فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بیابان تاتارها

کتاب بیابان تاتارها

نسخه الکترونیک کتاب بیابان تاتارها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بیابان تاتارها

روزی که از سال‌ها پیش انتظارش را داشت، روزی که زندگی راستینش آغاز می‌شد سرانجام فرا رسیده بود. درحالی‌که به روزهای تاریک دانشکده افسری فکر می‌کرد، شب‌های غم‌انگیزی را به یاد می‌آورد که درس می‌خواند و صدای پای آدم‌های آزاد را، که شیرین‌کامشان می‌پنداشت از کوچه می‌شنید و نیز شیپور بیدارباش سحرهای زمستانی را در آسایشگاه سرد به یاد می‌آورد، که او را از جدال با کابوس مجازات‌ها بیرون می‌کشید و اضطرابش را از تصویرِ هرگز به سر نرسیدن این روزهایی که مدام حساب گذشتنشان را نگه می‌داشت در خاطر باز می‌پیمود. امروز دیگر اینها همه جزو دوران گذشته بود. حالا او افسر شده بود و دیگر مجبور نبود که دود چراغ بخورد، یا از شنیدن صدای سرگروهبان بر خود بلرزد. تمام این روزهایی که زمانی در نظرش نفرت‌آور بود، دیگر گذشته و به‌صورت ماهها و سال‌هایی درآمده بود که دیگر بازگشتنی نبود. بله، حالا افسر بود. حقوق می‌گرفت، چه‌بسا نگاه زن‌های زیبا را به خود جلب می‌کرد. اما دریافت که زیباترین سال‌های عمرش بی‌گمان سپری شده و عمر طراوت نوجوانیش به پایان رسیده است و چون به تصویر خود در آیینه چشم دوخت، روی چهره‌ای که بیهوده کوشیده بود دوست بدارد، لبخندی یافت که حقیقتی نداشت.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.37 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بیابان تاتارها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل نخست

یک روز از اوایل پاییز بود که جووانی دروگو(۱)، که به درجه افسری رسیده بود، صبح زود، شهر خویش را ترک کرد تا به دژ باستیانی(۲)، اولین محل ماموریت خود برود.
هنوز صبح نشده بیدارش کردند. اول بار بود که اونیفورم ستوانی خود را می پوشید. وقتی که از این کار فارغ شد، در پرتو چراغی نفتی در آیینه به سراپای خود نگاه کرد، اما لذتی راکه انتظار داشت در دل نیافت. در خانه سکوتی عمیق بود که فقط با صداهایی خفیف از اتاق مجاور می شکست. مادرش بود که بیدار می شد تا با او خداحافظی کند.
روزی که از سال ها پیش انتظارش را داشت، روزی که زندگی راستینش آغاز می شد سرانجام فرا رسیده بود. درحالی که به روزهای تاریک دانشکده افسری فکر می کرد، شب های غم انگیزی را به یاد می آورد که درس می خواند و صدای پای آدم های آزاد را، که شیرین کامشان می پنداشت از کوچه می شنید و نیز شیپور بیدارباش سحرهای زمستانی را در آسایشگاه سرد به یاد می آورد، که او را از جدال با کابوس مجازات ها بیرون می کشید و اضطرابش را از تصویرِ هرگز به سر نرسیدن این روزهایی که مدام حساب گذشتنشان را نگه می داشت در خاطر باز می پیمود.
امروز دیگر اینها همه جزو دوران گذشته بود. حالا او افسر شده بود و دیگر مجبور نبود که دود چراغ بخورد، یا از شنیدن صدای سرگروهبان بر خود بلرزد. تمام این روزهایی که زمانی در نظرش نفرت آور بود، دیگر گذشته و به صورت ماهها و سال هایی درآمده بود که دیگر بازگشتنی نبود. بله، حالا افسر بود. حقوق می گرفت، چه بسا نگاه زن های زیبا را به خود جلب می کرد. اما دریافت که زیباترین سال های عمرش بی گمان سپری شده و عمر طراوت نوجوانیش به پایان رسیده است و چون به تصویر خود در آیینه چشم دوخت، روی چهره ای که بیهوده کوشیده بود دوست بدارد، لبخندی یافت که حقیقتی نداشت.
چه مسخره! این چه معنی داشت؟ چرا جووانی دروگو نمی توانست هنگام وداع با مادرش، چنانکه شایسته حال بود، با بی خیالی لبخند بزند؟ چرا به آخرین سفارش های او هیچ توجهی نمی کرد و چرا از گفته های او که برایش بسیار آشنا و انسانی بود جز آهنگی نمی شنید؟ چرا زنگ هیجان را در صدای او تشخیص نمی داد؟ چرا با اعصابی بیهوده برانگیخته در اتاق دور خود می چرخید و از پیدا کردن ساعت و شلاق و کلاهش که تازه، در جای خود هم بودند عاجز بود؟ او که به جنگ نمی رفت. در همان ساعت دهها ستوان مثل او، که دوستان قدیمی او بودند، منزل پدرشان را شادمانه و با بگووبخند، چنانکه گفتی به جشنی می روند ترک می کردند، چرا به جای کلمات مهرآمیز و تسلابخش جز حرف های مبتذل و بی معنی بر زبانش نمی آمد؟ تلخی اولین وداع با خانه قدیمی که طعم امید را در آن شناخته بود، واهمه هایی که با هر تغییر وضعی همراهند و هیجان جدا شدن از مادر، دلش را پر کرده بود، اما بر تمام اینها فکری پیگیر سایه می انداخت که او از توصیف آن عاجز بود. گویا به دلش برات شده بود که وقایعی جبری و جبران ناپذیر نزدیکند. مثل این بود که به سفری بی بازگشت می رود.
