فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان هایی کوتاه از هاگوارتز

کتاب داستان هایی کوتاه از هاگوارتز
درباره قدرت، سیاست و اشباح مزاحم

نسخه الکترونیک کتاب داستان هایی کوتاه از هاگوارتز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب داستان هایی کوتاه از هاگوارتز

داستان‌هایی کوتاه از هاگوارتز درباره قدرت، سیاست و اشباح مزاحم قدرت یک ساحر یا ساحره با چوبدستی‌ای در دست، بیش از آن چیزی است که می‌توان تصور کرد. به کمک ورد یا معجونی مناسب آن‌ها می‌توانند عشق جعلی بسازند، در زمان سفر کنند، حالت فیزیکی خود و سایر اشیا را تغییر دهند و حتی به زندگی کسی پایان دهند. قدرت و جادو اگر در دستان فردی نادرست قرار بگیرند، می‌توانند مهلک، تاریک و کشنده باشند؛ این چیزی است که لرد ولدمورت به ما نشان داد. او شرورانه به دنبال قدرت بود تا جایی که تار و پود روح خود را تکه تکه و هر آنچه را که از او یک انسان می‌ساخت، نابود کرد. او تبهکارترین تبهکاران بود که آرزوی هولناکش برای قدرت و نابودی، او را به پیش می‌برد. واضح است که افراد بسیار اندکی از نظر قصد و نیات شیطانی می‌توانند با ولدمورت برابری کنند (هرچند که بلاتریکس لسترنج و دلورس آمبریج برای رسیدن به این مقام از هیچ تلاشی فروگذار نکردند)، اما شخصیت‌های دیگری نیز وجود دارند که جذب قدرت شده‌اند. در این کتاب مجموعه دست‌نوشته‌های جی.کی.رولینگ را در مورد قدرت، سیاست و برای تلطیف فضا در مورد اشباح مزاحم، مطالعه می‌کنید.

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۵ صفحه

بخشی از کتاب داستان هایی کوتاه از هاگوارتز

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

فصل اول: دلورس آمبریج

دلورس آمبریج شاید از نظر ظاهری شبیه یک کیک فنجانی باشد، اما اصلا شیرین و دوست داشتنی نیست. او وحشی، دگرآزار(۴) و ظالم است. آمبریج زمانی که جرات پیدا کرد تا قدرت کنترل هاگوارتز را از آلبوس دامبلدور(۵) بگیرد، هر کار شریرانه ای که می توانست، انجام داد. او تحت عنوان جدید «بازرس عالی رتبه» به تنهایی (با کمی کمک از طرف فیلچ(۶)) مدرسه محبوب را از هر شادی و لذتی خالی کرد، دانش آموزان را در خطری جدی قرار داد و هری پاتر را شکنجه کرد. تا آن جا که ما می دانیم، او لایق سرنوشتی بدتر از آن چیزی بود که سانتورها به سرش آوردند.
در اینجا نگاهی کوتاه به گذشته تاریک او می اندازیم.

دلورس آمبریج

به قلم جی.کی.رولینگ

تاریخ تولد:
۲۶ آگوست

چوبدستی:
چوب درخت توس و ریسه ی قلب اژدها، ۸ اینچ(۷)

گروه هاگوارتز:
اسلیترین

توانایی ویژه:
قلم پر مجازات گر او از اختراعات خودش است.

اصل و نسب:
پدر ساحر، مادر مشنگ

خانواده:
ازدواج نکرده، بدون فرزند

سرگرمی ها:
جمع آوری بشقاب های زینتی «گربه های شاد»، اضافه کردن پارچه های چین دار به لباس ها و تزئینات اشیا، اختراع وسایل شکنجه

دلورس جین آمبریج بزرگ ترین و تنها دختر آرفورد آمبریج(۸) جادوگر و الن کراکنل(۹) مشنگ بود که یک پسر فشفشه(۱۰) نیز داشتند. والدین دلورس در کمال نارضایتی با یکدیگر ازدواج کرده بودند و دلورس در خفا از هر دوی آن ها متنفر بود. از آرفورد به خاطر نداشتن جاه طلبی (او هرگز ارتقای شغلی نیافته بود و در سازمان تعمیرات جادویی وزارت سحر و جادو مشغول به کار بود) و از مادرش، الن، به خاطر دم دمی مزاج بودن، شلختگی و اصل و نسب مشنگی اش.
آرفورد و دخترش هر دو الن را به خاطر نداشتن توانایی جادویی برادر دلورس مقصر می دانستند و نتیجه ی آن این شد که وقتی دلورس پانزده ساله بود، خانواده شان از هم پاشید. آرفورد و دلورس با یکدیگر باقی ماندند و الن به همراه پسرش دوباره به جامعه مشنگی بازگشت و ناپدید شد. دلورس دیگر هرگز مادر یا برادرش را ندید، هرگز از هیچ کدام آن ها سخن نمی گفت و پس از آن در برابر افرادی که با او آشنا می شدند جوری وانمود می کرد که انگار اصیل زاده است.
دلورس که یک ساحره ماهر بود، پس از ترک هاگوارتز به وزارت سحر و جادو ملحق شد و به عنوان یک کارآموز رده پایین در دفتر استفاده نامناسب از سحر و جادو مشغول به کار شد. دلورس حتی هنگامی که هفده ساله بود نیز عادت داشت دیگران را قضاوت کند و روحیات متعصبانه و رفتارهای دگرآزارانه داشت. با این حال وظیفه شناس بودنش، رفتار فوق مودبانه اش با مافوقش و بی رحمی و حیله گری اش در اینکه کارهای دیگران را به نام خود تمام کند، باعث شد به سرعت پیشرفت کند. دلورس پیش از آنکه سی ساله شود به ریاست دفتر ارتقا یافت و این هرچند گامی کوچک اما آغاز مسیر رسیدن او به مقام های ارشد سازمان اجرای قوانین جادویی بود. در این زمان او پدرش را متقاعد کرد که بازنشستگی پیش از موعد بگیرد و با پول تو جیبی اندکی که به او می داد، اطمینان حاصل کرد که کاملا از مناظر عمومی محو شود. هر زمان که از او پرسیده می شد (معمولا توسط همکارانی که از او خوششان نمی آمد) «تو با اون آمبریجی که قبلا کف زمین اینجا رو تمیز می کرد، نسبتی داری؟» شیرین ترین لبخندش را می زند، قهقه ای سر می داد و هرگونه ارتباطی را با آن فرد به طور کامل رد نموده و ادعا می کرد پدر مرحومش از اعضای شناخته شده ویزنگاموت(۱۱) بوده است. معمولا اتفاقات بدی برای کسانی می افتاد که از دلورس در مورد آرفورد و هر چیز دیگری می پرسیدند که او علاقه ای به صحبت در مورد آن نداشت و هر کس که دوست داشت جزء افرادی باشد که او با آن ها خوب است، باید وانمود می کرد که داستان او در مورد اصل و نسبش را باور دارد.
با وجود همه تلاش های دلورس برای اینکه یکی از رئیس هایش را تحت تاثیر قرار دهد (او اهمیت نمی داد که کدام یک از آن ها باشد، فقط می دانست که وضعیت و امنیتش به کمک یک همسر قدرتمند، بهبود پیدا می کند)، هرگز نتوانست ازدواج کند. گرچه همه ی آن ها سخت کوشی و جاه طلبی اش را تحسین می کردند، اما کسانی که به او نزدیک تر می شدند متوجه می شدند که سخت می شود او را دوست داشت. پس از نوشیدن یک لیوان شراب، دلورس همواره نظرات و قضاوت های سخت گیرانه اش را بیان می کرد و حتی آن افرادی که ضد مشنگ بودند نیز از افکار مخفیانه دلورس در مورد نوع رفتاری که جامعه غیر جادویی شایسته آن است، شوکه می شدند.
هرچه دلورس بزرگ تر و سرسخت تر می شد و در وزارتخانه به مقام های بالاتری دست می یافت، علاقه اش به وسایل کوچک دخترانه نیز بیشتر و بیشتر می شد. دفتر او به محلی برای وسایل چین دار و توری دوزی شده تبدیل شده بود و به هر چیزی که با بچه گربه ها تزئین شده بود، علاقه نشان می داد (هرچند که بچه گربه های واقعی را بسیار کثیف می دانست). زمانی که نگرانی و توهم کورنولیوس فاج(۱۲)، وزیر سحر و جادو، در مورد اینکه آلبوس دامبلدور تمایل دارد او را از قدرت به زیر بکشد، روز به روز بیشتر می شد، دلورس با چنگ انداختن به این موقعیت و به کمک تشدید کردن غرور و ترس های فاج، توانست راه خود را به قلب قدرت باز کند و در برابر فاج جوری وانمود کرد که گویی جزء معدود افرادی است که می توان به او اعتماد کرد.
انتصاب دلورس به عنوان بازرس عالی رتبه هاگوارتز برای اولین بار در زندگی اش به او قدرت کامل داد تا بتواند عقاید متعصبانه و وحشیانه اش را به نمایش در آورد. او در مدرسه اوقات خوشی را سپری نکرده بود، زیرا برای تمام مقام ها ی پر مسئولیت او را نادیده می گرفتند و حال این فرصت را داشت تا بازگردد و قدرتش را به رخ کسانی بکشد که (از نظر خودش) او را از آنچه شایستگی آن را داشته، محروم کرده بودند.
دلورس ترس فراوانی از موجوداتی دارد که تقریبا یا کاملا انسانی نیستند. نفرت او از هاگرید(۱۳) نیمه غول و ترسش از سانتورها حاکی از وحشت او از موجودات وحشی و ناشناخته است. او شخصیت بسیار کنترل کننده ای دارد و از نظرش هرکس که قدرت یا جهان بینی او را به چالش بکشد، باید مجازات شود. او از مطیع کردن و تحقیر دیگران لذت می برد و به جز جبهه ای که به آن وفادار است، نمی توان تفاوت چندانی بین او و بلاتریکس لسترنج قائل شد.
دوران دلورس در هاگوارتز فاجعه آمیز تمام شد، زیرا از مرز اختیاراتی که فاج به او داده بود عبور کرد، پایش را از گلیم خود درازتر نموده و سرانجام قربانی خودخواهی متعصبانه اش شد. پس از پایان دوره اش در هاگوارتز، شوکه اما مصمم به وزارتخانه ای بازگشت که به خاطر بازگشت لرد ولدمورت غرق در آشفتگی شده بود.
به دنبال تغییر سازمانی که پس از استعفای اجباری فاج به وجود آمد، دلورس فقط توانست سمت قبلی اش در وزارتخانه را باز پس بگیرد. وزیر جدید، روفوس اسکریم جیور(۱۴) کارهایی مهم تر از آن داشت که بخواهد به دلورس آمبریج رسیدگی کند. البته اسکریم جیور بعدها به خاطر این سهل انگاری اش جریمه شد، زیرا این حقیقت که وزارتخانه هرگز دلورس را به خاطر سوءاستفاده های فراوان از قدرتش مجازات نکرده بود، از نظر هری پاتر به معنی سرسری گذشتن و خشنود بودن وزارتخانه از اعمال او بود. از نظر هری ادامه اشتغال دلورس در وزارتخانه و عدم وجود هرگونه واکنش نسبت به رفتار او در هاگوارتز، نشانه فساد گسترده وزارتخانه بود و به همین خاطر از همکاری با وزیر جدید امتناع کرد (دلورس پس از لرد ولدمورت تنها کسی بود که یک زخم فیزیکی همیشگی روی بدن هری برجای گذاشت. او حین تنبیه هری، مجبورش کرد که کلمات «من نباید دروغ بگویم» را بر پشت دستش حک کند).

