فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من مجردم، خانوم! و چند داستان دیگر

کتاب من مجردم، خانوم! و چند داستان دیگر

نسخه الکترونیک کتاب من مجردم، خانوم! و چند داستان دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۶۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب من مجردم، خانوم! و چند داستان دیگر

این‌جا دادسراست. من و طیبه، دوتاییمان حاج‌آقا را کلافه کرده‌ایم. می‌گوییم ما می‌خواهیم از هم جدا بشویم، بی‌بروبرگرد. قبلاً هم یک بار پیش او آمده‌ایم ولی ما را برگردانده است تا کمی فکر کنیم، بلکه از خر شیطان پایین بیاییم. تصمیم من و طیبه جدی‌تر از این حرف‌هاست. ما به این نتیجه رسیده‌ایم که به درد هم نمی‌خوریم. بارها به این نتیجه رسیده‌ایم. حتی یک وقتی شده که روزی دو بار به این نتیجه رسیده‌ایم و به همدیگر گفته‌ایم. شانس با ما بوده که تا حالا بچه درست نکرده‌ایم والا این جوری نمی‌توانستیم با فراغ خاطر تصمیممان را عملی کنیم. حالا که تصمیممان را گرفته‌ایم بهتر است تا آخرش برویم. حاج‌آقا تسبیحش را توی دستش می‌گرداند. می‌گوید: «پس لااقل دیگه با این پیشنهاد من مخالفت نکنین.» می‌پرسیم: «کدوم پیشنهاد؟» می‌گوید: «یک بار، فقط یک بار هر دوتاتون برین پیش مشاور. شما چه می‌دونین؟ شاید گیرِ کار یه جای دیگه‌ست.» طیبه چادرش را جلوی دهانش می‌گیرد و نگاهش را پایین می‌اندازد و محکم می‌گوید: «حاج‌آقا! من ایشونو دوست ندارم. خواهش می‌کنم طفره نرین و کارو یک سره کنین.» من هم چیزی باید بگویم و صدالبته می‌گویم: «این جوری فقط وقت ما تلف می‌شه. هیچ فایده دیگه‌ای نداره.» حاج‌آقا سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید: «لااله‌الاالله.»...

ادامه...

بخشی از کتاب من مجردم، خانوم! و چند داستان دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

من مجردم، خانوم!

