فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب درون مغز دروکر

کتاب درون مغز دروکر

نسخه الکترونیک کتاب درون مغز دروکر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب درون مغز دروکر

پیتر دروکر به اعتبار بسیاری از کارشناس، بزرگترین متخصص مدیریت است و شاید بتوان گفت که علم مدیریت را او خلق کرد. دروکر در مدت شش دهه، سی و هشت کتاب به رشته تحریر درآورد. عقاید و نقطه نظرهای او امروز نیز از همان اعتبارز برخوردار است که چندین دهه قبل نگاشته است. کتاب درون مغز دروکر چشم‌اندازی جدید از دیدگاههای این متفکر برجسته را به نمایش می‌گذاردو در این کتاب به همه نقطه نظرهای دروکر در زمینه رهبری، استراتژی، نوآوری و اثر بخشی شخصی و بسیاری از موضوعات دیگر اشاره شده است

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب درون مغز دروکر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه: در جستجوی دروکر

اوایل نوامبر سال ۲۰۰۳: در آن صبح دوشنبه تنها کسی که انتظار نداشتم با من تماس بگیرد پیتر دروکر بود. من هرگز به طور مستقیم با او تماس نگرفته بودم و تا به امروز نمی دانم که شماره تلفن مرا از کجا پیداکرد. من به عنوان یک ویراستار کتاب و یک ناشر با سابقه ای بیش از ۲۰ سال، با نویسندگان سرشناس بسیاری صحبت کرده بودم. امّا این یکی با همه فرق داشت، او دروکر بود.
سعی کردم حرفهایش را بفهمم. یک هفته تا نودوچهارمین سالروز تولدش مانده بود. طرز سخن گفتنش با آن لهجه وینی و شنوایی اش، هر دو با گذشته فرق کرده بود. با صدای بسیار بلندی صحبت می کرد و من هر چه فریاد می زدم و بلند صحبت می کردم، صدایم را نمی شنید. به روشنی معلوم بود که ناراحت است و دیری نگذشت که دانستم کسی که موجب ناراحتی او شده من هستم.
بگذارید خاطره ای را برایتان تعریف کنم. بعد از ویرایش و نگارش چندین کتاب درباره جک ولش (مدیرعامل سابق شرکت جنرال الکتریک) چهار سالی روی یکی از کتابهای دروکر تعمّق کرده بودم. بسیاری از نظریه های ناب جک ولش از دروکر نشات گرفته بودند ــ موضوعی که در مورد نوشته های بسیاری از بزرگان دنیای تجارت و مدیریت هم صدق می کرد ــ و به فکرم رسید زمان آن رسیده که مستقیما به سراغ منبع بروم.
با آنکه دروکر سی و شش کتاب درباره تجارت و جامعه به رشته تحریر درآورده بود، به نظرم رسید که مهمترین و بهترین کتاب پیتر دروکر هنوز نگاشته نشده است. قصد آن را نداشتم که یک بیوگرافی بنویسم، به جای آن به کتابی فکر می کردم که دو هدف عمده را برآورده سازد: اوّل مهمترین فلسفه های او در زمینه مدیریت را به نمایش بگذارد و نشان دهد که چگونه این دانش او امروزه نیز به اندازه زمانی که مطالب نگاشته شده بودند اعتبار دارد، و دوم اینکه نشان دهد چند کتاب در زمره پرفروش ترین کتابهای در زمینه مدیریت از دیدگاهها و نظریه های او نشات گرفته اند. دروکر می خواهد همه مدیران سوالات درست بپرسند. بتوانند فراسوی چیزی را ببینند که فکر می کنند می دانند. از دیروز عبور کنند و به فردا بیندیشند.
دروکر اگر چه آنروز صبح مرا غافل گیر کرد، کاملاً بدون دلیل و بی خبر نیز به من زنگ نزده بود. این من بودم که زمینه ساز تماس شده بودم ــ نه با او بلکه با یکی از ناشرانش. مشهور بود که دروکر به سختی به کسی اجازه می دهد از نوشته هایش برداشت کند و آن را به چاپ برساند. از این رو معتقد بودم دریافت اجازه برای چاپ هر یک از کتابهای گذشته او تقریبا غیرممکن است. امّا برای امتحان، بخشهایی از یکی از کتابهای او را انتخاب کردم و برای کسب اجازه آن را برای ناشر آن کتاب فرستادم.
