فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیوان نرگسی ابهری

کتاب دیوان نرگسی ابهری
بر اساس پنج نسخه خطی

نسخه الکترونیک کتاب دیوان نرگسی ابهری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دیوان نرگسی ابهری

ز بهر آنکه بسوزم به داغ هجرانت‌ کسی نکرد ز عزم سفر پشیمانت‌ ز جور چرخ ترا مشکلی نیاید پیش‌ از آن بلایی سفر می‌نماید آسانت‌ مرو به خاطر جمع و ز ره مشو ایمن‌ مباد [آنکه‌] حوادث کند پریشانت‌ ز ابر لطف فلک سایه بر سرت انداخت‌ که پرتوی نبرد خود ز ماه تابانت‌ تو در میان رقیبان و من تن تنها برون چگونه برم از میان ایشانت‌ ز رفتن تو زدم چاکها گریبان را نمی‌رسد چه کنم دست من به دامانت‌ به هر کجا که روی، نرگسی رود از پی‌ غلام تست کند خدمت از دل و جانت‌

ادامه...

بخشی از کتاب دیوان نرگسی ابهری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

به نام خداوند جان و خرد

غبار توفان یورشهای چنگیز و تیمور را با نیروی اراده از چهره پُرچین افشاندن، در زیر سُمِ اسبان کران تا کران سپاه پایمال نشدن، و در پرده زندگی نقش جاودانه بستن کار ساده و آسانی نیست. چون هرگاه در گوشه ای از این مملکت آرامشی رُخ داده و در سایه آن کانونی از اندیشه و دانش بر پا شده، بلافاصله به دست خودکامگان به ظاهر حق به جانب چنان درهم ریخته که امکان برپایی دوباره آن شاید قرنها به طول انجامیده است و علاوه بر این مرگ و فراموشی نیز به هر کسی و اثری فرصت آوازه یافتن و پایدار ماندن را به این ارزانی نمی دهد.
شما معمولاً اگر پس از یکی دو دهه، تاریخ مرگ پدری را حتی از فرزند باسوادش بپرسید، یا سالِ درگذشت اشخاص مشهور و سرشناس را با فاصله ای نه چندان دور از افراد جامعه ای سوال کنید، اغلب آنان در برابر پرسش شما اظهار ناآگاهی خواهند کرد. زیرا تنها تعداد انگشت شماری از مردم از حسّ کنجکاوی، دقّت نظر و توفیق تحقیق برخوردار هستند. افراد زیادی از پای قلّه شگفت انگیز دماوند بارها می گذرند و زحمت یک بار تماشای آن همه شگفتی و عظمت را به خود نمی دهند، ولی انسانهای به ظاهر آرامی نیز وجود دارند که از میان خاک گورستانهای کهنه و کتابهای فرسوده نکات مفید و ظریفی را بیرون می کشند و بار سنگین تعهد را سبکتر می کنند. به همین دلیل است که وجود یادداشتها و نوشته های مورد اعتماد و اشخاص دانا و تیزبین برای پاسداری از فرهنگ یک قوم بسیار ارزشمند و گرانقدر است.
خدا می داند چه انسانهای بیشماری از کنار ویرانه های ایوان مداین گذشته اند ولی از آن همه انسان، گویا تعدادی چون بُحتری - شاعر معروف عرب - و خاقانی شروانی، فریاد حسرت سر داده اند، و هنوز این بیت را در گوش روزگار زمزمه می کند که:

بر دیده من خندی کاینجا ز چه می گرید 
گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