دوستش فرانچسکو وسکووی(۳) تا مسافتی با اسب همراهش رفت. صدای سم اسب ها در خیابان های خلوت می پیچید. سپیده می دمید. شهر هنوز در خواب غرق بود. جای جای در طبقات بالای عمارتی کرکره پنجره ها باز می شد. سری خسته و خواب آلوده از آن بیرون می آمد و نگاهی سرد، لحظه ای با بی دردی بر تولد شکوهمند خورشید مات می ماند.
آن دو با هم حرف نمی زدند. دروگو در دل حیران بود که این قلعه باستیانی چگونه جایی است؟ اما نمی توانست تصوری از آن در ذهن آورد. حتی به درستی نمی دانست که این قلعه کجاست و چه مسافتی باید راه برود تا به آن برسد. بعضی گفته بودند که با اسب یک روز راهست و برخی نزدیک ترش دانسته بودند، اما درحقیقت هیچ یک از کسانی که او از آنها پرس وجو کرده بود، خود به آنجا نرفته بود.
به دروازه شهر که رسیدند، وسکووی شروع کرد با شور و حرارت بسیار از چیزهای بی اهمیت حرف زدن، انگاری دروگو به قصد گردشی کوتاه، قدم در راه نهاده بود. بعد از مدتی گفت:
- این کوه علفپوش را می بینی؟ بله، همین را می گویم! نوک آن یک ساختمان هست، دیدی؟ خوب، این جزئی از قلعه است. یکی از اولین پاسگاه های آن است. یادم می آید دو سال پیش که با عمویم به شکار رفته بودیم از آنجا گذشتیم.
اکنون بیرون شهر بودند. مزارع ذرت و چراگاه ها و جنگل های خزان زده سرخ رنگ نمایان می شد. جووانی و فرانچسکو، زانو به زانو در جاده سفید برشته از آفتاب پیش می رفتند. دوستانی مهربان بودند. سال های دراز، زندگی همسانی را با همدلی و با آرزوهای مشترک زیسته و دوستان مشترکی داشته اند. آن وقت وسکووی به تن پروری افتاده و رو به فربهی نهاده بود و دروگو راه سربازی پیش گرفته و افسر شده بود و اکنون احساس می کرد که رفیقش تا چه اندازه با او بیگانه است. اکنون دیگر این زندگی آسان و تجمل آن مال او نبود. به نظرش می آمد که اسب هاشان هم رفتاری ناهمسان پیدا کرده اند. اسب او قدمی باوقارتر و آهسته تر داشت که رنگی از دلواپسی و ماندگی در آن بود. مثل این بود که آن زبان بسته هم حس کرده باشد که زندگی در آستانه دگرگونی است.
حالا به بلندی ای رسیده بودند. دروگو سرش را برگرداند و شهر را در خلاف تابش نور تماشا کرد. دودهای صبحگاهی از بام ها برمی خاست. خانه خود را در فاصله ای دور در نظر آورد. پنجره اتاق خود را از دیگران تشخیص داد. بی گمان باز بود و کلفت ها در کار مرتب کردن آن بودند. پتوها و ملافه ها را از تخت برمی داشتند و چیزهای پراکنده در اتاق را در گنجه ای می چیدند و بعد لابد پنجره و کرکره را می بستند. حالا که دروگو آنجا نبود ماهها و ماهها تنها ذرات غبار و روزهای آفتابی یکی دو نیزه نور به درون اتاق راه می یافت. جهان کوچک کودکیش در تاریکی به بند کشیده می شد. مادرش این جهان کوچک را همین طور که بود حفظ می کرد تا وقتی جووانی برگشت، بتواند محیط مانوس خود را در آن بازیابد، تا بتواند حتی بعد از این غیبت دراز در آن کودک بماند. وای! بی تردید مادرش گمان می کرد می تواند سعادتی تا ابد نابودشده را دست ناخورده حفظ کند. خیال می کرد می تواند گریزِ ناگزیر زمان را بازدارد. تصور می کرد که چون پسرش بازآید و او، مادر، درها و پنجره ها را برای او باز گشاید، همه چیز درست مثل گذشته خواهد بود.
دوستش وسکووی به مهر با او وداع کرد و دروگو به تنهایی راه خود را در شکم کوه ها ادامه داد. وقتی به دره ای که به قلعه منتهی می شد رسید، خورشید از تارک آسمان فرومی تابید. پاسگاهی که وسکووی نشانش داده بود در سمت راست بر نوک کوهی دیده می شد. به نظر نمی رسید که تا آنجا راه زیادی مانده باشد.
دروگو که در رسیدن شتاب داشت، بی توقف و بدون اینکه تجدید قوایی بکند و غذایی بخورد، اسب خسته خود را بر راه اکنون سخت سر بالا، و میان دیواره های قائم تنگ افتاده پیش می راند. برخورد با رهگذران پیوسته کمتر می شد. جووانی از ارابه رانی پرسید که تا قلعه چه مدت راه مانده است.
مرد جواب داد: قلعه؟ کدام قلعه؟
دروگو گفت: قلعه دیگر! دژ باستیانی.
ارابه ران گفت: این طرفها قلعه ای نیست. در این راسته هیچ وقت صحبت از قلعه ای نبوده است.
پیدا بود که مردک پاک بی خبرست. دروگو دوباره به راه افتاد و به تدریج که بعدازظهر به غروب نزدیک می شد رفته رفته دلشوره ای در دلش افتاد. با توجه بسیار بر لبه های بلند دره دقیق می شد تا مگر دژ را میان بریدگی های کوه در نظر آورد. پیش خود قصری کهن مجسم می کرد با دیوارهایی سر به فلک کشیده. هرچه ساعتها بیشتر می گذشت بیشتر به یقین درمی یافت که اطلاعات فرانچسکو نادرست بوده است. پاسگاهی را که او نشان داده بود بایست مدتها پیش پشت سر گذاشته باشد و شب نزدیک می شد.
