فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زمستان ۶۲

کتاب زمستان ۶۲

نسخه الکترونیک کتاب زمستان ۶۲ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زمستان ۶۲

ديوانگي محض است، ولي با من می‌آيد آبادان. براي كسي كه تازه شش روز است از ناراحتي قلب و ريه و سه شب در «سي سي يو» بلند شده، اين پرواز سقوط آزاد با زيرشلواري است از سفينه فضايی اقبال. اما مي‌خواهد بيايد و من نمی‌توانم منصرفش كنم؛ و می‌آيد. يكي لابد از اين جهت كه يك فرار و سرگرمي از عبوسي و بي‌تحركي مركز می‌خواهد كه فكرش را مشغول كند، و ديگر اينكه مسأله سيل بچه‌هایی كه به جنوب ايران می‌ريزند و و شهيد و معلول می‌شوند جذبش كرده...

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زمستان ۶۲

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مرغک عشق خدایا...
کی تواند ساخت
آشیان در طوفان

(ترانه افغانی)

کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن که روزگار طبیب است و عافیت بیمار ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد من ابلهانه گریزم در آبگینه حسار

(عرفی)

کلیه شخصیت ها، رویدادها و صحنه های این رمان خیالی است، و هرگونه تشابه احتمالی بین آن ها و آدم ها، رویدادها و حوادث واقعی به کلی تصادفی است.

ا. ف.

