فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سلام

کتاب سلام

نسخه الکترونیک کتاب سلام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سلام

سلام رعنای عزیز،
امیدوارم قبراق باشی. نامه‌ات را خواندم. این علاقه خانوادگی شما به نامه نوشتن ارثی است؟ هرچه هست زنده باد! اما باز هم درماندم که جواب نامه‌ات را کجا و چطور به دستت برسانم. هم اصرار داری که بی‌جواب نگذارمت و هم هیچ راهی برای جواب دادن ندارم. گویا آن‌قدر به نظرت کریه هستم که دوست نداری دوستانت مرا در حال کاغذ دادن به تو ببینند. اطراف خوابگاه هم که نباید آفتابی شوم. اهواز هم نیستی که به شیوه خودت و با اسم دخترانه برایت بنویسم و با مینا هم که ندار نیستی. بنابراین رفیق، اگرچه نامه‌هایت را خیلی دوست دارم، اما فکر کنم باید نوشتن نامه را کاملاً بی‌خیال شویم و راه‌های معقول‌تر و ملموس‌تری را انتخاب کنیم. همین را هم احتمالاً باید حضوری تقدیم کنم و خودم به ریش خودم بخندم. بهت گفته بودم که مکان جلسات برای سال جدید عوض می‌شود؟ به‌زودی با رفقا ترتیب یک جای دنج و جدید را می‌دهیم که دوباره دور هم جمع شویم. همدیگر را به طور مرتب در جلسات می‌بینیم و اگر شد بعدش کمی با هم گپ می‌زنیم. باشد که متعالی گردد.
راستی رفیق، بابت گل‌هایی که لای نامه گذاشته بودی هم خیلی ممنونم. زنده باد!

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.3 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سلام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشکش به شکیبایی پدرم و رنج های مادرم
که ناچارم از آوردن نام یکی، پیش از دیگری

«سوگند به قلم و آنچه می نویسند.»

۱۳۷۸

فرستنده: مهری سماواتی، تهران
۱۸ شهریور

آقای فرزاد مولایی عزیز،
سلام،
شما من را نمی شناسید. در واقع این اسم را نمی شناسید. چطور بگویم؟ گیج شده ام و نمی دانم از کجا شروع کنم. می شود خواهش کنم صبور باشید و تا پایان نامه را بخوانید؟ پیش از هرچیز از شما می خواهم که متن این نامه محرمانه بماند، هرچند با نام دیگری برای شما می نویسم. مجبورم ناشناس بمانم، چون هنوز از شما مطمئن نیستم و اگر به گوش شوهرم برسد زندگی ام از آنچه هست بدتر می شود. متاسفانه تا زمانی که از کمک شما مطمئن نشوم، نمی توانم شوهرم را هم به شما معرفی کنم.
من به مقداری پول احتیاج دارم تا از مشکلی که به آن گرفتار شده ام به جایی دور فرار کنم و بعد از مدتی بتوانم کار کنم و پول را به شما برگردانم. می دانم نامعقول است. می دانم پوزخند می زنید، اما خواهش می کنم صبر کنید. نمی توانم توضیح بیشتری بدهم، دقیقا به این دلیل که نمی خواهم من یا شوهرم را بشناسید. مدت هاست که تمام مصیبت های خود را پشت یک لبخند مصنوعی پنهان می کنم و دلم نمی خواهد دیگران به خاطر بدبختی های من برایم دل بسوزانند. همه فکر می کنند من خوشبخت ترین زن روی زمینم. هیچ کس نمی داند که در تک تک لحظه های زندگی چه رنجی می کشم. از شما خواهش می کنم به این توجه کنید که چرا به شما پناه آورده ام و چقدر مستاصل و ناامید هستم که دست به این کار زده ام. تصمیم گرفته ام از شما کمک بخواهم، چون می دانم توانایی مالی اش را دارید و درباره کمک های شما به دیگران هم زیاد شنیده ام. نه این که فکر کنید می خواهم سوءاستفاده کنم، نه! چطور بگویم... من هیچ پولی، هیچ پناهی، هیچ امیدی ندارم. دیگر نمی توانم به این زندگی ادامه دهم و می ترسم دست به کار احمقانه ای بزنم.
احمقانه؟ مگر حالا چه می کنم؟ روشن است که هرگز به یک زن ناشناس که از فرط ناچاری دست به دامن شما شده کمک و اعتماد نخواهید کرد. اما من با این آخرین امید منتظر پاسخ شما می مانم. پاسخ را ــ اگر پاسخی در کار است ــ به همین نشانی پشت پاکت بفرستید. این نام و نشانی یکی از دوستان من است، تنها کسی که به او اطمینان دارم. البته شما او را نمی شناسید. خواهش می کنم فکر رفتن به این نشانی را هم نکنید. خواهش می کنم بیش از این به خطرم نیندازید. به من اعتماد کنید. اگر جواب شما مثبت باشد، خودم با شما تماس می گیرم. نخندید. مسخره ام نکنید. لطفا به من حق بدهید. مجبورم پنهان کاری کنم. باور کنید تمام این کارها برای حفظ آبروست. هم آبروی خودم و هم آبروی شما که ناخواسته وارد این بازی تان کرده ام. نمی دانم چطور انتظار را تاب بیاورم تا پاسخ شما برسد.
خواهش می کنم کمکم کنید...