وقتی ترومن تالی ناشر کتاب مورد اشاره برایم نوشت که با پرداخت ۲۰۰ دلار می توانم از این مطالب استفاده کنم، باورم نمی شد. با خودم گفتم کار ساده ای است. امّا نمی دانستم چه حرکتی را ایجاد کرده بودم. بعد از دادن اجازه حق برداشت، ناشر احتمالاً با دروکر تماس گرفته و موضوع را با او در میان گذاشته بود.
چند روز پس از آنکه اجازه نامه را دریافت کردم، اتفاقات غریبی افتاد. همسرم گفت وقتی سرکار بودم تلفن عجیب و غریبی به خانه ما شده است.
پرسیدم: «منظورت چیست؟» همسرم جواب داد همین قدر می داند که یک کلمه از حرفهای کسی را که به او زنگ زده درک نکرده است.
همسرم گفت: «به همین دلیل گوشی را گذاشتم و تماس را قطع کردم.» تا هفته بعد که این شخص به من زنگ زد و حرفهایش هرگز عجیب و غریب نبود، بارها به همسرم تلفن شده بود. زن من کار غریبی کرده بود: او تلفن پیتر دروکر را قطع کرده بود و آن هم بیش از یکبار.
از آنجایی که دروکر نتوانست از طریق تلفن حرفهای مرا بشنود، به او گفتم می توانم نامه ای برایش بنویسم و همه چیز را توضیح دهم. بعد با نوشتن چندین نامه به دروکر، درباره کتابی که می خواستم بنویسم اطلاعاتی دادم. در ضمن به او گفتم که می خواهم در کتابم او را به عنوان خالق علم مدیریت معرفی کنم، عنوانی که چندین دهه از پذیرفتن آن امتناع کرده بود، امّا حالا اعتراضی نکرد.
من و دروکر به مدت دو ماه با هم نامه نگاری کردیم. درباره کاری که می خواستم انجام دهم و روشی که می خواستم در نگارش کتاب به کار گیرم، طی چند نامه توضیح دادم. در اواسط ماه نوامبر دروکر طی نامه ای به من اجازه داد از هر کتابی به قلم او که خواستم، عباراتی را برداشت کنم و کمی دیرتر از من دعوت کرد تا در خانه اش واقع در کلرمونت کالیفرنیا با او مصاحبه ای داشته باشم.
تاریخ مصاحبه را برای ۲۲ و ۲۳ دسامبر تعیین کردیم. از دروکر پرسیدم آیا مایل است سوالاتی را که می خواهم از او بپرسم قبلاً ببیند. او جواب مثبت داد و من حدود یک هفته وقت صرف کردم و سوالاتی را که می خواستم از او بپرسم روی کاغذ آوردم. حدود ۲۴ سوال تدارک دیدم. اینها سوالاتی بودند که فکر کردم با مضمون کتابی که می خواهم بنویسم همخوانی دارند. وقتی از دروکر پرسیدم آیا سوالات را پسندیده است، جواب داد: «هم بله و هم نه.»
او برایم نوشت: «سوالات خوبی هستند، امّا تعدادشان خیلی زیاد است.» دروکر از من خواست سوالاتم را حداکثر در شش سوال خلاصه کنم. کمی تکان خوردم. چگونه طرح شش سوال می توانست به دو روز وقت احتیاج داشته باشد؟ به روشنی معلوم بود که من دروکر را به درستی درک نکرده بودم. امّا بعدا دانستم که او می تواند درباره هر موضوعی از مدیریت گرفته تا جامعه و هنرهای ژاپنی یک روز تمام حرف بزند.

دوشنبه ۲۲ سپتامبر سال ۲۰۰۳، ساعت پنج و چهل دقیقه صبح. از صدای حرکت هواپیمای بزرگ روی باند فرودگاه از خواب بیدار شدم. برای لحظاتی فراموش کردم که کجا هستم. چند لحظه ای طول کشید تا بر افکارم مسلط شدم. آسمان آبی ماه دسامبر در جنوب کالیفرنیا، هزاران مایل دورتر از شیکاگو.
