فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جنگ پیرمرد

کتاب جنگ پیرمرد

نسخه الکترونیک کتاب جنگ پیرمرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جنگ پیرمرد

جان پری در روز تولد ۷۵ سالگی‌اش دو کار کرد: اول به قبر همسرش سر زد، بعد سرباز ارتش شد. خبر خوب: بشر بالاخره سفرهای میان ستاره‌ایش را شروع کرده. خبر بد: سیاره‌های مناسب برای زندگی اندک هستند و نژادهای بیگانه بر سر تصاحب این سیاره‌ها با هم می‌جنگند. در نتیجه ما هم می‌جنگیم؛ هم برای دفاع از زمین و هم برای به چنگ آوردن ملک و املاک سیاره‌ای. جنگ کهکشانی دهه‌هاست که دور از زمین در جریان است: پر از خون و خشونت و خطر. خود زمین آرام است. بخش اعظم منابع بشر در دست «نیروی دفاعی مستعمرات» است. همه می‌دانند که وقتی به سن بازنشستگی برسند، می‌توانند به این نیروها بپیوندند. این نیروها هم جوان‌ها را نمی‌خواهد؛ آدم‌هایی می‌خواهد که آگاهی‌ها و مهارت‌هایی چند دهه زندگی را داشته باشد. وقتی کسی را از زمین ببرند، دیگر هرگز اجازه ندارد برگردد. دو سال در جبهه‌ها خدمت می‌کنید و بعد اگر زنده بمانید می‌توانید در یکی از سیارات مستعمره زندگی کنید. جان پری معامله را قبول می‌کند. اما او هم مثل بقیه ساکنان زمین حتی روحش خبر ندارد در فضا و در این جنگ چه خبر است. چون نبرد واقعی سال‌های نوری آن طرف‌تر از زمین رخ می‌دهد و بسیار سخت‌تر از چیزی است که به تصور کسی در بیاید. اما خود جان پری قرار است به چیزی تبدیل شود که حتی به تصورش هم در نمی‌آید.

ادامه...