با سپاس فراوان از مهربانی و اعتماد شما.
مهری سماواتی

فرستنده: مینا، تهران
۲۵ شهریور

سلام رعنای عزیزم، خواهر گلم،
از صمیم دل بهت تبریک می گویم. دلم می خواست کنارم بودی تا محکم بغلت کنم. تقریبا بال درآورده ام. من بیشتر خوشحالم یا تو؟ موفقیت تو یک طرف و از تنهایی درآمدن من هم طرف دیگر! یک سوی دیگر هم دارد: با این که بی نهایت به تو حسادت می کنم، اما تهِ دلم خیلی مفتخرم که خواهری مثل تو دارم که سخت کوش و جدی است و خبر موفقیتش یک تکان بزرگ به زندگی های خاک گرفته و روزمره ما داده. واقعا خوشحالم کردی دختر و امیدوارم این مسیر موفقیت را تا سال ها ادامه دهی.
خدا کند بتوانم تمام حرف هام را در این کارت تبریک جا دهم. نمی دانم از شدت ذوق چه کنم! تلفن زدم به خانه همسایه، اما کسی جواب نداد. از تماس صبح مادر هم چیزی جز نگرانی نفهمیدم. کی برای ثبت نام می آیی؟ خدای من! دانشگاه تهران؟ این خواهر کوچولوی خود من است!
عزیز من، نگران هیچ چیز نباش. می آورمت پیش خودم. فکرش را بکن که چقدر می توانیم مثل گذشته با هم خرید برویم و بستنی بخوریم و بخندیم و خسته و کوفته برگردیم خانه، (و البته با چهره اخم آلود پدر مواجه نمی شویم که: چرا این قدر دیر آمدید؟) صالح هم خیلی خوشحال است و می خواهد اتاق را برات آماده کند. البته اگر دوست نداشته باشی، یک خانه نزدیک خودمان برات می گیریم. حتما دخترهای درسخوان و خوب زیادی از شهرهای دیگر می آیند که همراهت شوند. اگر این را هم دوست نداری خوابگاه هست. خوابگاه از خوابگاه های دانشگاه تهران بهتر؟ توی خوابگاهِ دختران مثل شیر مراقب دانشجوها هستند.
به پدر و مادر هم بگو نگران نباشند و به این فکر کنند که چقدر می توانند افتخار کنند به این که قرار است تا چند سال دیگر استاد دانشگاه شوی. نمی توانم چهره ات را با عینک و کیف چرم و لابد کفش های زیبای پاشنه بلند از ذهنم بیرون کنم. چه خانمی بشوی! دیدی بالاخره کاغذ کم آوردم؟ رعناجان، نگران هیچ چیز نباش. به پدر بگو گوشش را از کنار بلندگوی رادیو بردارد. دانشگاه تهران هنوز هم بهترین دانشگاه ایران است. زود شال و کلاه کنید و بیایید برای ثبت نام. برای دیدارتان لحظه شماری می کنم!
روی ماه تک تکتان را می بوسم.

مینا
شال و کلاه را جدی گفتم. امسال انگار زمستان زودتر از پاییز آمده!

فرستنده: مرتضا، کرج
۲۷ شهریور

سلام رئیس بزرگ!
حال و روزت روبه راه است؟ دماغ ات چطور؟ کدام شهر را داری آباد می کنی؟
ما هم با همان گرفتاری های همیشگی سر و کله می زنیم. تلفن زدم به خانه ات، نبودی. گفتم شاید اگر برای ات بنویسم زودتر به دست ات برسد. امروز خیلی فکری بودم و مغزم به جایی نمی رسید. دوباره گرفتار شده ام. از روزنامه که برمی گشتم راه ام را کج کردم طرف بازارچه کتاب که قدمی بزنم. حوصله خانه را نداشتم. بیچاره زهرا که برای زندگی به چنین مردی دل خوش کرده: یک لاقبا و بلاتکلیف. فرزادخان، دم تو گرم که مجردی. ناشکری نمی کنم، همین کاری را هم که به لطف تو دارم از سرم زیاد است. خدا را شکر، تقریباً یک سال شده و همه چیز خوب پیش رفته. مقدار زیادی از قرض ها را داده ام و برای زهرا ماشین لباسشویی خریده ام، حالا در خانه یک دست مبل داریم و می توانم سرم را بالا بگیرم؛ دست کم جلوِ زن ام...
از موضوع پرت نشوم! صالح را توی خیابان انقلاب دیدم. البته او مرا دید. گویا چند بار صدای ام زده و من نشنیده بودم. خیره شده بودم به کتاب های پشت ویترین و حتا حواس ام نبود که کفش ام توی آب باران فرو رفته و جوراب ام خیس شده. یکباره از پشت پلیور گشادم را کشید که: کجایی مرد؟
آرام نگاه اش کردم و گفتم قبرستان.
سیگارش را انداخت کنار پیاده رو، باقیمانده دود از دهان اش بیرون آمد و پیشنهاد داد با تو تماس بگیرم. نه این که به فکر خودم نرسیده باشد، روی اش را نداشتم. خجالت می کشم، چون هنوز نتوانسته ام لطف قبلی تو را جبران کنم. اما صالح تشویق ام کرد. به قول صالح، هم تنها بورژوای جمع ما تویی و هم لوطی تر از تو پیدا نمی کنیم و من هم راه دیگری به ذهن ام نرسید. ترسیدم دیر شود. مَخلَص کلام این که صاحبخانه می خواهد پسرش را داماد کند و کلبه ما را پیش از موعد می خواهد. نتوانستم در این وقت سال جای مناسبی پیدا کنم. قیمت ها بالا رفته و مهلت زیادی ندارم. کمی پول لازم دارم و دست ام از همه جا کوتاه است. چیزی توی دست و بال ات داری؟ نداشته باشی هم مخلصت ام مَرد. شرمنده ام.

