فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب منشا آگاهی در فروپاشی ذهن دوساحتی

کتاب منشا آگاهی در فروپاشی ذهن دوساحتی

نسخه الکترونیک کتاب منشا آگاهی در فروپاشی ذهن دوساحتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب منشا آگاهی در فروپاشی ذهن دوساحتی

بسیاری از رفتارهای ما بدون نیاز به آگاهی و صرفاً با مفهوم واکنش‌پذیری توضیح داده می‌شوند. نتیجه‌ی فکر ناخودآگاه و احساس درونی انسان‌ها گهگاه در برخی افراد و در شرایط روحی ویژه به‌صورت ندایی در سر شنیده می‌شود. این صداها که در دنیای قدیم معمول‌تر بوده‌اند، خدایان باستان بودند و قدیمی‌ترین تمدن‌های بشری تحت هدایت آن‌ها برپا شدند. زبان با استعاره رشد می‌کند و نه‌تنها وسیله‌ی مکالمه که وسیله‌ی درک جهان و به‌وجودآوردن کیفیت‌هایی است که بدون آن وجود نمی‌داشتند. آگاهی دنیایی است استعاری که ما با استعاره رفتار در جهان فیزیکی آن را در حدود سه هزار سال پیش به وجود آورده‌ایم. پیش از ظهور آگاهی، صداها که آغازگر اعمال بودند، مرجعیتی بی‌چون‌وچرا داشتند ولی پس از آن و قطع‌شدن صدای خدایان، جست‌وجوی مرجعیت به مسئله‌ای مبرم بدل شد که در فالگیری، طالع‌بینی، غیبگویی، علم و غیره تجلی یافته است.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب منشا آگاهی در فروپاشی ذهن دوساحتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دیباچه مترجم

در بحث های فلسفی و اجتماعی به کرات به آگاهی اشاره می شود و غالبا آن را امری کاملاً روشن و بدیهی قلمداد می کنند. درباره منشا و چیستی آن بسیار کم تر سخن گفته اند و آن هم به شکل کلی گویی هایی کم فایده و بیش تر از جانب فیلسوفان و کم تر از جانب دانشمندان و روان شناسان. شاید بدین سبب که قالب های بنیادین این مسئله به شکلی روشن مشخص نشده اند تا کار دانشمندان در آن ها شکلی معین به خود بگیرند. به هر حال این موضوعی است که حتی بر سر تعریف ساده آن اختلاف نظر وجود دارد و عقاید گوناگون در این باب از انکار کامل آن از سوی رفتارگرایان تا این باور خردگرایان که آگاهی کلیه اعمال و رفتار ما را کنترل می کند، در نوسان بوده اند.
جولین جینز که قریب به سی سال استاد روان شناسی دانشگاه پرینستون بوده و به گواه مقالات متعددش در این زمینه بیش تر عمر خود را صرف بررسی و پژوهش در مسئله آگاهی کرده است، در تنها کتاب خود: The Origin of Consciousness in the Breakdown of the Bicameral Mind که شما ترجمه آن را در دست دارید، در روشن کردن این مسئله از دیدی علمی کوشیده است. بسیاری از منتقدان این اثر را که در سال ۱۹۷۸ نامزد جایزه بهترین کتاب سال امریکا شده، از این لحاظ که اثری بنیادین است و این که نگاهی تازه به مسئله دارد، با تعبیرخواب فروید و منشا انواع داروین مقایسه کرده اند. مطالب و نظریه های ارائه شده شگفت آورند و انسان با اشتیاق استدلالات مولف را تا به آخر دنبال می کند.
امید است ترجمه این اثر بتواند قلمرو علمِ فارسی زبانان را در این عرصه های تاریک و پرابهام هستی بشر که از دیرباز منطقه ممنوعه علم تلقی شده اند، بگستراند و مشوّق ترجمه های بیش تر شود.