فصل دوم: وزیران سحر و جادو و آزکابان

دلورس آمبریج دو دفتر داشت: یکی در هاگوارتز و دیگری در وزارت سحر و جادو که هر دوی آن ها با بشقاب های گربه های بدجنس میو میو کن تزئین شده بودند. گرچه او هرگز وزیر سحر و جادو نشد، اما به خوبی می دانست که چگونه وزیر را تحت تاثیر قرار دهد. به این فکر کنید که او چقدر کامل و شیطانی توانست بر روی کورنولیوس فاج کار کند تا در مورد هری پاتر شایعه پخش کند، بازگشت ولدمورت را انکار کند و دامبلدور را از مقامش عزل کند.
اگر می خواهید چیزی در مورد سیاست های دنیای جادوگری بدانید، بهتر است ببینید که دقیقا چه کسی قدرت وزارتخانه را در دست گرفته است. دقت کنید که در بین آن ها یک یا دو نام آشنا به چشمتان خواهد خورد.

وزیران سحر و جادو

به قلم جی.کی.رولینگ

وزارت سحر و جادو رسما سال ۱۷۰۷ و با منصوب شدن اولیک گامپ(۱۶) به عنوان اولین وزیر سحر و جادو آغاز به کار کرد.(۱۷)
وزیر سحر و جادو با رای گیری انتخاب می شود، هرچند که در مواقع بحرانی این پست بدون رای گیری عمومی به فرد خاصی پیشنهاد داده می شود (آلبوس دامبلدور چنین پیشنهادی را دریافت کرده و بارها آن را رد کرده بود). هیچ محدودیتی برای مدت زمانی که کسی می تواند وزیر و سحر و جادو باقی بماند، وجود ندارد، با این حال وزیر باید حداکثر هر هفت سال یک بار، یک انتخابات برگزار کند. معمولا وزیران سحر و جادو بیش از نخست وزیران مشنگ ها در پست خود باقی می مانند. به طور کلی، با وجود انتقاداتی که نسبت به آن ها وجود دارد، جامعه جادوگری بسیار متفاوت تر از آن چیزی که در جامعه مشنگی می بینیم، از وزیرشان حمایت می کنند. این احتمالا به خاطر آن است که جادوگران تصور می کنند اگر خودشان به خوبی نتوانند جامعه شان را اداره کنند، مشنگ ها در کارشان دخالت خواهند کرد.
نخست وزیر مشنگ ها هیچ نقشی در انتصاب وزیر سحر و جادو ندارد و انتخابات برای وزیر سحر و جادو تنها بین جامعه جادوگری برگزار می شود. تمام مسائل مربوط به جامعه جادویی بریتانیا منحصرا توسط وزیر سحر و جادو حل و فصل می شوند و او صلاحیت انحصاری برای اداره وزارتخانه اش دارد. ملاقات های ضروری وزیر سحر و جادو با نخست وزیر مشنگ ها از طریق تابلوی اولیک گامپ (نخستین وزیر سحر و جادو) که در اتاق مطالعه نخست وزیر مشنگ ها در ساختمان شماره ۱۰ خیابان داونینگ آویزان است، به او اعلام می شود.
پای هیچ نخست وزیر مشنگی تا به حال به وزارت سحر و جادو نرسیده است و دلیل آن را دوگالد مک فیل(۱۸) (وزیر سحر و جادو طی سال های ۱۸۵۸ تا ۱۸۶۵) به صورت خلاصه این طور بیان می کند: «مغز بیچاره آن ها نمی تواند آن را درک کند»

وزیر: اولیک گامپ

دوران وزارت: ۱۷۰۷ تا ۱۷۱۸
گامپ که پیش از وزارت، ریاست ویزنگاموت را بر عهده داشت، کاری سخت در پیش داشت تا بتواند جامعه سرکش و وحشت زده را برای قبول قانون بین المللی رازداری سازگار کند. بزرگ ترین دستاورد او تاسیس سازمان اجرای قوانین جادویی بود.

داموکلس رول(۱۹)

۱۷۱۸ تا ۱۷۲۶
رول به خاطر نظریاتش در مورد اینکه «باید با مشنگ ها سخت برخورد کرد» انتخاب شد. او که از طرف کنفدراسیون بین المللی جادوگران مورد انتفاد قرار گرفته بود، سرانجام مجبور شد از قدرت کناره گیری کند.

پرسئوس پارکینسون(۲۰)

۱۷۲۶ تا ۱۷۳۳
سعی کرد لایحه ممنوعیت ازدواج با مشنگ ها را به تصویب برساند. او برداشت اشتباهی از افکار جامعه داشت. جامعه جادوگری که از تمایلات ضد مشنگی خسته شده و خواستار صلح بود، در اولین فرصت رایش را از او پس گرفت.

الدریچ دیگوری(۲۱)

۱۷۳۳ تا ۱۷۴۷
وزیری محبوب که برای اولین بار برنامه استخدام کارآگاهان را اجرایی کرد. او در دفترش و بر اثر آبله اژدها از دنیا رفت.

آلبرت بوت(۲۲)

۱۷۴۷ تا ۱۷۵۲
وزیری دوست داشتنی اما بی منطق. پس از مدیریت بد در ماجرای شورش اجنه، استعفا داد.

باسیل فلک(۲۳)

۱۷۵۲ تا ۱۷۵۲
وزیری که کمترین دوران وزارت را داشت. وزارت او فقط دو ماه طول کشید. پس از اینکه اجنه به گرگینه ها پیوستند، از کارش استعفا کرد.

هفائستوس گور(۲۴)

۱۷۵۲ تا ۱۷۷۰
گور یکی از اولین کارآگاهان بود. او موفق شد چند شورش را که موجودات جادویی برپا کرده بودند، سرکوب کند. با این حال تاریخ شناسان معتقدند مخالفت او با برنامه های احیای اعتبار گرگینه ها در نهایت منجر به حملات بیشتری شد. او زندان آزکابان را بازسازی و تقویت کرد.

ماکسیمیلیان کرودی(۲۵)

۱۷۷۰ تا ۱۷۸۱
او که پدر ۹ فرزند بود، شخصیت رهبری کاریزماتیکی داشت. او کسی بود که چند گروه اصیل زاده را که برای حمله به مشنگ ها برنامه ریزی می کردند، کاملا از بین برد. مرگ مشکوک او در دفترش موضوع اصلی تعداد زیادی از کتاب ها و تئوری های توطئه است.

پورتیس ناچبول(۲۶)

۱۷۸۱ تا ۱۷۸۹
او به صورت محرمانه در سال ۱۷۸۲ از طرف نخست وزیر وقت مشنگ ها، لرد نورث(۲۷)، فراخوانده شد. لرد نورث می خواست بداند که آیا او می تواند برای بیماری عدم تعادل روانی در حال بروز شاه جرج سوم، کاری بکند یا خیر. بعدها به بیرون درز پیدا کرد که لرد نورث به جادوگران اعتقاد دارد و او پس از ناتوانی در کسب رای اعتماد، مجبور به استعفا شد.

آنشوس آزبرت(۲۸)

۱۷۸۹ تا ۱۷۹۸
بیش از حد تحت تاثیر وضعیت و ثروت اصیل زاده ها بود.

آرتمیزیا لافکین(۲۹)

۱۷۹۸ تا ۱۸۱۱
اولین وزیر سحر و جادوی زن. سازمان همکاری های جادویی بین المللی را راه اندازی کرد و در دوره وزارتش با لابی های فراوان توانست میزبانی جام جهانی کوییدیچ را برای بریتانیا بگیرد.

گرگان استامپ(۳۰)

۱۸۱۱ تا ۱۸۱۹
یک وزیر سحر و جادوی بسیار محبوب. یک طرفدار پر و پا قرص کوییدیچ (مشهور به گردباد توتشیل(۳۱))، سازمان ورزش ها و بازی های جادویی را راه اندازی کرد و توانست قانون مربوط به جانوران و موجودات جادویی را که مدتی طولانی محل مناقشه بود، به سمت و سوی مناسبی هدایت کند.

جوزفین فلینت(۳۲)


۱۸۱۹ تا ۱۸۲۷
هنگامی که به قدرت رسید نشان داد یک بیمار ضد مشنگ متعصب است. از تکنولوژی های جدید مشنگ ها بیزار بود. مثلا ادعا می کرد تلگراف بر روی عملکرد مناسب چوب دستی ها اختلال ایجاد می کند.

آتلاین گمبول(۳۳)

۱۸۲۷ تا ۱۸۳۵
وزیری که بسیار آینده نگر بود. او کمیته ای تشکیل داد تا بر روی توانایی ذهنی مشنگ ها تحقیق کنند، زیرا در آن زمان از دوران امپراتوری بریتانیا به نظر می رسید که ذهن آن ها بهتر از ذهن برخی جادوگران کار می کند.

رادولفس لسترنج(۳۴)

۱۸۳۵ تا ۱۸۴۱
وزیری متحجر که تلاش کرد سازمان اسرار را ببندد، به این دلیل که این سازمان به دستورات او توجهی نمی کرد. در نهایت به علت بیماری مجبور به استعفا شد که بسیاری معتقدند به خاطر عدم توانایی اش در کنار آمدن با فشارهایی بود که در مقام وزارت با آن رو به رو بود.

هورتنسیا میلی فوت(۳۵)

۱۸۴۱ تا ۱۸۴۹
بیش از هر وزیر دیگری قانون تصویب کرد. گرچه بسیاری از آن ها مفید بودند، اما برخی از آن ها نیز خسته کننده بود (مثلا اجبار به پوشیدن کلاه نوک تیز و مواردی از این قبیل) که در نهایت همین قوانین باعث سقوط سیاسی اش شد.

اوانجلین اورپینگتون(۳۶)

۱۸۴۹ تا ۱۸۵۵
دوست خوب ملکه ویکتوریا که هرگز متوجه نشد او یک ساحره است چه رسد به اینکه بداند او وزیر سحر و جادو است! باور بر این است که اورپینگتون در جنگ کریمه(۳۷) مداخله جادویی (و غیرقانونی) کرده است.

