فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روبان قرمز

کتاب روبان قرمز

نسخه الکترونیک کتاب روبان قرمز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روبان قرمز

رفیق من در رنگ خاکستری زندگی می‌کند گاهی پایش را در رنگ آبی می‌گذارد همه‌ی ما به دنبال یک رنگ سفید طویل هستیم سیب‌ها را اگر به این سفیدی طویل ببریم همه‌ی ما در چهار فصل سال خوشبخت می‌شویم اما با‌ورش مشکل است که ما به رنگ سفید طویل برسیم خورشید هم در رنگ خاکستری کم‌کم برای ما مرموز و دست‌نیافتنی شد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روبان قرمز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شاعر

این شاعری است
که زنجیر پاره کرده است
نه دیگر از سوگ هراس دارد
نه دیگر از عشق هراس دارد
نه دیگر از مرگ هراس دارد
نه دیگر از ابهام و شکست و تردید هراس دارد
در زمان رها شده است
نه بالی دارد که پرواز کند
نه پالتویی دارد که در برف
گرم شود
از خاکستر برخاسته است
زنجیر پاره کرده است
وقتی صدایش کردند
در چشمان اشک داشت
و سیب کالی را گاز می زد
از عشق،
از مرگ،
از ابهام و شکست و تردید
می گریست
هیچ کس در خیابان نبود
دل داری اش دهد
قسمتی از زندگی شاعر پاک شده بود
در زندگی اش وقفه افتاده بود
زنی دوباره زندگی اش را چسباند
اما حتا در آینه خودش را نمی شناخت
این شاعری است
که زنجیر پاره کرده است.

درخت

نمی دانست برای هر سوگ
باید چه لباسی بپوشد
همیشه با عجله برگ ها را
جارو کرده بود
حتا درخت را که کاشته بود
و اکنون به میوه رسیده بود
با غفلت همیشگی اش
میوه ها بر درخت مانده بودند
پوسیدند
و درخت نابود شد.

به دریا رسید

دور شد
به دریا رسید
باید با حوصله از میان بوته های گُل های آفتاب گردان
عبور می کرد که شاید دوباره گُلی بروید
شاید آسمان سهمش می شد
آسمان را به خانه دعوت کرد
اغراق است
تعجب آفرین است
همه ی کسانی که پشت پنجره
فریاد می زدند یا نجوا می کردند
برایش دلهره بودند
پشیمان بود
که چرا آنان را صدا کرد
ناگهان غافل از تنهایی
شده بود
و زخم ها و جراحت ها را
به باد و باران سپرده بود
که التیام نیافتند
آسمان هم التیام ناپذیر نبود
از ابر و باران خالی بود
اطرافش کم کم خالی می شد
اطرافش شنزاری
از خزه و ماهی پُر شده بود
اما دیگر هیچ چیزِ این جهان
با او ارتباط نداشت
در سکوت پنجره را بست.

فقط باید صدا کرد

کنار چراغ های خاموش
ماندن
و چهره اش را به یاد
آوردن
و در تاریکی صدایش کردن
و در روشنایی فراموشش کردن
هنوز فرصت هست
تا همه چیز را فراموش کردن
و دوباره کنار چراغ های خاموش
ماندن
و زندگی را دوباره با تجربه ای تازه
آغاز کردن
اما نباید
از کنار چراغ های خاموش
عبور کرد
فقط باید صدا کرد
و در انتظار جواب بود
شاید هیچ کس جواب ندهد
باز باید صبر کرد
فقط باید صدا کرد.

ابتدای اندوه

باید همه ی این اندوه را
سامان بدهد
فرصت اندک بود
نمی تواند
فقط شاهد فوران فواره ها
باشد
مانع خودکشی دختری شود
که گیسوان بلند داشت
و از طبقه ی هفتم
خود را روی سنگفرش محوطه
پرتاب کرد
به دور جنازه اش شمع روشن کرد
آهسته به سویش رفت
شمع را خاموش کرد
این هنوز ابتدای اندوه بود
که نمی توانست مهارش کند.

پیاده رو

هر چه از گذشته برایش
مانده است
غروب های روزهای
تعطیل است
و شاخه ی گُل سرخی
که از او می گریخت
چرا دیگر دلواپس
هیچ حادثه ای نیست
که امروز پیرهنی نو و سفید
پوشیده بود
و دستانش را به فصل و باد و باران
سپرده بود
خیابانِ درخت ها ی نارنج است
کسی را نمی شناخت
وقتی از قطار پیاده شد
شرجی بود
و مردی کور آکوردئون
می نواخت
درختان خط های موازی
شده بودند
که در باد در فراموشی اش
جان می سپردند
در شهر
کسی را نمی شناخت
دوباره با همان قطار
به پایتخت بازگشت
در پایتخت آسمان قرمز بود
مردم روی سرشان
روزنامه گرفته بودند
و کف پیاده رو نشسته بودند
و به آسمان خیره بودند.

