فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سنگ و دایره

کتاب سنگ و دایره
مجموعه شعر

نسخه الکترونیک کتاب سنگ و دایره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سنگ و دایره

پُل آنچل (سلان) در بیست و سوم نوامبر ۱۹۲۰ در یک خانواده‌ی آلمانی‌زبان یهودی در شهر چرنویتس که آن زمان از توابع رومانی بود، به دنیا آمد. زندگی خانواده‌اش بی‌آلایش بود. پدری (لئون آنچل ـ تایتلر) سخت‌گیر و متدین که در کار خرید و فروش چوب بود. و مادری (فریدریکه شراگر) با مطالعه که علاقه به ادبیات و زبان آلمانی را به پسرش منتقل کرد. و سلان از همان کودکی با شعر و ادبیات آلمان آشنا شد. پُل عصیان‌گر بود و به پدرسالاری، سخت‌گیری‌های درون خانواده و همچنین محدودیت‌های پیرامونش واکنش نشان می‌داد. خودش رابطه با پدرش را به رابطه‌ی کافکا یا ماند لشتام با پدرهای‌شان تشبیه می‌کند و می‌گوید انگار باید نامه‌های کافکا به پدرش در خانواده‌های یهودی مدام بازنویسی شود. در نتیجه‌ی روحیه‌ی عصیانگرش به فعالیت‌های اجتماعی گرایید و اگرچه اکثر یهودی‌تبارها در گروه‌های صهیونیستی فعال می‌شدند، او فعالیتش را در سازمان جوانان کمونیست آغاز کرد. اما بعد با شناخت استالینیسم خود را یک «تروتسکیست» خواند. و همچنین بعدها آثار شاعرانی همچون ماند لشتام را ترجمه و معرفی کرد که از قربانیان و طردشدگان حکومت استالین در شوروی بودند.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سنگ و دایره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شن از خاکستردان ها

آن سوی

جهان آن سوی شاه بلوط ها آغاز می شود.

زان جا که شباهنگام باد در ارابه ی ابر می آید
و کسی را که این جا برمی خیزد
به آن سوی شاه بلوط ها می خواند:
«نزد من زرین گیسوست، نزد من انگشتانه ی سرخ!»
جهان آن سوی شاه بلوط ها آغاز می شود.

پس چنان جیرجیرکان می خوانم آرام
پس بازش می دارم، پس پا می فشارد:
دور زانویش می نشیند فریادم!
می شنوم در انبوه شب ها باد بازمی گردد:
«نزد من فاصله شعله می کشد، نزد تو تنگ است...»
پس چنان جیرجیرکان می خوانم آرام.
اما اگر امشب نیز روز نیامد
و باد در ارابه ی ابر باز آمد:
«نزد من زرین گیسوست، نزد من انگشتانه ی سرخ!»

و به آن سوی شاه بلوط هایش خواند ــ
پس بازش، پس بازش نمی دارم این جا...

جهان آن سوی شاه بلوط ها آغاز می شود.

برف های سیاه

برف باریده است، بی نور. یک
یا دو ماه است که پاییز در جامه ی راهبان
به من نیز پیغام آورد، برگی از نشیب های اکراین:

«بیندیش، این جا نیز هزارمین زمستان است اکنون
در زمینی که بر آن وسیع ترین رود روان است:
خونِ آسمانیِ یعقوب رستگار از تبرها...
ای یخِ سرخیِ غیرزمینی ــ سردارشان با همه ی سپاهش
در غروب خورشیدها فرو می رود... آخ دستمالی فرزندم
تا در آن پناه بگیرم هنگامی که کلاهخودها می درخشد،
هنگامی که تخته یخِ شناورِ گلگون از هم می گسلد، هنگامی که غبار
همچون برف بر استخوانِ زیرِ سُم ها له شده ی پدرت می نشیند
آواز سرو...
یک دستمال، یک دستمالِ نازک که نگاهش دارم
حالا که گریستن می آموزی کنارم
تنگیِ جهان، فرزندم، که سبز نمی شود هرگز، برای فرزندت!»