مقدمه

تمایز میان آن چه دیگران درباره ما می دانند و درک ما از خویشتن و احساسات عمیق متعاقب آن امری حقیقی است؛ تمایز میان رفتار و ما و تمایز میان موقعیت تعین ناپذیر اموری که بدان ها می اندیشیم، در افکار و رویاها و در گفت وگوهای خیالی مان با دیگران ــ و با آن که ما را نمی شناسند ــ به دلیل بیم و امیدهای مان، یا از ویژگی ها و گذشته خود پوزش می طلبیم یا از آن ها دفاع می کنیم و در موردشان سخن می گوییم: این تاروپود درهم تنیده خیال با واقعیت بر ساخته از طبیعت پیرامونی متفاوت است! چگونه تجارب گذرای منحصر به فرد ما با نظام طبیعت همخوانی دارد؛ نظامی که کانون شناخت آدمی را احاطه می کند و آن را در برمی گیرد؟
آدمیان کمابیش از زمانی که آگاهی موجودیت یافت، از مسئله آگاهی آگاه بوده و در هر عصر به زبان روزگار خویش توصیفی از آگاهی به دست داده اند. در عصر طلایی یونان که گذران امور بر دوش بردگان بود، آزادیِ آگاهی با آزادیِ شهروندانی برابر بود که با فراغ بال به این سو و آن سو می رفتند. هراکلیتوس آگاهی را فضای بیکرانی نامید که حتی با گذر از همه مسیرهایش، باز هم نمی توان به شناخت آن نائل شد. در هزاره بعد، اوگوستین در میان تپه های پر از غار کارتاژ از «بلندای خیال من»، از «دشت ها و غارها و شکاف های حافظه» و نهانگاه های «تالارهای متعدد و فراخ آن که به شکلی جالب با اثاثیه های بسیار آراسته شده بود» در شگفت آمد. می بینید که چگونه ذهنْ جهان استعارات را درک می کند؟
نیمه نخست سده نوزدهم عصر اکتشافات عظیم زمین شناسی بود. چنین اکتشافاتی بر پایه این اصل استوار بود که می توان با بررسی لایه های پوسته زمین از وقایع گذشته باخبر شد. این امر سبب عمومیت یافتن تصوری خاص درباره آگاهی شد: آگاهی نیز متشکل از لایه هایی است که گذشته فرد را درخود دارند، این لایه ها آن قدر پیچیده می شوند که دیگر نمی توان از محتویات شان با خبر شد. تاکید بر ناخودآگاه در سال ۱۸۷۵ به اوج خود رسید؛ در این زمان اغلب روان شناسان اصرار داشتند که آگاهی تنها بخش کوچکی از حیات روانی است و احساسات ناخودآگاه، تصورات ناخودآگاه، و داوری های ناخودآگاه بخش اعظم فرایندهای روانی را شکل می دهند.
در میانه قرن نوزدهم شیمی به عنوان علم روز جانشین زمین شناسی شد. اندیشمندان، از جیمز میل تا وونت و شاگردانش نظیر تیچنر، آگاهی را ساختاری ترکیبی می دانستند که امکان تجزیه آن به عناصر دقیق حسی و احساس در آزمایشگاه وجود داشت.
در واپسین سال های سده نوزدهم، لوکوموتیو بخار همزمان با ورود به زندگی روزمره، به توصیفات مربوط به آگاهی نیز راه یافت؛ ناخودآگاه به دیگ بخار پرحرارتی تشبیه شد که به روزنه ای برای خالی شدن نیاز داشت و اگر این امر محقق نمی شد، فشار دورن آن افزایش می یافت و به شکل رفتارهای عصبی و ارضای سردرگم کننده و پنهان رویاهای دست نایافتنی بروز می کرد.
چیز زیادی درباره این استعارات نمی توانیم بگوییم، جز این که بگوییم آن ها دقیقا همان استعاره اند.
ابتدا، پژوهش در ماهیت آگاهی را همان تحقیق در مسئله رابطه ذهن ـ بدن قلمداد کردند و راه حل های مغلق فلسفی بسیاری برای آن ارائه دادند. ولی از زمان پیدایش نظریه تکامل، این مسئله صبغه ای علمی تر یافت و به صورت مسئله منشا ذهن یا به طور اخص، مسئله منشا آگاهی در تکامل درآمد. به این تجربه ذهنی درون یافت، به این همراه همیشگی انبوه تداعی ها، بیم ها، امیدها، عواطف، شناخت ها، رنگ ها، بوها، دندان دردها، هیجانات، خوشی ها، ناخوشی ها و آرزوها کجا می توان شکل داد ــ فرشینه شگفت انگیز تجربه درونی ما، کجا و چگونه در فرایند تکامل امکان وجود یافته است؟ چگونه می توانیم این تجربه درونی را امری صرفا مادی بپنداریم؟ و اگر بتوانیم، زمان آن کی است؟
کانون تفکر قرن بیستم بر محور این مسئله قرار داشته است.

کتاب اول: ذهن انسان

فصل ۱: آگاهی از آگاهی

وقتی پرسیده می شود که «آگاهی چیست؟» از آگاهی آگاه می شویم و اغلب ما این آگاهی از آگاهی را آگاهی قلمداد می کنیم. این صحیح نیست.
هنگامی که از آگاهی آگاه می شویم، گمان می کنیم آگاهی بدیهی ترین امر قابل تصور است. گمان می کنیم آگاهی ویژگی ای است که هوشیاری و حالات و عواطف و خاطرات و تفکرات و توجهات و تصمیمات ما را جملگی تعریف می کند. با اطمینان گمان می کنیم که آگاهی اساس مفاهیم، یادگیری و استدلال، و تفکر و داوری است و از آن رو چنین است که تجارب ما را آن گونه که رخ می دهند، ضبط و نگهداری می کند و این امکان را فراهم می آورد تا به خواست خود بدان ها بیندیشیم و از آن ها بیاموزیم. همچنین کاملاً آگاهیم که تمام این مجموعه شگرف که بر ساخته کارکردها و مضامین است و آن را آگاهی می نامیم، جایی در سر ما قرار دارد.
اگر با دیدی انتقادی به این عبارات بنگریم، درمی یابیم که همگی نادرست اند. این عبارات قرن ها مخفیگاه آگاهی بوده اند. آن ها برداشت هایی نادرست اند که مانع حل مسئله منشا آگاهی شده اند. نشان دادن این خطاها و آن چه آگاهی نیست، وظیفه ای دشوار است که در این فصل بار آن را به دوش می کشم و امیدوارم چون داستانی پرماجرا در نظر آید.