بخشی از کتاب جنگ پیرمرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش یک

۱

روزِ تولدِ هفتادوپنج سالگی ام دو کار کردم. رفتم سرِ قبرِ همسرم. بعد توی ارتش نام نویسی کردم.
سر زدن به قبرِ کَتی از آن یکی کار ادا و اطوار و شلوغ کاریِ کم تری داشت. کتی توی گورستان هَریس کریک دفن شده که دو کیلومتر هم از محلِ زندگیِ خودم و خانواده مان فاصله ندارد. خاک کردنِ او توی آن گورستان سخت تر از چیزی بود که معقول باشد؛ هیچ کدام از ما خیال نمی کردیم که قرار است دفن بشویم و به همین خاطر هیچ کدام مان هم کاری نکردیم. اگر بخواهم مزه پرانی کنم باید عرض کنم سر و کله زدن با مدیرِ قبرستان باعث می شود آدم کارش به سینه ی قبرستان بکشد. سرانجام پسرم، چارلی، که دست برقضا شهردار هم هست با چند نفر کله گنده تماس گرفت و قضیه را رفع و رجوع کرد. پدرِ شهردار بودن هم مزیت های خودش را دارد.
خیلی خوب؛ برگردیم سرِ قبر. قبرِ ساده و بی پیرایه، با یکی از همان علامت های کوچک به جای یک سنگِ قبرِ بزرگ. قبرِ کتی کنارِ قبرِ ساندرا کِین بود و تناقض شان واقعاً توی چشم می زد: سنگِ کمابیش زیادی بزرگِ ساندرا گرانیتِ سیاهِ جلاخورده بود و عکسِ موقعِ دبیرستانش را همراه با جمله ای مثلاً عاطفی از یک شاعرِ بزرگی درباره ی مرگِ جوانان و زیبایی روی آن کنده بودند. انگار ساندرا کلِ فضا را اشغال کرده. جالب می شد کتی بداند که ساندرا با آن سنگِ قبرِ گنده و پر از زلم زیمبو کناردستش خوابیده؛ ساندرا در تمامِ عمرش یک جور رقابتِ توامان پرخاشگرانه و دوستانه با کتی داشت. اگر کتی برای بازارچه ی محلی یک کیک می پخت ساندرا سه تا می پخت و اگر کیکِ کتی زودتر فروش می رفت مثل اسفند روی آتش بالا و پایین می پرید. کتی هم پیش دستی می کرد تا ماجرا بیخ پیدا نکند و خودش می رفت یکی از کیک های ساندرا را می خرید. راستش به این راحتی هم معلوم نمی شد که آیا از نظرِ ساندرا این کارِ کتی اوضاع را بدتر می کند یا بهتر.
یک جورهایی انگار سنگِ قبرِ ساندرا حرفِ آخر را در این غائله ی طولانی مدت زد؛ یک جور نمایشِ آخر بود که دیگر هم نمی شد کاری برایش کرد. چون هرچه نباشد کتی زودتر از او مرده بود. از طرف دیگر، یادم نمی آید کسی هیچ وقت به ساندرا سر بزند. سه ماه بعد از مرگِ ساندرا، شوهرش، استیو کِین، خانه را فروخت و رفت به آریزونا و در تمامِ این مدت چنان نیشش تا بناگوش باز بود که انگار روی صورتش اتوبانِ بین شهری کشیده اند. مدتی بعد برایم کارت پستالی فرستاد. با یکی روی هم ریخته بود که پنجاه سال قبل از ستاره های مشهورِ فیلم های ناجور بوده. بعد از فهمیدنِ این نکته ی خاص تا یکی دو هفته احساسِ کثیفی می کردم. بچه ها و نوه های ساندرا هم توی شهر بغل زندگی می کردند؛ اما آن قدر کم سر می زدند که اگر آریزونا هم زندگی می کردند توفیری نداشت. نقل قولِ کیتس روی سنگ قبر ساندرا را احتمالاً از بعد از مراسمِ تشییع تا الان کسی جز من نخوانده بود و من هم موقعِ گذر از آن جا برای رفتن پیش همسرِ خودم چشمم به آن می افتاد.
روی سنگ قبر کتی اسمش آمده (کاترین ربکا پِری)، تاریخ تولد و مرگش، به علاوه ی این کلمات: مادر و همسر مهربان. هر بار که به این جا می آیم این کلمات را چندین بار می خوانم. نمی توانم نخوانم؛ این چند کلمه سراپای یک زندگی را بی نهایت موجز و بی نهایت خوب توصیف می کرد. این عبارت چیزی از او به ما نمی گوید، نمی گوید چطور روزهایش را سپری می کرد یا چه کاری می کرد، نمی گوید چه علایقی داشت و دوست داشت به کجاها سفر کند. نمی گوید رنگِ محبوبش چه بود یا دوست داشت موهایش را چه رنگی کند یا به چه کسانی رای می داد، نمی گوید شوخ طبع بود یا نه. هیچ چیزی از او نمی دانید جز آن که او مهربان و محبوب بود. واقعاً هم بود. به نظرش همین نوشته بس بود.
از سر زدن به این جا بدم می آید. بدم می آید همسرم که چهل و دو سال با هم زندگی کرده بودیم، مرده است، بدم می آید که آن صبحِ یک شنبه توی آشپزخانه بود و ظرفِ مایه ی وافِل را هم می زد و ماجرای کتک کاریِ شبِ قبل را توی جلسه ی کتابخانه تعریف می کرد و لحظه ای بعد روی زمین افتاده بود و وقتی سکته داشت مغزش را از هم می پاشاند تمامِ بدنش پیچ و تاب می خورد. بدم می آید آخرین حرفش این بود که «این وانیل رو کجا گذاشتم آخه؟»