پریسیلا دوپونت(۳۸)

۱۸۵۵ تا ۱۸۵۸
گفته می شود که نفرتی غیرمنطقی از نخست وزیر مشنگ ها، لرد پالمرستون(۳۹) داشته و همین نفرت باعث به وجود آمدن مشکلاتی شده بود (مثلا سکه های درون جیب لرد تبدیل به تخم قورباغه می شد و چیزهایی از این قبیل) و این مساله باعث شد که مجبور به کناره گیری از قدرت شود. از قضا، دو روز بعد پالمرستون نیز از طرف مشنگ ها مجبور به استعفا شد.

دوگالد مک فیل

۱۸۵۸ تا ۱۸۶۵
یک وزیر قابل اعتماد. او زمانی روی کار آمد که مجلس مشنگ ها یک سری تحولات قابل توجه را تحمل می کرد و به همین دلیل وزارت سحر و جادو دوران آرامی را داشت.

فاریس اسپاوین «دُر افشان»(۴۰)

۱۸۶۵ تا ۱۹۰۳
پیرترین وزیر و کسی که بیش از سایرین در مقام وزارت باقی مانده است. او توانست از «ترور نافرجام» (ضربه) یک سانتور جان سالم به در ببرد. سانتور مذکور به خاطر جوک افتضاح «یه روز یه سانتور و یه جن و یه شبح میرن به یک میخونه» که اسپاوین تعریف کرده بود، آزرده خاطر شده بود. در مراسم خاک سپاری ملکه ویکتوریا در لباس یک دریاسالار شرکت کرد و زمانی که ویزنگاموت با ملایمت به او گفت که دیگر وقت آن رسیده که از وزارت کناره گیری کند، داد و بیداد راه انداخت (زمانی که اسپاوین وزارتخانه را ترک کرد، ۱۴۷ سال سن داشت).

ونیوسا کریکرلی(۴۱)

۱۹۰۳ تا ۱۹۱۲
او دومین کارآگاهی بود که به این مقام می رسید و هم شایسته آن بود و هم محبوبیت داشت. کریکرلی در یک حادثه احمقانه باغبانی (که با مهر گیاه(۴۲) در ارتباط بود) جان خود را از دست داد.

آرچر اورموند(۴۳)

۱۹۱۲ تا ۱۹۲۳
در زمان اولین جنگ جهانی مشنگ ها، قوانین اضطراری ادموند جادوگران را از دخالت در جنگ منع می کرد تا مبادا قانون بین المللی رازداری در سطح گسترده ای زیر پا گذاشته شود. هزاران نفر با او مخالفت کردند و مردم هر جا که توانستند به مشنگ ها یاری رساندند.

لورکان مک لیرد(۴۴)

۱۹۲۳ تا ۱۹۲۵
یک جادوگر با استعداد اما یک سیاست مدار نه چندان محبوب. مک لیرد مرد بسیار کم حرفی بود و از طریق بله یا خیر گفتن و به کمک دودهایی که با چوب دستی اش درست می کرد، با بقیه ارتباط برقرار می کرد. به خاطر رفتارهای عجیب و غریبش مجبور به استعفا شد.

هکتور فالی(۴۵)

۱۹۲۵ تا ۱۹۳۹
بدون شک به خاطر تفاوت بارزش با مک لیرد رای آورد. فالی پر جنب و جوش و خودنما خطری که به وسیله گلرت گریندل والد(۴۶) جامعه جهانی جادوگری را تهدید می کرد، دست کم گرفت و با از دست دادن شغلش بهای این کار را پرداخت.

لئونارد اسپنسرمون(۴۷)

۱۹۳۹ تا ۱۹۴۸
وزیر بی عیب و نقصی که از آبدارچی بخش حوادث و فجایع جادویی تبدیل به وزیر سحر و جادو شد. بر دوره حساس جنگ بین المللی که مشنگ ها و جادوگران را درگیر کرده بود، نظارت داشت. رابطه کاری خوبی با وینستون چرچیل(۴۸) داشت.

فصل سوم: هوریس اسلاگهورن

هوریس اسلاگهورن

به قلم جی.کی.رولینگ

تاریخ تولد:
۲۸ آوریل

چوبدستی:
چوب درخت سرو و ریسه قلب اژدها، ۹.۲۵ اینچ، نسبتا انعطاف پذیر

گروه هاگوارتز:
اسلایترین

توانایی ویژه:
یک ذهن بند(۶۱) تعلیم یافته، معجون سازی ماهر، تغییر شکل دهنده ای پیشرفته

اصل و نسب:
پدر ساحر، مادر ساحره (یکی از خاندان هایی که به عنوان «بیست و هشت مقدس»(۶۲) شناخته می شوند)

خانواده:
هرگز ازدواج نکرد، هیچ فرزندی ندارد (البته خاندان اسلاگهورن به وسیله سایر فرزندان خاندان، ادامه پیدا کرد)

سرگرمی ها:
باشگاه اسلاگ، مکاتبه با افراد مشهوری که قبلا دانش آموزش بودند، شراب و شیرینی خوب و با کیفیت

کودکی

هوریس یوجین فلاکوس اسلاگهورن(۶۳)، در یک خانواده جادوگری اصیل به دنیا آمد و تنها فرزند پدر و مادری پولدار بود که دیوانه وار او را دوست داشتند. گرچه او پسری اساسا خوش اخلاق بود، اما بر اساس باورها و ارزش های قدیمی تربیت شده بود (پدرش یک مقام عالی رتبه در بخش همکاری های بین المللی جادویی در وزارتخانه بود)، و از او خواسته بودند که هنگام رسیدن به هاگوارتز دوستانی «شایسته» برای خود انتخاب کند. خاندان اسلاگهورن یکی از خاندان های مشهور «بیست و هشت مقدس» بود (یک لیست انتخاب شده از بین خاندان هایی که «خون خالص» در رگ هایشان جریان داشت و نویسنده ای ناشناس در دهه ۳۰ قرن بیستم میلادی آن را منتشر کرد) و از آن جا که والدین هوریس اعتقادی به تحمیل عقاید اصیل زادگی شان نداشتند، با آرامش و ملایمت برتری ذاتی خانواده را به آن تلقین می کردند.
هوریس هنگامی که به هاگوارتز رسید، فورا در اسلایترین گروه بندی شد. او خود را به عنوان دانش آموزی فوق العاده اثبات کرد و در همان حینی که از دستورات ضمنی والدینش در مورد بقیه پیروی نمی کرد (چند نفر از دوستانش مشنگ زاده هایی با استعداد بودند)، مدل خاصی از نخبه گرایی اش را در پیش گرفت. هوریس مجذوب افرادی می شد که استعداد یا پس زمینه زندگی شان آن ها را از دیگران متمایز می کرد و از شکوه و جلالی که در کنار افراد مشهور، از هر نوعی، نصیبش می شد، لذت می برد. با اینکه پسر بچه ای بیش نبود، به طرز زننده ای خود را به آدم های کله گنده می چسباند و معمولا به وزیر سحر و جادو با نام کوچکش اشاره می کرد تا این موضوع را برساند که خانواده شان با وزیر بسیار صمیمی تر از آن چیزی هستند که به نظر می آید.

دوران اول تدریس

با وجود توانایی هایی قابل توجه هوریس، احترام و ارزشی که برای افراد مشهور قائل بود و آرزوهای والدینش برای اینکه در وزارتخانه مشغول به کار شود، اسلاگهورن هیچ وقت مجذوب فضای پر جنب و جوش و رقابتی سیاست نشد. او از شرایط رفاهی خودش لذت می برد و اوقات فراغتش را با خوشحالی از اینکه دوستان بسیار موفقی دارد سر می کرد، بدون اینکه چندان بخواهد راه آن ها را دنبال کند. گویا در اعماق قلبش می دانست جوهره اش از آن چیزی نیست که وزیران از آن ساخته شده اند. از طرفی او دوست داشت زندگی راحت با پرداخت مالیات کمتری داشته باشد. هنگامی که شغل استاد معجون سازی هاگوارتز به او پیشنهاد شد، با خوشحالی فراوان آن را پذیرفت، زیرا استعداد خارق العاده ای در تدریس و علاقه ای عمیق به مدرسه قدیمی داشت.
اسلاگهورن که مردی خوش اخلاق و آسان گیر بود، متعاقبا به ریاست گروه اسلایترین ارتقا یافت. البته او ضعف هایی داشت: غرور، افاده و ضعف در قضاوت هنگامی که پای فردی خوش چهره و با استعداد در میان بود، اما همچنان از ظلم و ستم و بدجنسی دوری می کرد. بدترین چیزی که می توان در طی دوران کاری اش او را به آن متهم کرد، این بود که بین دانش آموزانی که برای او سرگرم کننده بودند و آینده ای امیدوارکننده داشتند و افرادی که او در آن ها نشانه ای از آینده ای موفق نمی دید، تفاوت بسیاری قائل می شد. انجمن «باشگاه اسلاگ»، که یک باشگاه اجتماعی و غذاخوری خارج از ساعات درسی برای دانش آموزان محبوب برگزیده اش بود نیز باعث نمی شد افرادی که به آن دعوت نمی شدند احساس بهتری داشته باشند.
بی شک اسلاگهورن توانایی خاصی برای شناسایی استعداد های پنهان داشت. اعضای فراوانی که همه ی آن ها را اسلاگهورن طی پنجاه سال شخصا به باشگاه اسلاگ دعوت کرده بود، بعدها شغل های مهمی در حوزه های مختلف دنیای جادوگری به دست آوردند: از کوییدیچ و سیاست گرفته تا تجارت و روزنامه نگاری.