سفر اول

۱

تنهاییم. با هم، ولی تنها.
تنگ غروبی است خنک، اوایل دی ماه ۶۲، کنار رود کارون در اهواز، و ما دوتا خسته و تنها، گوشه میدان شهداء ایستاده ایم ــ در پایان سفر دراز و تمام روزی از تهران به قم و اراک و بروجرد و خرم آباد و اندیمشک و دست آخر اهواز، و من از پیچ جلوی پاسگاه سر جاده قدیم خرمشهر انداخته ام توی جاده پشت نیوسایت. در تاریکی از خرم کوشک زده ام توی بیست و چهار متری و بالاخره گوشه میدان مجسمه نگه داشته ام که اسمش شده میدان شهداء، با پرچم و پوسترهای بالای پایه سنگی خالی میدان، که روزگاری مجسمه عظیم شاهنشاه آریامهر روش بود و حالا دورش را آرم پارچه ای و ساده «یا مهدی... عجّل علی ظهورک» کشیده اند. هردو از ماشین آمده ایم بیرون که خستگی پاها را در کنیم. موتور هم بد جوری داغ کرده. برق شهر هم رفته، یا آن را بخاطر احتمال حمله هوایی قطع کرده اند، و ما داریم تصمیم می گیریم چه جوری از هم جدا شویم. نمی خواهم او را با سه چهارتا چمدان و ساک وسط میدان تاریک ول کنم تا با تاکسی برود. منظره شهر امشب سوت و کور است، و توی ذوق می زند. نبش این گوشه میدان، که روزگاری بانک ملی ایران و فروشگاه مطبوعات بین المللی بود، و اوایل جنگ توپ خورده و خراب شده بود، هنوز به صورت تلی از خاک و خاشاک و آوار باقی مانده. یک گربه سیاه بالای تل خاشاک و آوار نشسته، و انگار مثل ما نمی داند چکار کند. از جایی که ما ایستاده ایم پل معلوم نیست، و بجز حرکت گهگاهی ماشین و تاکسی و اتوبوس و آمبولانس توی میدان، نه صدای موجی از لب کارون می آید، نه آوای مرغ شبی، و نه حتی صدای قورقور قورباغه ای. این اولین سفر دکتر منصور فرجام پس از دوازده سال به اهواز است، و من کم کم دارم فکر می کنم با دیدن شهر سوت و کور و بی برق و خیابانهای سر شب دلمرده، او هم لابد دارد آن شوق و ذوق تهرانش ته می کشد. اما او در پرتو نور داخل ماشین دارد مثل یک توریست دانشمند خارجی پیپ به دست دوتا نقشه شهر اهوازش را بررسی می کند.
«اگر اینجا میدون این دست پل معلق باشه، پس همون «میدان مجسمه» سابقه که حالا شده «میدان شهداء» اونم خیابون بیست و چهار متری یه که حالا شده خیابان آیت الله منتظری...»
«خودشه، قربان.»
«حالا باید کشف نمود هتل فجر کجاست؟ ــ احتمالاً شاید همین هتل رویال آستوریا باشه زیر پل؟» با انگشت به نقطه ای در نقشه روی صندلی ماشین تپ تپ می زند.
«ممکنه.»
برای او از تهران در هتل فجر جا «رزرو» و «اوکی» کرده اند.
می گویم: «میشه پیداش کرد.»
«یا شایدم یکی از هتلهای دور و بر خود تاسیسات شرکت نفت و اونجاها باشه.»
«خود شرکت البته هتل اهواز رو داشت که حالا بیمارستانه.»
«میتونیم اول بریم یه جا یه «درینک» خنک و شام بزنیم، بعد همونجا از یکی بپرسیم. من خرپولم.» با خنده دستش را روی جیب بغلش می گذارد.
«این شد حرف حسابی. میتونیم بریم همین «هتل آستوریا» شام بزنیم... شاید یکهو «فجر» از آب دراومد.»
«اوکی.»
هیکل جوانی با کتاب و کتابچه زیر بغل که انگار داشت می رفت طرف ایستگاه اتوبوس، از سیاهیهای توی پیاده رو می آید طرف ما. جلوی ما می ایستد و به من می گوید: «سلام، آقا، مخلصیم.»
«سلام...» صورتش آشناست، ولی نمی توانیم او را به جابیاوریم، هم به علت تاریکی و هم به علت ریشی که دارد.
«من علیرضا نوبختی ام، آقا... یه دوره گزارش نویسی فنی خدمتتون بودم. دانشکده نفت آبادان...»
«پس چرا می لنگی؟»
می خندد: «روز اول جنگ جلو خوابگاه ترکش خمپاره زد ساق پامون!»
«بعد چکار کردی؟»
«خدا رو شکر کردیم نخورد تو کله مون!»
هردو می زنیم زیر خنده، بعد دست می دهیم و روبوسی می کنیم. من او و دکتر منصور فرجام را به هم معرفی می کنم.
می پرسم: «حالا کجایین شماها؟ اهوازین؟»
«بله، آقا. دانشکده نفت آبادان، مستقر در اهواز، همین جا، تو کوت عبدالله.»
«سال چندی حالا؟»
«سال هفتمه که توی دانشکده م. از لحاظ واحد سال سومم!»
«تبارک الله. اوضاع چطوره؟»
«درامه، آقا.»
«چرا برق شهر رفته؟ موقتی یه؟ یا آژیر ماژیری چیزی زده ن؟»
«استراتژیکی یه، آقا. دیروز عراقیها سوسنگردو زدند. اینهام بخاطر احتیاط از دیشب برنامه تاریکی اجرا می کنند.»
«استراتژیکی یه؟» رو می کنم به منصور فرجام. «آقای دکتر، خوش آمدید به جنگ تحمیلی گلف.»
می گوید: «شنیده م اینجا در اهواز زیاد خبری نیست. دفاع هوائیش غیرقابل نفوذه.»
سیگار درآورده ام و روشن می کنیم و او دارد درباره دانشکده و رفتن استادهای خوب و فقدان لابراتوار و دوش حمام ته باغ حرف می زند که صدای تق و توقی در آسمان بلند می شود. چندتا نور قرمز و نارنجی هم در سیاهیهای آسمان می درخشد. منصور فرجام مضطرب شده است و ناگهان حتی بی اراده پشت ماشین خم می شود.
