمی کنم.
اولدوز: باشه. من هم الآن می رم و صابون رو بَرات می آرم.
[اولدوز واردِ خانه می شود.]
ننه کلاغه: [با خود.] ای بابا! طفلکی «اولدوز»! چه دخترِ خوب و مهربونیه. دلَم واسه ش می سوزه که این قدر تنهاست. باید حتماً یه فکری بکنم که از تنهایی دَرِش بیارم. آره، حتماً باید یه فکری بکنم...

[اولدوز بر می گردد.]

اولدوز: بیا، ننه کلاغه! این هم صابون!
ننه کلاغه: آخ، قربونِ دست هات برَم، دخترم! [صابون را برمی دارد.] خوب دیگه، من باید برَم...
اولدوز: به این زودی می خوای بری، ننه کلاغه؟
ننه کلاغه: آخه بچه هام تو لونه تنها مونده ن. [اولدوز غمگین می شود.] عوضِش قول می دم که زودِ زود برگردم پیشِت. یکی از بچه هام رو هم می آرم که باهات بازی کنه و هم بازی ت بشه. خوبه؟
اولدوز: راست می گی، ننه کلاغه؟
ننه کلاغه: من همیشه راست می گم. فعلاً خداحافظ، اولدوز خانم!
اولدوز: خداحافظ، ننه کلاغه!

[ننه کلاغه می رود.]

اولدوز: زود برگرد!

[پایان صحنه ی یک.]

نظرات کاربران درباره کتاب چهار نمایشنامه برگزیده کودک