رابطه با ولدمورت

از بخت بد اسلاگهورن یکی از محبوب ترین شاگردانش، پسری خوش قیافه و فوق العاده با استعداد به نام تام مارولو ریدل(۶۴)، جاه طلبی هایی بسیار فراتر از چیزهایی مثل رسیدن به وزارت یا مالکیت روزنامه پیام امروز داشت. ریدل که هر وقت می خواست می توانست رفتاری فریبکارانه و جذاب داشته باشد، می دانست دقیقا چگونه چاپلوسی استاد معجون سازی و رئیس گروه مدرسه اش را بکند و او را گول بزند تا اطلاعاتی ممنوعه را از او بیرون بکشد: اینکه چگونه جان پیچ بسازد. اسلاگهورن نسنجیده دانشی را که شاگردش نمی دانست، به او داد.
گرچه این موضوع در کتاب های مجموعه نیامده است، اما از اینکه پروفسور دامبلدور به هری پاتر گفت که در روزهای آخر تحصیل تام ریدل به او مشکوک شده بود، می توانیم استنباط کنیم که دامبلدور به همکارش اسلاگهورن اخطار داده بود که مراقب باشد آن پسر بچه از او سواستفاده نکند. اسلاگهورن که از قضاوت خود مطمئن بود (زیرا درستی قضاوتش بارها به او اثبات شده بود)، به این اخطار اعتنا نکرد و آن را بخشی از پارانویای(۶۵) دامبلدور فرض کرد و بر این باور بود که استاد تغییر شکل از زمانی که تام را از یتیم خانه ای که در آن بزرگ شده بود، به مدرسه آورده، نفرتی غیرقابل توجیه نسبت به او دارد.
اسلاگهورن تا زمان عزیمت ریدل از مدرسه در بندگی او باقی ماند. در آن زمان بود که اسلاگهورن متوجه شد شاگرد عزیزش نه تنها تمام شغل های فوق العاده ای که به او پیشنهاد شده بود را رد کرده است، بلکه ناگهان ناپدید شد و هیچ علاقه ای به حفظ کردن ارتباطش با استادی که به نظر می رسید چنان وابستگی ای به او دارد، نشان نداد. کم کم، طی ماه های بعد، اسلاگهورن مجبور شد قبول کند محبت و علاقه ای که تام ریدل به او نشان می داده ، تظاهر بوده است. احساس گناه اسلاگهورن از اینکه بخشی از دانش جادویی خطرناکی را با پسرک به اشتراک گذاشته بود، شدت یافت، اما او این احساسات را مصمم تر از همیشه سرکوب می کرد و دیگر به هیچ کس اعتماد نداشت.
چند سال پس از عزیمت ریدل از مدرسه، جادوگری سیاه با قدرتی زیاد به نام لرد ولدمورت شروع به فعالیت در دنیای جادوگری کرد. اسلاگهورن بلافاصله شاگرد قدیمی اش را نشناخت. او پیش از آن از نام خصوصی ای که ریدل در هاگوارتز در میان دوستانش از آن استفاده می کرد، اطلاع نداشت و ولدمورت نیز از آخرین ملاقاتشان تحت چند تغییر شکل فیزیکی قرار گرفته بود. هنگامی که اسلاگهورن فهمید این جادوگر ترسناک همان تام ریدل است، وحشت زده شد و آن شبی که ولدمورت برای به دست آوردن مقام استادی در هاگوارتز به مدرسه برگشت، اسلاگهورن در دفترش مخفی شد. زیرا از آن می ترسید که ولدمورت به سراغش بیاید و ادعای آشنایی کند. ولدمورت در آن زمان خود را برای دیدن استاد معجون سازی پیشینش به زحمت نینداخت، اما آرامش خاطر اسلاگهورن دوام چندانی نداشت.
زمانی که دنیای جادوگری درگیر جنگ شد و شایعاتی منتشر شد که ولدمورت به گونه ای خود را نامیرا کرده است، اسلاگهورن مطمئن بود که خودش با دادن اطلاعات در مورد جان پیچ ها به ولدمورت، او را شکست ناپذیر کرده است (البته این احساس گناهی نابه جا بود، زیرا ریدل پیش از آن نیز می دانست چگونه جان پیچ بسازد و با معصومیتی ساختگی تنها می خواست بداند اگر جادوگری بیش از یک جان پیچ بسازد، چه اتفاقی رخ خواهد داد). اسلاگهورن از سر ترس و احساس گناه بیمار شد. آلبوس دامبلدور، که اکنون مدیر شده بود، در این زمان با مهربانی ای خاص با همکارش رفتار می کرد که البته اثری منفی بر احساس گناه فزاینده اسلاگهورن داشت و در همان زمان بود که اسلاگهورن عزم خود را جزم کرد به هیچ موجود زنده ای در مورد اشتباه وحشتناکی که انجام داده بود، چیزی نگوید.
لرد ولدمورت در اولین دوره قدرت گیری اش هیچ تلاشی برای تصرف کردن هاگوارتز نکرد. اسلاگهورن به درستی بر این باور بود که زمان قدرت داشتن ولدمورت، باقی ماندن در پستش امن تر از آن است که جانش را در جهان بیرونی به خطر بیندازد. زمانی که ولدمورت با حمله به هری پاتر نوزاد با حریف حقیقی اش رو به رو شد، اسلاگهورن بیش از باقی جامعه جادوگری از این اتفاق خوشحال بود. اسلاگهورن اینگونه استنباط کرد که اگر ولدمورت کشته شده است یعنی نتوانسته هیچ جان پیچی درست کند و این به معنای بی گناهی اسلاگهورن بود. این موضوع باعث آرامش خاطر فراوان اسلاگهورن شد. زمانی که خبر شکست ولدمورت را شنید، احساساتش را با گفتن جملات پرت و پلای فراوان بروز داد. همین موضوع برای اولین بار دامبلدور را هشیار کرد که ممکن است اسلاگهورن اسرار سیاهی را با تام ریدل در میان گذاشته باشد. تلاش ظریفانه دامبلدور برای پرسش از اسلاگهورن باعث شد او ساکت شود. چند روز بعد، اسلاگهورن که نیم قرن در خدمت مدرسه بود، استعفای خود را تقدیم مدیریت کرد.

بازنشستگی

هوریس آزاد از مراقبت های مورد نیاز تدریس و بار سنگین گناه و ترسی که سال ها با او بود، دوران بازنشستگی لذت بخشی داشت. او به خانه راحت والدینش، که اکنون مرده بودند، بازگشت. جایی که تعطیلات مدرسه اش را آنجا می گذراند، اکنون به محل دائمی زندگی اش تبدیل شده بود.
اسلاگهورن نزدیک به یک دهه از کتابخانه و انبار غنی اش لذت می برد، گه گاهی اعضای قدیمی باشگاه اسلاگ را ملاقات می کرد و در خانه اش جشن می گرفت. دلش برای تدریس تنگ شده بود و گاهی اوقات با فکر به اینکه نسل مشهور آینده بدون اینکه کوچک ترین اطلاعی از این داشته باشند که او چه کسی است، در حال تربیت در هاگوارتز هستند، دلش می گرفت.
حدود یک دهه از دوران بازنشستگی اسلاگهورن گذشته بود که از طریق آشنایان بسیارش به گوشش رسید که لرد ولدمورت هنوز زنده است، هر چند که جسم ندارد. این خبری بود که اسلاگهورن بیش از همه اخبار دنیا از آن می ترسید، زیرا به آن معنا بود که عمیق ترین ترسش به وقوع پیوسته است: زنده بودن ولدمورت به صورت روحی متلاشی شده، به آن خاطر بود که خود جوان ترش موفق شده بود یک یا تعدادی بیشتر جان پیچ درست کند.
حال دوران بازنشستگی اسلاگهورن تبدیل به دورانی سخت و کشنده شده بود. او که وحشت زده و بی خواب شده بود از خود می پرسید که آیا ترک کردن هاگوارتز، جایی که ولدمورت دفعه قبل از حمله به آن می ترسید و جایی که دامبلدور مطمئنا به خوبی می دانست چه اتفاقاتی در جریان است، کار درستی بوده است یا خیر.

پنهان شدن

کمی پس از پایان مسابقه سه جادوگر در هاگوارتز (که اسلاگهورن با جدیت آن را در اخبار دنبال می کرد)، دنیای جادوگری غرق شایعاتی تازه شد. هری پاتر در شرایطی مشکوک مسابقه را به سلامت به پایان رسانده بود و در حالی که جسد رقیب هم مدرسه ای اش را در دست داشت، به محوطه هاگوارتز برگشته بود. او ادعا می کرد رفیقش را ولدمورتِ دوباره متولد شده کشته است.
گرچه داستان هری به صورت گسترده توسط وزارت سحر و جادو و رسانه های جادوگری تکذیب شد، هوریس اسلاگهورن آن را باور کرد. سه روز پس از مرگ سدریک دیگوری(۶۶) صحت این داستان تایید شد: کوربان یکسلی(۶۷) مرگ خوار شبانه به خانه اسلاگهورن آمد و به طور مشخص قصد داشت یا او را جذب کند یا به زور نزد ولدمورت ببرد.
اسلاگهورن واکنشی چنان سریع از خود نشان داد که مطمئنا افرادی را که کند شدن و چاق شدنش را در دوره بازنشستگی اش دیده بودند، به حیرت وا می داشت. خود را به یک صندلی راحتی تبدیل کرد و موفق شد یکسلی را به اشتباه بیندازد. وقتی که مرگ خوار رفت، اسلاگهورن لوازم ضروری را در یک کیف جمع کرد، در خانه اش را پشت سرش قفل کرد و فرار کرد.
نزدیک به یک سال اسلاگهورن از خانه ای به خانه ای دیگر می رفت. او معمولا در خانه مشنگ هایی که صاحبانشان خانه نبودند، اقامت می کرد، زیرا جرات نمی کرد پیش دوستانی بماند که ممکن بود به میل خودشان یا تحت فشار به او خیانت کنند و مکانش را لو دهند. زندگی او سرشار از بدبختی بود و اینکه نمی دانست ولدمورت دقیقا از او چه می خواهد، آن را بدبختانه تر می کرد. او فکر می کرد به احتمال زیاد دانش آموز قدیمی اش می خواهد او را به خدمت ارتشش در بیاورد که نسبت به زمان قدرت گیری قبلی اش، هنوز کوچک بود. اسلاگهورن در لحظات تاریکش به این نیز فکر می کرد که شاید ولدمورت برای جلوگیری از خیانت به دومین منبع آسیب ناپذیری همیشگی اش، می خواهد او را بکشد.

دوران دوم تدریس

گرچه جادو و افسون های اسلاگهورن او را چند قدم جلوتر از مرگ خواران قرار داده بود، اما برای پنهان کردن او از دست آلبوس دامبلدور کافی نبودند. او در نهایت اسلاگهورن را در دهکده بادلی بابرتون(۶۸) در حالی پیدا کرد که یک خانه مشنگی را به تصاحب خود در آورده بود. مدیر هاگوارتز با تغییر قیافه ای که باعث فریب دادن یکسلی شده بود، گول نخورد و از اسلاگهورن خواست که به عنوان استاد به هاگوارتز بازگردد. دامبلدور به عنوان یک مشوق اضافی هری پاتر را با خود آورده بود که اسلاگهورن برای اولین بار او را می دید: مشهورترین دانش آموز هاگوارتز که تا به حال دیده بود. او همچنین فرزند یکی از محبوب ترین دانش آموزان اسلاگهورن یعنی لی لی اونز(۶۹) بود.
با وجود مخالفت اولیه، اسلاگهورن نتوانست در مقابل ترکیب جذاب محلی امن برای اقامت و هری پاتر، که جذابیتی حتی بیش از تام ریدل داشت، مقاومت کند. اسلاگهورن شک کرده بود که ممکن است دامبلدور انگیزه دیگری نیز داشته باشد اما مطمئن بود که می تواند مقابل تلاش های دامبلدور برای اینکه از او حرف بکشد چه کمکی به لرد ولدمورت کرده، مقاومت کند. او با ساخت خاطره ای جعلی از شبی که ریدل با درخواستی در مورد جان پیچ ها نزد او آمده بود، خود را برای این احتمال آماده کرد.
اسلاگهورن با ذوق و شوق دوباره تدریسش در مقام استاد معجون سازی را از سر گرفت و بار دیگر باشگاه اسلاگ را راه اندازی کرد و تلاش کرد تا با استعدادترین دانش آموزان آن روزها و آن هایی که روابط نزدیکی با افراد قدرتمند داشتند را یک جا جمع کند. همان طور که دامبلدور می خواست و انتظار داشت، هری پاتر که اسلاگهورن (به اشتباه) فکر می کرد دانش آموزی فوق العاده با استعداد در معجون سازی است، توانست او را مجذوب خود کند. هری سرانجام توانست خاطره واقعی گفت وگوی اسلاگهورن و ریدل در مورد جان پیچ ها را پس از استفاده از معجون اسلاگهورن علیه خودش، از او بگیرد: معجون فلیکس فلیسیس(۷۰) که هری را به طرز مقاومت ناپذیری خوش شانس کرده بود.