قلمرو گسترده آگاهی

لغت آگاهی را گاهی نابجا به کار می برند و ما در همین ابتدای کار از چنین کاربردی چشم می پوشیم. عبارت «از دست دادن آگاهی»(۱) [: از هوش رفتن] که پس از اصابت ضربه ای به سر گفته می شود، نمونه ای از این کاربردهای نابجا است. ولی اگر این کاربرد درست بود، آن گاه لغتی برای حالات خوابگردی که در پژوهش های بالینی به آن اشاره می شود، در اختیار نداشتیم. در این پژوهش ها از افرادی سخن می رود که آشکارا آگاه نیستند، با وجود این به نحوی نسبت به امور واکنش نشان می دهند که شخص بیهوش قادر به انجام آن نیست. بنابراین درباره مثال نخست باید بگوییم شخصی که از ضربه شدیدی که به سرش خورده است، رنج می برد، هم آگاهی اش را از دست داده و هم آن چه را من واکنش پذیری می نامم؛ و این دو متفاوت اند.
این تمایز در زندگی عادی روزمره نیز مهم است. ما پیوسته نسبت به امور واکنش نشان می دهیم، بی آن که در لحظه از آن ها آگاه باشیم. وقتی نشسته ام و به درختی تکیه داده ام، دائما نسبت به درخت و زمین و موقعیت خویش واکنش نشان می دهم، زیرا اگر قصد راه رفتن داشته باشم، کاملاً ناآگاهانه از زمین برمی خیزم و قدم می زنم.
در مطالب نخستین فصل کتاب غرق شده ام و حتی از جایی که در آنم، آگاه نیستم. به هنگام نوشتن، نسبت به مدادی که در دست دارم واکنش نشان می دهم، زیرا آن را در دست نگاه داشته ام و نسبت به دفترم نیز واکنش نشان می دهم، زیرا آن را روی زانوهایم نگه داشته ام و همچنین نسبت به خطوط دفترم، زیرا روی آن ها می نویسم، حال آن که تنها از آن چه برای بیانش می کوشم و از این دغدغه که آیا مرادم را درمی یابید یا نه، آگاهم.
اگر پرنده ای از بوته زار نزدیک من به ناگاه بیرون پرد و جیغ زنان به سوی افق پر گشاید، ممکن است سرم را برگردانم و تماشایش کنم و صدایش را بشنوم و بعد سرم را به سوی این صفحه برگردانم، بی آن که از آن چه کرده ام آگاه باشم.
به عبارت دیگر، واکنش پذیریْ انگیزه های رفتارم را تماما در برمی گیرد، درحالی که آگاهی چیزی کاملاً متفاوت و پدیده ای ست که در همه جا حاضر نیست. ما گه گاه از آن چه نسبت بدان واکنش نشان می دهیم، آگاهیم. گرچه می توان واکنش پذیری را براساس رفتار و عصب شناسی تعریف کرد، با توجه به سطح کنونی دانش، تعریف آگاهی بدین نحو ممکن نیست.
و اما این تمایز دامنه ای گسترده تر دارد. ما دائما نسبت به امور واکنش نشان می دهیم، چنان که گویی در آگاهی ما اتفاقی به وقوع نپیوسته است. البته همیشه این گونه نیست. به هنگام دیدن هر چیزی، چشمان ما و به تبع آن تصاویر شبکیه ما نسبت به شی ء واکنش نشان می دهند و در هر ثانیه بیست بار تغییر می کنند و با وجود این، آن چه می بینیم چیزی ست عاری از تغییر و ثابت بدون آگاهی از جابه جایی تصاویر دریافتی مختلف یا آگاهی از ترکیب آن ها که برای ایجاد تصاویری کامل از شی ء مورد نظر انجام می شود. تصویر بسیار کوچک شی ء هنگامی که بر شبکیه نقش می بندد، با قرار گرفتن در زمینه ای مناسب خود به خود از چیزی در دوردست حکایت می کند و ما از این تصحیح [ دید] آگاه نیستیم. پیامدهای تقابل رنگ و نور و دیگر ادراکات ثابت همگی پیوسته در بیداری و حتی رویای ما حضور دارند، بی آن که ذره ای از آن ها آگاه باشیم. این نمونه ها گوشه کوچکی از فرایندهای متعددی است که انتظار می رود بتوان براساس تعاریف کهن آگاهی از آن ها آگاه شد. مع الوصف ما به هیچ وجه از این فرایندها آگاه نیستیم. تیچنر آگاهی را چنین تعریف می کند: «کلیتی از فرایندهایی ذهنی که در زمان حاضر رخ می دهند.» و ما در زمان حاضر فاصله زیادی با آن داریم.
پژوهش خود را دنبال می کنیم. آگاهی بخش کوچکی از حیات ذهنی آگاهانه ماست، زیرا نمی توانیم از آن چه آگاه نیستیم، آگاه باشیم. گفتن این حرف راحت ولی فهمش دشوار است. مثل این است که در اتاقی تاریک با چراغ قوه چیزی را جست وجو کنیم که نور بر آن نمی تابد. چراغ قوه را به هر سو که بگردانیم نور بر آن می تابد و چه بسا ناگزیر نتیجه بگیریم که اتاق کاملاً روشن است. چنین می نماید که آگاهی نیز سراسر ذهن را دربرگرفته است، حال آن که چنین نیست.