جووانی دروگو را سوار بر اسبش در نظر آورید. آنها میان دره، بر سینه کوه هایی که پیوسته بلندتر و سهمناک تر می شوند چه ناچیزند! دروگو همچنان بالا می رود. می خواهد تا شب نشده خود را به دژ برساند. اما سایه ها از او تیزگام ترند و از اعماق تنگه ای که رودخانه در ژرفنای آن می غرد فرامی شتابند. زمانی می رسد که بر دامنه مقابل درست به ارتفاع دروگو رسیده اند و به نظر می رسد که اندکی از شتاب خود می کاهند. انگاری می خواهند دلسردش کنند. اما بعد، ناگزیر از لای سنگ ها فرا می خزند، از پشته ها و صخره ها بالا می شتابند و سوار ما عقب می ماند.
تاریکی ها بر سراسر دره غباری بنفش افشانده بود و فقط تارک های علف پوش و بی درخت در بلندی های گیج کننده همچنان در آفتاب می درخشیدند. دروگو ناگهان خود را در برابر بنایی یافت که هیاتی پرهیبت و نظامی وار داشت و سیاه و غول آسا بر زمینه آسمان صاف غروب نقش زده بود و کهنه و متروک می نمود. جووانی احساس کرد که قلبش به شدت می تپد. قلعه حتما همین بود و او در پیشگاه آن قرار داشت. اما همه چیز، از دیوارها تا منظره مقابل آنها سخت غم افزا و نگران کننده بود.
بنا را دور زد، اما مدخلش را نیافت. گرچه شب شده بود، اما هیچ یک از پنجره های آن روشن نبود و از فانوس های پاسداران در حین گشت نیز نشانی دیده نمی شد. تنها خفاشی گفتی از ابری سفید آویخته، بال می زد. سرانجام دروگو فریاد زد: آهای... اینجا کسی نیست؟
آن وقت از درون تاریکی که در پای دیوار از همه جا غلیظ تر بود، مردی بیرون آمد. گدای بی سروسامانی بود که ریشی سفید بر صورت و انبان کوچکی در دست داشت. اما اندامش در تاریکی به وضوح دیده نمی شد. فقط سفیدی چشمانش می درخشید. دروگو با حق شناسی به او نگاه کرد.
مرد پرسید: کی را می خواهید، آقاجان؟
- دنبال دژ می گردم. همین نیست؟
مرد ناشناس با مهربانی و ساده دلی گفت: نه آقاجان، اینجا دیگر دژی نیست. درها همه بسته است. باید ده سالی بشود که هیچ کس دیگر اینجا نیست.
دروگو که ناگهان نسبت به این مرد خشمگین شده بود تشرش زد که: پس قلعه دیگر کجاست؟
- کدام قلعه؟ شاید آن را می گویید!
ناشناس این حرف را که می زد دست بلند کرد، تا چیزی را نشان دهد.
جووانی نگاه کرد و از لای رخنه ای میان صخره های روبرو که دیگر در تصرف تاریکی درآمده بودند، پشت ناهمواری هایی که به پلکان ویران و درهم ریخته ای می مانست در فاصله ای تخمین ناپذیر تپه عریان در نظر آورد که هنوز در پرتو شفق برافروخته و گفتی زاده افسونی بود و بر لبه این نجد، خطی منظم و هندسی وار به رنگ زرد غیرعادی تمیز داده می شد که دورنمای قلعه بود.
وای که این دژ هنوز چه دور بود! خدا می دانست که تا آنجا هنوز چند ساعت دیگر راه باقی مانده بود. و اسب دروگو از کوفتگی بر پا بند نبود. دروگو افسون شده به قلعه دور چشم دوخته، حیران بود که در این ویرانه تک افتاده و از باقی دنیا به این دوری، که رسیدن به آن به این دشواری بود چه چیز خواستنی ممکن بود پنهان باشد. چه رازهایی در آن نهفته بود. اما این واپسین لحظه ها بود و گذشت. آخرین پرتو آفتاب به آرامی پیوند از آن تپه دور برید و نفس های کبود شب، شتابان بر برج های زردرنگ قلعه فرو دمید.

فصل دوم

جووانی دروگو همچنان می رفت، که چادر تاریکی ناگهان فرو افتاد. دره تنگ شده بود و قلعه پشت پرده سنگین کوهستان ناپدید بود. نه نوری، نه نوحه شباهنگی. فقط گاه گاه زمزمه رودی دور.
فریاد زد، اما کوه فریادش را با بازتابی تشرگونه جواب داد. اسبش را به کنده درختی کنار راه، جایی که حیوان بتواند علفی پیدا کند بست. بعد نشست و پشت به پشته ای داد و در انتظار خواب آرام گرفت و در فکر فرورفت: به راهی فکر می کرد، که هنوز در پیش داشت و به آدم هایی که به زودی در قلعه می شناخت و به زندگی آینده اش و در این اندیشه ها هیچ موجبی برای خشنودی نمی یافت. اسبش گه گاه سم بر زمین می کوفت و این کارش کیفیتی عجیب و ناخوشایند داشت.
سحرگاه هنگامی که جووانی باز به راه افتاد، دریافت که بر دامنه مقابل دره، در همان ارتفاع راهی که خود بر آن می رفت راه دیگری است و اندکی بعد بر آن راه چیزی در نظر آورد که می جنبید. آفتاب هنوز به آنجا نرسیده بود و سایه هایی که فرورفتگی ها را فرا گرفته بود نمی گذاشت چیزی به وضوح دیده شود. دروگو قدم تند کرد و چون برابر آن جنبنده رسید دریافت که آدمی است: افسری بود سوار بر اسبی.
عاقبت انسانی مثل خودش. وجودی همراه، که می توانست با او بگوید و بخندد و از گذرانی که در انتظار هر دوی آنها بود سخن بگوید و از شکار و زن ها و از شهر نیز، شهری که اکنون برای او به جهانی بسیار بسیار دور رفته بود.