هاگوارتز تحت کنترل مرگ خواران

هنگامی که مدرسه به تصرف لرد ولدمورت در آمد، سوروس اسنیپ به عنوان مدیر منصوب شد و به کروهای مرگ خوار نیز وظیفه ای اساسی در سرکوب دانش آموزان و اساتید محول شد. اسلاگهورن فهمید بدترین کاری که ولدمورت می تواند از او بخواهد باقی ماندن در مقامش و تدریس به اصیل زاده ها و دورگه هاست. او همین کار را کرد و سعی کرد سرش در لاک خودش باشد. با این حال او هرگز از نظم و انضباط خشنی که کروها برقرار کرده بودند حمایت نکرد و تا جایی که می توانست تلاش می کرد مراقب دانش آموزان باشد.

نبرد هاگوارتز

رفتار اسلاگهورن در خطرناک ترین شب زندگی اش، ارزش واقعی او را نمایان ساخت. در ابتدا به نظر می رسید که او می خواهد از نبرد فرار کند و دانش آموزان اسلایترین را به خارج از قلعه و محلی امن راهنمایی کرد. هنگامی که به هاگزمید رسید در بیدار و بسیج کردن اهالی دهکده کمک کرد و با چارلی ویزلی(۷۱) در راس نیروهای تقویتی و در لحظه ای حیاتی به نبرد بازگشت. فراتر از این، او یکی از آخرین سه نفری بود که پیش از رویایی آخر ولدمورت با هری پاتر، با او دوئل کرد (دو نفر دیگر مینروا مک گونگال(۷۲) و کینگزلی شکلبولت بودند). اسلاگهورن رستگاری را در این کارهای شجاعانه، از خود گذشتی و به خطر انداختن جانش در مقابل دانش آموز سابقش می دید.
ندامت واقعی اسلاگهورن از اینکه آنچه ریدل می خواسته را به او گفته، یک اثبات قطعی بر این موضوع است که او هرگز نه مرگ خوار بوده و نه روحیات آن ها را داشته است. اسلاگهورن کمی ضعیف، کمی تنبل و مطمئنا مغرور بود اما با همه این اوصاف قلبی مهربان و وجدانی کاملا کارآمد داشت. اسلاگهورن در آخرین امتحانش نشان داد که سرسختانه مخالف جادوی سیاه است. زمانی که شجاعت های او در نبرد هاگوارتز به گوش همه رسید، عملکرد او (به همراه کارهایی که ریگولاس بلک(۷۳) انجام داده بود و پس از مرگ ولدمورت توجه زیادی را به خود جلب کرد) باعث شد تا حد زیادی لکه ننگی که در سالیان دراز گذشته بر پیشانی گروه اسلایترین نقش بسته بود، پاک شود. گرچه او اکنون (و برای همیشه) بازنشسته شده، اما تصویر او با افتخار در اتاق عمومی اسلایترین آویزان است.

سخن سردبیر پاترمور:

قدرت یک ساحر یا ساحره با چوبدستی ای در دست، بیش از آن چیزی است که می توان تصور کرد. به کمک ورد یا معجونی مناسب آن ها می توانند عشق جعلی بسازند، در زمان سفر کنند، حالت فیزیکی خود و سایر اشیا را تغییر دهند و حتی به زندگی کسی پایان دهند.
قدرت و جادو اگر در دستان فردی نادرست قرار بگیرند، می توانند مهلک، تاریک و کشنده باشند؛ این چیزی است که لرد ولدمورت(۱) به ما نشان داد. او شرورانه به دنبال قدرت بود تا جایی که تار و پود روح خود را تکه تکه و هر آنچه را که از او یک انسان می ساخت، نابود کرد. او تبهکارترین تبهکاران بود که آرزوی هولناکش برای قدرت و نابودی، او را به پیش می برد.
واضح است که افراد بسیار اندکی از نظر قصد و نیات شیطانی می توانند با ولدمورت برابری کنند (هرچند که بلاتریکس لسترنج(۲) و دلورس آمبریج(۳) برای رسیدن به این مقام از هیچ تلاشی فروگذار نکردند)، اما شخصیت های دیگری نیز وجود دارند که جذب قدرت شده اند. در این کتاب مجموعه دست نوشته های جی.کی.رولینگ را در مورد قدرت، سیاست و برای تلطیف فضا در مورد اشباح مزاحم، مطالعه می کنید.

دلورس خیلی زود بیش از هر زمانی از حضور در وزارتخانه لذت برد. زمانی که وزارتخانه به دست وزیر دست نشانده، پیوس تیکنس(۱۵) افتاد که تحت فرمان یاران لرد سیاه بود، دلورس سرانجام شخصیت اصلی خود را نشان داد. مرگ خواران بلند مرتبه به درستی تشخیص دادند که او بیش از آنکه به آلبوس دامبلدور نزدیک باشد، به خود آن ها نزدیک است. به همین ترتیب او نه تنها توانست مقام خود را حفظ کند بلکه قدرت بیشتری به او داده شد و به ریاست کمیته ثبت نام مشنگ زاده ها منصوب شد. این کمیته با برگزاری دادگاه هایی فرمایشی، تمامی مشنگ زاده ها را با این فرض که همه آن ها جادو و چوبدستی شان را «دزدیده اند»، زندانی می کرد.
سرانجام زمانی که او در مقام قضاوت برای زن بی گناه دیگری نشسته بود، هری پاتر با نفوذ به قلب وزارتخانه به او حمله کرد و جان پیچی را که ناخواسته به گردن انداخته بود، از او دزدید.
با سقوط لرد ولدمورت، دلورس آمبریج به خاطر همکاری مشتاقانه اش با حکومت ولدمورت و به جرم شکنجه، حبس و قتل چندین نفر محکوم شد (برخی از مشنگ زاده های بی گناهی که او آن ها را به آزکابان فرستاده بود، زنده از آنجا بازنگشتند).

نظرات جی.کی.رولینگ

زمانی، سال ها پیش، مجبور بودم برای برخی مسائل یا مهارت ها آموزش ببینم (بنا به دلایلی که به زودی متوجه خواهید شد، تا جایی که بتوانم در این باره مبهم خواهم نوشت)، و در حین این آموزش ها مجبور بودم با استاد یا معلمی در ارتباط باشم که در اولین نگاه به شدت از او متنفر شدم.
زنی که در مورد او صحبت می کنم، انزجار مرا با اشتیاق پاسخ داد. صادقانه بگویم که نمی توانم توضیح دهم چرا ما آنقدر سریع، از صمیم قلب و (حداقل از طرف من) غیرعقلانی علیه یکدیگر جبهه گرفتیم. چیزی که اعصاب مرا بیش از هر چیزی به هم می ریخت، علاقه او به وسایل تزئینی کوچک بود. دقیقا به خاطر می آورم که او یک سنجاق کوچک پلاستیکی داشت که روی آن روبان لیمویی رنگی قرار داشت و او آن را روی موهای فرفری اش می بست. عادت داشتم که به آن سنجاق کوچکی خیره شوم که بیشتر برای دخترکی سه ساله مناسب بود و او دختر بچه ای بود که به طرز مشمئزکننده ای رشد جسمی داشته است. او زنی کوتاه و چاق بود که اصلا جوان به نظر نمی رسید و اصرار داشت هر جای بی ربطی (از نظر من) لباس های چین دار بپوشد و کیف دستی کوچکی با خود حمل کند که باز هم انگار از جعبه اسباب بازی های یک دختر بچه برداشته بود. آن قدر ناجور بود که با آن شخصیتی که از او سراغ داشتم، احساس می کردم هر چیزی است غیر از شیرین، بی گناه و صاف و ساده.
همیشه وقتی صحبت از این جور منابعی می شود که از آن ها الهام گرفته ام، اندکی محتاط می شوم، زیرا بسیار ناراحت کننده است که بشنوی برداشت اشتباه تو از یک موضوع، باعث آسیب و ناراحتی دیگران شده است. این زن «دلورس آمبریج واقعی» نبود. او شبیه وزغ نبود، هرگز من یا کس دیگری را آزار نداد، خبیث نبود و هرگز از او کوچک ترین اظهارنظری نشنیدم که با آمبریج مشترک باشد (البته من هرگز او را به اندازه کافی نشناختم که بدانم چه دیدگاه و نظری دارد و همین باعث می شود که تنفر من از او کمتر منصفانه باشد). با این حال می توان گفت که من به گونه ای شخصیت آمبریج را از او الهام گرفتم و به شدت غلوآمیز آن را توصیف کردم و وقتی داشتم آن پروانه زینتی را روی سر دلورس آمبریج قرار می دادم، به یاد آن لباس های شیرین و دخترانه و سنجاق پلاستیکی لیمویی رنگ افتادم.
بیش از یک بار در زندگی به این نکته پی برده ام که علاقه زیاد به وسایل تزئینی و ناز، نهایتا می تواند منجر به نگاهی بی رحم و شفقت به دنیا شود. یک زمانی دفتری مشترک با زنی داشتم که دیوار پشت سرش را پر از تصاویر گربه های پشمالو کرده بود. او متعصب ترین و قهرمان کینه توزی تا سر حد مرگ بود که از بخت بد من، اوقات نوشیدن قهوه ام را باید با او می گذراندم. انگار عشق به چیزهای کوچک و دوست داشتنی معمولا با کمبود صمیمت حقیقی و نوع دوستی همراه می شود.
بنابراین دلورس، یکی از شخصیت هایی که از صمیم قلب از او متنفرم، ترکیبی شد از رفتاری که از این افراد و منابع دیگر دیده بودم. علاقه او به کنترل کردن، تنبیه و تحمیل درد، همه و همه به نام قانون و دستور، به نظر من به اندازه شرارت بی پروایانه لرد ولدمورت قابل سرزنش است.
نام آمبریج به دقت انتخاب شده است. «دلورس» به معنی غم و اندوه است؛ چیزی که بی تردید او به همه چیز و همه کس اطرافش تحمیل می کرد. «آمبریج» (Umbridge) نیز بازی با کلمه umbrage است که از اصطلاحی انگلیسی می آید و به معنای «اهانت» است. آمبریج هر چیزی که جهان بینی محدودش را به چالش بکشد، نوعی اهانت می داند. احساس می کنم که نام خانوادگی او حقارت و سرسختی شخصیتش را به خوبی منتقل می کند. توضیح دادن برای اسم «جین» سخت تر است. خیلی ساده: بین دو نام دیگر خیلی خوب می نشیند و به آن ها می آید.