بدم می آید من هم یکی از همان پیرمردهایی شده ام که به قبرستان می آیند تا پیش همسرِ مرده شان باشند. وقتی (خیلی) سنّم کم تر بود، مدام از کتی می پرسیدم که فایده ی این کارها چیست. یک توده گوشت و استخوانِ رو به فساد که قبلاً آدم بوده دیگر آدم نیست؛ صرفاً یک توده گوشت و استخوانِ رو به فساد است. آن آدمِ مرده ــ رفته به بهشت یا جهنم یا یک جایی یا هیچ جایی. آدم قصّابی هم برود فرقی نمی کند. وقتی پیرتر می شوی، می فهمی که هنوز هم حرفت درست است. اما دیگر اهمیتی نمی دهی. سر زدن به قبرستان تنها چیزی است که دستِ آدم را می گیرد.
با همه ی این حرف ها و با وجودِ نفرتم از قبرستان، خوش حالم که چنین جایی هست. دلم برای زنم تنگ می شود. راحت تر است توی قبرستان دلم برایش تنگ بشود که در آن جا چیزی از او باقی نمانده جز خاطره ی مرگش؛ نه این که در تمامِ جاهایی که زنده بوده و زندگی کرده دلتنگش باشم.
زیاد نماندم. هیچ وقت زیاد نمی ماندم. فقط آن قدر پرسه می زدم که حس کنم داغِ آن زخم بعد از حدود هشت سال هنوز تازه است، همان زخمی که یادم می انداخت به جز پرسه زدن توی قبرستان مثل ابله های فرتوت کارهای دیگری هم می توانم انجام بدهم. وقتی چنین حسی به من دست داد، رو برگرداندم و از آن جا زدم بیرون و دیگر نگاهی به پشت سرم نینداختم. آخرین باری بود که به آن قبرستان یا به قبرِ همسرم سر می زدم، اما نمی خواستم تقلای بیهوده کنم تا جزییاتِ زیادی از آن جا به یادم بماند. همان طور که گفتم از او در این مکان چیزی نیست مگر خاطره ی مرگش. ارزشِ خاصی برای این مکان قایل نیستم که بخواهم چیزهای زیادی از آن در خاطرم بماند.
حالا که فکرش را می کنم نام نویسی در ارتش هم آن قدرها شلوغ کاری نداشت.
شهرِ من کوچک تر از آن بود که دفترِ نمایندگیِ ارتش داشته باشد. برای نام نویسی باید تا گرینویل می رفتم که مرکزِ بخش بود. دفترِ ارتش یک غرفه ی کوچک بود توی یک مرکزِ خریدِ معمولی؛ در یک سمتش فروشگاهِ نوشیدنی بود و در سمتِ دیگرش یک سالنِ خالکوبی. بسته به ترتیبِ ورودت به این سه غرفه، ممکن بود فردا صبحش از خواب بیدار شوی و بفهمی توی بد دردسری افتاده ای.
داخلِ دفتر حتا از بیرونش هم کم تر جذابیت داشت. یک میز بود با یک کامپیوتر و چاپگر و یک آدم پشت آن میز و دو صندلی جلو میز و شش صندلی کنار دیوار. میزی کوچک هم جلوِ آن صندلی ها بود و روی آن مشتی اطلاعات در مورد نام نویسی و چند تا از نسخه های قدیمیِ تایم و نیوزویک. البته کتی و من ده سال قبل این جا بودیم؛ به نظرم هیچ چیزی از جایش تکان نخورده بود، چه برسد به این که تغییر کند. از جمله همان مجله ها. آدمِ پشت میز ولی جدید به نظر می آمد. حداقل یادم نمی آمد مسئولِ نام نویسیِ قبلی این قدر مو داشته باشد.
متصدی مشغولِ تایپ کردنِ چیزی در کامپیوتر بود و وقتی داخل شدم حتا به خودش زحمت نداد که سرش را بالا بگیرد. با یک جور واکنشِ شرطی شدگیِ پاوْلوفی نسبت به بازشدنِ در زیر لب گفت: «همین الان می آم خدمت تون.»
گفتم: «راحت باشید. می بینم چقدر سرتون شلوغه.» تلاشم برای گرفتنِ لحنِ کمابیش کنایه آمیز و طنّازانه بی فایده از آب درآمد و هیچ محلم نگذاشت که البته در این چند سالِ اخیر اتفاقی عادی بود. جلو میز نشستم و منتظر ماندم که متصدی هر کاری که مشغولش است تمام کند.
بدون آن که سرش را بالا بگیرد و نگاهم کند پرسید: «می آیید یا می رید؟»
گفتم: «ببخشید؟»
تکرار کرد: «می آیید یا می رید؟ برای نام نویسی توی ارتش اومدید یا برای رفتن و شروعِ دورانِ وظیفه؟»
«آهان. می رم.»
این حرف بالاخره باعث شد سرش را بالا بگیرد و از پشتِ قابِ عینکِ کمابیش جدی طورش با چشم های تنگ کرده به من نگاه کند. گفت: «شما جان پِری هستید.»
«خودم هستم. چطور حدس زدید؟»