در جایی که تاریخ در گذشت بزرگ یک خانواده یا شخصی نیکوکار و مورد احترام مردم در اندک زمانی به دست فراموشی سپرده می شود. پس نام فرزانگانی که از سده ها پیش در برابر آن همه دشواریها بر برگ کتابهای دستنویس نقش همیشگی بسته، بطور یقین در خور بزرگداشت و تجلیل است.
شهرستان ابهر با طبیعت احساس برانگیز در میان شهرهای ایران بزرگ در گذرگاه فرهنگ و تمدن راه درازی را پشت سر گذاشته و در حدّ توانایی خود نقش شایسته ای ایفا کرده که امروز یادآوری جزئیات آن برای ما کاری دشوار است. ابهررود که از گذشته های دور در کنار خود شاهراهی گسترده است، از پیشامدهای گوناگون، عبور سرداران بزرگ در پیشاپیش سپاهیان و کاروانسالاران دانش و هنر خاطرات چند هزار ساله ای دارد.
بدون شک روزی فرزندان علاقه مند به دانش، عرفان، ادب و سیاست این سرزمین برای سیراب کردن روح بلند خویش از زلال معرفت و آشنایی بیشتر با بزرگان ادب و اندیشمندان، کنار ابهررود را به قصد شهرهای دیگر بلکه تمام قلمرو اسلامی ترک می کردند و همچنین صاحبدلانی فرهیخته با شوق دیدار مشایخ و پیران این دیار صافی ضمیران که هنوز بوی جان سوخته آنان از کنار «بقعه پیر» به مشام می رسد پایِ ارادت از مرکب بر زمین می نهادند و بدین سبب مردان بزرگی چون ابوبکر عبداللّه بن طاهر ابهری، قطب الدین احمد ابهری، کمال الدین ابوعمر ابهری، رفیع الدین ابهری، اثیرالدین ابهری و حکیم ملامحمدهیدجی بر چهره تمدن سبز آن درخشیده اند ولیکن فقر و ناآرامی به ویژه بعد از سقوط دولت صفوی و به کرسی نشستن قدرتهای استعماری در شیرازه آثار فرهنگی این شهرستان گسستگی آشکاری بوجود آورده، تا جایی که تقریبا فرصت اندیشیدن به پدیده های ذوقی و آثار باستانی را از بیشتر مردم گرفته است. پیش از این چشم انداز نیمه روشن، سرنوشت نیاکان ما با قلم معرفت رقم خورده است، آشنایی با متون مآخذ کهن دلیل آفتاب گونه ای برای درک این حقیقت است.
***
یکی از چهره های شوریده مورد بحث در تاریخ ادب ابهر که با پر و بال سبک تاز شعر از کنج آشیان خویش به پرواز در آمده «مولانا نرگسی ابهری» است، که ظاهرا این شوریدگی مدتها سکون و آرامش را از او گرفته، و وی را از شهری به شهری و از دیاری به دیار دیگر کشانده است. روح شاعرانه چون نیروی عشق، کششی مرموز و سرکش است که هرگاه در جان شاعر پنجه اقامت افکند به سادگی از آن برخاستنی نیست و بسیاری از ویژگیهای سرنوشت شاعر را رقم می زند، یعنی در شخصیت، زندگی، اندیشه و نگاه او چون موج در حرکت است، و اگر هم نرگسی در دل هوس حال و هوای هرات و قندهار نداشت این کشش هرگز او را آرام نمی گذاشت و مسیر دراز دیگری در برابر او می نهاد.
بنا به روایت شادروان سعید نفیسی(۱)، مولانا نرگسی از شعرای نامی قرن نهم و دهم است. با وجود اینکه از شیخ زادگان و نجبای ابهر بوده و پدرانش از جایگاه ویژه برخوردار بوده اند برای ارائه هنر خویش ابهر را به سوی دربار امیرزادگان تیموری ترک می کند و سالها در شهرهای مرو، هرات و قندهار با امیرزادگان ادب دوست و بزرگان شعر و ادب پارسی به بحث و مصاحبه می نشیند و در پایان عمر پس از یک دوره گوشه نشینی و زهد و تقوی در سال ۹۳۸ ه. ق. به سن ۶۰ سالگی در شهر قندهار از دنیا می رود و در مزار «ابوایوب انصاری» به خاک سپرده می شود. نرگسی چون از غزلسرایان دوره ویژه ای از تاریخ ادب پارسی است پیش از پرداختن به چگونگی سبک شعر او لازم است مختصری به کیفیت دگرگونی شعر آن دوره و برخی از نکات بایسته اشاره شود.
گاهی پیشامدهای کوچک سرنوشت یک خانواده، جامعه یا کشوری را دگرگون می کند چه رسد به حوادثی که در آن بعد از کشت و کشتار فراوان همه آثار ظریف قومی کهنسال به آتش و خون کشیده شود و تعداد بیشماری از آفریده های ذوق و اندیشه ملتی به خاکستر تبدیل گردد. به نظر نمی آید هیچ ایرانی اندیشمند بتواند انبوه زیانهای غیر قابل جبران را که یکی پس از دیگری از جانب بیگانگان بر سرمایه های اصیل و سرنوشت ساز او وارد آمده است تا ابد فراموش کند.
درست است که بعد از حمله چنگیز و تیمور هنوز بزرگانی چون حافظ، عبید زاکانی و جامی که تربیت یافتگان تعالیم پیش از این فجایع بودند با روحی استوار و اندیشه ای بلند ظهور کرده اند و در برابر ناملایمات اجتماعی با رسم و راه ایرانی ایستاده اند، لیکن آن گنجینه های سرشاری که از دست این ملت رفته، با آنچه که باقی مانده است قابل مقایسه نیست. تاخت و تاز سپاهیان این بیگانگانِ دریده چشم، دلگرمی و ذوق به زندگی و امید به آینده را از جامعه آن روز گرفت و هر کسی سرگردان و آواره راه دیار دیگر را در پیش پا نهاد یا چهاردیواری صومعه ای را برگزید، و کابوسی سنگین به کشتزارها، کارگاهها، بازارها و مدرسه ها سایه افکند و نهال ناکامی به بار نشست؛ کم کم آن زمزمه های یاس آلود و حسرت خوردنها در گوشه و کنار قلمرو زبان پارسی به ویژه در جاهایی که مردم با آن مصیبتهای بزرگ روبرو بودند به شعر تبدیل گشت:

که می رفت و می گفت سیر از جهان
ربوده ز کف ظالمش خانمان

به چشم تو این خانه سنگ است و خشت
مرا قصر فردوس و باغ بهشت

به هر خشت از آن باشدم صدهزار
به دل از زمان پدر یادگار(۲)

روز به روز بر تعداد شعرا افزوده شد و شعر از انحصار مراکز قدرت و شعرای طراز اول بیرون آمد و هر پیشه وری دفتر شعری گرد آورد و هر قلم به دستی به نسّاخی پرداخت، ناگزیر واژه های مغولی و ترکی در متون نظم و نثر پارسی به طور آشکار راه یافت و گاهی لغزشهای پیش پا افتاده پیدا گشت. از انبوه شاعران این دوره گروهی با گرایش و توجه به آثار سخن سرایان بزرگ و برخورداری از انواع واکنشهای زمان خویش حریم ادب را مرزبانی کردند و حرمت شیوه بزرگان را نشکستند، ولی گروهی دیگر به سبب کم مایگی، اصطلاحات عامیانه، ترکیبات سبک و آرایه های نامانوس را با زبان شعر درآمیختند. گروه زیادی از منتقدان دوره بازگشت و معاصر، ظهور شعر را در کوچه و بازار میان عامه و پیشه وران برای ادب پارسی زیان بزرگی به حساب آورده اند، لیکن چندان هم که گفته اند روا نیست، چه زیانی اگر مردم رنجدیده و زحمتکش دردهای درونی خودشان را به زبان شعر و ترانه های محلی زمزمه کنند.

کدام شعله شنیدی چنین زبانه کشد
به کام تشنه ز هر سو هزار خانه کشد

چه صبر باید و عمر دراز و خون جگر
که دانه باز خورد آب و مور دانه کشد

به پایِ آینه «بالابلند عشوه گری»
به گیسوانِ سیه فام خویش شانه کشد

پدر چو لقمه نانی نهد به پیش پسر
هزار سرزنش از مردم زمانه کشد

چنانکه مشهور است، فرزندان و نوادگان تیمور برخلاف آن کینه توز خونخوار، مردانی فرهیخته، دانشمند و هنردوست بودند به ویژه بایسنقرمیرزا، میرزا اُلغ بیک و سلطان حسین بایقرا در پیشبرد انواع دانشها و هنرها با همکاری مردان شایسته ای چون امیر علیشیر نوایی سهم به سزایی داشتند. هر چند در این دوره چهره های درخشان کاملاً برتر شعر و ادب بر مسند آوازه ننشسته اند، امّا به برکت پشتیبانی و تربیت همین امیرزادگان، شعرا، فضلا و هنرمندانی چون جامی، بهزاد نقاش و بابافغانی شیرازی رشته های از هم گسسته چنگیزی و تیموری را به هم پیوستند و مکتب هرات از نظر شیوه هنری در فرهنگ و تمدن ایرانی آوازه بلندی یافت.
غزل که تقریبا رایج ترین قالب شعر در سده نهم است، گاهی در آثار شاعرانی چون شاه نعمت اللّه ولی و قاسم انوار و مغربی تبریزی رنگ عرفانی دارد امّا چندان از شور عارفانه و استحکام برخوردار نیست. از نظر دکتر احسان یارشاطر که تحقیق جامعی به عنوان «شعر فارسی در عهد شاهرخ» دارد جز موارد استثنایی که حدّ و مرز نمی شناسند در غزل عاشقانه این عهد عاشق چنان در برابر معشوق ناتوان و ناچیز است که آرزو دارد سگ کوی معشوق یا همنفس آن باشد، تا جایی که مقدار قابل توجهی از غزلهای شاعران مشهور این دوره به «سگیه(۳)» معروف است:

آشنایی با سگ دلدار یارب چون کنم
من غریب و او غریب آزار، یارب چون کنم

حضوری قمی

از اواخر قرن نهم و اوایل سده دهم برای گریز از تکرار معانی و مضامین و تقلید محض از آثار دیگران، با آفرینش مفاهیم ساده و نکات لطیف و تازه، مکتب جدیدی که بعدها سبک هندی (اصفهانی) بر مبنای آن پایه گذاری شد به نام «مکتب وقوع» آغاز گشت. شعر این مکتب از جهت لفظی و معنوی با غزل عارفانه فاصله مشخصی دارد، یعنی: محبوب و معشوق مانند ممدوح در اغلب قصاید سبک خراسانی و عراقی، زمینی و عشق ظاهرا مجازی است، شاعر بیشتر شیفته زیبایی ظاهر و سخنش شرح جانسوز روابط بین عاشق و معشوق است، چشمش همه جا با حسادتی ویژه دنبال معشوق و رقیب سرکوی اوست.

به حمّام آمدم صبحی و گُل رخساره ای دیدم
چه دیدم در میان آب، آتشپاره ای دیدم

رضایی کاشی

بدون شک این اظهار شیفتگی ظاهری و شکوه و شکایت به زمان محدودی بستگی ندارد ولی در این عهد موضوع خاص سخنوران است، در صورتی که هم در روزگاران گذشته و هم در دوره های بعد نمونه های فراوانی از نظر نزدیکی مفهوم به مفاهیم این مکتب در سخن شاعران دیگر دیده می شود:

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم به محلّت به گدایی

سعدی

گر خورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم

حافظ (انجوی)

برو ای تُرک که ترک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سرکردم

شهریار

سخنوران زیادی با ویژگیهای مکتب وقوع سخن گفته اند و بحث بر سر این موضوع هم، که آغازگر این شیوه کیست، زیاد است. گروهی از تذکره نویسان نشانیهای آن را از سروده های امیرخسرو دهلوی دنبال کرده و ابداع آن را به بابافغانی شیرازی و لسانی شیرازی نسبت داده اند، لیکن کاوشگر معاصر این مکتب، استاد احمد گلچین معانی بر این عقیده است که شهیدی قمی در ظهور این شیوه سهم بیشتری دارد و شرفِ جهانِ قزوینی شاعر قرن دهم آن را از جهات گوناگون به اوج اعلای خود رسانده است. آنچه در غزل شاعر وقوعی مهمتر از همه ویژگیها، جلب نظر می کند سادگی و دور بودن کلام از برخی آرایه های ادبی، اخلاص درونی و خود کم بینی اوست در مقابل خودپسندی معشوق. امروز نکته مهم این است که تمامی شاعرانی که نامشان با عناوین مولانا، حکیم، قطب و... همراه است آیا هر کدام دل به عشق زیبارویی بسته و شب و روز از دوری و عشوه چندی بی مهر و سنگدل نالیده اند. بدیهی تر آن است که بگوییم: شاعر برای بیان احساس درونی خویش دست آویزی می جوید و دل را از انبوه خواسته های شاعرانه خالی می کند. با وجود این ابیاتی چند از رساله «جلالیه» مولانا محتشم کاشانی صاحب مشهورترین سوکنامه نهضت کربلا و شاعران دیگر که هر بیت آن گاهی به تنهایی برتر از دیوان برخی از شعرا و زبانه شعله ای است جانسوز و در عین حال بیانگر زبان مکتب وقوع، می خوانیم:

نخست آن کس که شد پابند افکار تو من بودم
ولی آن کس که گشت اول گرفتار تو من بودم

زدند اول حریفان بیشتر لاف خریداری
ولی اول کسی کامد به بازار تو من بودم

من اول از تو کردم احتراز، اما اسیری هم
که کرد آخر سر خود در سر کار تو من بودم

به بیماری کشید از حسرتت کار دگر یاران
ولی آن کس که مرد از شوق دیدار تو من بودم

محتشم کاشانی

چون سگم بی قدر پیش او، چو خاکم خوار هم
آدمی بی قدر می باشد نه این مقدار هم

یک دو روز آنجا نرفتم، شد مقرب هر که بود
قرب من معلوم شد مهر و وفای یار هم

ای دل بی صبر، می بینی چه با من می کنی؟
کار من ضایع شد از بی تابیت این بار هم

بیشتر بر رغم من یارت نوازش می کند
ای رقیب ساده دل منت مکش بسیار هم

عندلیبا شکوه بی جا می کنی از وصل دوست
طاقت دیدار داری، قدرت گفتار هم

بر حسابی رشک دارد مدعی، خوش صحبتی ست
رشک می بوده ست، بر حسرت کش دیدار هم

حسابی نطنزی

باز خونابه فشان می رسم از کوی کسی
دل پُر از درد و زبان پر گله از خوی کسی

دیده ام گردش چشمی، که به سر می گردم 
چون سگم باز دوان در پی آهوی کسی

در خیالم که به پهلوی کسی بنشینم
که خیالش ننشسته ست به پهلوی کسی

شجاع کاشی

تو نخل حُسنی و جز ناز و فتنه بار تو نیست
کدام فتنه که در نخل فتنه بار تو نیست

گَرمَ به جور و جفا می کشی، نمی رنجم
که مست حُسنی و اینها به اختیار تو نیست

هزار میوه ز بستان آرزو چیدم
یکی به لذت پیکان آبدار تو نیست

ز گفته تو لسانی کتاب شوق پر است
به صفحه ای نرسیدم که یادگار تو نیست

لسان شیرازی

نه با تو دست هوس در کمر توان کردن
نه آرزوی تو از دل بدر توان کردن

نه از پی تو توان آمدن ز بیم رقیب
نه بی تو رو به دیار دگر توان کردن

بیا که گریه من آن قدر زمین نگذاشت
که در فراق تو خاکی به سر توان کردن

چنین که عاشق روی توام، ز جور رقیب
کی از جمال تو قطع نظر توان کردن

لسانی از پی وصل تو گر زیاده رود
متاع زندگیش مختصر توان کردن

لسانی شیرازی

از تو همان تواضع عامی مرا بس است
در هفته ای جواب سلامی مرا بس است

نی صدر وصل خواهم و نی پیشگاه قرب
همراهی تو یک دو سه گامی مرا بس است

بیهوده گرد عرصه جولانگه توام
گاهی کرشمه ای و خرامی مرا بس است

خُمخانه ای نمی طلبم از شراب وصل
یک قطره بازمانده جامی مرا بس است

وحشی مگو، بگو سگِ کو، بلکه خاک راه
یعنی ز تو نوازش نامی مرا بس است

وحشی بافقی

شرح ضعفم از سگان آستان خود بپرس
از کسان یکبار حال ناتوان خود بپرس

شب به کویت مردمان را نیست خواب ازدیده ام
گو ز من باور نداری از سگان خود بپرس

شرح دردم از زبان غیر پرسیدن چرا
می کنی چون لطف باری از زبان خود بپرس

حال بیماران خود هرگز نمی پرسد چرا
وحشی این حال از مه نامهربان خود بپرس

وحشی بافقی

زمانه بر سر آزار ما است، خوی تو دارد
همین سزاست کسی را که آرزوی تو دارد

شهیدی قمی

گُل گُل شکفت بی گل روی تو داغ ما
سرزد به جای گُل همه آتش ز باغ ما

ای بخت تیره روز، دگر این چه دشمنی ست
کز پیش باد می گذرانی چراغ ما

صرفی ساوجی

در دلم دوش چه خون بود که دلدار نکرد
داشت از من گله ای در دل و اظهار نکرد

هر که آمد غم کم عمری گُل خورد به باغ
هیچ کس رحم به مُرغان گرفتار نکرد

قاسم بیک حالتی

دو روزی دگر درد سر می بریم
ز کوی تو غوغا بدر می بریم

دل آورده ایم و کنون دامنی
پر از پاره های جگر می بریم

حسابی نطنزی

به ناز می گذرد، تا حکایتی نکنم
کند ز من گِله، تا من شکایتی نکنم

شرف جهان قزوینی

واسوخت:
با وجود همه نازک خیالیهای آفرینش مضامین بسیار باریک و خاکساری عاشق در برابر زیبایی و غرور معشوق در ابیاتی نظیر این بیت از شرفِ جهان قزوینی:

اگر یک حرف با اغیار و با من صد سخن گوید
نیارم تاب، آن یک حرف هم خواهم به من گوید

گاهی شاعر از شدت ناکامی و بی وفایی معشوق از آستان او سر نیاز بر می تابد و او را متهم به حق ناشناسی و بیگانه دوستی می کند، این روگردانی و اعراض را که در مکتب وقوع آهنگ سوزناکی دارد «واسوخت» می نامند. گرچه این واکنش به دوره خاصی از ادب پارسی تعلق ندارد، ولی در این مکتب به ویژه در سخن وحشی بافقی که مشهورترین شاعر آن است رقت شاعرانه بیشتری دارد. ابیاتی چند از اشعار او را که بهترین نمونه واسوخت است می خوانیم:

جایی روم که جنس وفا را خرد کسی
نام متاع من به زبان آورد کسی

دهقان چه خوب گفت، چو می کند خار بُن
شاخی کش این بَراست، چرا پرورد کسی

وحشی برای صحبت یاران بی وفا
خاطر چرا حزین کند و غم خورد کسی
***
مدّتی در رهِ عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیه درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اوّل و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سرکوی دل آرایِ دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغایِ دگر

وحشی بافقی

چنانچه نوشته پژوهشگران درباره مدت عمر (۶۰ سال) و سال درگذشت مولانا نرگسی ابهری (۹۳۸ ه. ق.) درست باشد، بیست و دو سال از عمر او در سده نهم، و سی و هشت سال آن در سده دهم که دوران به کمال رسیدن «مکتب وقوع» می باشد گذشته است. با این یادآوری روشن می شود که باید تقریبا بیشتر ویژگیهای شعر صد و پنجاه ساله در غزلهای نرگسی وجود داشته باشد، هنگامی که او را از بزرگان غزلسرایان این دوره نوشته اند ناچار شعرش نیز نمونه بارزی از شعر زمان زندگی او خواهد بود. احتمالاً در ذهن برخی از اهل ذوق و کاوش این پرسش نقش می بندد که چرا زندگینامه شاعری چون نرگسی ابهری و امثال او در کتاب «تاریخ ادبیات دکتر ذبیح اللّه صفا» نیامده است. در درجه اول همه پژوهشگران هنگام پژوهش به بسیاری از آثار گذشتگان دسترسی ندارند؛ دو دیگر اینکه بینش و چگونگی گزینش هم بی تاثیر نیست.
یکی از انگیزه های گُمنامی برخی دانشمندان و ادیبان، مرگ آنان در سرزمینهای دور و بیرون از زادگاهشان بوده است. چهره های برتری که در میان نزدیکان خویشان و همشهریان خود از دنیا رفته اند آثارشان کمتر دچار نابودی و فراموشی شده است. همچنانکه «ابوبکر عبداللّه بن طاهر» و «قطب الدین احمد» دو عارف نامی در ابهر به خاک سپرده شده اند، هنوز آرامگاه آن دو مرد بزرگ هر چند ساده و بی آلایش بر سیمای شهر می درخشد ولی «اثیرالدین ابهری» فیلسوف و ریاضیدان بلندآوازه قرن هفتم چون به خاک غریب سر نهاده است هنوز آرامگاهش ناپیداست، در حالی که دو اثر معروفش یعنی: «هدایت الحکمه وایساغوجی» در تمام حوزه های فلسفی اسلامی تدریس می شده است. یا «تذروی ابهری»، خواهرزاده نرگسی که شرح حالش در کتاب «کاروان هند» گِردآورده استاد گلچین معانی آمده است، در سال ۹۷۵ ه. ق. به دست دزدان هندوستان ناجوانمردانه کشته شده و همانجا در منزل مسکونی خود به خواب همیشگی فرو رفته است؛ علاوه بر غزلیات شیوا یک مثنوی به نام «حُسن یوسف» با مطلع:

به نام آنکه روی دشمن و دوست
به هر جانب که بینی، جانب اوست

از او باقی مانده است. بدون هیچ تردید آثار قابل توجهی از او در دیار هند گرفتار فراموشی غربت است، که در حال حاضر به آنها دسترسی نیست. بدین ترتیب نسخه برداری از آثار بزرگانِ دانش و ادب و حفظ نام و نشان ایشان میان نزدیکان و آشنایان بیشتر و جدّی تر بوده است. به اصطلاح عامّه مردم، غریب گور شدنِ بعضی از انسانها برای فرهنگ و دانش کم زیانی ندارد، آنگاه جای بسی شگفتی است که زندگینامه شاعران زیادی مثل «بُسحاقِ اطعمه» و غیره به پاس سرودن چند بیت نظم به نام نوآور در کتابهای تاریخ ادبیات دانشگاه و دبیرستان نوشته می شود:

کیپا(۴)پزان که صبح در دیگ واکنند
«آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند»

چون از درون خربزه واقف نشد کسی
«هر یک حکایتی به تصور چرا کنند»