ویلهلمینا تافت(۴۹)

۱۹۴۸ تا ۱۹۵۹
ساحره سرحالی که بیش از یک دهه در دوره رفاه و امنیت بر کرسی ریاست وزارتخانه تکیه زد. او در دفترش و به علت حساسیت به شکلات با طعم گیاه الیاتسی(۵۰) مرد.

ایگناتیوس تافت(۵۱)

۱۹۵۹ تا ۱۹۶۲
فرزند وزیر قبلی. یک آدم افراطی که به واسطه محبوبیت مادرش توانست در انتخابات برنده شود. وعده راه اندازی سیستمی بحث برانگیز و خطرناک برای تربیت دیوانه سازها داده بود و در نهایت از کارش اخراج شد.

نابی لیچ(۵۲)

۱۹۶۲ تا ۱۹۶۸
اولین وزیر سحر و جادوی مشنگ زاده. انتصاب او باعث بهت و حیرت محافظه کاران (اصیل زادگان) شد و بسیاری از آن ها به نشانه اعتراض از پست های دولتی استعفا دادند. همواره همه چیز را در مورد اینکه در قهرمانی انگلیس در جام جهانی سال ۱۹۶۶ دست داشته، تکذیب می کرد. به خاطر مبتلا شدن به یک بیماری مرموز از وزارت کنار کشید (تئوری های توطئه زیادی در این زمینه وجود دارد).

یوجینیا جنکینس(۵۳)

۱۹۶۸ تا ۱۹۷۵
جنکینس در اواخر دهه ۶۰ با شایستگی شورش اصیل زادگان حین راه پیمایی حقوق فشفشه ها را مدیریت کرد، اما کمی بعد با اولین دوره قدرت گیری لرد ولدمورت مواجه شد. جنکینس خیلی زود به خاطر عدم توانایی کافی برای مقابله با این چالش، از کار برکنار شد.

هارولد مینچام(۵۴)

۱۹۷۵ تا ۱۹۸۰
یک فرد افراطی. دیوانه سازهای اطراف آزکابان را افزایش داد اما نتوانست جلوی قدرت گیری غیرقابل مهار ولدمورت را بگیرد.

میلی سنت بگنولد(۵۵)

۱۹۸۰ تا ۱۹۹۰
یک وزیر بسیار توانمند. او باید روز بعد از شبی که هری پاتر از حمله لرد ولدمورت جان سالم به در برد، به خاطر نقض های متعدد قانون بین المللی رازداری به کنفدراسیون بین المللی جادوگران توضیح می داد. او با گفتن یک جمله معروف، خود را به طرز هنرمندانه ای از اتهامات تبرئه کرد: «من خواستار حق انکارنشدنی مان برای برگزاری جشن هستم». جمله ای که فریاد شادی حاضران را به همراه داشت.

کورنلیوس فاج

۱۹۹۰ تا ۱۹۹۶
یک سیاستمدار حرفه ای که بیش از حد محافظه کار بود. انکار مداوم این موضوع که هنوز خطر لرد ولدمورت وجود دارد، در نهایت برایش به قیمت شغلش تمام شد.

روفس اسکریم جیور

۱۹۹۶ تا ۱۹۹۷
سومین کارآگاهی که به مقام وزارت رسید. اسکریم جیور در دفترش به دست لرد ولدمورت کشته شد.

پیوس تیکنس

۱۹۹۷ تا ۱۹۹۸
به خاطر اینکه در تمام طول وزارتش تحت طلسم فرمان بود و اصلا نمی دانست که دارد چه کار می کند، نامش از بیشتر اسناد اداری حذف شده است.

کینگزلی شکلبولت(۵۶)

۱۹۹۸ تا به امروز
پس از مرگ لرد ولدمورت بر عملیات دستگیری مرگ خواران و حامیان ولدمورت نظارت کرد. او در ابتدا به صورت موقت به سمت «سرپرست وزارتخانه» منصوب شد، اما متعاقبا پس از رای گیری به عنوان وزیر انتخاب شد.
***
نوشیدن یک لیوان نوشیدنی کره ای با فاریس اسپاوین «دُر افشان» بی شک لحظه فوق العاده ای است. با این حال در لیست وزیران سحر و جادو افرادی هستند که از آن ها دوری می کنیم. برای مثال داموکلس رول، وزیری که برای اولین بار جنایت کاران را به آزکابان فرستاد.
اما حتی پیش از اینکه آزکابان تبدیل به یک زندان بدنام شود نیز این دژ جزیره ای جایی نبود که بخواهید برای تعطیلات به آن سری بزنید. در این صورت شاید لازم می بود یک خاطره شاد را در ذهنتان بیاورید و آماده گفتن «اکسپکتوپاترونوم(۵۷)» باشید...
***

آزکابان

به قلم جی.کی.رولینگ

آزکابان از قرن پانزدهم میلادی وجود داشته و در ابتدا اصلا یک زندان نبوده است. این جزیره که اولین قلعه در دریای شمال بر روی آن ساخته شد، هرگز در هیچ نقشه ای، چه نقشه مشنگی چه نقشه جادوگری، نیامده است و مردم بر این باورند که این قلعه به وسیله ابزارهای جادویی ساخته شده یا گسترش یافته است.
قلعه ی این جزیره اصالتا متعلق به جادوگر ناشناسی بوده که خود را اکریزدیس(۵۸) می نامیده است. اکریزدیس، که ملیتش مشخص نیست، از قرار معلوم بسیار قدرتمند و از متخصصان بدترین جادوهای سیاه بوده و مردم بر این باورند که او دیوانه بوده است. به تنهایی در میان اقیانوس، دریانوردان مشنگ را ظاهرا برای لذت فریب می داده، شکنجه می کرده و می کشته است. تنها پس از زمانی که او مُرد و افسون های مخفی سازی که اجرا کرده بود، باطل شدند، وزارت سحر و جادو به وجود قلعه و جزیره پی برد. افرادی که برای بازرسی وارد قلعه شده بودند، پس از بازگشت از صحبت در مورد آنکه چه چیزی آنجا دیده بودند، امتناع می کردند. کمترین چیز ترسناک این قلعه این بود که آن محل پر از دیوانه سازها بود.
بسیاری از مسئولان معتقد بودند که آزکابان یک محل شیطانی است و بهترین کار آن است که تخریب شود. باقی افراد از این می ترسیدند که اگر دیوانه سازهایی که آن محل را آلوده کرده بودند از خانه شان بیرون کنند، چه اتفاقی خواهد افتاد. این موجودات قدرتمند بودند و نمی شد آن ها را کشت. بسیاری از این می ترسیدند که اگر زیستگاهشان را که ظاهرا آنجا بزرگ شده بودند از آن ها بگیرند، ممکن است دست به انتقام وحشتناکی بزنند. به نظر می رسید دیوارهای فراوان آن ساختمان غرق در درد و فلاکت شده است و دیوانه سازها به آن ها وابسته شده اند. متخصصانی که در زمینه ساختمان هایی که به کمک جادوی سیاه یا در مجاورت آن ساخته شده بودند، مطالعاتی داشتند ادعا می کردند که خود آزکابان ممکن است از هرکس که برای تخریب آن تلاش کند، انتقام بگیرد. به همین دلایل قلعه برای سال های زیاد متروکه رها شد و تبدیل به محلی برای رشد روزافزون دیوانه سازها شد.
زمانی که قانون بین المللی رازداری تصویب شد، وزارت سحر و جادو احساس کرد زندان های جادوگری کوچکی که اینجا و آنجا در شهرها و روستاهای کوچک کشور وجود دارند یک خطر امنیتی محسوب می شوند، زیرا تلاش ساحر و ساحره های زندانی برای فرار معمولا به سر و صدا، بوی فراوان و انفجار نور ختم می شد. یک زندان که به هدف زندان بودن ساخته شده باشد و در یکی از جزایر مجمع الجزایر هبرید(۵۹) قرار گرفته باشد، ترجیح داده می شد. این برنامه ها تا زمانی که داموکلس رول به مقام وزارت رسید، مطرح بودند.
رول یک فرد مستبد بود که به واسطه باورهای ضد مشنگی اش و با تشدید خشمی که بسیاری از افراد جامعه جادوگری به خاطر اجبار به پنهان شدن داشتند، به قدرت رسیده بود. رول که ذاتا دگرآزار بود، تمام برگه های مربوط به برنامه ریزی برای زندان جدید را پاره کرد و اصرار داشت که از آزکابان استفاده شود. او ادعا می کرد که دیوانه سازهایی که آنجا زندگی می کنند، یک مزیت هستند: می شد آن ها را به عنوان نگهبان تحت سلطه خود در آورد و در زمان، مشکلات و هزینه وزارتخانه صرفه جویی کرد.
با وجود مخالفت بسیاری از جادوگران، از جمله متخصصان امور دیوانه سازها و متخصصان ساختمان هایی مانند آزکابان که تاریخچه ی سیاهی داشتند، رول برنامه خود را عملی کرد و خیلی زود روند تدریجی انتقال زندانیان به آزکابان آغاز شد. هیچ کدام از آن ها از آزکابان خارج نشدند. اگر این زندانیان قبل از فرستاده شدن به آزکابان خطرناک و دیوانه نبودند، در آنجا به سرعت به چنین موجوداتی تبدیل شدند.
پرسئوس پارکینسون که پس از رول به قدرت رسید نیز طرفدار آزکابان بود. زمانی که الدریچ دیگوری به مقام وزارت رسید، آزکابان ۱۵ سال بود که به عنوان زندان فعالیت می کرد. هیچ فرار یا نقض امنیتی اتفاق نیفتاده بود. به نظر می رسید زندان جدید به خوبی کار می کند. تنها زمانی که دیگوری برای بازدید به آنجا رفت، متوجه شد چه شرایطی در آنجا حاکم است. زندانیان اکثرا دیوانه شده بودند و یک قبرستان تاسیس شده بود تا آن هایی را که از شدت یاس و ناامیدی مرده بودند، در آنجا خاک کنند.
پس از بازگشت به لندن، دیگوری کمیته ای تشکیل داد تا به دنبال جایگزینی برای آزکابان باشند یا حداقل دیوانه سازها را از نگهبانی آنجا بردارند. کارشناسان به او توضیح دادند که تنها دلیلی که دیوانه سازها (تقریبا) به آن جزیره محدود شده اند این است که همواره روح انسان هایی در اختیار آن ها قرار می گیرد که بتوانند از آن تغذیه کنند. اگر زندانی ها از آن ها گرفته شود، احتمالا زندان را ترک می کنند و به سرزمین اصلی شان باز می گردند.
با وجود این توصیه، دیگوری که از آنچه داخل آزکابان دیده بود به شدت وحشت زده شده بود، به کمیته فشار آورد که به دنبال جایگزین های آزکابان باشند. پیش از آنکه کمیته به نتیجه ای برسد، دیگوری آبله اژدها گرفت و مرد. از آن زمان تا روی کار آمدن کینگزلی شکلبولت، هیچ وزیری به طور جدی به بستن آزکابان فکر نکرد. آن ها چشمشان را روی وضعیت غیرانسانی داخل قلعه بستند، اجازه گسترش و بزرگ کردن آنجا به کمک جادو را صادر کردند و به ندرت از آن بازدید می کردند؛ زیرا وارد شدن به ساختمانی که در آن هزاران دیوانه ساز زندگی می کنند، اثرات روحی وحشتناکی دارد. بیشترشان با تکیه بر اینکه آزکابان رکورد بی نقصی در زندانی نگه داشتن زندانیان دارد، دیدگاهشان را توجیه می کردند.
حدود سه قرن گذشت تا این رکورد شکسته شود. یک مرد جوان زمانی که مادرش به ملاقاتش آمده بود، جایش را با او عوض کرد و توانست پنهانی از زندان خارج شود؛ زیرا این چیزی نبود که دیوانه سازهای نابینا و بی عاطفه بتوانند تشخیص دهند یا حتی انتظارش را داشته باشند. یک فرار دیگر نیز پس از این اتفاق افتاد که بسیار مشهورتر و تاثیرگذارتر است: سیریوس بلک توانست به تنهایی از دست دیوانه سازها فرار کند.
طی چند سال بعد و پس از اینکه دو فرار دسته جمعی، هر دو به وسیله مرگ خواران، اتفاق افتاد، ضعف زندان به شدت آشکار شد. در این زمان دیوانه سازها وفاداریشان را به لرد ولدمورت اعلام کرده بودند که قول داده بود به آن ها قدرت و آزادی عمل بی سابقه ای بدهد. آلبوس دامبلدور یکی از کسانی بود که مدت ها با استفاده از دیوانه سازها به عنوان نگهبان مخالف بود. نه تنها به خاطر رفتار غیر انسانی ای که با زندانیان تحت قدرت آن ها می شد، بلکه به خاطر اینکه او احتمال تغییر جبهه چنین موجودات سیاهی را پیش بینی می کرد.
در زمان کینگزلی شکلبولت، آزکابان از دیوانه سازها پاکسازی شد. گرچه همچنان از آزکابان به عنوان زندان استفاده می شود، اما اکنون نگهابانان آن کارآگاهانی هستند که به صورت دوره ای عوض می شوند. از زمانی که این سیستم جدید پیاده سازی شده، هیچ فراری اتفاق نیفتاده است.