دوباره به کامپیوترش نگاه کرد و گفت: «بیش ترِ آدم ها روزِ تولدشون برای نام نویسی می آن؛ هرچند تا سی روز بعدش هم برای نام نویسیِ رسمی فرصت دارند. امروز فقط سه تا تولد داشتیم. ماری والوُری که زنگ زد و گفت نمی آد. شما هم که بعیده سینتیا اسمیت باشید.»
گفتم: «خوش حالم از شنیدنش.»
مجدداً متوجهِ شوخی ام نشد و ادامه داد: «بعد چون برای ثبت نامِ اولیه نیومدید، معقوله که تصور کنم جان پری هستید.»
گفتم: «خوب شاید فقط یه پیرمرد تنها بودم که بیخود ول می چرخیدم تا یکی باهام حرف بزنه.»
گفت: «کم از این آدم ها نداریم. از بچه های غرفه ی بغلی که هزار جور خالکوبیِ شیطانی و ترسناک دارند می ترسند.» بالاخره صفحه کلیدِ کامپیوترش را کنار گذاشت و تمام توجهش را به من معطوف کرد. «حالا... می شه لطفاً کارتِ شناسایی تون رو ببینم.»
یادآوری کردم که: «ولی من رو شناختید.»
گفت: «محض اطمینان.» وقتی این حرف را زد ذره ای هم لبخند به لب هایش نیامد. انگار سر و کله زدنِ هرروزه با هاف هافوهای پیری مثل من تاثیرش را گذاشته بود.
گواهی نامه ی رانندگی ام و گواهی تولد و کارتِ ملی ام را دادم. گرفت شان و دست کرد توی کشوی میزش تا یک تخته ی ثبتِ اثرِ انگشت بردارد. بعد تخته را به کامپیوتر وصل کرد و هلش داد طرف من. کفِ دستم را روی آن گذاشتم و منتظر ماندم کارِ اسکن تمام شود. تخته را برداشت و کارت شناسایی ام را از پهلو داخلش کرد تا اطلاعات شان را تطبیق بدهد. بالاخره گفت: «شما جان پری هستید.»
گفتم: «حالا برگشتیم سرِ خونه ی اول.»
باز هم اعتنا نکرد. «ده سال پیش در جلسه ی راهنماییِ تصمیم به خدمت اطلاعاتی به شما دادند در مورد نیروی دفاعی مستعمرات، به علاوه ی استلزاماتش و وظایفی که شما پس از ورود به ن.د.م به عهده تون خواهد بود.» لحنش طوری بود که معلوم می کرد این حرف را حداقل روزی یک بار، هر روز، در بیش ترِ عمرِ کاری اش به زبان آورده. «علاوه بر اون، در این بین، اقلامی برای یادآوریِ اون تعهدات و وظایفی که به عهده تون هست برای شما فرستاده شده.
«الان، آیا به اطلاعاتِ تازه ای نیاز دارید یا جلسه ای برای به روزرسانی؟ یا اعلام می کنید کاملاً از تعهدات و وظایفی که قراره بر عهده بگیرید آگاه هستید؟ حواس تون باشه که هیچ جریمه ای برای درخواستِ به روزرسانیِ اطلاعات یا تصمیم برای نپیوستن به ن.د.م در کار نخواهد بود.»
جلساتِ راهنمایی خوب یادم بود. بخشِ اولِ جلسات یک مشت شهروندِ سالخورده بودند که روی صندلی های تاشو در مرکزِ اجتماعاتِ گرینویل نشسته بودند و دونات می خوردند و قهوه می نوشیدند و به حرف های یکی از حضراتِ وراجِ ن.د.م گوش می دادند که از تاریخِ مستعمراتِ انسان در فضا حرف می زد. بعد چند تایی جزوه درباره ی زندگیِ سربازها در موقع خدمت پخش کرد که چندان تفاوتی با زندگیِ خدمتِ زیر پرچم در جاهای دیگر نداشت. موقعِ سوال و جواب فهمیدیم که او واقعاً هم عضو ن.د.م نیست؛ او را استخدام کرده اند تا در منطقه ی میامی این قبیل جلسات را اداره کند.
بخشِ دومِ جلسه ی راهنمایی یک معاینه ی پزشکیِ مختصر بود ــ پزشکی آمد و خون گرفت و سوآبِ پنبه ای توی دهنِ همه کرد تا چند تایی سلول نمونه بگیرد و برای من هم اسکنِ مغزی نوشت. علی الظاهر من قبول شدم. از آن زمان به بعد، جزوه ای که توی جلسه ی راهنمایی به من داده بودند سالی یک بار با پست می آمد برایم. بعد از سال دوم صاف می انداختم شان توی سطل. یعنی تمامِ این مدت آن ها را نخوانده بودم.
گفتم: «متوجه هستم.»
سری به تایید تکان داد و دست کرد توی کشوی میز و قلم و کاغذ درآورد و هر دو را به من داد. روی برگه ی کاغذ چند بند نوشته بود و زیر هر بند هم فضایی برای امضا. برگه را شناختم. ده سال قبل هم عینِ همین برگه را امضا کرده بودم به این نشان که می دانم ده سال بعد در آینده چه اتفاقاتی قرار است برایم بیفتد.
گفت: «تک تکِ این بندها رو الان برای شما می خونم. در انتهای هر بند، اگر مطالبِ خونده شده رو فهمیدید و پذیرفتید، لطفاً سطرِ بعد از بند رو امضا کنید و تاریخ بزنید. اگر سوالی داشتید، بعد از خوندنِ هر بند بپرسید. اگر بندی رو نفهمیدید یا با چیزی که براتون خونده شده و توضیح داده شده موافقت نداشتید، امضا نکنید. متوجهید؟»