در حالی که به سرعت دوش گرفتم و کت و شلوار پوشیدم و کراوات زدم، به ذهنم رسید که درباره پیتر دروکر اطلاع بسیار کمی دارم. درباره نوشته ها و کارش، درباره فلسفه اش، درباره اطلاعات مدیریتی اش، اطلاعات فراوان داشتم. بخش اعظم ۳۵ کتابش را درباره مدیریت و رابطه مدیریت و جامعه، بیش از یکبار خوانده بودم. دروکر به موضوع رابطه مدیریت و جامعه علاقه فراوان داشت. امّا در نوشته هایش کمتر به خودش اشاره کرده بود.
دو ضبط صوتی را که با خودم آورده بودم، کلید اتومبیل و کتابها را برداشتم و به سمت آژانس کرایه اتومبیل حرکت کردم. برای کسانی که در صنعت کتاب حضور دارند، دروکر شخصیتی بی همتا بود که اصول مدیریت را ابداع کرده بود. امّا دروکر منتقدان فراوان هم داشت که فکر می کردند او راهش را گم کرده است. رئیس دانشکده مدیریت دروکر در کلرمونت، بعدها به جان بایرن سردبیر بیزینس ویک گفته بود که دروکر در حال افول است.
دروکر که از خودآگاهی فراوان بهره داشت، بدون شک انتقاداتی از این قبیل را شنیده بود.
من می دانستم که انتقاد از دروکر بی پایه و اساس است. بعد از صدها ساعت بررسی معلوم شد که نخبگان تحصیلی و جراید پراسم و رسم درباره دروکر اشتباه می کردند. نوشته های او در حکم پایه و اساسی برای بسیاری از کتابهایی بودند که در سالهای ۱۹۸۰ عنوان پرفروش ترین کتابها را به خود اختصاص دادند.
تام پیترز نویسنده کتاب به سوی بهترین ها(۱) می گوید: «هیچ نظم راستین مدیریتی قبل از دروکر وجود نداشت.» او در ضمن اضافه می کند: «دروکر خالق و بنیان گذار مدیریت مدرن بود. در اوایل دهه ۱۹۵۰ هیچ مدیری برای اداره شرکتهای بزرگی که شکل می گرفتند آمادگی نداشت. اداره شرکتهای عظیم از کنترل خارج شده بود. دروکر اولین کسی بود که برایمان کتاب دستورالعملی برای مدیریت فراهم آورد.» جالب اینجاست که پیترز می نویسد: «آنچه را من در کتاب به سوی بهترین ها نوشته ام، می توان در جای جای کتاب حرفه مدیریت یافت.»
چارلز هندی یکی از متخصصان ارزشمند در زمینه مدیریت می گوید: «تقریبا ریشه همه اصول مدیریت را می توان به دروکر نسبت داد.» و جیم کالینز یکی دیگر از متخصصان بزرگ مدیریت می گوید: «دروکر بنیان گذار پیشرو و برجسته رشته مدیریت است.» کالینز در جای دیگری می گوید: «دروکر فقط یک نظریه درست ندارد، او هر چه گفته است درست است.»
نویسندگان سرشناس دیگری نیز در تایید دروکر و اهتمام او صحبت کرده اند، که از جمله می توان به مایکل همر نویسنده کتاب بسیار پرفروش طراحی دوباره شرکت اشاره کرد که دروکر را یک قهرمان خطاب کرده است. همر به مشاور و نویسنده دیگری به نام الیزابت هاس ادرشایم نویسنده کتاب دروکر روشنگر گفته: «وقتی کتابهای سالهای قبل دروکر را می خوانم، می بینم حرفهای امروز مرا او در چند دهه قبل زده است.»
بسیاری از کتابهای پرفروش مدیریت از نوشته های سالها قبل دروکر الهام گرفته اند. سوای مایکل همر و جیمز چمپی در کتاب طراحی دوباره شرکت، می توان به نویسندگانی مانند مارکوس باکینگهام و دونالد کلیفتون در کتاب حالا نقاط قوت خود را کشف کنید و کلیفتون کریستن سن در کتاب دوراهی نوآور و راه حل نوآور، ریچارد نولان و دیوید کروسون در کتاب ویرانگری خلاق، و لاری بوسیدی و رام چاران در کتاب اجرا اشاره نمود. نفوذ دروکر در موضوعات و نقطه نظرهایی که این کتابها را شکل داد به تفصیل در این کتاب مورد بحث قرار گرفته است. جیمز اتول متخصص سرشناس مدیریت می گوید: «باید بگویم به دشواری می توان مفهوم نوینی در علم مدیریت یافت که پیشاپیش دروکر به آن اشاره نکرده باشد.»