نظرات جی.کی.رولینگ

نام آزکابان از نام زندان «آلکاتراز»(۶۰)، که نزدیک ترین معادل مشنگی آن بود که در یک جزیره بنا شده بود، و «Abaddon» که یک لغت عبری به معنای «محل کشتار» یا «اعماق جهنم» است، گرفته شده است.

نظرات جی.کی.رولینگ

کوینتوس هوراسیوس فلاکوس(۷۴) یکی از شاعران بزرگ رومی است که بیشتر با نام هوریس شناخته می شود. او منشا دو نام کوچک اسلاگهورن بود. «اسلاگهورن» نیز از کلمه ی بومی اسکاتلندی «sluagh-ghairm» به معنای «فریاد نبرد» گرفته شده است. من از این کلمه هم به خاطر ظاهر و آوایش و هم به خاطر ارتباط هایش خوشم آمد. کلمه اصلی اسکاتلندی خشونت خاص پنهانی در خود دارد و کلمه ی تغییریافته اسلاگهورن نیز به لیسه (Slug)(۷۵) اشاره دارد که برای مردی تا این حد آرام و بی تحرک بسیار مناسب است. «Horn» (شیپور) نیز به عادت او در نام بردن از افراد و انجمن های مشهور اشاره می کند.
***
هوریس اسلاگهورن یکی از ماهرترین معجون سازهایی بود که هاگوارتز تا به حال به خود دیده است. او مانند سوروس اسنیپ قادر بود شهرت را داخل بطری کند، شکوه و افتخار دم کند و حتی جلوی مرگ را بگیرد، اما سوال اصلی اینجاست که چه چیزی از شما یک استاد معجون ساز با استعداد می سازد؟ بر اساس نوشته های جی. کی .رولینگ شما به چیزی بیش از یک پاتیل و مواد اولیه صحیح نیاز دارید تا بتوانید یک معجون واقعی درست کنید.
***

معجون ها

به قلم جی.کی.رولینگ

یکی از سوالاتی که معمولا مطرح می شود این است که اگر به یک مشنگ مواد اولیه و یک کتاب معجون سازی داده شود، آیا قادر خواهد بود که معجونی جادویی بسازد یا خیر. پاسخ، متاسفانه، منفی است. همیشه یک سری از حرکات با چوبدستی لازم است تا یک معجون تهیه شود (اینکه صرفا مگس مرده و سوسن سفید را داخل قابلمه ای که بالای آتش قرار دارد، بریزید نتیجه اش نه یک معجون بلکه یک سوپ بدمزه و البته سمی می شود).
برخی از معجون ها اثر طلسم ها و وردها را تشدید می کنند، اما تعداد محدودی از آن ها (مانند معجون مرکب پیچیده و فلیکس فلیسیس) اثراتی دارند که به هیچ طریق دیگری قابل دستیابی نیستند. به طور کلی جادوگران به دنبال ساده ترین یا راضی کننده ترین راه برای انجام کارهایشان هستند.
معجون سازی برای افراد بی حوصله مناسب نیست. همچنین تاثیری که معجون ها می گذارند را به سختی می توان خنثی کرد و این کار تنها از دست یک معجون ساز خبره دیگر بر می آید. این شاخه از جادو رمز و رازهای اسرارآمیز خاصی دارد و به همین دلیل از وجهه اجتماعی برخوردار است. در نظر جامعه جادویی یک متخصص معجون سازی شخصیتی غرق در تفکر دارد که خیلی دیر عصبانی می شود. اسنیپ شخصیتی کاملا شبیه کلیشه هایی دارد که در مورد معجون سازها وجود دارد.

نظرات جی.کی.رولینگ

شیمی یکی از منفورترین درس های مدرسه برای من بود و من در اولین فرصتی که توانستم، آن را رها کردم. طبیعتا زمانی که داشتم فکر می کردم دشمن بزرگ هری پاتر، سوروس اسنیپ، باید چه درسی را تدریس کند، به این نتیجه رسیدم که آن درس باید معادل جادویی شیمی باشد. برایم عجیب بود که معارفه اسنیپ به عنوان استاد درس معجون سازی کاملا متقاعدکننده از کار درآمده است («من می تونم به شما آموزش بدم که چطور شهرت رو داخل بطری کنین، چه طور افتخار دم کنید و حتی چطور جلوی مرگ رو بگیرین...(۷۶)»). ظاهرا بخشی از وجود من نیز مانند اسنیپ معجون سازی را کاملا جذاب می دانست و حقیقتا هر زمان که معجونی در کتاب ها خلق می کردم و برای مواد اولیه اش تحقیق می کردم، لذت می بردم.
بسیاری از اجزای نوشیدنی ها و معجون هایی که هری برای اسنیپ درست می کرد، وجود خارجی داشتند (یا زمانی باور مردم بر این بوده که وجود خارجی دارند) و خواصی را که من در کتاب ها برای آن ها تعریف کرده ام واقعا دارند (یا تصور می شده داشته اند). برای مثال پونه کوهی واقعا خاصیت التیام بخشی دارد (این گیاه واقعا ضد التهاب است، گرچه توصیه نمی کنم برای آزمایش کردن آن خود را درب و داغان کنید). سنگ پادزهر نیز سنگی است که واقعا از داخل روده حیوانات بیرون آورده می شود و باور مردم بر این بوده است که نوشیدن آبی که یک سنگ پادزهر داخل آن بوده باشد، می تواند مسمومیت را از بین ببرد.
***
در دنیای واقعی ممکن است بتوانید پونه کوهی یا سنگ پادزهر پیدا کنید، اما گیر آوردن شاخ اسب دوشاخ، یکی از مواد اولیه اصلی معجون مرکب پیچیده، کار راحتی نیست. این معجون تغیرشکل فارغ از اینکه برای اهداف خوب استفاده شود یا بد، بی شک قدرتمند است. اما چه معنایی پشت هر ماده اولیه این ترکیب نهفته است و چرا توانایی هرمیون در درست کردن آن به عنوان یک دانش آموز سال دومی ویژگی خارق العاده ای محسوب می شود؟
***

معجون مرکب پیچیده

به قلم جی.کی.رولینگ

ساخت معجون مرکب پیچیده که معجونی دشوار و وقت گیر است، بهتر است به ساحران یا ساحره های با تجربه سپرده شود. این معجون به نوشنده آن این امکان را می دهد که به شکل فیزیکی و جسمانی شخص دیگری در بیاید. این قابلیت تا زمانی که اولین جزء این معجون یعنی بخشی از بدن فرد هدف را داشته باشید، امکان پذیر است. این جزء می تواند هرچیزی باشد: از تکه ناخن گرفته تا شوره سر یا حتی چیزهایی بدتر، اما معمولا از موی فرد استفاده می شود. این ایده که یک جادوگر ممکن است از بخش های مختلف بدن افراد استفاده ای شیطانی بکند، یک باور قدیمی است و در داستان های عامیانه و خرافات بسیاری از فرهنگ ها وجود دارد.
اثر این معجون موقت است و بسته به اینکه تا چه حد خوب درست شده باشد، می تواند بین ۱۰ دقیقه تا ۱۲ ساعت اثر داشته باشد. با معجون مرکب پیچیده می توان سن، جنسیت یا نژاد را تغییر داد اما نمی توان گونه و نوع فرد را عوض کرد.
این حقیقت که هرمیون در سن دوازده سالگی توانست معجون مرکب پیچیده ی شایسته ای درست کند گواهی بر توانایی جادویی خارق العاده اوست؛ زیرا این معجونی است که بسیاری از جادوگران بزرگسال حتی می ترسند برای ساختش تلاش کنند.