تعیین زمان آگاهی نیز مسئله ای جالب است. آیا همیشه به هنگام بیداری آگاهیم؟ چنین فکر می کنیم و درحقیقت اطمینان داریم که این گونه است. چشم هایم را می بندم و حتی اگر سعی کنم نیندیشم، آگاهی به سان رودی بزرگ از مضامین، منزلگاه هایی متفاوت را می پیماید که آموخته ام آن ها را تفکرات و تخیلات و خاطرات و گفت وگوهای درونی و افسوس ها و آرزوها و تصمیم ها بنامم، منزلگاه هایی که جملگی با نمایش دائم التغییر احساسات درونی که گه گاه از آن ها آگاهم، درهم تنیده است. تداوم همیشگی. مسلما احساس چنین چیزی ست. آن چه می کنیم، احساس مان از خویشتن و ژرفنای هویت ما، در واقع همین جریان مستمر است که تنها در خواب، آن گاه که حتی رویایی در کار نیست، از حرکت باز می ایستد. این است آن چه تجربه می کنیم و بسیاری از اندیشمندان این پیوستگی ذهن را آغازگاه فلسفه دانسته اند، بنیادی محکم که تردیدی در آن نمی توان داشت. می اندیشم پس هستم.(۲)
و اما معنای این پیوستگی چیست؟ اگر یک دقیقه را به شصت هزار قسمت تقسیم کنیم، آیا می توان ادعا کرد که در هر یک از این لحظات ما آگاهیم؟ اگر هنوز فکر می کنید می توان چنین ادعایی کرد، واحدهای زمانی را باز هم کوچک تر کنید و به یاد داشته باشید که سرعت انتقال پیام های عصبی محدود است، گرچه نمی دانیم این امر به درک ما از پیوستگی آگاهی چه ربطی دارد. افراد اندکی بر این باورند که آگاهی مانند مِه گرداگرد سیستم عصبی را فراگرفته و به هیچ وجه با مقتضیات مادی تحریک ناپذیری اعصاب پیوند ندارد.
به احتمال زیاد پیوستگی ظاهری آگاهی درحقیقت توهم است، درست همان طور که بسیاری دیگر از استعارات مربوط به آگاهی چنین اند. در مثال قبلی، چراغ قوه تنها زمانی از وجود خود آگاه است که روشن باشد. حتی اگر زمان زیادی از خاموش بودن آن گذشته باشد و همه چیز دست نخورده باقی مانده باشد، از نظر چراغ قوه، خودش پیوسته روشن بوده است. بدین سان کم تر از آن چه فکر می کنیم آگاهیم، زیرا نمی توانیم از مدتی که آگاه نیستیم آگاه باشیم. و احساس رودی عظیم و جاری از تجارب درونی پربار که اکنون بر بستر رویاها جاری ست و به شکل سیلاب های خروشان بیزاری از دشواراندیشی فرو می ریزد یا در شادمانی های مان موج می زند، در این صفحه کتاب تجلی یافته است و استعاره ای ست از این که چگونه آگاهی ذهنی، آگاهی ذهنی می نماید.
و اما راه بهتری هم برای نشان دادن این مطالب هست. اگر چشم چپ تان را ببندید و به حاشیه چپ این صفحه خیره شوید، به هیچ وجه از شکاف بزرگی که در میدان دیدتان ایجاد شده، حدود چهار اینچ به طرف راست، آگاه نیستید. حالا، همان طور که با چشم راست به حاشیه چپ خیره مانده اید، انگشت تان را روی یکی از خط ها بگذارید و از حاشیه چپ به طرف حاشیه راست حرکت دهید. خواهید دید که نوک انگشت تان در این شکاف محو و آن گاه در سوی دیگر ظاهر می شود. دلیل این امر وجود یک شکاف دو میلی متری روی طرف بینی مانند شبکیه است که رشته های اعصاب بینایی در آن جا گرد می آیند و از چشم به سوی مغز می روند.(۳) نکته جالب توجه این است که این شکاف، آن گونه که معمولاً نامیده می شود، نقطه کور نیست، بلکه نقطه نیستی است. انسان نابینا تاریکی اش را می بیند. ولی شما به هیچ وجه نمی توانید شکافی در دیدتان ببینید، چه رسد به این که به نحوی از آن آگاه باشید. درست همان طور که در آن چه می بینیم گسستگی وجود ندارد، آگاهی نیز شکاف به وجود آمده را به هم می آورد و توهم پیوستگی ایجاد می کند.(۴)