مرتضا

فرستنده: رعنا، تهران
۶ مهر

سلام مامان گلم،
دلم خیلی برایت تنگ شده. چقدر دلم می خواست که تو بیشتر می ماندی تا من کمی به تهران عادت کنم... البته نه این که بد باشد ها... نه! اما دروغ نگویم، سخت است... من که تا حالا حتی یک شب هم از تو دور نبوده ام. البته به غیر از شب هایی که خانه خاله می ماندم. اما آن جا فرق داشت، پیش غریبه ها که نبودم! حالا این شب های لعنتی هم طولانی شده و دل آدم می گیرد... یک وقت هایی به خودم می گویم خاک بر سرت! این طوری می خواهی مهندس بشوی؟ این طوری می خواهی بورسیه یک دانشگاه خوب خارجی را بگیری؟ اما خب می گذرد. بدی اش این است که هنوز کلاس ها هم کامل شروع نشده و همین طوری ول معطلیم. همین الآن هم که دارم برایت نامه می نویسم سر کلاسم. استاد نیامده و یکی دو نفر نشسته اند با هم حرف می زنند... اتفاقاً یکی شان هم مثل من از شهرستان آمده، از بیرجند. دروغ نگویم، من هم یکدفعه دلم هوای تو را کرد و گفتم از فرصت استفاده کنم. حالت خوب است؟ بابا و نیما خوب اند؟ من هربار می روم سر کلاس می بینم استاد نیامده یا خیلی دیر می آید. بچه ها هم تک و توک می آیند. انگارنه انگار که دانشگاه تهران است... یکی از بچه های سال بالایی توی حیاط مسخره ام کرد؛ گفت: فکر کردی که چی؟! خودت هم ترم بعد دیگر حوصله هیچ کلاسی را نداری. خیلی عجیب است. یک وقت هایی دهانم از تعجب باز می ماند. یک چیزی می گویم به کسی نگویی ها... یک وقت بابا یا سینا نفهمند که باز قلدربازی دربیاورند... این جا بعضی ها توی کلاس های خالی دور هم جمع می شوند و سیگار می کشند. یا پشت حیاط یا حتی توی دستشویی... با این که امسال این همه مامور توی دانشگاه گذاشته اند عین خیالشان نیست... یک بار درِ یک کلاس را اشتباهی باز کردم که بروم تو، دیدم چند نفر نشسته اند دور هم، یکی هم مثل خروس بالای میز نشسته بود، دروغ نگویم، من که نفهمیدم چی شد، فقط یک دختری جیغ زد زود در را ببند! و بعد که در را بستم تازه بوی دود سیگار خورد به دماغم و فهمیدم چه خبر بوده... دختر و پسر با هم! این ها مثلاً نخبه های کشورند که با رتبه های زیر صد دانشگاه تهران قبول شده اند؟ فکر نکنم... بیخود نمی گویند دانشگاه هم همه اش پارتی بازی است. من هم شانس آوردم که قاتی اسم ها اسمم درآمد. این ها اصلاً نمی دانند درس خواندن یعنی چه... گفتم نکند راست می گویند و محیط روی آدم ها اثر می گذارد و من هم این جوری بشوم؟ تو رو خدا برایم دعا کن. دعا کن هدف هایم را فراموش نکنم...
راستی رفتم موهایم را تیفوسی کوتاه کردم. یعنی کوتاهِ کوتاه. مینا خیلی غرغر کرد، می گفت زیر مقنعه اذیت می شوی... دروغ نگویم راست می گفت. من گوش نکردم، اما بعدش دیدم وقتی موها را زیر مقنعه می دهم عقب چقدر ریشه اش درد می گیرد. من که از این دخترها نیستم که چتری بیرون بگذارم. گفتم کوتاه کنم که وقتم را نگیرد و هی تند و تند کثیف نشود که بروم حمام. آخر این جا سرد است، اگر سرما بخورم از درس و کلاس ها عقب می مانم... تو رو خدا برایم دعا کن... اگر معدلم بالای نوزده بشود بهترین دانشگاه های دنیا برای فوق لیسانس قبولم می کنند. مگر همین عمو بهم نمی گفت بیا پیش من؟ چقدر دلم می خواهد این چهار سال زودتر تمام شود... من دل توی دلم نیست، پس چرا کلاس ها را شروع نمی کنند؟ پریروز با یکی از همکلاسی ها که مثل من هر روز سر وقت می آید سر کلاس، تصمیم گرفتیم یک نامه به رئیس دانشگاه بنویسیم و اعتراض کنیم. اسمش نیلوفر است و رتبه اش چهل و سه شده بوده. بهش گفتم: من که برای هیچ و پوچ از اهواز نکوبیدم بیایم تهران! البته هنوز بقیه بچه ها نامه را امضا نکرده اند. می گویند ممکن است پای مامورها بیاید وسط و دردسر شود. دروغ نگویم من هم ترسیدم، اما دارم بچه ها را راضی می کنم. بالاخره حرفمان باید به گوش یک نفر برسد. اگر دست روی دست بگذاریم عمرمان الکی سر می رسد. اما فعلاً همین جوری سر می کنم ببینم چه می شود... خوبی اش این است که با خوابگاه شرط کرده اید که بعضی شب ها بروم خانه مینا. مینا یک تلفن که می زند راحت می آیم بیرون. بقیه را که به این راحتی اجازه نمی دهند. قوانین ورود و خروج خوابگاه خیلی سخت است. اگر یک شب دیر کنی یا نیایی زود اخطار می دهند یا اخراج می کنند و جایت را می دهند به کس دیگر... من هم درس ها که شروع بشود دیگر وقت نمی کنم زیاد رفت و آمد کنم. بیشتر می مانم خوابگاه. اما حالا که حوصله ام سر می رود و خیلی هم با هم اتاقی ها صمیمی نیستم بیشتر می روم پیش مینا. دروغ نگویم، اصلاً هم خوشم نمی آید با این خوابگاهی ها صمیمی بشوم. اول این که فقط در حال زیر ابرو برداشتن و بند انداختن هستند. بعد هم که توی صف تلفن اند. همه شان دوست پسر دارند. وقتی نماز می خوانم با تعجب نگاهم می کنند. من اگر توی این چهار سال دیوانه نشوم شانس آورده ام... یک وقت این حرف ها را به کسی نگویی ها... دارم با تو درددل می کنم. فردا بابا و سینا غیرتی نشوند که برای من دردسر شود! اصلاً نامه را بعد از خواندن پاره کن...
خب دیگر، دانشجوهای ساعت بعد کم کم دارند می آیند توی کلاس. باید بروم. کاری هم که ندارم، قدم زنان می روم اداره پست... این اطراف چند تا موزه هم هست، مثل موزه هنرهای معاصر تهران. می گویند از لحاظ معماری هم ساختمانش مهم است. یکی از بچه ها می گفت پیاده هم می شود رفت و بلیتش ارزان است. تخفیف دانشجویی هم دارد، اما هنوز کارت های ما را نداده اند. گالری لاله که پولی هم نیست... شاید امروز بروم. نقاشی نشان می دهد، از این سبک های جدید... باید در همه زمینه ها آگاهی ام را بالا ببرم. به همه سلام برسان و اگر رفتید جاده ساحلی جای من را خالی کنید...