نظرات جی.کی.رولینگ

من زمانی را که داشتم لیست کامل مواد اولیه معجون مرکب پیچیده را تهیه می کردم به خاطر دارم. هر کدام از آن ها با دقت انتخاب شده اند. مگس توربال (توربال اشاره ای به ترکیب و درهم آمیختن دو هویت مختلف دارد)، زالو (برای مکیدن جوهره یک فرد و انتقال به فرد دیگر)، شاخ اسب دوشاخ (به خاطر دوگانگی اش)، علف هفت بند (نشانه ای دیگر در مورد گره خوردن با فردی دیگر)، برگ توتون (برای تغییرپذیری بدن هنگامی که دارد به فردی دیگر تبدیل می شود) و پوست تکه تکه شده مار درختی آفریقایی (برای پوست انداختن شخصیت قدیمی و شکل گرفتن شخصیت جدید)
نام معجون مرکب پیچیده (Polyjuice) می تواند به موارد مختلفی اشاره داشته باشد. Poly به معنای «بسیار» است و این ایده را می دهد که این معجون می تواند شما را به افراد مختلف زیادی تبدیل کند. البته Polyjuice بسیار به کلمه Polydeuces نزدیک است که نام پسران دوقلویی در اساطیر یونانی است.
اگر بخواهید یک جام پر از معجون مرکب پیچیده یا هر معجون بدمزه اما قدرتمند دیگری تهیه کنید، نیاز به یک پاتیل دارید. در این قسمت تاریخچه کوتاهی در مورد این ابزار جادویی حیاتی می خوانید.

پاتیل ها

به قلم جی.کی.رولینگ

پاتیل ها جزء وسایلی هستند که مشنگ ها و جادوگران هر دو به یک شیوه از آن استفاده می کنند و در واقع قابلمه هایی بزرگ فلزی برای پخت و پز هستند که می توان آن ها را بالای آتش آویزان کرد. در حال حاضر هم مردم جادویی و هم مردم غیر جادویی به استفاده از اجاق روی آورده اند، استفاده از قابلمه ها راحت تر شده است و استفاده از پاتیل ها منحصر به ساحر و ساحره هایی شده است که همچنان به درست کردن معجون در آن ها ادامه می دهند. برای تهیه معجون به شعله مستقیم آتش نیاز است و این موضوع پاتیل ها را تبدیل به کاربردی ترین ظرف برای این کار می کند.
از آنجا که پاتیل ها اکثرا از سرب یا آهن ساخته می شوند، همه آن ها جادو شده اند تا وزنشان برای حمل و نقل کاهش پیدا کند. اختراعات جدید از جمله پاتیل های خود هم زن و تاشو و مدل هایی که از فلزات گران بها ساخته شده اند نیز وجود دارند که حرفه ای ها یا افرادی که می خواهند پز بدهند، می توانند آن ها را تهیه کنند.

نظرات جی.کی.رولینگ

پاتیل ها قرن ها با دنیای جادویی مرتبط بوده اند. آن ها در تصاویر چند صد ساله از ساحره ها دیده می شوند و گویا لپرکان ها(۷۷) گنجینه های خود را در پاتیل نگهداری می کنند. داستان های پریان و عامیانه بسیاری وجود دارد که در آن ها به پاتیل هایی با قدرت هایی خاص اشاره می شود، اما در کتاب های هری پاتر آن ها فقط یک ابزار معمولی هستند. من در ابتدا برای وسیله ارزشمند متعلق به هلگا هافلپاف(۷۸) یک پاتیل را در نظر داشتم، اما اینکه چنین چیز گنده و سنگینی تبدیل به یک جان پیچ شود، کمی خنده دار و نامانوس بود. من می خواستم وسیله ای که هری باید آن را پیدا می کرد کوچک تر و قابل حمل تر باشد. پاتیل به عنوان یکی از چهار جواهر افسانه ای ایرلند(۷۹) شناخته می شود (قدرت جادویی آن از این قرار بود که هیچ کس ناراضی آن را ترک نمی کرد) و در افسانه سیزده گنجینه بریتانیا (با عنوان پاتیل درینچ(۸۰) که پاتیلی غول آسا است و برای افراد شجاع، و نه ترسو، گوشت آماده می کند) نیز آمده است.

فصل چهارم: کویرینوس کوییرل

استادی درس معجون سازی بدون خطر نیست، اما خطرناک ترین مقام استادی متعلق به درس دفاع در برابر جادوی سیاه است. از بین همه اساتید دفاع در برابر جادوی سیاه که در هاگوارتز تدریس کرده اند، پروفسورکویرینوس کوییرل(۸۱) کسی است که می توان به راحتی او را نادیده گرفت، زیرا در واقع او تبدیل به موجودی شده بود که تنها ولدمورت را با خود حمل می کرد. در این بخش اطلاعاتی اضافی در مورد مردی خواهید خواند که به طرز متفاوتی از مقام خود در هاگوارتز خارج شد.

کویرینوس کوییرل

به قلم جی.کی.رولینگ

تاریخ تولد:
۲۶ سپتامبر

چوبدستی:
چوب درخت توسکا و موی اسب شاخدار، ۹ اینچ، منعطف و تاشو

گروه هاگوارتز:
ریونکلاو

توانایی ویژه:
دانش تئوری بالا در زمینه دفاع جادویی با توانایی نه چندان زیاد در دفاع عملی

اصل و نسب:
دورگه

خانواده:
ازدواج نکرده، بدون فرزند

سرگرمی ها:
سفر، خشک کردن گل های وحشی

اولین استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه هری جادوگر جوان باهوشی است که پیش از قبول سمت تدریسش در هاگوارتز به یک سفر سیاحتی دور دنیا رفت. اولین باری که هری کوییرل را می بیند، او هر روز دستاری را به دور سر خود می پیچد. مشکل اعصاب او، که خود را در لکنت زبانش به خوبی نشان داده است، چنان به چشم می آید که شایعه شده بود دستارش پر از سیر است تا خون آشام ها را دور نگه دارد.
من کوییرل را پسری با استعداد ولی حساس می دانم که احتمالا در زمان تحصیل در مدرسه به خاطر کم رویی و عصبی بودنش مورد آزار قرار می گرفته است. احساس ناقص بودن و علاقه او به اثبات خود باعث شد کم کم (در ابتدا به صورت نظری) به جادوی سیاه علاقه مند شود. کوییرل، مانند بسیاری از افراد دیگری که خود را ناچیز و حتی مضحک می دانند، آرزو داشت بتواند کاری کند که توجه دنیا را به خود جلب کند.
کوییرل از سر کنجکاوی و تمایل ناخودآگاه برای جلب توجه به سفر رفت تا هرچه از لرد سیاه باقی مانده بود را پیدا کند. او با خود خیال می کرد که حداقل می تواند ولدمورت را تعقیب و دستگیر کند و در بهترین حالت ممکن بود بتواند مهارت هایی نیز از او بیاموزد تا مطمئن شود دیگر کسی به او نخواهد خندید.
گرچه هاگرید درست می گفت که کوییرل «نابغه است»، اما این استاد هاگوارتز ساده و متکبر بود که فکر می کرد قادر خواهد بود از پس رویارویی با ولدمورت، حتی زمانی که در موضع ضعف قرار دارد، بربیاید. زمانی که ولدمورت فهمید مرد جوان در هاگوارتز مقامی دارد، فورا کنترل او را، که توانایی مقاومت نداشت، در دست گرفت.
گرچه کوییرل روحش را از دست نداد، اما کاملا تحت کنترل ولدمورت درآمده بود و این باعث شد بدنش تغییر هولناکی کند: حال ولدمورت از پشت سر کوییرل بیرون آمده بود، حرکاتش را کنترل می کرد و حتی او را مجبور می کرد که دست به قتل بزند. کوییرل هر از چندگاهی مقاومت ضعیفی از خود نشان می داد، اما ولدمورت بسیار بسیار قدرتمندتر از او بود.
در واقع کوییرل تبدیل به یک جان پیچ موقت برای ولدمورت شده بود. او به واسطه جدال با روح شیطانی و بسیار قدرتمندتر درونش، به شدت ضعیف شده بود. هنگام نبرد با هری به خاطر قدرت محافظی که مرگ مادر هری برای حفاظت از او در پوستش باقی گذاشته بود، پوست کوییرل آشکارا سوخت و تاول زد. زمانی که بدن مشترک کوییرل و ولدمورت به خاطر تماس با هری آتش گرفت، ولدمورت به موقع برای نجات خودش فرار کرد و کوییرل ضعیف و آسیب دیده را به حال خود گذاشت تا بیفتد و بمیرد.

نظرات جی.کی.رولینگ

کویرینوس یکی از خدایان رومی است که اطلاعات زیادی از آن در دست نیست، اما تقریبا از دسته خدایان مربوط به جنگ محسوب می شود و نشانه ای از آن است که کوییرل آن قدر که به نظر می رسد مهربان و صبور نیست. «Quirrell» شبیه به کلمه «squirrel» به معنای کوچک، بانمک و بی ضرر و شبیه کلمه «quiver» (تیردان) است که اشاره ای به عصبانیت ذاتی این شخصیت دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان هایی کوتاه از هاگوارتز

کتاب خوبی بود ممنون از دمنتور و فیدیبو . فقط چرا برخلاف دو کتاب دیگه تو لیست کتابای برتر رایگان اپ نیومده بود :/ من شانس اوردم چشمم خورد پیداش کردم وگرنه اصلا نمیفهمیدم این کتابو اوردین :/ تو کانال تلگرام هم هیچی ننوشتین. حداقل کتاب رایگان هاتون رو بیشتر تبلیغ کنین. هم به نفع ما کاربراست هم به نفع خود فیدیبو. ممنون
در 2 سال پیش توسط mar...015
خیلی خوب بود. برگشتن به دنیای جادوگری همیشه لذت بخشه
در 2 سال پیش توسط دریا گله گیری زاده
من عاشق دنیای جادو هستم عالی بود
در 2 سال پیش توسط faranak zare
کتاب قشنگیه؛ ولی به پای کتاب های اصلیش نمیرسه. بازم ممنون.
در 2 سال پیش توسط محمّد مهدی چیتگر
عااااااالیه درست مثل کتابهای قبلی ⁦^_^⁩⁦ ⁦⁦^_^⁩
در 2 سال پیش توسط moo...ate
عالی بود
در 2 سال پیش توسط moj...i04
خوبه ولی ای کاش به جای اینا به کتابای هری پاتر ادامه بدن و بزرگ شدن پسرش البوس
در 2 سال پیش توسط ami...ahi
پرفکت
در 2 سال پیش توسط รค๓๏๏ภєђ
خوندن این کتاب یکى از بهترین اتفاق ها تو عمرم بود!!
در 2 سال پیش توسط m.h...lou
جالبه ولی یکم خسته کنندس
در 2 ماه پیش توسط محمد حسین شالچیان