در همه جا کمابیش می توان نمونه هایی یافت که نشان می دهند آگاهی ما از رفتار روزمره خود چه اندک است. نواختن پیانو نمونه بسیار خوبی است.(۵) نواختن پیانو مستلزم سلسله ای پیچیده از وظایف گوناگون است که هم زمان و بی آن که از آن ها آگاه باشیم، انجام می شوند: خواندن هم زمان دو سطر متفاوت از علائم تصویری که یکی نشان دهنده حرکات دست راست و دیگری نشان دهنده حرکات دست چپ در اجرای نت ها است؛ انگشت های دو دست هر یک وظیفه ای دارند، انگشت گذاری بدون آگاهی از دشواری های گوناگون حرکت عضلات انجام می شود. ذهنْ نت های دیز و بمل و بکار را شناسایی می کند و به انگشتان فرمان می دهد تا کلیدهای سیاه و سفید را به مناسبت لمس کنند و زمانبندی نت های گرد یا سیاه یا دولاچنگ و سکوت ها و تریل ها را رعایت می کند، ممکن است یک دست در هر میزان سه ضرب اجرا کند و دست دیگر چهار ضرب و پاها دیگر نت ها را تعدیل می کنند، آن ها را به یکدیگر وصل می کنند یا آن که آن ها را امتداد می دهند. در تمام این مدت، نوازنده، همان نوازنده آگاه در ملکوت شیدایی هنری است و از نتایج این کار شگرف محظوظ، یا شاید نگران کسی باشد که صفحات نت را برای او ورق می زند. او پذیرفته است که تنها خویشتن خویش را می نمایاند. البته آگاهی در آموختن چنین فعالیت های پیچیده ای نقش دارد، ولی نه الزاما در اجرای آن ها، و این نکته ای است که می کوشم در این جا نشان دهم.
آگاهی غالبا نه تنها لازم نیست، بلکه ممکن است زیان آور هم باشد. نوازنده پیانو ما اگر یکدفعه در خلال نواختن مجموعه ای از آرپژهای دشوار از انگشت هایش آگاه شود، دیگر نمی تواند بنوازد. نیژینسکی(۶) در جایی می گوید هنگامی که مشغول رقص است، مثل این است که در جایگاه ارکستر است و به خودش نگاه می کند؛ او از همه حرکات آگاه نیست، بلکه از این آگاه است که چگونه به نظر دیگران می آید. دونده دو سرعت ممکن است از موقعیت خود نسبت به دیگر دونده های مسابقه آگاه باشد، ولی مسلما از این که یک پا را جلو پای دیگر می گذارد آگاه نیست؛ این آگاهی ممکن است سبب زمین خوردن او شود و هر کس که مانند من برای سرگرمی تنیس بازی می کند، می داند آگاهی از این که سرویس ها خراب شده اند و آگاهی از این که در دو سرویس متوالی مرتکب خطا شده، انسان را چقدر عصبانی می کند. هر قدر که خطاهای متوالی بیش تر شود، انسان از حرکات خودش (و از وضعیت خودش) آگاه تر می شود و وضع بدتر می شود.(۷)
هیجان جسمانی دلیل قانع کننده ای برای این پدیده ها نیست زیرا در فعالیت های کم هیجان تر در رابطه با آگاهی نیز رخ می دهند. همین الان شما از این که چگونه نشسته اید و از این که دست های تان کجاست و از این که با چه سرعتی می خوانید آگاه نیستید، هرچند هنگامی که بدان ها اشاره کردم، از آن ها آگاه شدید. به هنگام خواندن نیز از حرف یا حتی از کلمات یا حتی از نحو یا جملات و نشانه گذاری آگاه نیستید، ولی از معنای آن ها آگاهید. هنگامی که به خطابه ای گوش می دهید، واج ها در کلمات محو می شوند و کلمات در جمله ها و جمله ها در آن چه سعی در گفتنش دارند، یعنی در معنا. آگاه بودن از اجزاءِ سخن به معنای نابودکردن مقصود آن است.
این امر در مورد سخن گفتن نیز صدق می کند. سعی کنید با آگاهی کامل از آن چه در صدد به زبان راندن هستید، صحبت کنید. به هیچ وجه نمی توانید حرف بزنید.
در نوشتن نیز همین طور است، مثل این است که مداد یا قلم یا ماشین تحریر خودشان کلمه ها را هجی می کنند، فاصله می دهند و در جای مناسب نقطه گذاری می کنند، به سطر بعد می روند، جملات پشت سر هم را یک جور شروع نمی کنند، تعیین می کنند که این جا علامت سوالی بگذاریم و آن جا علامت تعجب؛ حتی هنگامی که کاملاً به آن چه می خواهیم بگوییم و کسی که مخاطب ماست توجه داریم.
در گفتن و نوشتن واقعا از آن چه در آن لحظه انجام می دهیم، آگاه نیستیم. آگاهی در تصمیم گیری درباره آن چه می خواهیم بگوییم و نحوه گفتن آن و زمان گفتن آن دخالت دارد، ولی از آن پس ترتیب منظم و کامل واج ها یا حروف به نحوی ناآگاهانه برای ما انجام می گیرد.