در این هنگام دره رفته رفته تنگ می شد، و راه ها به هم نزدیک می شدند و جووانی دروگو دید که آن سوار سروانی است. اول جرات نکرد که صدا به فریاد بلند کند، زیرا بیم آن بود که این کار بیهوده باشد و بی ادبی شمرده شود، درعوض چند بار دست راستش را به لبه کلاه بالا برد و نظامی وار ادای احترام کرد، اما سوار به او جوابی نمی داد. پیدا بود که او را ندیده است.
سرانجام دروگو که دیگر طاقت شکیبایی نداشت، فریاد زد: «جناب سروان!» و باز ادای احترام کرد.
صدایی از جانب دیگر دره جوابش داد: «چه می خواهید؟»
سروان از حرکت باز ایستاد و با حرکتی درست و نظامی وار به سلام او پاسخ داد و اکنون علت فریاد او را می پرسید. در این پرسش اثری از خشونت یا سختگیری نبود. با این همه پیدا بود که تعجب کرده است.
صدای سروان دوباره در دره پیچید که: «چه می خواهید؟» اما این بار اندکی خشم آلود بود.
جووانی ایستاد و دست هایش را بوق وار بر دهان گذاشت و با تمام نیروی حنجره اش فریاد زد: هیچ! فقط می خواستم ادای احترام کنم.
توضیحی احمقانه و بلکه برخورنده بود، زیرا چه بسا حمل به شوخی می شد. دروگو فورا از کار خود پشیمان شد. او در تنگنای مضحکی قرار گرفته بود و این همه به سبب آن بود که نمی توانست از دیگران بی نیاز باشد.
اکنون نوبت سروان بود که در جواب فریاد بزند: شما کی هستید؟
این همان سوالی بود که دروگو از آن وحشت داشت. این گفت وگوی غیرعادی از دو جانب دره به صورت سوال و جوابی میان مافوق و مادون درمی آمد، که سرآغاز خجسته ای نبود. زیرا اگر نه به یقین، دست کم به احتمال بسیار، سروان یکی از افسران قلعه بود. به هر تقدیر ناگزیر بایست جواب دهد. فریاد زد، ستوان دروگو!
این اسم برای سروان آشنا نبود و احتمال زیاد داشت که از این فاصله آن را درست نشنیده باشد. اما ظاهرا آسوده شد، زیرا سری تکان داد و دوباره به راه افتاد. انگاری می خواست بگوید که به زودی به هم خواهیم رسید و به راستی نیز نیم ساعت بعد، جایی که دره بسیار تنگ می شد پلی پدید آمد و راهها به هم پیوستند.
دو سوار سر پل به هم رسیدند. سروان همچنان سواره به سوی دروگو آمد و دستی به جانبش پیش آورد. مردی بود که چهل سالی داشت و شاید هم کمی بیشتر و چهره اش خشک و باصلابت بود. اونیفورمش اصلاً خوش دوخت نبود، بلکه حکایت از اصرار در رعایت مقررات می کرد.
خود را معرفی کرد: سروان اورتیتس(۴).
دروگو با فشردن دست او احساس کرد که به عالم قلعه وارد شده است. این بند اول بود. سپس بندهای بی شمار دیگر می آمدند، از همه نوع، تا او را آنجا در زنجیر کنند.
سروان بی درنگ باز به راه افتاد و دروگو در کنارش، و البته به احترام درجه اش اندکی عقب تر، به حرکت ادامه داد و در انتظار کنایه های نیش دار او درخصوص گفت وگوی ناخوشایندِ اندکی پیش. اما سروان خاموش ماند. شاید حال و حوصله حرف زدن نداشت، یا چه بسا کمرو بود و نمی دانست چگونه سر صحبت را باز کند. راه سر بالا و آفتاب سوزان بود و اسب ها آهسته پیش می رفتند.
عاقبت سروان اورتیتس گفت: چند دقیقه پیش فاصله زیاد بود و اسم شما را درست نشنیدم. گفتید دروزو؟
جووانی جواب داد؟: دروگو، جناب سروان، با گاف. دروگو، جووانی! ولی من باید از شما عذر بخواهم که صدایتان کردم.
و به منظور تبرئه خود افزود: از دور درجه شما را تشخیص نداده بودم.
اورتیتس که در بند بگو مگو نبود به او حق داد و خندان گفت:
- بله، حق با شماست. خوب دیده نمی شد.
و به این شکل هر دو اندکی ناراحت مسافتی اسب راندند. سپس اورتیتس گفت:
- حالا شما از این راه کجا می روید؟
- به قلعه باستیانی! راهش همین نیست؟
- چرا، همین است!
ساکت شدند. هوا گرم بود و همچنان کوهها آنها را از هر سو در خود گرفته بودند. کوههایی عظیم، علف پوش و سهمناک و سر به فلک کشیده.
اورتیتس گفت: پس به قلعه می روید؟ لابد پیغامی آورده اید!
- خیر، جناب سروان، سر خدمت می روم. مامور آنجا شده ام.
- تازه افسر شده اید؟
- بله، همین طور است. اولین ماموریت من است.
- آها! خوب، بسیار خوب، در این صورت... به شما تبریک می گویم.
- متشکرم، جناب سروان!
ساکت شدند و باز مدتی اسب راندند. جووانی سخت تشنه بود و قمقمه ای چوبین بر زین سروان آویخته بود و صدای پلق پلق آب از درون آن به گوش می رسید.
اورتیتس پرسید: برای دو سال، بله؟
- ببخشید، جناب سروان، منظورتان را نفهمیدم.
- منظورم این است که لابد مثل معمول به مدت دو سال مامور قلعه شده اید. این طور نیست؟
- دو سال؟ نمی دانم. مدتش را به من نگفته اند.