و نام دانشمندی نوآور در منطق و فلسفه چون اثیرالدین ابهری از سرچشمه قلم بر صفحه کاغذ جاری نمی گردد. دکتر صفا در زندگینامه «بدری کشمیری» خود می نویسد: «در منظومه حاضر او هم جز بیان سریع قصه، با سخنی کم مایه چیزی نمی بینم و در آن از پیرایه های هنری و فکری اصلاً خبری نیست و ابیات قابل نقد ندارد.»(۵)
هدف از گردآوری و چاپ دیوان نرگسی ابهری به کار انداختن همان ذوق هنری، فرهنگی و به جا آوردن وظیفه معنوی است و با آگاهی از همه عیب و نقصها و قدرت و ضعف در سخن این شاعر تلاشهای لازم به حقیقت پیوسته است.
همانگونه که اشاره شد گاهی نام شاعر و زادگاهش تنها به خاطر بیتی یا غزلی در تذکره ها آمده است. اینک ما حدود سیصد غزل و تعدادی رباعی از یک شاعر سرشناس ابهری از سده های نهم و دهم در دست داریم. وظیفه ملی و فرهنگی هر یک از هموطنان او و ادب دوستان است که به نوعی در تحقق انتشار آن دامن مروّت بالا زنند و با اقدام شایسته خویش وسیله حرکتِ معنوی بیشتری را در جامعه آماده سازند.
چند واژه از جمله واژه های سگ، رقیب و غیره در بیشتر غزلهای شاعران دوره مورد بحث تکرار می شود؛ بدین سبب هر کس با شیوه شعر آن دوره آشنایی نداشته باشد، یا پیشگفتار دیوان نرگسی را مطالعه نکند با مشاهده واژه سگ در غزلهای او ممکن است تعجب کند. نظر به نمونه هایی از شعر شاعران دیگر، حتّی در مقدمه، این پرسش را پاسخ خواهد گفت. عظمت عشق و ناتوانی عاشق در برابر بی نیازی معشوق پیش هر کس و در هر سبک و مکتب امری روشن و حتمی است. این نیاز درونی عاشق است که آرزوی مرتبه سگی را در کوی معشوق در دل او جایگزین می کند یا برای رسیدن به محبوب خویش، سگ را به لطایف الحیل می نوازد.
بیرون از قلمرو زبان وقوع، واژه سگ از دیرزمان در سخن سخنوران بزرگ نیز به کار رفته است.

فتنه ام بر زلف و بالای تو ای بَدر منیر
قامت است آن یا قیامت، عنبر است آن، یا عبیر

گر ز پیش خود برانی، چون سگ از مسجد مرا
سر ز حُکمت بر ندارم، چون مرید از گفت پیر

سعدی - طیبات

ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
 چه کنم که هست اینها گل خیر آشنایی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه گدایی

عراقی همدانی

از شاعران مکتب وقوع:

نه چنان به گرِدِ کویت من ناصبور گردم
که گر آستین فشانی چو غبار دور گردم

به نیاز، همچو اهلی سگ میفروش بودن
به از آن که مست، باری ز می غرور گردم

اهلی شیرازی (فوت ۹۴۲ ق)

آمد به پُرسش من و دردم فزود و رفت
صبری که من نداشتم آن را ربود و رفت

آخر شرف به راه سگان تو جان سپرد
رسم وفا به مردم عالم نمود و رفت

شرف جهان قزوینی (فوت ۹۲۸ ق)

سگش را با رقیب از ساده لوحی آشنا کردم
کنون آنها به هم یارند و من چون سگ پشیمانم

رفیعی کاشی (فوت ۱۰۲۵ ق)

باز خونابه فشان می رسم از کوی کسی
دل پُر از درد و زبان پر گله از خوی کسی

دیده ام گردش چشمی، که به سر می گردم
چون سگم باز دوان در پی آهوی کسی

شجاع کاشی (فوت ۹۸۱ ق)