آگاهی رونوشت تجربه نیست

اگرچه استعاره ذهن خالی در نوشته های منسوب به ارسطو آمده است، واقعیت آن است که تنها از زمانی که جان لاک در قرن هفدهم ذهن را لوحی سپید(۸) پنداشت، آگاهی پدیده ای قلمداد شده است که قابلیت ثبت و ضبط امور را دارد. بدین سان می بینیم که آگاهی انباشته از خاطراتی است که می توان بارها و بارها نزد خود مرورشان کرد. اگر لاک در روزگار ما زیسته بود، استعاره دوربین عکاسی را به جای لوح به کار می برد. ولی منظور یکی است. و اکثر مردم تاکید می کنند که کار اصلی آگاهی ضبط کردن تجربه و عکس برداری از آن مثل دوربین عکاسی است، به نحوی که در آینده بتوان دیگر بار آن را بازیافت.
چنین به نظر می رسد. بااین حال به این مسائل فکر کنید: در اتاق شما از سمت راست باز می شود یا از چپ؟ دومین انگشت بلند شما کدام است؟ در چراغ راهنما، چراغ قرمز بالا قرار دارد یا چراغ سبز؟ هنگامی که مسواک می زنید، چندتا دندان می بینید؟ روی شماره گیر تلفن چه حروفی روی چه عددهایی نوشته شده است؟ اگر در اتاق خودتان هستید، بدون نگاه کردن بنویسید چه چیزهایی روی دیوار پشت سرتان است.
به گمانم شگفت زده شوید از این که دریابید به هیچ وجه نمی توان در آگاهی به تصاویری که براساس تجارب فراوان و دقیق گذشته گرد آورده اید، فکر کنید. اگر ناگهان یک روز در از سمت دیگر باز شود و ناگهان انگشت دیگری بلندتر شود و اگر چراغ قرمز در جای دیگر قرار گیرد، یا یک دندان اضافی داشته باشید یا شکل تلفن عوض شود یا چفت جدیدی روی پنجره پشت سرتان نصب شود، بی درنگ آن را تشخیص می دهید، و این بدان معناست که همیشه «می دانستید» ولی نه آگاهانه. روان شناسان این امر را تمایز میان تشخیص و به خاطرآوردن قلمداد می کنند. آن چه با آگاهی تان به یاد می آورید، قطره ای از اقیانوس عظیم دانسته های واقعی شماست.
آزمایش هایی از این دست نشان می دهند که حافظه آگاه، برخلاف آن چه گهگاه تصور می کنند، محصول انباشت تصاویر حسی نیست. تنها اگر زمانی آگاهانه به بلندی انگشت های تان یا درِ اتاق تان توجه کرده باشید و تنها اگر زمانی دندان های تان را شمرده باشید، می توانید آن ها را به یاد آورید. حتی مشاهده آن ها هم کمکی به شما نمی کند. مگر این که صرفا به آن چه روی دیوار است توجه کرده باشید یا این که اخیرا دیوار را تمیز و یا رنگ کرده باشید، والاّ از این که چه چیزهایی را از قلم انداخته اید، شگفت زده خواهید شد. به این موضوع کمی فکر کنید. در هر یک از این موارد نپرسیدید که چه باید آن جا باشد؟ آیا به جای تصاویر، با ایده ها و استدلال شروع نکردید؟ آگاهی از گذشته به معنای اعاده تصاویر ذهنی نیست، بلکه مراد از آن اعاده آگاهی های پیشین شما و کاربرد دوباره این عناصر به شکلی عقلانی و موجه است.(۹)
***
همین مسئله را به شکل دیگری نشان دهیم. مثلاً به لحظه ای فکر کنید که به اتاقی که اکنون در آنید، وارد شدید و به لحظه ای که این کتاب را برداشتید، و از خود بپرسید: آیا این تصاویر ذهنی که شما روگرفتی از آن ها را در ذهن دارید، همان هایی هستند که به هنگام ورود و نشستن و خواندن، در میدان حواس شما بودند؟ آیا شما تصویری از خودتان ندارید که از یکی درها وارد اتاق می شود؟ حتی تصویری [ مثلاً] از یکی ورودی های طبقه بالا، و سپس به نحوی مبهم خودتان را می بینید که می نشیند و کتاب را برمی دارد؟ این ها چیزهایی است که هرگز آن ها را جز در این درون نگری تجربه نکرده اید. و آیا می توانید صداهای مربوط به وقایع را به یاد آورید؟ یا آن چه به هنگام نشستن و دراز کردن پاها و باز کردن کتاب از طریق حس لامسه دریافتید؟ البته اگر به فکرکردن ادامه دهید، می توانید تصاویر ذهنی گذشته تان را از نو مرتب کنید، به نحوی که عملاً اتاق را درست همان طور که بوده است «می بینید»؛ و صدای صندلی و باز شدن کتاب را می شنوید و آن ها را لمس می کنید. بااین حال، به نظر من این اقدام بیش از هر چیز تصوری است ــ یعنی آن چه اندکی بعد آن را روایت سازی می نامیم ــ از آن چه تجربه کرده ایم و نه آن چه واقعا بوده است.
یا درباره آخرین باری که شنا کردید فکر کنید: احتمالاً تصویری از ساحل دریا یا دریاچه یا استخر در ذهن دارید که نوعی گذشته نگری است، ولی وقتی نوبت به شنا کردن خودتان می رسد، مثل رقصیدن نیژینسکی، شما خودتان را در حال شنا می بینید، چیزی که هرگز آن را ندیده اید. ما درباره احساسات واقعی مان به هنگام شنا یا احساس برخورد آب با صورت مان یا احساس تماس آب با پوست مان، یا این که چه مدت چشمان مان زیر آب است چیز زیادی نمی دانیم تا وقتی که سرمان را برای نفس کشیدن بچرخانیم.(۱۰) به همین صورت، اگر به آخرین باری که در کوه یا جنگل چادر زدید، اسکیت بازی کردید، یا ــ اگر هیچ کدام نشد ــ کاری کردید که همیشه افسوس آن را می خورید فکر کنید، درمی یابید که مایل نیستید وقایع را همان طور که واقعا تجربه کرده اید ببینید یا بشنوید یا احساس کنید، بلکه مایلید آن ها را عینا بازسازی کنید و خودتان را به گونه ای ببینید که گویی کس دیگری هستید. بدین سان با به یادآوردن گذشته چیزهای زیادی می سازیم و به خودمان طوری نگاه می کنیم که دیگران به ما می نگرند. حافظهْ واسطه دریافت اموری است که می بایست بوده باشد. گرچه شک ندارم که در هر یک از این موارد می توانید از طریق استنتاج به نظرگاهی شخصی از تجربه دست یابید و حتی معتقد شوید این نظرگاه عین واقعیت بوده است.