رهبران تجاری مانند مایکل دل، اندی گروو و بیل گیتز نیز در مقام تحسین از دروکر سخن گفته اند. وقتی از بیل گیتز پرسیدند کتابهای چه کسی را می خواند، جواب داد: «البته کتابهای دروکر را می خوانم.»
امّا اغلب نویسندگان مطالب مربوط به تجارت و بازرگانی، که اغلب از نفوذ عمیق دروکر بر افکار خود بی خبرند، تمایلی برای اعتبار دادن به دروکر نداشته اند. دروکر به من گفت از این حیث ابدا ناراحت نیست. دروکر می خواست نوشته هایش طی نسلهای مختلف الهام بخش نویسندگان کتابهای مدیریت باشد. او می خواست تفاوتی ایجاد کند.
در حالی که مشخص است که دروکر از ابتدای کار درست حرف می زد، اکثریت مردم هنوز به حرفهای او گوش نمی دادند. کتاب رهگشای او با عنوان حرفه مدیریت اولین کتابی بود که در زمینه مدیریت به چاپ رسید و به مدیران نشان داد که چگونه مدیریت کنند. دروکر گفت: «قبل از این کتاب چیزی وجود نداشت... چیزی در کنار هم قرار نگرفته بود.» با این حال، اگر کسی معتقد به مطالبی باشد که مثلاً بعد از سال ۱۹۹۰ درباره دروکر نوشته شده است، می توان نتیجه گرفت که نفوذ دروکر چیزی بیشتر از هوس زودگذر بوده است. برای مثال، کتابهای درسی مدیریت در روزگار ما به ندرت بیش از یک یا دو پانویس به گفته های دروکر اختصاص داده اند. در موضوعاتی که بیشترین اهمیت را دارند، اهتمام او در زمینه مدیریت به ندرت دیده می شود.
دروکر که هرگز تواضع و فروتنی خود را از دست نداد، هرگز به دنبال دمیدن در بوق و کرنا نبود. وقتی حرفه اش را پرسیدند، خیلی ساده جواب داد: «من نویسنده هستم.» وقتی این «نویسنده» ایده جدیدی داشت، کتاب جدیدی می نگاشت. او به من گفت هرگز کتابهای قبلی اش را نخوانده است. تمام فکر و ذکر دروکر در نگاه به آینده خلاصه می شد. او هرگز به گذشته ها نگاه نمی کرد. ترک کردن دیروز یکی از اصول مدیریت او نبود، این کار بخشی از دی.ان.اِی دروکر به حساب می آمد.
***
در حالی که به سمت خانه دروکر می رفتم، فکر کردم که دروکر به ندرت با نویسندگان همکاری می کند. او یک بار در جایی گفته بود: «یکی از اسرار جوان باقی ماندن این است که با کسی مصاحبه نکنیم بلکه به کارمان بچسبیم و این همان کاری است که من می کنم.» دروکر با هر نویسنده و ناشری که بدون اجازه او از نوشته هایش نقل قول می کرد برخورد می نمود. او از اینکه یک بار یکی از استادان هاروارد از سه فصل یکی از کتابهای او بدون اجازه برداشت کرده بود، به شدت عصبانی شد.
دروکر در کشو میزش همچنین انبوهی از کارت پستالهایی را داشت که منشی اش برای او تهیه کرده بود (دروکر منشی خودش بود). هر کس از او می خواست پیشگفتاری یا مقدمه ای بر کتابش بنویسد، یکی از این کارت ها را برایش پست می کرد. روی این کارتها نوشته بود: «آقای پیتر اف. دروکر از لطف و عنایت شما متشکر است، امّا نمی تواند برای نوشتن مقدمه، پیشگفتار، مصاحبه یا اظهارنظر کاری صورت دهد.» سه سال قبل خود من مشمول یکی از این کارتها شدم. در آن زمان از او خواسته بودم جمله ای برای درج در پشت جلد اولین کتابم برایم بنویسد.