زنگ آیفون صدا کرد. مینا دست هایش را که مخلوط تخم مرغ و سبزی به آن ها چسبیده بود، آب کشید. دوید و گوشی آیفون را برداشت: «کیه؟»
صدای مردی آمد: «منو از بنگاهِ خانه تو` فرستادن.»
مینا یک لحظه فکر کرد و یادش آمد که خانه را برای اجاره به بنگاه سپرده اند. با این حال اسم «خانه تو» صمیمی تر از آن بود که انتظارش را داشت. مانده بود به آن مرد غریبه چه بگوید. ظاهرا چاره ای نبود. گفت: «بفرمایین!» و دربازکن را زد. آپارتمان آن ها در طبقه هشتم بود. آسانسور خراب شده بود و تا آمدن آن مرد پنج شش دقیقه ای فرصت بود.
روی نوک پا به سمت آشپزخانه دوید و شعله زیر ماهیتابه را کم کرد. بوی کوکو توی کل ساختمان پیچیده بود. پنجره را باز کرد تا بوی روغن و سبزی بیرون برود. چشمش به شیشه های ادویه و آرد افتاد. هنوز روی میز بودند. سریع، درهایشان را بست و توی قفسه چید. یک قاشق روغن از حلبی درآورد و توی ماهیتابه گذاشت تا آب شود. انگشتش را با دندان گرفت. «وای! رختخواب ها رو زمینه.»
به اتاق خواب رفت. گذرا نگاهش به ساعت افتاد. عقربه ها یازده و نیم را نشان می داد. ملافه ها را توی کمد روی هم تلنبار کرد و درش را فشار داد و بست. پنجره اتاق را باز کرد، مبادا بوی رختخواب ها هنوز مانده باشد. تازه یادش آمد که باید لباس های زیرش را از حمام بردارد. به سمت حمام رفت. کلید هواکش را زد. هواکش به کار افتاد. یک نایلکس مشکی برداشت و لباس هایش را آن تو کرد. «چرا این موقع روز آخه؟ همه ش تقصیر جواده. باید به بنگاهی ها می گفت فقط عصرها...»
زنگ در زده شد. «وای!» مرد پشتِ در آپارتمان آن ها رسیده بود. درِ حمام را بست. چنگ انداخت و چادرش را از روی جارختی برداشت و سرش کرد. برای آخرین بار چرخی زد و یک نگاه به اتاق خواب انداخت. راضی کننده نبود. تو دلش گفت: «یه بهونه ای می آرم.»
نفس عمیقی کشید. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. مرد جوان سلام کرد.
گفت: «سلام. بفرمایین!»
مرد جوان کمی سر خم کرد و گفت: «سعیدی هستم. ببخشین این موقع روز مزاحم شدم. متاسفانه عصرها توی دانشکده کلاس دارم.»
دل مینا کمی آرام گرفت. طرف دانشجو بود. در را بیش تر باز کرد تا جوان داخل شود.
جوان گفت: «بنگاهی بهم گفت که شما فقط عصرها مشتری می پذیرین. واقعا منو ببخشین.»
مینا مترصد بود که از شوهرش هم حرفی به میان بکشد. گفت: «عصرها همسرم جوادآقا خونه هستن. بیش تر به همین خاطره. ولی حالا شما استثنائا...»
«این جا دقیقا چند متره؟»
مینا نگاهی به در و دیوار انداخت انگار که اولین بار است خانه را می بیند. گفت: «والله، اینارو جوادآقا بهتر می دونه. ولی اگه اشتباه نکنم صد و ده متری باید باشه.»
جوان دستی به بینی اش کشید. چشم هایش را ریز کرد و اطرافش را از نظـر گذراند. مبل ها، میز تلویزیون و دکورها را نگاه کرد، انگار که می خواهد خانه را با اسباب و اثاثیه اش اجاره کند. گفت: «خوبه. اجازه هست یه نگاهی به خونه بندازم؟»
مینا گفت: «خواهش می کنم. این جا آشپزخونه شه.»
جوان اعتنایی نکرد. آشپزخانه اش اُپِن بود و نیازی به گفتن نداشت که آن جا آشپزخانه است. به سمت پذیرایی رفت. همین طور که می رفت پرسید: «از همسایه ها راضی هستین؟»
«همه شون خوبن.»
لوستر را نگاه کرد و گفت: «صاحبخونه چی؟»
مینا گفت: «آدم باخداییه.»
«پس برا چی می خواین برین؟»
مینا یاد حرف جواد افتاد: «خونه خریدیم.»
جوان سرش را به نشانه تحسین جنباند. توجهش به قندان های روی میز جلب شد. روی مبل نشست و درِ قندان را با احتیاط برداشت و به قندهای تویش نگاه کرد. آهسته گفت: «این جا رو! قندهاش حبّه ای نیس!»
مینا هنوز نزدیک درِ ورودی ایستاده بود. حرف او را نشنید. جوان درِ قندان را آرام گذاشت و پا شد.
«خودتون چقدر اجاره می دین؟»
مینا چادرش را جلوی دهانش گرفت و پرسید: «مگه تو بنگاه بهتون نگفتن اجاره ش چقدره؟»
جوان حرف را عوض کرد: «این جا موکت نداره؟»
مینا نگاهش را روی فرش ها لغزاند. «چرا، منتها ما جمعش کردیم. به رنگ مبل هامون نمی خورد.»
جوان پوزخندی زد و از توی پذیرایی بیرون آمد. درِ یکی از اتاق ها بسته بود. آن را باز کرد و بی آن که تو برود گردن کشید و داخلش را دید. در را بست و به آن یکی رفت. چشمش به تشک و متکای دونفره ای که روی زمین پهن بود افتاد. گودیِ به جا مانده از دونفری که تویش خوابیده بودند هنوز دست نخورده مانده بود. مینا نزدیک درِ اتاق آمد و گفت: «باید ببخشین که یه کم به هم ریخته است. می خواستم روتشکی ها رو بشورم که...»
«شما خوابگاه های مارو ندیدین، والا این حرفو نمی زدین.»
مینا طوری به او نگاه کرد که انگار می خواست اوضاع به هم ریخته خوابگاهشان را از روی قیافه او بخواند. پیش خودش فکر کرد که اصلاً او ازدواج کرده است یا نه. جوان داشت توی حمام را نگاه می کرد. مینا گفت: «این جا برا کسی که بچه کوچیک داشته باشه خیلی خوبه. شما چند تا بچه دارین؟»
جوان سریع برگشت و به مینا نگاه کرد. متوجه شد که مینا شوخی نمی کند. به خودش توی آینه نگاهی انداخت. دستی به موهایش کشید. گفت: «من مجردم خانوم!»
مینا لب هایش را یک وری کرد و گفت: «چطور می خواین صاحبخونه رو راضی کنین؟ بعیده بخواد به آدم مجرد اجاره بده.»
جوان به درِ شیشه ای گوشه اتاق اشاره کرد: «اون جا بالکنه؟»
مینا رفت و دستگیره اش را بالا داد. در باز شد. کنارتر ایستاد تا او آن جا را ببیند. جوان هیکلش را به چارچوب در تکیه داد و نگاهی، آن تو انداخت.
آهسته گفت: «این جا یه دنیای دیگه س!»
مینا توی بالکن را از نظر گذراند. جوان داخلِ بالکن رفت. بالکن با دو ردیف پرده حصیری از فضای خیابان جدا شده بود. نیمه روشن بود و به یک اتاق حصیری کوچک می مانست. یک قفس قناری آن بالا آویزان بود. شیشه های مربای بالنگ و پوست پرتقال و آلبالو کنار هم چیده شده بود. بیش تر از همه دو شیشه بزرگ آبغوره به چشم می زد. آبغوره یکی از شیشه ها آن قدر کهنه شده بود که از سرخی به رنگ آب آلبالو می زد و مثل عقیق می درخشید. تله موش هم بود، کمی آن طرف تر. کنار تله، بغل نرده های بالکن دو شیشه پت و پهن ترشی دیده می شد. آن مقدار که می شد از پشت شیشه های تراش دارشان تشخیص داد، داخل یکیشان ترشی لیته بود و توی آن دیگری ترشی بادمجان. از میله های نازک قفس هم چند نخ پر از فلفل قرمز آویخته بود. جوان رویش را برگرداند و این طرف را نگاه کرد. یک ردیف گلدان سبز و تر و تازه دید. وسائل واکس هم بود. کف آن جا هم یک روزنامه انداخته بودند که معلوم بود تویش سبزی پاک کرده اند. چند پر سبزی، بیرون ریخته بود. بالاتر از نرده ها و به موازات آن، یک طناب به دو دیوار مقابل هم بسته بودند که لباس های شسته رویش پهن بود: دو تا پیژامه و یک شورت و زیرپیراهن مردانه. جوان چشمش را به هر طرف که می چرخاند، مینا هم همان جا را نگاه می کرد. مینا گفت: «این حصیرها از همون اول بود. ما هم دست بهش نزدیم.»