- خوب معلوم است دیگر. همان دو سال است. شما ستوان های نوافسر همه دو سال اینجا می مانید. بعد می روید پی کارتان.
- دو سال؟ این قاعده برای همه معتبر است؟
- بله، دو سالی که از نظر سابقه خدمت دو برابر حساب می شود. و همین است که برای شما جالب توجه است. اگر این مزیت نبود هیچ کس داوطلب خدمت در قلعه نمی شد. بله؟ همین قدر که پیشرفت سریع میسر باشد آدم خود را با هر وضعی سازگار می کند، حتی اگر محل خدمت قلعه باستیانی باشد. مگر نه؟
دروگو هرگز به این نکته فکر نکرده بود. اما چون نمی خواست از مرحله پرت شمرده شود عبارت مبهمی بر زبان راند: البته مسلم است که خیلی ها...
اورتیتس اصراری نکرد. مثل این بود که دیگر علاقه ای به این موضوع ندارد. اما حالا که یخ بیگانگی آب و سر صحبت باز شده بود، دروگو به خود جرات داد و پرسید:
- سال های خدمت در قلعه برای همه دو برابر حساب می شود؟
- منظورتان از همه یعنی چه؟
- منظورم این است که برای همه افسران.
اورتیتس پوزخندی زد و به طعنه گفت: بله، برای همه! چه خیال ها! نه آقا جان. فقط برای افسران جزء! معلوم است. وگرنه چه کسی داوطلب خدمت در آنجا می شد؟
دروگو گفت: ولی من که داوطلب نشده بودم!
- چطور؟ شما تقاضانکرده مامور قلعه شده اید؟
- بله جناب سروان. دو روز بیشتر نیست که می دانم مامور قلعه باستیانی شده ام.
- ده! فی الواقع عجیب است!
باز ساکت شدند و به نظر می رسید که هر یک سر به افکار خود مشغول دارد. بعد اورتیتس گفت: مگر اینکه...
جووانی تکانی خورد که: چه فرمودید، جناب سروان؟
گفتم: مگر اینکه داوطلبی نبوده و شما را بی حق انتخاب، به این ماموریت فرستاده باشند.
- بله، جناب سروان، ممکن است همین طور باشد.
- بله در واقع باید همین طور باشد.
دروگو به سایه اسب ها که به وضوح روی خاک راه می جنبید، نگاه می کرد. آنها سرهاشان را با هر قدم تکان می دادند، انگاری می گفتند: «بله، بله!...»
صدای چهار ضربی سم های آنها را می شنید و وزوز چند خرمگس را و دیگر هیچ! پایان راه پیدا نبود. گهگاه رد یک چم دره، در ارتفاعی بسیار بالای سرشان، خط شکن شکن راه را می دیدند که در شکم شیب های تند سینه کوه تراشیده شده، بالا می رفت. چون به نقطه ای که مدتی پیش دیده بودند می رسیدند، سر بلند می کردند و راهِ در پیش را همچنان بالای سر خویش می دیدند.
دروگو پرسید: جناب سروان ببخشید که...
- بگویید، بگویید، گوشم با شماست.
- تا قلعه هنوز خیلی راه مانده؟
- نه دیگر چیزی نمانده. شاید دو ساعت و نیم، شاید هم با این وضع که پیش می رویم سه ساعت دیگر. در واقع شاید برای ظهر به قلعه برسیم.
مدتی دراز خاموش ماندند. اسب ها غرق عرق بودند. اسب سروان دیگر رمقی نداشت و به زحمت قدم برمی داشت. اورتیتس پرسید: ببینم شما از آکادمی سلطنتی فارغ التحصیل شده اید. اینطور نیست؟
- چرا، جناب سروان، همین طور است، از آکادمی!
- آها، خوب، ببینم، سرهنگ ماگنوس(۵) هنوز آنجاست؟
- سرهنگ ماگنوس؟ گمان نمی کنم. چنین کسی را در آکادمی نمی شناسم.
دره اکنون دوباره تنگ می شد و راه را بر اشعه آفتاب می بست. جای جای تنگ های تاریکی از کمر آن شاخه می گرفت و تندبادهای سردی از درون آنها بیرون می وزید. سر که رو به آسمان بلند می کردی، قله هایی قائم و کله قندی می دیدی، به قدری بلند که می پنداشتی دو، و حتی سه روز هم برای رسیدن به تارک آنها کافی نبود.
اورتیتس پرسید، ببینم ستوان، سرگرد بوسکو(۶) هنوز آنجاست؟
هنوز بالیستیک درس می دهد؟
- خیر جناب سروان، گمان نمی کنم. بالیستیک را تسیمرمن(۷) درس می دهد. سرگرد تسیمرمن.
- آه بله، تسیمرمن. اسمش را شنیده ام. حقیقت این است که من خیلی وقت پیش در دانشکده بودم. حالا همه باید تغییر سمت داده باشند.
اکنون هر دو در اندیشه های خود فرورفته بودند. راه باز رو به آفتاب شده بود. کوهها پشت هم سر به آسمان کشیده بودند و شیب سینه هاشان تندتر بود و دیواره هاشان سنگی.
دروگو گفت: دیشب آن را دیدم.
- چه را دیدید؟ قلعه را؟
- بله، قلعه را!
لحظه ای سکوت کرد و سپس به قصد خودشیرینی گفت: باید خیلی پرشکوه باشد. به نظرم عظیم آمد.
- پرشکوه؟ قلعه؟ نه آقا جان، یکی از کوچک ترین قلعه هاست. بنای قلعه بسیار کهنه است، به قول معروف شب گربه سمور می نماید. فقط از دور جلوه ای دارد.
و پس از مکثی افزود: بله، بنای حقیر بسیار بسیار کهنه ای است. خیلی رنگ و رو رفته و بی جلا است.
- اما یکی از مهم ترین قلعه هاست، مگر نه؟
اورتیتس جواب داد: نه، آقا! از پایگاه های درجه دوم است.