می بوسمت، رعنا

فرستنده: ساناز، تهران
۱۵ مهر

سلام میناخانم! حالت چطوره عزیزم؟
باورت می شه که من باشم؟ اگر تلفن داشتید آخرِ شب گوشی را می بردم زیر پتو و تا می شد جیغ می زدم! اما حیف که نمی شود. در عوض زود کاغذ برداشتم که داغ داغ بنویسم. مگر من چی از زهرا کم دارم؟ اصلاً من هم از امروز برایت مرتب نامه می دهم ببینم شماها توی نامه چی به هم می گویید که من بی خبرم؟ البته من حوصله ندارم مثل تو لفظ قلم بنویسم ها! با تو صمیمی و راحتم، پس مثل امیر از من غلط ادبی نگیر.
حالا بگو ببینم این دختره کی بود؟ شاهکار کدام یکی از شما آرتیست ها و انتلکتوال ها؟ دلم می خواهد بدانم که این نابغه های آنتیک از کجا دور و ور ما پیدا می شوند. وای من داشتم از خنده می مردم! ندیدی امیر چقدر بهم چشم غره می رفت؟ پسره را دیدی با آن عینک ته استکانی؟ چرا این طوری حرف می زد؟ یک دوستی داشتیم که نه به این شدت، اما همین طور زبانش می گرفت. رفته بود گفتاردرمانی، دکتر بهش گفته بود چون که زبانت پهن تر از حدّ متعادل است، گیر می کند به دندان های دو طرف و برای همین سین هایش می زد و کلی آب دهان پخش می شد توی هوا. اما این بیچاره که فکر کنم خدا اشتباهی زبان گاو گذاشته توی دهانش. این چه وضع حرف زدن بود؟ یعنی خیلی انتلکتوال بود؟ فقط ادا و اطوار و افاده و اظهار فضل! موقع خداحافظی دقت کردی که یکی از پاهایش هم می لنگید؟ دختره چطور راضی شده که باهاش ازدواج کند؟ اصلاً با این وضعیت چطور می بوسدش؟ اَه... چندشم شد!
نگو عشق که باورم نمی شه عشقی در کار باشد. تنها چیزی که آن وسط وجود نداشت عشق بود. مرتیکه چرا این قدر حال زنش رو می گرفت توی جمع؟ آن هم دختر به این آرومی... نگار، آب بده! نگار، سیگار برام آتش کن! نگار، زیرسیگاری را خالی کن! نگار، فرزاد رو صدا کن کارش دارم! ای بابا! من اگر بودم همان لیوان آب را پرت می کردم توی صورتش. بعضی ها چه صبری دارند! می بینی، ما هرچه می کشیم از همین زن هاست. تا وقتی زن هایی هستند که مثل نگار این قدر کم اعتمادبه نفس دارند و خودشان را پیش این تیپ مردها ذلیل می کنند، اوضاع ما اوکی نمی شود. فرق ما با بقیه دنیا اینه. برای همین عقب افتادیم. فقط شعار می دیم. وقت عمل که می رسه مثل موش می شویم. دلمان هم خوشه که روشنفکریم. اگر آمریکا یا اروپا بود واقعاً زنه لیوان را پرت می کرد توی صورت شوهرش. آن جا اصلاً مردها حق ندارند، یعنی به خودشان اجازه نمی دهند که با زن این طور رفتار کنند. چون آن جا قانون مدافع زن هاست. اما این نگارخانم خودش باعث می شد شوهرش بهش توهین کند. دلیلی نداشت که به تمام اُردهای این آقا چشم بگوید. دروغ می گویم؟ شب و فانمان را خراب کردند. آن قدر طرف رفتارهای دور از تمدن داشت که همه معذب بودند. اصلاً به تو خوش گذشت؟
اما در عوض، فرزاد عجب آدم لارج و باحالی بود. امیرم می گه خبرنگار اینترنشناله. یک پاش ایرانه و یک پاش خارج. خدایی ببین از من که تا حالا ندیده بودمش چه پذیرایی گرمی کرد. چندبار آمد سر میزمان و پرسید همه چیز اوکیه؟ چیزی کم ندارید؟ دیگر مطمئن شده بودم که منظوری داره. دلم لک زده که بدانم ماشینش چیه؟ خیلی خوش تیپ و تودل برو بود، اصلاً من همیشه از همین تیپ چهره خوشم می آمد. موهای بلند و ریش. به این می گویند انتلکتوال. راستی مجرده؟ می گفتند که به خاطر صالح دعوتمان کرده. صالح از کارهای امیر تعریف کرده و فرزاد هم گفته بگو جشن مهرگان بیایند که با هم آشنا بشویم. حالا بگو مهرگان چه صیغه ای هست که جشنش می گیرند و این همه هم خرج می کنند؟ ما که نه دیده ایم، نه شنیده ایم، نه جشنش گرفته ایم تا حالا. امیر می گفت که یکی از عیدهای باستانی ایران است. اما واقعاً های کلاس بود، نه؟
اما به این برادر صالح ما بگو دفعه بعد به جای این نخاله ها چهار نفر مثل فرزاد را جمع کند که آدم حز کند. می دانم که زیر سر صالح است. به آن فرزاد که من دیدم با آن تیپ و قیافه و پرستیژ، نمی آد که دوستی مثل آن پسره خل و چل داشته باشد. دارم می میرم که بفهمم داستان دختره بی گناه چی بود کنار آن نرّه غول لنگ! ته و توش را دربیار. در ضمن یک چیز دیگر هم هست که نمی توانم نگم. خواهرت زیادی خوشگل است! خیلی شانس است که آدم خدادادی پوست برنزه ای به این خوش رنگی داشته باشد. فکر کنم که شما خانوادگی چشم های درشت و سیاه دارید. دل فرزاد را هم برده بود. دیدی چقدر تحویلش می گرفت و دور و ورش می گشت؟ حتی امیر هم چشم از رعنا برنمی داشت.
راستی بارانی م اوکی بود؟ خز یقه و آستینش توی ذوق نمی زد؟ مادرِ گیتی از اسپانیا برای فروش آورده بود. مدل همین را در کانال شوتی وی دیده بودم. باورت نمی شه که چقدر بالاش پول دادم. فقط بگویم که تنها یک خشکشویی در تهران دستگاه شستشویش را دارد که توی خیابان کریم خان است. خیلی خوشگله، نه؟ خوب شد که جلوِ جنتلمنی مثل فرزاد آن را پوشیدم. آدم باید کلاس خودش را حفظ کنه. نه؟ خب دیگر، دارم از خستگی می میرم. زود جواب نامه ام را بده.