نظرات کاربران درباره کتاب من مجردم، خانوم! و چند داستان دیگر

مرتضی اصولا رمان نویس است ... ولی داستان های خیلی عالی هم دارد... بخصوص توی مجموعه ی گیسوف...
در 1 سال پیش توسط far...adi
نمونه اش خیلی چنگی به دل نزد و منو متقاعد نکرد که کتاب رو خریداری کنم، اگر کسی این کتاب رو مطالعه کرده، لطفا نظر بده.
در 3 سال پیش توسط Hamid Emadi
ضعیف‌تر از آنچه فکر میکردم. نویسنده تلاش میکند تا از وضعیتی معمولی خلایی وهمناک و مبهم بسازد، اما نتیجه‌اش اغلب سطحی و بی‌معنا یا گاه مضحک می‌شود. داستان‌هایی هم که رنگ و بوی زنانه دارند، در نوع خودشان فاجعه‌هایی هستند از نشناختن و جرئت ورود به بحث داشتن که خطای روانشناختی بزرگی است. اولین تجربه‌ام از این نویسنده بارها این نکته را به یادم آورد که یک نویسنده خوب باید پیش از هرچیز خواننده‌ای حریص و کوشا باشد، که در این مورد چندان به نظر نمی‌آمد.
در 7 ماه پیش توسط امین آشنا
اصلا جالب نبود.
در 3 سال پیش توسط مصطفی رحمتی
اصلا خوب نبود
در 9 ماه پیش توسط زهرا علی آبادی
اصلا کتاب جالبی نبود . داستانهاش خسته کننده بود. در کل خیلی کسل کننده بود.
در 11 ماه پیش توسط محسن سراج
کتاب جالبی نبود
در 11 ماه پیش توسط محسن سراج
من خود کتاب رو نخوندم اما وقتی نمونش رو خوندم خیلی خوشم اومد مطمئنا خود کتاب هم عالیه
در 3 سال پیش توسط ays...382
خوندنش خالی از لطف نیست
در 2 سال پیش توسط سبحان کبیریان
مزخرف بود
در 9 ماه پیش توسط لیلا لیلا