مثل این بود که از عیب گذاشتن روی قلعه لذت می برد. اما لحن خاصی داشت. به کسی می مانست که از راه تفنن عیب های فرزندش را برمی شمارد. زیرا اطمینان دارد که این عیب ها هر قدر هم که باشند در کنار فضایل بسیارش به حساب نمی آیند.
اورتیتس افزود: اینجا یک وجب مرز مرده بیش نیست. برای همین است که هیچ وقت دست به ترکیب این قلعه نزده اند و همچنان همان است که یک قرن پیش بود.
- منظورتان از یک وجب مرز مرده چیست؟
- مرزی که هیچ وقت اسباب دردسر نباشد. آن طرفش یک بیابان بی پایان است.
- بیابان؟
- بله، در واقع یک بیابان است. تا چشم کار می کند سنگلاخ است و زمین خشک و بی آب. معروف است به بیابان تاتارها!
دروگو پرسید: چرا تاتارها؟ مگر تاتارها آنجا بوده اند؟
می گویند در گذشته بوده اند. اما اینها همه افسانه است. در گذشته هم نباید دیارالبشری از آن گذشته باشد. حتی طی جنگ های دوران باستان.
- پس به این حساب قلعه هرگز به کاری نخورده است.
- به هیچ کار!
راه همچنان سربالا بود. دیگر درختی هم به چشم نمی آمد. فقط جای جای تک و توک بوته هایی، و از آن که بگذری فقط طبیعت خشک سوخته و تخته سنگ و ریگ سرخ ریزش کرده!
- ببخشید جناب سروان. در نزدیکی قلعه آبادی ای پیدا می شود؟
- در نزدیکی آن نه! سان روکو(۸) هست. اما سی کیلومتری از آن فاصله دارد.
- پس از این قرار نباید سرگرمی و تفریح زیاد باشد.
- نه چندان، بله فی الواقع نه چندان.
هوا خنک شده بود. تیزی های سینه کوهها گرد می شد و آخرین قله ها را نوید می داد.
جووانی با لحنی محرمانه و با خنده، تا بفهماند که موضوع، دست کم برای او اهمیتی ندارد پرسید: جناب سروان، زندگی در قلعه کسل کننده نیست؟
اورتیتس جواب داد: آدم عادت می کند.
و با لحن سرزنشی پنهان افزود: خود من نزدیک هجده سال است که آنجایم... نه، اشتباه کردم. بیش از هجده سال.
جووانی شگفت زده پرسید: هجده سال؟
سروان جواب داد: هجده سال!
یک دسته کلاغ از کنار سر آنها گذشتند و به اعماق دره سرازیر شدند.
سروان گفت: کلاغ ها را!
جووانی جوابی نداد. به زندگی آینده خود فکر می کرد. نسبت به این محیط و این کوهها و این دورافتادگی احساس بیگانگی می کرد. باز پرسید:
- میان افسرانی که اولین ماموریتشان در قلعه باستیانی بوده کسانی هستند که پس از ماموریت آنجا ماندنی شده باشند؟
اورتیتس به مشاهده افراط او در بداندیشی از اینکه از قلعه بد گفته بود با پشیمانی جواب داد:
- خیلی کم. حتی می شود گفت هیچ! امروزه روز شما همه در پی خدمت در پادگان های پر سروصدا و زرق و برق هستید. در گذشته خدمت در قلعه باستیانی افتخاری داشت. امروز انگاری مجازات است.
جووانی چیزی نگفت اما سروان دنبال حرفش را گرفت. هرچه باشد یک پادگان مرزی است. معمولاً این جور پادگان ها از عناصر برجسته و درجه اول تشکیل می شوند. در واقع یک پایگاه رو به دشمن هرچه باشد حساس است.
دروگو که ناگهان نفسش تنگی می کرد حرف نمی زد. افق وسعت گرفته بود و کنگره های سنگی شگفت انگیزی در آن پدید آمده بود، صخره های تیزی که، بر هم سوار، سر به آسمان می کشیدند.
اورتیتس ادامه داد:
- امروز حتی در ارتش فکرها عوض شده است. آن وقت ها خدمت در دژ باستیانی افتخار بزرگی بود. امروز می گویند دو وجب مرز مرده است. غافل از اینکه مرز، مرده و زنده ندارد. هرچه باشد مرز است و هیچ کس از فردا خبر ندارد...
نهری راه را می برید. ایستادند تا اسب ها آب بخورند و چون پیاده شدند کمی قدم زدند تا پاهاشان را از کرختی درآورند.
اورتیتس پرسید: «می دانید چه چیز قلعه راستی راستی عالی است؟» و از ته دل خندید.
- نه نمی دانم! چه چیز، جناب سروان؟
- غذا! خواهید دید که غذا در قلعه حکایتی است. علت بازرسی های مکرر هم همین است. هر دو هفته یک ژنرال می آید به بهانه بازرسی.
دروگو از راه نزاکت خندید. نمی توانست سر درآورد که هجده سال خدمت در دژ مغز سروان را پوک کرده است یا این طور وانمود می کرد. یا این حرف ها را همین طور، بی منظور خاصی می زند.
جووانی گفت: چه خوب: چون من به قدری گرسنه ام که حد ندارد.
- خوب، حالا دیگر راهی نمانده است. آن برآمدگی را آن دور می بینید؟ آنجا که یک لکه شن پیداست؟ قلعه در پشت آن است.
دوباره به راه افتادند و درست پشت تلی که لکه شنی روی آن بود به کناره نجدی رسیدند که با شیب ملایمی بالا می رفت و دژ را در فاصله چند صد متری در برابر خود یافتند. به راستی نیز این بنا نسبت به آنچه دروگو شب گذشته به ابهام از دور در نظر آورده بود چه حقیر می نمود! از خود قلعه که در وسط بود و به سربازخانه ای کم پنجره شباهت داشت دو دیوار کوتاه و کنگره دار جدا می شد که آن را به برج های جانبی که هر طرف دو تا بودند می پیوست. این دیوارها سد سستی بودند که نزدیک به پنجاه متر عرض دره را می بستند و از دو طرف میان صخره های بلند قائم تنگ افتاده بودند.