آگاهی برای مفاهیم لازم نیست

اعتقاد به این که آگاهی تنها جایگاه شکل گیری مفاهیم است، یکی دیگر از مسائل عمده مرتبط با آگاهی است. این باور که ما تجارب آگاهانه و انضمامی گوناگونی در اختیار داریم و آن گاه با گردآوری تجارب مشابه، مفهومی می سازیم؛ تصوری بسیار کهن است. این عقیده حتی الگوی بسیاری از آزمایش های روان شناسانی بوده است که فکر می کردند در حال مطالعه فرایند شکل گیری مفاهیم اند.
ماکس مولر در یکی از مباحث جالب خود در قرن گذشته، با سوال چه کسی درخت را دیده است، به این مسئله اشاره کرده است. هرگز کسی درخت را ندیده است، بلکه تنها این یا آن درخت صنوبر یا درخت بلوط یا درخت سیب را دیده است... بنابراین، درخت یک مفهوم است و هرگز نمی توان آن را دید یا آن را با حواس ادراک کرد.(۱۱) درخت های انضمامی تنها در خارج و در محیط قرار دارند و تنها در آگاهی است که مفهوم کلی درخت وجود دارد.
بدین سان رابطه مفاهیم و آگاهی را می توان مفصلاً مورد بحث قرار داد. ولی بگذارید به نشان دادن این که هیچ رابطه ضروری بین آن ها نیست، بسنده کنیم. هنگامی که مولر می گوید هرگز کسی درخت ندیده است، چیزی را که درباره یک شی ء می داند با خود آن شی ء اشتباه می گیرد. هر مسافر خسته ای بعد از فرسنگ ها راه رفتن زیر آفتاب داغ درخت را دیده است. و نیز هر گربه یا سمور یا سنجابی که سگی او را دنبال می کند. زنبور عسل مفهوم گل را در سر دارد. عقاب مفهوم لبه تیز صخره پر شیب را و توکایی که در صدد ساخت آشیانه است، مفهوم فضای میانی بالاترین شاخه را که برگ های سبز سایبان آن شده اند. مفاهیم صرفا برساخته شباهت ها هستند. مفاهیم بنیادی مقدم بر تجربه اند. این ها رکن اساسی ساختارهای اپتیک هستند که اساسا مجالِ بروز رفتار را فراهم می آورند.(۱۲) درحقیقت بهتر بود مولر بگوید هرگز کسی از درخت آگاه نبوده است. زیرا آگاهی، درحقیقت، نه تنها منبع مفاهیم نیست، بلکه معمولاً با آن ها سر و کار هم ندارد. هنگامی که آگاهانه به یک درخت فکر می کنیم، درحقیقت از درخت مشخصی آگاه هستیم، از درخت صنوبر یا درخت بلوط یا درخت نارون که در کنار خانه ما رشد کرده است و آن را به جای مفهوم درخت به کار می بریم، درست همان طور که یک واژه را به جای این مفهوم به کار می بریم. درحقیقت، یکی از عملکردهای عمده زبان این است که واژه را به جای مفهوم به کار می گیرد و این دقیقا همان کاری است که در نوشتن یا سخن گفتن درباره مفاهیم انجام می دهیم. و از آن روی چنین می کنیم که مفاهیم معمولاً در قلمرو آگاهی نیستند.