ماچ و ماچ و ماچ.
ساناز

فرستنده: مینا، تهران
۲۱ مهر

نازنین زهراجان،
سلام،
حالت چطور است؟ امیدوارم سلامت باشی. آخر شب است و صالح خوابیده. من هم گفتم برات چند خطی بنویسم تا خوابم بگیرد. امشب انگار از خستگیِ بیش از حد بی خواب شده ام. کار مجله زیادی برام سنگین است. هرگز فکر نمی کردم آخر و عاقبت چهار سال ادبیات خواندن در دانشگاه بشود این که تلفن جواب بدهم و مجله بسته بندی کنم. اگر سیمین آن جا نبود و هوای هم را نداشتیم یک روز هم دوام نمی آوردم. هر روز دلم می خواهد استعفا بدهم و دیگر نروم، غم نان اگر بگذارد!
زهراجان، در حقیقت کمی ازت دلخورم. چرا خبرم نکردی؟ آدم که بی خبر اثاث کشی نمی کند! نمی توانم تصور کنم که دست تنها توی شهر غریب و با این سرعت جابه جا شده ای و من عین خیالم نبوده. حالا چه کار می کنی؟ کارهات روبه راه شده؟ اگر توانستی تلفن بزن به مجله و برام تعریف کن. حدود ساعت دو و سه خلوت است. اگر بخت یارمان باشد می توانیم راحت حرف بزنیم.
حقیقت این است که اگر خودم هم تاخیر کرده ام به این خاطر است که تصمیم داشتم این آخر هفته بیایم دیدنت، اما مادر صالح کمی مریض احوال شده و دلتنگی کرده و باید برویم به عیادتش. هیچ حوصله سفر رفتن ندارم، اما بدقلقی نکردم. پیرزن است و دل نازک. گفتم فردا یک اتفاقی می افتد و پشیمانی می ماند برای من. آدم ها سنشان که بالا می رود کمی هم ترسو می شوند. مادر صالح هم تا سردرد می گیرد بچه ها را دور خودش جمع می کند که وصیت کند. دیدن حال و روز آدم های پیر واقعاً ناراحت کننده است. به خصوص آن ها که همسرشان را از دست داده اند. انگار که یک چیز کم است، مدام بهانه می گیرند و روزشماری شان برای مردن واقعاً دل آدم را می سوزاند. بدتر از همه این است که انگار کاری هم برای آرام کردنشان از دست کسی برنمی آید. همیشه دعا می کنم پیش از پیر شدن بمیرم. خلاصه قرار شد چهارشنبه شب (فردا) برویم و شنبه صبح تهران باشیم. صالح جمعه را مرخصی گرفته و صبح شنبه هم که راحت است. من هم تمام تلاشم را می کنم که شنبه را مرخصی بگیرم، وگرنه باید هنوز نرسیده، بروم سرِ کار و تمام هفته را به خاطر یک شب بی خوابی سردرد داشته باشم.
اما برام بنویس. از خانه تازه راضی هستی؟ چطور شد با این عجله؟ نمی دانم بعد از برگشتم از سفر، کی فرصت کنم بیام به دیدنت. کاش دست کم تهران بودی. این یک ساعت راهِ تا کرج هم برامان شده مصیبت. باید دل را به دریا بزنم و مترو را امتحان کنم.
در حقیقت صالح هم کمی دلخور شده. می گوید یک بار مرتضی را توی خیابان دیده و مرتضی بهش گفته که در پی جابه جایی است و دردسرهایی هم پیش آمده، اما خبر نداشته که به این سرعت خانه پیدا کرده اید و اثاثتان را هم برده اید. چه حوصله ای داشتی تو! اثاث کشی مگر دست تنها می شود؟ ما از فرزاد شنیدیم. در حقیقت جای شما خیلی خیلی خالی بود. یک شام حسابی خوردیم. می گفت که مدتی از همه دوستان بی خبر بوده و دلتنگ شده و برای همین این مهمانی را ترتیب داده. من منتظر بودم ببینمت. مدام از صالح می پرسیدم نیامدند؟ فکر کردم دعوت نشده اید. پیداتان که نشد و سراغتان را گرفتم، فرزاد گفت دیروز اثاث کشی داشته اند و حسابی گرفتارند. یعنی من باید از فرزاد می شنیدم؟ عجب از این روزگار!
خلاصه همه آمده بودند جز شما. البته بعضی ها را نمی شناختم، با چند نفر هم آشنا شدیم. بهترینشان از نظر من آقایی بود به اسم دکتر عرفانی که با خانمش آمده بود و یک پسر هم داشتند. اسم خانمش را یادم رفته، چقدر هم عذاب کشیدم. با هم خیلی حرف زدیم، اما طوری رفتار می کردم که صداش نکنم و نخواهم اسمش را دوباره بپرسم. از آن آدم های محترم روزگارند. باید بیشتر رفت وآمد کنیم. اگر بخت یار باشد، در اولین فرصت دور هم جمع می شویم که با هم آشنا شوید. دکتر عرفانی که خودش شاهکاری بود، وقتی حرف می زد فضای رستوران مثل دانشگاه می شد. خیلی از حرف هاش را نمی فهمیدم. با خودم فکر کردم که باید بیشتر کتاب بخوانم که توی این جمع ها احساس عقب ماندگی نکنم. می آیی با هم برنامه ریزی کنیم؟ بعد هم می توانیم راجع به کتاب هایی که می خوانیم برای هم بنویسیم یا با هم حرف بزنیم. موافقی؟
زن و شوهر دیگری هم بودند به اسم هادی و نگار. باید ببینی شان. چیزی بین این دو نفر غیرمعمول است که تقریباً فکر همه را مشغول کرده. به خصوص فکر ساناز را! یک نامه برام فرستاده بود که حسابی به خنده ام انداخت. سراسر تعمق و تفحص در مورد تک تک آدم هایی که دیده بود، به خصوص ظاهر و شخصیت فرزاد! باید هرطور شده زود ببینمت. خیلی چیزها هست که باید برات تعریف کنم. واقعاً جات خیلی خالی بود و فرزاد هم که به سبک ازمابهتران از همه پذیرایی کرد و دلی از عزا درآوردیم. اگر بخت یاری کند یک مهمانی می دهم که جبران شود. البته به این شرط که تو هم بیایی و باز چشم انتظارم نگذاری!
چند شب پیش بی خواب شده بودم و همین طور فکر و خیال می کردم. یکدفعه یک چیزی زد به سرم. بلند شدم و روی یک تکه کاغذ که نمی دانم توی تاریکی از کدام گوشه پیداش کردم نوشتمش. گذاشته ام توی کیفم که توی اتوبوس بخوانمش و یک فکر درست و حسابی براش بکنم. یک کپی ازش می گیرم و با نامه برات می فرستم. دستگاه کپی مجله هم باید به یک دردی بخورد! بخوان و نظرت را بگو.
روی ماهت را می بوسم.
مینا