نظرات کاربران درباره کتاب جنگ پیرمرد

کتاب خیلی خوبی بود. این جلد اول از سه جلده. لطفا جلدهای بعدیشم بزارید، همه‌ش ترجمه و چاپ شده.
در 1 سال پیش توسط سید علیرضا رضوی
لطفا جدیدترین کتاب های نشر تندیس رو هم قرار بدید
در 1 سال پیش توسط سپهر سعیدی
سلام لطف کنید جلدای بعدی این کتاب جذاب و کتاب های فانتزی جدید تندیس ک بسیار عالی هستند رو قرار بدید با تشکر
در 2 سال پیش توسط Red Rising
لطفا تمام جلدهای مجموعه رو قرار بدید تا بشه خریداری کرد. شخصا نمیتونم کتاب نصفه نیمه بخونم . ممنون
در 5 ماه پیش توسط Mana
یه علمی تخیلی فوق العاده با ته مایه ای از طنز که جذابترش میکنه
در 2 سال پیش توسط امیرحسین محبی
عالیست.
در 1 سال پیش توسط ara dash
لطفا جلدهای ۲ و ۳ این مجموعه: تیپ اشباح و آخرین مستعمره رو هم قرار بدید
در 1 سال پیش توسط sar...amy
کتاب واقعا خوب و جذاب بود. چرا جلدهای بعدی این کتاب رو فیدیبو به مجموعه خودش اضافه نمیکنه؟!!!!
در 5 ماه پیش توسط kom...adi
واقعاً بی‌نظیر بود. لطفاً جلدهای بعدی این مجموعه رو هم قرار بدید.
در 1 سال پیش توسط احسان اسماعیلی
از بهترین علمی تخیلی هایی هست که تا حالا خوندم ترجمش هم خیلی خوب بود و به هیچ وجه این اثر فوق العاده رو از دست ندید
در 2 ماه پیش توسط ARASH