هر چند سگ در فرهنگ ما همیشه به وفاداری و نمک شناسی شهره بوده و از جهات گوناگون در زندگی آدمی نقش چشمگیر داشته است، به احتمال قوی به سبب ناپاکیش در نظر فقه اسلامی، چنان محکوم و منفور است که جایی برای دفاع از آن باقی نمی ماند و هر کس و هر چیز پلید و ناپاک را به آن حیوان نمک شناس نسبت می دهند. شاعر هم به همین سبب هر چه بیشتر برای بالا بردن مرتبه عشق و پایگاه معشوق به عنوان آشتی ناپذیر «سگی» تن در می دهد. گرچه دلیل استواری برای اثبات این مطلب وجود ندارد، ولی می توان گفت که این احساس باید بیشتر بر قریحه دوران جوانی شاعر عاشق غالب باشد، یعنی اگر عاشق جوانی مصلحت اندیش باشد و در ستایش معشوق واژه های ساختگی و ریاکارانه به کار بَرَد عاشق نیست، بلکه اهل فریب و تزویر است؛ در شعر نرگسی نیز چنین اندیشه ای چندان از واقعیت دور نمی باشد. چون همانگونه که نوشته اند او در پایان عمر شصت ساله اش به پرهیزگاری و پارسایی گراییده و حتی به مقام مُحتسبی نیز رسیده است.
نگاهی به ویژگیهای لفظی و معنوی شعر مولانا نرگسی:
نرگسی غزل را در حد توانایی هنر خودش بسیار ساده و کوتاه سروده است به طوری که اکثر غزلهای او از پنج شش بیت بیشتر نیست، و در همان چارچوب محدود آنچه را که می خواهد، می گوید. تقریبا در زبان شعر او هیچ ترکیب یا واژه ای نیست که در مقایسه با زبان فارسی امروز دور از ذهن و نامانوس باشد جز در چند مورد که یک مورد دستوری آن در خور یادآوری است.
در زبان فارسی امروز چه ادبی و چه محاوره ای هیچ وقت فعل متعدی (گذرا) بدون مفعول بیواسطه به کار نمی رود چنانچه جمله ای بدون مفعول بیواسطه با فعل متعدی ساخته شود درست نیست. ولی در سده های نهم، دهم، حتی یازدهم که شعر نرگسی نمونه ای از آن است، فعل متعدی بدون مفعول بیواسطه به کار رفته است.

بی تو سوی گُل و شمشاد نبینم، که مرا
ننگ از دیدن هر خار و خسی می آید

نرگسی

تاب جفای خار نداری چو عندلیب
بر روی گُل مبین و به گردِ چمن مگرد

نرگسی

از شاعران دیگر:

هیچ می بینی به سویم، گرچه می میرم ز شوق
هیچ می گویی که مسکینی گرفتار من است

حسابی نطنزی

میسر چون نشد وحشی که بینم خلوت وصلش
به حسرت بر در و دیوار کویش دیدم و رفتم

وحشی بافقی

نمی بینی ز استغنا به زیر پا، نمی دانی
که آخر می شود خار سر دیوار مژگانها

صائب تبریزی

«ردیف» در شیوایی و موسیقی کلام نقش به سزایی دارد و به این سبب غزلهای نرگسی بیشتر به زیور ردیف آراسته است. هر چند «زبان وقوع» زبان آرایه های گوناگون نیست، اما هر جا که در شعر نرگسی آرایه ای معنوی به کار رفته است، ملایم و دلنشین است و تقریبا هیچگونه غبار ساختگی بر چهره سخن او ننشسته و سادگی جای خود را به تکلّف نداده است.

سرگشته کرد آهوی چشمت غزاله را
پژمرده کرد آتش روی تو لاله را

از آهِ ماست دفتر تقوی ورق ورق
کردیم فرش راه بُتان این رساله را

از پا درافتد آنکه نیفتد به پای خُم
دستش مباد آنکه نگیرد پیاله را

از آه و ناله کار به جایی نمی رسد
آن به که بس کنیم دگر آه و ناله را

ای نرگسی تویی و همین پنج روز عمر
بهر چه می خوری غم پنجاه ساله را

رندی و شوریدگی به اندازه ای بر حال و ذوق او چیرگی داشته که به او فرصت پرداختن به پدیده های آراسته و ظاهرفریب زندگی را نداده است. گاهی از شیوه سخن او چنین بر می آید که نمی توانسته است در برابر ناهنجاریها از آشفتگی درون و پرخاشگری بپرهیزد. شگفت این است که شاعری چون او زمانی از نزدیکترین همنشینان پادشاهان و امرا بوده، ولی هرگز زبان به ستایش هیچ صاحب قدرتی و کج کلاهی نگشوده است؛ این احساس بی نیازی و سبکروحی او در برابر مداهنه کسانی که ضروری ترین حقوق مردم را برای سیراب کردن نفس حیوانی و شیطانی خویش زیر پا می نهادند شایسته ارج نهادن است و اگر هم واژه سگ را نگین وار بر می گزیند، بر حلقه انگشتری عشق می نهد، نه بر تاج و تخت ناپایدار فرمانروایان. تنها در چند مورد ارادت خود را با احساسی ساده به خاندان رسالت و آستان شاه ولایت اظهار می دارد. بی گمان با این ارادت شکی در عقیده مذهبی او نیز باقی نمی ماند.

من که وابسته آن سرو سهی قد باشم
در پی اش سایه صفت به که مقید باشم...

نرگسی چون غرض من ز جهان آزادی ست
به که در بندگی آل محمّد باشم

نظرات کاربران درباره کتاب دیوان نرگسی ابهری