یادم رفت بگویم! خواهرم رعنا بالاخره آمد تهران. خیلی خوشحالم که بعد از مدت ها دوباره نزدیک هم هستیم. البته دردسرهای زیادی داشتیم تا پدر و مادر را مجاب کنیم که رعنا بیاید تهران. گاهی خوابگاه می ماند و گاهی می آید پیش ما. این هم یک غریب شهرستانی دیگر! حالا شده ایم سه تا. در اولین فرصت با هم آشناتان می کنم. باید خواهر کوچولوی نازنینم را ببینی...
***
پیوست
زیر سایه درختی نشسته بودم، فرشم چمن سبز، چترم آسمان آبی و کتاب می خواندم. در آن هوای خنک که تنها صداهای اطرافم آواز پرنده و پچ پچ برگ و باد بود، غیر از غرور و تعصب چه می توانستم بخوانم؟ اوه، آقای دارسی! می دانم که یک روز به زندگی من نیز خواهید آمد.
رسیده بودم به یکی از آن جاهایی که آقای دارسی نمی توانست عشقش را ابراز کند و من سکوتش را گذاشته بودم به پای غرور او. سرم را بلند کردم تا آسمان را نگاه کنم و آه بکشم که دیدمش. ایستاده بود روبه رویم و در سکوت نگاهم می کرد. از فاصله چندمتری هم می توانستم عمق چشم هاش را ببینم. همان بود که باید. برجستگی عضلات محکمش تنم را لرزاند. موهای طلایی اش زیر آفتاب می درخشید و خال های سیاهش درست و بقاعده سر جایشان بود.
جرئت حرکت نداشتم. واضح بود هر تکانی از طرف من تحریکش می کرد که به طرفم بدود و پیش از آن که توضیحی بدهم جانم را بگیرد. پس همان طور به او خیره شدم و بعد یادم آمد جایی شنیده ام گربه سانان به مادگان کاری ندارند. کمی خیالم راحت شد و به فکرم رسید بروم دنبال آقای دارسی و ببینم کارش به کجا رسید، اما باز ترسیدم حافظه تاریخی اش توان تشخیص جنسیت را از او گرفته باشد. شاید توی ذهن پلنگ موی مردها هنوز بلند باشد و با وزش باد پراکنده شود. تصمیم گرفتم از زبان بدن استفاده کنم. گفتم حتماً به حکم غریزه می شناسدش. باید دو دستم را به نشانه تسلیم بالا می گرفتم تا آرام آرام به طرفم بیاید و جنسیتم را از بوی تن تشخیص بدهد و شروع کند به لیسیدن صورت و گردنم. و من دستم را پشتش بیندازم و همان طور که گردن پشمالویش را نوازش می کنم تعریف کنم آقای دارسی چه اعجوبه ای است.
سعی کردم حرکت دو دستم کاملاً با هم هماهنگ باشد که دچار سوءتفاهم نشود. نفهمیدم موفق شدم یا نه، چون پیش از آن که دست ها به کنار سرم برسد با دویدن او و دریده شدن خودم، غافلگیر شدم.
سیر که شد بدن نیمه دریده شده ام را رها کرد و رفت و من زیرِ چترِ تک درخت روی تپه، آسمان را نگاه می کردم که پشتِ حرکت لکه های بازیگوش ابر تیره می شد.

فرستنده: مرتضا، کرج
۲۴ مهر
فرزاد عزیز،
نمی دانم چطور تشکر کنم. آن قدر بزرگواری که مجال تشکر هم به آدم نمی دهی. دست کم اجازه می دادی حرف ام را بزنم و بعد تلفن را قطع می کردی! خیلی مخلص ام مرد!
این ها چند جلد از کتاب هایی است که تازه چاپ شده. به عنوان یادگاری قبولشان کن. نه تشکر است و نه جبران، که اصلاً هیچ چیز نمی تواند محبت های تو را جبران کند. فقط یادگارهایی است که ارادت ما را به تو می رساند. کیف و کمربند هم سلیقه زهراست و خودش دوست داشت برای ات بفرستد. امید که دوست داشته باشی و همیشه سالم و سرحال و همین قدر دل گنده باشی!