نجد در سمت راست، درست پای دیواره های سنگی کوه گود می شد و جاده قدیمی دره به آنجا می رسید و پای دیوارها پایان می یافت.
قلعه در آفتاب سوزان ظهر برشته می شد و در هیچ گوشه ای یک وجب سایه در آن نبود و هیچ صدایی از آن به گوش نمی رسید. دیوارهای آن (دیوار جبهه رو به جانب شمال بود و دیده نمی شد.) زرد و عریان، سینه به آفتاب داده بودند. دود بی رمقی از دودکشی بیرون می آمد. در تمام طول پاسراه بنای مرکزی، روی دیوارها، بر تارک برج ها، دهها پاسدار دیده می شدند که تفنگ به دوش، با رفتاری منظم در آمد و رفت بودند و هیچ یک بیش از چند قدمی راه نمی پیمود. آنها همچون آونگ ساعتی زمان را با ضرب خود می بریدند بی آنکه افسون این خلوت را که بی انتها می نمود مختل کنند.
کوهها به صورت سلسله هایی سر به فلک سوده تا چشم کار می کرد از چپ و راست ادامه داشتند و به نظر می رسید که دست بشر به آنها نمی رسد. آنها نیز، دست کم در این ساعت، رنگی زرد و سوخته داشتند.
جووانی دروگو اسب خود را نگه داشت. به دیوارهای غم انگیز دژ خیره شد. نگاه خود را آهسته بر آنها گردش می داد اما نمی توانست راز آنها را باز گشاید. به زندانی فکر می کرد و به قصری متروک. نفس ملایم نسیمی پرچمی را که ابتدا بر تارک قلعه لَخت آویخته بود و از میله اش تمیز دادنی نبود به جنبش درآورد و موّاج ساخت. صدای نامشخص شیپوری از جایی به گوش رسید. پاسداران به آهستگی قدم می زدند. در فضای در ورودی سه چهار نفر (که از دور معلوم نبود سربازند یا غیرنظامی) کیسه هایی را بر گاری بار می کردند. اما همه چیز در رخوتی مرموز راکد بود.
سروان اورتیتس نیز ایستاده بود و بنا را تماشا می کرد.
گفت: «این هم قلعه!» گرچه این دیگر گفتن نداشت.
دروگو در دل گفت: «لابد حالا می پرسد راجع به قلعه چه فکر می کنم.» و این فکر آزارش داد. اما سروان سوالی نکرد.
قلعه باستیانی با آن دیوارهای کوتاهش هیبتی نداشت و با همه برج ها و باروهایش نه زیبا بود نه خیال انگیز. هیچ چیزی نداشت که برهنگیش را بپوشاند و بی جلائیش را جبران کند و جلوه های شیرین و مهرآمیز زندگی را به یاد آورد. با وجود این، دروگو مانند شب گذشته از ته دره، همچون افسون شدگان به آن می نگریست و هیجانی مرموز دلش را فرا گرفت.
آن پشت چه بود؟ در فراسوی این بنای بیگانه، در ورای این کنگره ها، این پناهگاهها و برج های مخزن باروت که در پیش دید پرده کشیده بود چه دنیایی گسترده بود؟ این کشور شمالی، این بیابان سنگلاخی که هیچ کس هرگز از آن نگذشته بود چه چهره ای می نمود؟ دروگو به سختی به یاد می آورد که روی نقشه، در آن سوی مرز منطقه ای وسیع بود که جز نام هایی ناچیز چیزی در آن نبود. اما آیا از ایوان قلعه، دست کم چند آبادی، چند مزرعه، یا خانه به چشم می آمد؟ یا جز حرمان بی پایان بیابانی نامسکون چیزی نبود؟
ناگهان احساس تنهایی کرد. تا زمانی که دیدنی های زیبا و چشیدنی های شیرین و آرام ایام پادگان ادامه داشت، تا وقتی که در خانه ای راحت زندگی می کرد و دوستانی شادمان دور و برش بودند و با ماجراهای شبانه در باغ های خاموش و فروخفته شیرین کام بود، دلش با اعتماد شکوهمند سربازی گرم بود و سخت آسوده و بی خیال بود. اما این اطمینان و اعتماد خوشایند اکنون زایل شده بود. قلعه در نظرش یکی از آن جهان های ناآشنایی می آمد که او امکان تعلق خود را به آنها هرگز جدی نگرفته بود. نه به آن علت که این جهان های ناآشنا را سزاوار بیزاری بداند، بلکه به آن سبب که آنها را از زندگی عادی خود بی نهایت دور می یافت. جهانی بسیار اسیرکننده تر که جز زیبایی قوانین خشک هندسی اش هیچ شکوهی نداشت.
وای چه می شد اگر باز می گشت. حتی از آستانه دژ نمی گذشت. باز به جانب دشت سرازیر می شد و شهر و عادت های عزیز خود را در آن باز می یافت. این اولین اندیشه دروگو بود و مهم نبود که این اندیشه در سر یک سرباز شرم آور شمرده می شد. او خود آماده بود که اگر لازم باشد به این گناه اقرار کند به این شرط که اجازه اش دهند که باز گردد. اما ابری فشرده و چون برف سفید از افق ناپیدای شمال، از پشت پشته های سراشیب برمی خاست و چند پاسدار استوار و تاثرناپذیر زیر آفتاب ظهر، همچون آدمک های کوکی در مسیری معین در رفت و آمد بودند. اسب دروگو شیهه ای کشید. سپس باز سکوتی عمیق بر همه جا دامن گسترد.