قرار بود ساعت ۱۰ صبح به خانه او برسم. دروکر راه رسیدن به خانه اش را برایم توضیح داده بود. امّا من در حالی که به شدت غرق در افکار خودم بودم، راه را گم کردم. امّا لحظاتی بعد توانستم راه خانه او را پیدا کنم. چهار دقیقه به ساعت ده به خانه او رسیدم.
لحظاتی به خانه اش نگاه کردم. خانه بیش از اندازه معمولی بود. از آن دست خانه هایی که در حومه اغلب شهرهای آمریکا می توانید پیدا کنید. البته خانه بدی نبود. باغچه های منظم و آراسته ای خانه را احاطه کرده بودند، امّا خانه تا حدودی رنگ و رورفته نشان می داد. آیا او واقعا در چنین جایی زندگی می کرد؟
بله البته، این خانه دروکر بود. این اندیشمند بزرگ دنیای مدیریت نه فرصتی داشت و نه تمایلی که به یک خانه پرزرق و برق تر برود. آدم را به یاد کت و شلوارهای آلبرت اینشتین می انداخت که به قدری به هم شباهت داشتند که اینشتین مجبور نمی شد برای انتخاب لباسی که باید بپوشد وقتی صرف کند.
درست قبل از ساعت ده، ضبط صوتها، کتابها و کیف دستی ام را برداشتم و در خانه را به صدا درآوردم. چندین بار این ملاقات را قطعی کرده بودم و دروکر قول داده بود که این دو روز را برای انجام دادن مصاحبه در نظر گرفته است. من از فاصله دو هزار مایلی برای ملاقات با او آمده بودم و به همین جهت فکر اینکه ممکن است در خانه نباشد، هرگز به ذهنم خطور نکرد. امّا مثل اینکه برنامه داشت تغییر می کرد.
وقتی دق الباب کردن نتیجه نداد، زنگ در را به صدا درآوردم. یک، دو، سه، چهار و پنج دقیقه گذشت. هیچ اتفاقی نیفتاد. مطمئن بودم که تاریخ را به اشتباه نگرفته ام. بعد از چندین دقیقه که به اندازه یکساعت گذشت، به سمت اتومبیلم به راه افتادم تا تلفن همراهم را بردارم. باور نمی کردم. ماهها بود که منتظر ملاقات امروز بودم. امّا فعلاً که دروکر در دسترس نبود.
بعد از ده دوازده بار زنگ خوردن، بالاخره دروکر جواب داد و گفت تا چند دقیقه دیگر به طبقه پایین می آید. وقتی در برابر در مرا ملاقات کرد، گفت سمعکش احتمالاً خاموش بوده و او نتوانسته صدای زنگ را بشنود.
دروکر ماه قبل نودوچهارمین سالروز تولدش را جشن گرفته بود. بسیار لاغر و نحیف به نظر می رسید. عینکش ضخیم تر از حدی بود که تصور کرده بودم و سمعکش توی چشم می زد. به کمک یک عصا راه می رفت. از حدی که تصور کرده بودم کندتر راه می رفت. یک عرق گیر الوان و یک ژاکت اسپورت پوشیده بود. امّا به نظر می رسید که به رغم گرمای روز، احساس سرما می کند. وقتی با من دست داد، احساس کردم که بسیار ضعیف و شکننده است. با آنکه در چند هفته گذشته چندین بار با او نامه نگاری کرده بودم، احساس می کردم که یک مزاحم هستم. امّا وقتی کمی پیش رفتیم، این احساس از میان رفت.
مرا به اتاق نشیمن خود راهنمایی کرد. سر میزی نشستم. از آنجا منظره استخر شنایی دیده می شد که به نظر می رسید سالهاست کسی از آن استفاده نکرده است. با پرده های آویخته اتاق به نسبت تاریک نشان می داد. دروکر به دو لامپ اشاره کرد که اتاق را روشن تر می کرد. بعد از روشن کردن چراغها روی صندلی نشستم که او به من نشان داده بود. دروکر هم نزدیک به من روی یک صندلی نشست. چند پایی با او بیشتر فاصله نداشتم. او بعدا به من گفت که روی همان صندلی نشسته ام که جک ولش چند هفته قبل از آنکه در سال ۱۹۸۱ مدیرعامل جنرال الکتریک شود، روی آن نشسته بود.