نظرات کاربران درباره کتاب منشا آگاهی در فروپاشی ذهن دوساحتی

من خیلی دوس داشتم این کتاب رو بخونم و رفتم خریدم، با یه ترجمه دیگه، ۶ تا مترجم که همشون هم مدرک دکترا داشتن و میتونم بگم ترجمه افتضاح بود، مطالب کتاب به اندازه کافی ذهن آدمو درگیر میکنه لازم نبود انقد از کلمات سخت و مسخره استفاده کنن، اینا هنوز نمیدونم تو کدوم دوره گیر کردن که فک میکنن اگه پیچیده بنویسن دکترترن. این ترجمه رو نخوندم و الان میخام بخرم
در 11 ماه پیش توسط mos...719
من این کتاب و با یک ترجمه دیگه دوبار خوندم. به جرات میتونم بگم این کتاب بی نظیره. کتابی که مطمینم اداره ارشاد اصلا نفهمیده داستان چیه که مجوزشو صادر کرده وگرنه عمرا تایید میشد. این کتاب نگاه شما را به روی مسائل پیچیده و غامض باز میکنه . در موردش صحبت نمیکنم چون دوست ندارم باعث حساسیت بی مورد در موردش بشم. ولی اگه اهل فکر و اندیشه اید حتما مطالعه کنید.
در 1 سال پیش توسط رامین کرمی
آگاهی همه چیز انسان و بزرگترین معمای آن است.در این کتاب به بررسی آگاهی نااگاه، شیوه های یادگیری از این منظر پرداخته می‌شود. ترجمه روان و کتاب خواندنی است
در 2 سال پیش توسط بهمن
کتاب فوق العاده خوبیه
در 2 هفته پیش توسط Amir rahimi
کتاب عالی هست
در 1 سال پیش توسط hos...ari
سلام دوستان کسی پی دی اف کتاب خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن داره برای من ارسال کنه تو ایمیلم من نمی تونم پیدا کنم این کتاب farideh.mahdi@yahoo.com اگه ارسال کنید ممنون میشم
در 2 ماه پیش توسط far...hdi
این کتاب قبلاً بنام خاستگاه آگاهی در فرو پاشی ذهن دو جایگاهی توسط نشر آگه توسط گروه مترجمین چاپ شده بود ، این ترجمه جدید نشر نی دقیق تر و ... ! و کارشناسی شده انجام شده جای تقدیر و تشکر دارد . کتاب کاوشی علمی ، در باب آگاهی و نقد تفکرات و تلقی تاریخی از آن است . و دیدگاه نظریه تکامل آگاهی را به غایت دقیق شرح و بسط داده .
در 9 ماه پیش توسط امیر هاشمی
تقریبا میشه گفت که این کتاب صرفا یه فرضیس که نویسنده مطرحش کرده به عنوان منشاء آگاهی و اگه به طور کلی بخوایم بگیم میشه عنوان کرد که تا حد زیادی نظراتش با علم الان نوروساینس تطابق نداره؛ تو سریال وست وورلد فصل ۱ هم در مورد این نظریه صحبت شده بود و دقیقا آخر سریال اون جا هم به این نتیجه میرسه که منشا آگاهی؛ فروپاشی ذهن دوجایگاهی (یعنی ذهنی که یه قسمت شنیداری داشته در گذشته و وظیفه ی گوش دادن به خدایان خودش رو داشته و اختیاری از خود نداشته و انسان های گذشته این نیمه تو ذهنشون غالب بوده و یه قسمت به نام ورنیکه و بروکا که مسئول پردازش های زبانیه و انسان کنونی این نیمه تو ذهنش غالبه) نیست.
در 6 ماه پیش توسط پوریا مصدقی