سرانجام جووانی چشم از قلعه برگرفت و به امید کلامی مهرآمیز به سروان که در کنارش بود، نگریست. اورتیتس نیز بی حرکت مانده با دقت به دیوارهای زرد رنگ چشم دوخته بود. آری، او که هجده سال در این قلعه زندگی کرده بود با شیفتگی به این دیوارها می نگریست، گفتی وقوع معجزه ای را پیش رو دارد. مثل این بود که از نگاه کردن به آنها سیر نمی شود و تبسمی مبهم، حاکی از شادی و در عین حال افسوس چهره اش را به ملایمت روشن می کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب بیابان تاتارها

بیابان تاتارها اثری بسیار کم نظیر است. از آنها که وقت خواندنش هی با خودت می گویی که نویسنده چه می خواهد بگوید؟ آیا من منظورش را درست می فهمم؟ از آنهایی نیست که شک ببری نویسنده جمله ای بی هدف نوشته است. داستان آن قدر جذاب و پر حادثه ای هم در کار نیست که در قصه غرق شوی و ارتباط فکری ات با اثر را مختل کند. اصلا همین شاید اصل داستان همین بی داستانی آن است. خلاصه داستان را همه جا می توانید بخوانید: " یک افسر جوان برای خدمت نظامی اش به یک قلعه مرزی اعزام میشود. ماموریتی که قرار است کوتاه باشد اما بیش از ۳۰ سال به طول می انجامد. این قلعه به تعبیر ساکنانش «یک وجب مرز مرده» بیشتر نیست. از همه سو این قلعه را برهوت در بر گرفته، و افسانه هایی هست که از بیابان شمالی، تاتارها ممکن است به اینجا حمله کنند. افسر سی سال در قلعه می ماند و سرانجام در وقتی که تاتارها حمله می کنند، او مریض شده و وادار به ترک قلعه می شود و..." پایان بسیار دردناک کتاب بیانگر یکی ترس های عمیق و اصیل بشری است: مرگ بیهوده. گویی هر یک از ما یک بیابان تاتارها برای خودمان داریم، همیشه منتظریم که اتفاقی رخ دهد، دچار روزمرگی کشنده ی قلعه می شویم و منتظریم که روزی تاتارها حمله کنند تا ما بتوانیم ارزش هایمان را نشان دهیم. تا نشان دهیم که این همه انتظار وکارهای هر روزمان بیهوده نبوده است. چند تم اصلی را در کتاب می توان یافت. یکی جستجوی معنا برای زندگی است. تمامی ساکنین قلعه سعی می کنند با دادن احتمال حمله ی تاتارها برای زندگی شان معنا بیابند. در یکی از فصول درخشان کتاب، وقتی همه می فهمند که اشتباه کرده اند که فکر کرده اند که دشمن در حال حمله است، و یاس و سرخوردگی آنان را فرا گرفته است، یکی از افسران سعی می کند نقش کوچکتری را به او محول شده به بهترین نحو بازی کند. او در یک ماموریت کم اهمیت مشخص کردن خط مرزی آن چنان به خود سخت می گیرد که زیر برف با غرور و افتخار می میرد. این «مرگ قهرمانانه» یکی دیگر از مفاهیمی است که در کتاب به وفور به چشم می خورد. مرگ قهرمانانه است که به زندگی معنا می دهد. البته در صفحات انتهایی کتاب، جایی که قهرمان (؟) داستان با مرگ مواجه می شود، در می یابد که این مواجه شاید مهمترین نبرد است، پس مهم است که با آن قهرمانانه برخورد کنیم، حتی در شرایطی که می دانیم هیچ کس ما را نمی بیند و داستان مرگ ما را برای کسی روایت نخواهند کرد.. این مفهوم را در «زندگی، جنگ ودیگر هیچ» اوریانو فالاچی هم دیده بودم. کتاب پر از توصیف دقیق طبیعت خشک قلعه و نظمی است که مثل طبیعتش خشک است. این فضای کلی با لحنی که سروش حبیبی برای ترجمه کتاب استفاده کرده کاملا همخوان و هماهنگ است. البته کتاب ترجمه های دیگری هم دارد که نمی توانم اظهار نظر کنم. اما ترجمه ی سروش حبیبی مثل همیشه عالی است. کتاب حدود ۲۰۰ صفحه است و نظر روزمه منتشرش کرده است. انقدی که می توانم بر کتاب وارد بدانم این است که بعضی جاها در شرح حال درونی شخصیت ها بی خوصله است، مثلا در ابتدای داستان فرصت رفتن از قلعه برای قهرمان داستان مهیا می شود، اما او ناگهان تغییر عقیده داده و تصمیم می گیرد در قلعه بماند. اما دلیل این تغییر عقیده اصلا خوب پرورده نمیشود. در انتها بازهم می خواهم از پایان بندی کتاب بگویم که چگونه خواننده را تحت تاثیر قرار می دهد، وحشت از مرگ بیهوده، یک عمر اسرت در روزمرگی، قدرت و شقاوت تقدیر در نرساندن ما به آنچه یک عمر آرزویش را داشتیم، همه و همه تن من خواننده را می لرزاند و تکانم می دهد.   برداشت از وبلاگ بندرخت
در 1 سال پیش توسط mjh...drn
سلام به فیدیبو.کتابهای دیگه ای از نویسنده های کمترمعروف با ترجمه آقای حبیبی میذارید؟
در 2 سال پیش توسط علیمحمد افتخاری
به نظر من این اثر بی نظیر بود شب تا صبح خوندمش و صبح ساعت هشت رفتم کتابفروشی به قصد آثار دیگه این نویسنده عمیق و بی ادعا ممنون از فیدیبو
در 1 سال پیش توسط Joybar
کتاب که نمیتونی زمین بزاریش تا تموم بشه
در 3 هفته پیش توسط حسین همیانی