مرتضا

فرستنده: زهرا، کرج
۳ آبان
مینای عزیزم،
حالت چطور است؟ صالح چطور است؟ خوش به حالتان! نمی دانی چقدر نیاز داشتم به دیدن شما و دوستان و یک خوشگذرانی حسابی! امیدوارم که به زودی لطف فرزادخان دوباره شامل حالمان شود و به یک شام دیگر دعوتمان کند، آن هم در چنان رستورانی! از تو دیگر نمی توانم پنهان کنم که خیلی حسرتش را خوردم و توی دلم ماند و این ها همه تقصیر جناب صاحبخانه ماست که خروس بی محل شد و این فصل سال که خانه پیدا نمی شود تصمیم گرفت پسرش را زن بدهد و عروس و داماد هم عدل بیایند و در آن خانه که ما بودیم زندگی کنند. آن هم کی؟ همین عید مبعث! باید مثل بچه های خوب دست کم دو هفته قبل از عروسی خانه را تحویل می دادیم. ما هم که سرمان همیشه پایین است و مجبوریم چشم بگوییم. اما تو بگو حالا خانه پیدا می شود؟ هر بنگاهی رفتیم گفتند دیر آمدی آقا، فصل اجاره تمام شده و خانه خالی پیدا نمی شود. البته نه این که اصلاً پیدا نشود، اما برای ما که اردیبهشت همین امسال خودمان را تکانده بودیم و توانسته بودیم آن آلونک را بگیریم، تکان دهنده بود که ظرف همین تابستان قیمت ها آن قدر بالا رفته باشد. دخترخاله ام شیما پیشنهاد داد کرج را هم بگردیم. من و مرتضی هم دودوتا چهارتا کردیم و دیدیم اگر قرار است این همه افول کنیم به جنوب، می رویم غرب که بتوانیم یک خانه بهتر بگیریم. این روزها همه غرب را تبلیغ می کنند!
این شد که با کمک شیما گشتیم و شکر خدا یک خانه خوب پیدا کردیم که هم خالی بود و هم قیمتش مناسب بود و هم دو تا اتاق بزرگ داشت. نمی دانی این قسمت آخرش چقدر ذوق زده ام کرد. انتهای اِلِ هال را به مرتضی نشان دادم و گفتم این جا برای کتابخانه تو و آن اتاق هم برای من. گردنش را کج کرد و گفت باشد. بعد از مدت ها سه پایه و جعبه های رنگ و لوله های خاک گرفته مقواهایم را پهن کردم. مقواها آن قدر لوله شده مانده بودند که دونفری دو سرشان را گرفتیم و به زور بازشان کردیم و یک قالیچه سنگین انداختیم رویشان که برای میزبانی آثار ارزشمند من آماده شوند.
خانه خوبی است، فقط چون فرصتمان خیلی کم بود نشد که پیش از آوردن وسایل، خانه و کابینت ها را تمیز کنیم. مرتضی گفت اثاث را که بردیم آرام آرام روبه راهش می کنیم. اما چشمت روز بد نبیند! وقتی آمدیم از نسل اول سوسک های بال دار تا سوسک های مامانی کوچولوی آپارتمانی آمدند استقبالمان. هرچه ظرف و ظروف از کارتن ها آورده بودیم بیرون دوباره گذاشتیم سر جایش و دو تا گالن بزرگ بنزین ریختیم توی چاه های آشپزخانه و حمام و توالت. یک گرد سوسک کش هم پاشیدیم توی کابینت ها و کمدها و درز کاشی ها و هرجا که می شد. بنابراین مجبور شدیم دو عدد کپسول اکسیژن سیار مجهز به ماسک هم تهیه کنیم و همین طور که مبل ها و کتابخانه ها را می چیدیم دنبال خودمان بکشیم. همسایه های دو طبقه بالا هم بعد از پرس وجو و غرغر، وقتی که دیدند نچ نچ کردن در مقابل این دو موجود فضایی فایده ای ندارد به نهضت ما پیوستند و از سایر طبقات به فاضلاب و منازل حشرات موذی حمله کرده و راه خروج بر آن ها بربستند. از آن جا که خانه هنوز بوی مواد شیمیایی می دهد، هیچ عجله نکن و با خیال راحت برو سفر و به این زودی این طرف ها آفتابی نشو!