از من دور شد

وقتش رسیده است
در میان درختان پنهان شود
در شادمانی های یک شب
آتش بازی
تیرگی ها را بر بال کبوتران
دید
آن شب که آتش بازی
به پایان رسید
ماه شب چهاردهم همراهش بود
سایه های ماه را
صاحب شد
به هر خانه ای با ماه رفت
به آن خانه باران بارید
پرسه هایش
گلستانی خاکستری رنگ شده بود
آن شب
نه پژمرده بود
نه خرسند بود
نه کشتی بود که در گِل
فرو رفته باشد
یک شماره از تیراژ فراوان
روزنامه ها بود
به هر گُل که نگاه کرد
گُل شکفته شد
و عطرش پهناور شد
پس دیگر از ملاقات های فردا صبح
هراس نداشت
فقط آرزوی باران داشت
دست ها، پاها، چشمانش
در خلسه غرق بود
اما شعله ی یک آتش
و یک فنجان قهوه را
از جوانی هنوز
به یاد داشت
همه ی ما از حریق بی خبر بودیم
قطارها انباشته از گُل سرخ بودند
گفتم: بیا سوار قطار شویم
از من دور شد
در ابر گم شد.

فردا صبح

مرثیه ها در باد
قادر هستند
ما را به عمق دریا ببرند
شاید تنهایی ما عصاره ی همه ی رنج ها

حرمان ها
مصایب
سال های گذشته
باشد

برای ما دیگر چه تفاوت دارد
که تنهایی عصاره ی همه ی
رنج ها
حرمان ها
مصایب سال های گذشته
باشد

ما که آرزو داریم
از این مسافرخانه
فردا صبح برویم.

یک روز صبح

یک روز صبح
که از خواب بیدار می شود
می گویند: در بیمارستانی در پاریس
مُرد
ابتدا سکوت می کند
سپس باور می کند
و موج های قدیمی را
به یاد می آورد
که در حضورش یخ بستند
باد سراسیمه همه ی نامه هایش را
در موج های یخ بسته
به هم ریخته بود
همیشه در سایه راه می رفت
که کسی از قلب مُرده اش
باخبر نشود
رازدار و مونس آب های گوارا
و دختران عاشق بود
همه ی آرزوهای مُرده اش را
به پسران لاغر و بیمار سپرد
سبک شد
چه قدر کوشش کرد
از نی های خام
نی لبکی بسازد
که صدایی خوش
داشته باشد
که در کنار بوته های گُل سرخ
در رطوبت بهاری و تاریکی
بنوازد
یک روز صبح
که از خواب بیدار می شود
می گویند: در بیمارستانی در پاریس
مُرد.

رفیق من

رفیق من در رنگ خاکستری زندگی
می کند
گاهی پایش را در رنگ آبی می گذارد
همه ی ما به دنبال یک رنگ سفید طویل هستیم
سیب ها را اگر به این سفیدی طویل ببریم
همه ی ما در چهار فصل سال خوشبخت می شویم
اما با ورش مشکل است
که ما به رنگ سفید طویل برسیم
خورشید هم در رنگ خاکستری
کم کم برای ما مرموز و دست نیافتنی شد.

بشقاب ها، لیوان ها

با صبوری تحمل کرد
بوی همه ی بشقاب هایی
همه ی لیوان هایی
که بوی بیمارستان
و مسافرخانه های فقیرانه را
می داد
حتا به ساعت میدان
نگاه نکرد
که ساعت چند است
در همین میدان برای همیشه
خداحافظی کرد
هنوز گرمی آتش
هنوز سردی یخ
هنوز شوخ طبعی رسولان را
بر دیوارها می نوشت
برای چهار فصل
جوابی نداشت
شاید آرزو
داشت
در میان شاخه های
درختان انگور
گم شود
هنوز همه ی چهره ها را
در حافظه داشت.

چه حاصل

نمی خواهد بگوید:
دلم گرفته است
چه حاصل که بگوید:
دلم گرفته است
جراحت و زخم ها
هنوز التیام نیافته اند
که باید از سوگی دیدار کند
همه ی خشونت های آدمی را
در موزه ها بر تابلوها و پرده ی سینما
دیده است
دیگر چه تفاوتی است
میان دریا و لیوان آب
کنار تخت خوابش در بیمارستان
همه ی قصرها، سواحل، دریاها تا سحرها
ناگهان در میان لیوان آب
غرق شدند
پرستاران سراسیمه آب این لیوان را
نوشیدند
و به خیابان دویدند.

نظرات کاربران درباره کتاب روبان قرمز