مادر! پاییز خونین از کنارم رفت. برف مرا سوزاند:
قلبم را جستم که شاید می گریست. آخ بازدَمِ تابستان را یافتم،
شبیه تو بود.
اشکم ریخت. دستمال را بافتم.

خشخاش و حافظه

ماریان

گیسویت بی یاس بنفش است، رویت از آینه.
از چشم به چشم می گذرد ابر، همچون سدوم به بابل:
همچون برگ های درختان، برج را پَرپَر می کند و غُران می گردد
گرد بوته ی گوگرد.

پس رعشه ی برقی می افتد بر دهانت ــ همان مغاک با بقایای ویولون.
یکی با دندان های برفی آرشه را می کشد: آه آوای نی زیباتر بود!
معشوق، تو نیز نی هستی و ما همه باران؛
پیکرت شرابی یگانه است و ما ده نفر میگسار؛
قلبت قایقی در بذر، می رانیمش پاروزنان به سوی شب.
کوزه ی کوچکی از آبی رنگ، سبک از روی مان می جهی و ما خوابیم.

از برابر چادر واحد صدنفره ی سربازان نزدیک می شود و ما پیوسته
میگسار به گورت می بریم.

بر کاشی های جهان اکنون صدای جرینگِ تالرِ سختِ رویاها می آید.

پیه سوز

راهبان با انگشتانی پُرمو کتاب را گشودند: سپتامبر.
یاسون اکنون بر جوانه های بذر برف می باراند.
جنگل گردن بندی از دست به تو داد، چنین مُرده گام برمی داری بر طناب. گیسویت آبی تیره تری می گیرد و از عشق می گویم.
صدف می گویم و ابرِ نازک و زورقی در باران جوانه می زند.
نریانی کوچک آن سوی تصفح انگشت ها شکار می کند ــ
ناگاه سیاه دروازه باز می شود. آواز می خوانم:
چه طور زندگی کردیم این جا؟

دستی پُر از وقت

با دستی پُر از وقت کنارم آمدی ــ گفتم:
گیسویت قهوه ای نیست.
سبک بلندش کردی بر ترازوی اندوه، آن جا از من
سنگین تر بود...

می آیند بر کشتی ها کنارت و بارش می زنند، در بازارهای شهوت
به فروشش می گذارند ــ

از اعماق به من لبخند می زنی، به تو می گریم از کفه ای که
سبک می ماند.

می گریم: گیسویت قهوه ای نیست. آب دریا را عرضه می کنند
و به ایشان جعد می دهی...

نجوا می کنی: تنها با من نیز دنیا را پُر می کنند و در قلبت راهی تهی
باقی می مانم!

می گویی: برگ های سال ها را نزدیکت بگذار ــ زمانش رسیده که
بیایی و مرا ببوسی!

برگ های سال ها قهوه ای است، گیسویت قهوه ای نیست.

سپیدار لرزان

سپیدار لرزان، برگ هایت سفید به تاریکی می نگرند.
گیسوی مادرم هرگز سفید نشد.
گل قاصد! چه سبز است اکراین.
مادر روشن گیسویم به خانه برنگشت.
ابر بارانی بالای چشمه ایستاده ای؟
مادر خاموشم برای همه می گرید.
ستاره ی مدور، گرهِ طلایی می بندی.
قلب مادرم را زخمی از سُرب درید.
درِ بلوطی، چه کسی از پاشنه درآوردت؟
مادر لطیفم را توان آمدن نیست.

شن از خاکستردان ها

سبز کپکی است خانه ی فراموشی.
بر سَردرِ هر یک از دروازه هایِ شناور در هُبوب، خنیاگرِ بسمل شده ات آبی 
می شود.

می کوبد بر کوست که از خزه و موی تلخ زهار است؛
با پنجه ی چرکین نقش ابرویت بر شن می کشد
نقشی بلندتر از ابرویت و سرخی لبت.
این جا خاکستردان ها را پُر می کنی و به قلبت غذا می دهی.

نظرات کاربران درباره کتاب سنگ و دایره