علیرضا نوبختی می گوید: «ضدهوایی یه، آقا... دیشبم یه ساعت در می کردند.»
«دیشبم در می کردند؟ ضد هوایی شوخی نیست.» من هم کمی نگرانم.
«هرچی رو رادار ببینن فوری سر ضرب ده بیست روند ضد هوایی در میکنن.»
به منصور فرجام نگاه می کنم. او باز راحت ایستاده و پیپش را به پاشنه کفشش می کوبد و خاکسترهای سرد آن را خالی می کند. «بهتره اینها درکنن تا اونها ول کنن.»
می گویم: «گوش کن علیرضا. این «هتل فجر» کدومه؟ کدوم بهشت موعوده؟»
«فجر آقا همون «هتل رویال آستوریا»ست دیگه. همین جا زیر پل.»
«بسیار خوب...» باز به منصور فرجام نگاه می کنم.
علیرضا نوبختی می گوید: «آقا ایشالا نیومدین بمونین که؟»
«من موقتا اومدم. اما این جناب دکتر منصور فرجام از امریکا اومده ن براتون مرکز آموزش تکنولوژی کامپیوتر راه بندازن.»
«برای دانشکده نفت؟»
«برای نمیدونم مرکزیت تجهیز نیروی انسانی و تکنولوژی اکتشاف و تولید.»
تاق و توق ضدهوایی ها و آتش بازیهای آسمان سیاه خوابیده. علیرضا با بهت و احترام به منصور فرجام نگاه می کند: «توی این هیرو ویر آقای دکتر؟»
منصور فرجام لبخند می زند و فقط می گوید: «درست میشه.»
«استخدام رسمی شدید؟»
«تقریبا... فعلاً کنترات یک ساله «پیشنهاد» کردند.»
«حکم قرارداد دادند؟»
«نامه ای داده اند. قراره اصل قرارداد اینجا نوشته بشه.»
علیرضا نوبختی سرش را تکان می دهد، اما می گوید: «عالیه، آقای دکتر. به امثال شما و آقای مهندس واقعا احتیاج دارند.»
«بیا سوار شو برسونیمت.»
«قربان محبت شما، آقا. اتوبوس هست از همین بغل میره کوت عبدالله جلوی دانشکده.» بعد از من می پرسد: «شما کجا تشریف دارید، آقا؟ هتل فجر؟»
«برای دکتر در هتل فجر جا رزرو کردند. اما من قراره برم منزل رفیقمون دکتر یارناصر.»
«آقا بفرمایید خوابگاهها پیش بچه ها جا هست. چندتا خونه هست... همه خوشحال میشن شما رو ببینن. آقای دکترم قدمشون روی چشم.»
«فعلاً باشه. بعد میام یه سر.»
من و منصور فرجام سوار می شویم.
«آقا. حقیقی رو یادتون میاد؟ سال یک بود؟»
حقیقی را یادم می آید تقریبا شاگرد اول سال یکی ها و عضو انجمن اسلامی دانشکده بود، و فعالیت داشت و در حوادث بعد از انقلاب در خرمشهر کشته شده بود.
«آره. خدا رحمتش کنه...»
«داداشش هم اون هفته در شلمچه کشته شد...»
«وای... این میشه چندتا؟»
«از دانشجوها دوازده تا.»
«خب، می بینمت.»
هنوز مرا نگاه می کند: «آقا شنیدیم شما بازنشست شدین؟» لهجه خوزستانی گرمش دلتنگی مطبوعی می آورد.
«آره، اما نه از کار.»
«تشریف نبردین خارج؟»
«فعلاً همین جا می پلکیم.»
«خودتون خواستین بازنشست بشین یا برادرا کمک کردن؟»
«برادرا ممانعت نکردن.»
نمی خندد: «آقا، اگر کاری از دست ما برمیاد حتما بفرمایید.»
یاد بچه مطرود می افتم. «ببینم. ستاد امور جنگزدگان هنوز تو اون خیابون جلوی راه آهنه، که میرفت طرف کاخ استانداری؟»
«بله آقا، فکر می کنم هنوز همون جاست. اما اسم خیابونها همه عوض شده. خیابون جلوی راه آهن حالا شده سپاه، باید بندازین پایین، طرف خیابون فلسطین. ستاد اون جاهاست.»
«ستاد امور معلولین کجاست؟ محلی دارند؟»
«این و باید از مرکز بسیج بپرسید.»
«کجاست؟»
«یه تشکیلاتشون فکر می کنم نزدیک بوتان گازه، سر جاده کمپلو، که حالا شده خیابون انقلاب.»
«مرکز توانبخشی چیزی ندارند اینجا؟»
«چرا آقا. یه مدرسه رو توی جاده کوت عبدالله کردن مرکز توانبخشی. تو جاده کوت عبدالله، نرسیده به پیچی که میره طرف قبرستون.»
«بلدم.»
می پرسد: «اونجا کاری داشتید آقا؟» آمده جلوتر کنار پنجره من.
می گویم: «پسر یکی از کارگرای آشنای آبادانم رفته بوده بسیج، بعد شنیدیم ممکنه معلول شده باشه، میخوام اگه بشه پیداش کنم. به بابای پیرش قول داده م پرس و جویی بکنم.»
«میتونید از دفتر رابط دانشکده م بپرسید، یا با ستاد دانشگاهی جندی شاپورم تماس بگیرید، اونها با بیمارستانها و نهادها تماس دارند.»
«رئیسشون کیه؟ همون دکتر ناجی؟»
«فکر می کنم... بله، آقا. ایشون با تمام نهادها رابطه داره. میتونین زنگ بزنین دفتر رابط ستاد جهاد دانشگاهی در شرکت نفت. همین جا توی خرم کوشکه. یه خانم شایان هست. از دانشکده بیرونش کردند رفت اونجا.»
زیر لب تکرار می کنم: «خانم شایان. دفتر رابط ستاد دانشگاهی. باشه.»
«آقا، میخواید ما براتون تماس بگیریم؟ اگه اسم کسی رو که دنبالش هستین بفرمایین...»
«نه... شما توی زحمت نیفت. خودم پیداش می کنم.» بعد می پرسم: «این همون خانم شایان نیست که قبل از انقلاب برای کنسرسیوم توی کامپیوتر کار می کرد؟»
«نمیدونم... چند ماهی دانشکده نفت بود، درش آوردند.»
«خوب، فعلاً خداحافظ. ما بریم، دکتر خسته س.»
«چشم. خداحافظ.»