گذشته از همه این ها، این که به خاله ام نزدیک تر شده ام موهبت بزرگی است. خانه جدید را هم دوست دارم. رو به جنوب است و یک حیاط خوشگل کوچک دارد با یک باغچه شلوغ که اگر از صدای جیرجیرک ها و وزوز بال سوسک ها و صدای بلند جفتگیری گربه ها و ازدیاد سریع نسل پشه ها بگذریم، خیلی باصفاست و جان می دهد برای شب نشینی های چهارنفره با چای و قلیان. البته حالا که هوا سرد شده پیشنهاد می کنم هرکدام یکی از این آتروپات ها که در تلویزیون تبلیغ می کند توی جیب هایمان بگذاریم.
اما خبر بعد! خانه هنوز کاملاً مرتب نشده بود که رفتم سر کار. بله، یک روز که در صف طولانی نانوایی اطرافم را نگاه می کردم یک مدرسه غیرانتفاعی دیدم و همین طوری رفتم ببینم که مربی احتیاج دارند یا نه. گفتم حالا که صبح تا شب در این شهر غریب بی کار و تنها هستم، از این زندگی انگل وار دست بکشم و در پرداخت بدهی ها کمی به مرتضی کمک کنم. از تو چه پنهان، برای اجاره این خانه باز هم بدهی بالا آورده ایم. مدیر مدرسه گفت به معلم نقاشی و هنر نیاز دارد و از دو روز بعد کارم را شروع کردم. مرتضی هم به رسم روزگار کمی نق زد که فکر نکنم انجام هر کاری بدون غر شنیدن امکان پذیر است. می گفت صبر کن وضعیت انتخابات مجلس روشن شود و کار و بار نشریات رونق بگیرد و بتوانی یک کار خوب در روزنامه ای پیدا کنی. اما در نهایت با کمی حساب و کتاب و جمع و تفریق سر تسلیم فرود آورد. حالا هر روز، به استثنای روزهای چهارشنبه، بین بچه های نازنازی و پول و پله دار می چرخم که بهشان «چشم چشم دو ابرو» یاد بدهم. چطور است؟ دست کم می شود به چشم سرگرمی بهش نگاه کرد.
سرت را حسابی درد آوردم. بنابراین تنها به سرفصل هایی اشاره می کنم که بی صبرانه منتظرم حضوری درباره شان حرف بزنیم و ته و توی خیلی چیزها را دربیاوریم:
۱ـ آمدن خواهرت مبارک!
۲ـ به نظرت چه جور کتابی باید بخوانیم که از موضوع میز گردهای امثال این دکتر که گفتی سر دربیاوریم؟ پزشکی؟ مهندسی؟ فلسفه؟ فقه؟ پیشنهاد بده که شروع کنیم.
۳ـ با اشتیاق فراوان منتظر مهمانی ات هستم که بتوانم درباره آدم های جدید و به قول خودت عجیبی که دیده ای اظهار نظر کنم.
۴ـ شاید وجود ساناز به عنوان چاشنی برای میز گردهای علمی بد نباشد!
۵ ـ حالا این مهمانی که گفتی کی هست؟
۶ـ به صالح سلام برسان.
۷ـ با آرزوی بهروزی و سلامتی!
۸ ـ شب به خیر و خدانگهدار!
۹ـ ساناز کاملاً حق دارد. فرزاد از آن نظر هم واقعاً مرد فوق العاده ای است!

نظرات کاربران درباره کتاب سلام

خیلی کتاب خوبیه
در 3 ماه پیش توسط
قشنگ بود. فرم جدیدی از رمان نامه نگارانه که حواشی وقایع تیر ۷۸ رو تا سال بعد از آن توصیف کرده بود.
در 2 سال پیش توسط
اولش بنظرم جالب نبود و نثرش خیلی ساده اومد اما کم کم موضوعات جالب شد وخوشم اومد...سرگرم کنندست ..بخوننننیییید
در 3 سال پیش توسط