من دو ضبط صوت و کتابهایم را روی میزی قرار دادم که حدفاصل میان ما را پر می کرد. پنج شش کتاب دروکر را خریده بودم تا در صورت نیاز به آنها اشاره کنم. دروکر بعدا بی آنکه من حرفی بزنم، آن کتابها را برایم امضاء کرد.
پس از اندکی صحبتهای خودمانی، به اصل موضوع پرداختیم. البته بهتر است بگویم او به اصل موضوع پرداخت. با آنکه من بلافاصله برگه حاوی شش سوال را روی میز روبه روی خودم قرار دادم، در تمام مدت آن روز حتی به یکی از آن سوالها نپرداختیم.
او برنامه خودش را داشت و می خواست هر چه زودتر شروع کند. وقتی شروع به صحبت کرد، خواستم که ضبط صوتها را روشن کنم، او گفت که نیازی به این کار نیست. چند بار دیگر قصد روشن کردن ضبط صوتها را کردم و او بالاخره موافقت کرد. تا به امروز هم برایم روشن نیست که چرا دروکر از ضبط صوت پرهیز می کرد. شاید موضوع بر سر لهجه او بود. او بیشتر به یک فیزیکدان آلمانی شباهت داشت تا متفکر مدیریت. دروکر سرفه می کرد و این از سرعت کارمان می کاست.
فکر کردم عصبی می شوم. امّا اینطور نبود. نمی خواستم از فرصتی که با او بودم حتی یک دقیقه تلف شود. دشواری شنیداری دروکر باعث می شد سوالاتم را دوبار تکرار کنم. در جواب به اکثر سوالات من دروکر با «چی؟» واکنش نشان می داد. به طوری که برای داشتن لحنی مطایبه آمیز جایی باقی نمی ماند. می خواستم مطمئن شوم که او حرف مرا درست درک کرده است. تواضع و فروتنی او از اصالت بهره داشت و بسیار گیرا بود.
او سخنانش را با نخستین روزهایی آغاز کرد که در اروپا به سر برده بود. بعد توضیح داد که چگونه به جرگه مدیریت وارد شده است. او گفت: «من بدترین مدیر دنیا هستم.» و بعد تبسمی کرد. این حقیقت که او هرگز مدیریت نکرده بود برایش جالب بود.
او در ضمن به من گفت که چگونه اولین کتاب تجاری او، او را از همان شروع کار از بقیه صاحبنظران جدا کرده است. کتاب مفهوم شرکت در سال ۱۹۴۶ به چاپ رسید. در این کتاب برای اولین بار یک شرکت بزرگ امریکا یعنی جنرال موتورز مورد بررسی قرار گرفته بود. این کتاب بلافاصله در آمریکا و در ژاپن به عنوان پرفروشترین کتاب ها معرفی شد. دروکر بلافاصله با استقبال فراوان روبه رو شد و شهرتش بالا گرفت. امّا انتشار یک کتاب مردمی و پراسم و رسم که در آن زمان به کتاب نحیف و بی محتوا مشهور بود، سببی نبود که برای دروکر کاری صورت دهد. دوست دروکر، رئیس کالج بنینگتون به او گفت: «پیتر، این کتاب نه دولتی است و نه اقتصادی. تو به کجا می روی؟» دروکر گفت: «حق صد درصد با او بود.»
البته دروکر راه خودش را می رفت. نه هاروارد و نه استانفورد هرگز در رزومه او ظاهر نشدند. امّا او از این حیث تاسفی نداشت: «من کار در دانشکده بازرگانی هاروارد را رد کردم. کاملاً معلوم بود که من به آنجا تعلق ندارم. از اینکه بگذریم، می خواستم کتابهای خودم را بنویسم، می خواستم برنامه مشاوره خود را داشته باشم. در آن زمان کسی نمی توانست هم در دانشکده بازرگانی باشد هم مشاوره خصوصی داشته باشد.»

برنامه آن روز صبح با دروکر را هرگز فراموش نمی کنم. ما بدون وقفه تا ظهر با هم کار کردیم. او پیشنهاد کرد در رستوران ایتالیایی مورد علاقه اش در شهر ناهار بخوریم. از این رو به اتفاق از خانه اش بیرون رفتیم. به او کمک کردم تا در اتومبیل کرایه ای من سوار شود. دروکر شهر را به من نشان داد که از جمله آنها دانشکده مدیریت پیتر دروکر در دانشگاه کلرمونت بود.