نظرات کاربران درباره کتاب زمستان ۶۲

کتاب بسیار خوبیه توصیه میکنم حتما بخونید
در 11 ماه پیش توسط nsh...nya
انتظارم از اسماعیل فصیحی که در نسل پیش شهره داستان نویسی بود، بسیار بیشتر از این مواجهه بود. کشش ابتدایی داستان از آن رو بود که انگار روایت انسان‌هایی فراموش شده در روایت رسمی از جنگ است. انسان‌هایی که با دیدگاههای متفاوت، اما مانند تمام انسان‌های مشهور و شهدای جنگ، در همان شرایط و لابلای همان دشواری ها زندگی کردند اما چون زندگی‌و ایدئولوژی‌شان عمود بر وضعیت پوسترها و شعارها! بود، انگار هیچ‌وقت نبوده اند. اما جلوتر که رفتیم، انگار داستان عامه‌پسندی میخواندم اما با توجه به حال و هوای دهه شصت و تقاضای بازار! حرفهای کلیدی داستان که از آسمان نازل میشوند یا در دفتر خاطرات به چشم شخصیتهای داستان میایند با روایت های عاشقانه قابل پیش بینی و شخصیت های بی‌نیاز از شخصیت پردازی! انتهای داستان کمی آن را نجات داد، پیچش داستان در نقطه عطفش که حال و هوا را عوض کرد وگرنه که شاید حتی دو ستاره هم کافی می نمود!
در 1 هفته پیش توسط امین آشنا