در فاصله ای از رستوران پارک کردیم. رستورانی که مملو از دانشجویان و بسیار شلوغ بود. هرگاه دروکر می خواست چند قدمی بردارد، دست مرا می گرفت. در آن روز از بلایی که پیری و سن و سال به سر سالمندان می آورد متنفر شدم.
در حال صرف غذا نیز با هم حرف زدیم. در حالی که او پاستا می خورد، حرفهایش را ضبط کردم. او در ضمن درباره خانواده پرتعدادش برایم حرف زد. از فرزندان باهوش و بااستعدادش گفت که فکر کردم حتما دوران میانسالی را پشت سر گذاشته اند.
در جریان صرف ناهار مشکلی در حافظه اش بروز کرد. این تنها باری بود که در تمام زمان ملاقاتم با او این اتفاق افتاد. او پیش غذایش را سفارش داد، امّا وقتی پیشخدمت پیش غذای او را آورد، گفت که چیز دیگری سفارش داده است. امّا فقط پس از چند لحظه متوجه اشتباهش شد. سوای این ذهنش به خوبی کار می کرد. او به تمام سوالات من با حضور ذهن جواب داد.
بعد از ناهار پیتر دروکر از من خواست اگر اشکالی ندارد او را در خرید چند قلم کالا کمک کنم. به او گفتم: «با کمال میل. فقط بگویید از کجا می خواهید خرید کنید.» خیلی سریع جواب داد: «می خواهم برای زنم هدیه کریسمس بخرم.» او هفتاد سال بود که با دوریس ازدواج کرده بود. دوریس تا جایی که می دانستم فارغ التحصیل دانشکده اقتصاد لندن بود و نویسنده و کارفرمای موفقی به شمار می رفت. جلو یک قنادی توقف کردم و منتظر ماندم تا دروکر یک جعبه شکلات بخرد. در همین زمان به ذهنم رسید که در آن صبح دوریس را ندیدم.
بعد از صبری طولانی (سه روز تا کریسمس باقی مانده بود و به نظر می رسید همه مردم شهر می خواهند شکلات بخرند)، به خانه دروکر رفتیم و کارمان را از جایی که قطع کرده بودیم شروع کردیم. صبح درباره بیوگرافی دروکر بحث کرده بودیم و حالا باید در زمینه های دیگری صبحت می کردیم (اینها هم با سوالاتی که من نوشته بودم ارتباطی نداشتند). من به عنوان یک ویراستار کتابهای تجاری و یک ناشر اغلب شانس آن را نداشتم تا با یکی از پرفروش ترین نویسندگان بنشینم و حرف بزنم. از این رو کاملاً طبیعی بود از او درباره انتشارات سوال کنم.
او گفت که در زمینه انتشارات بیش از هر موضوعی در زندگیش اشتباه کرده است. احتمال داشت که درباره پیش بینی فروش کتابهایش اشتباه کرده باشد امّا درباره تاریخ انتشارات اطلاعات بسیار زیادی داشت، بسیار بیشتر از خیلیها که آنها را می شناختم.
در جلسه بعدازظهر در زمینه انتشارات به موضوع مهمی اشاره کرد. او قبل از هر چیز گفت که نامش، دروکر، وقتی به زبان انگلیسی ترجمه شود به معنای «چاپگر» است. و بعد درباره اجدادش صحبت کرد: «خانواده ما در آمستردام کار چاپ می کردند آنها برای یکی از بزرگ ترین کلیساها کتاب چاپ می کردند. امّا بیشترین پولشان را از چاپ کردن قرآن به دست می آوردند. آنها این قرآن ها را برای شرکت هند شرقی هلند تولید می کردند.»
درواقع موضوع انتشارات در زمره سوالاتی نبود که درباره اش به توافق رسیده بودیم. موضوع مهمی درباره دروکر هم نبود. دروکر اصولاً علاقه نداشت که درباره خودش زیاد حرف بزند. امّا در آن روز به خصوص او سنت شکنی کرد و درباره زندگیش به تفصیل حرف زد.
بعد از چند دقیقه، دیگر با پیتر دروکر نبود که حرف می زدم. حالا پروفسور دروکر بود که صحبت می کرد. او دوست داشت درباره تاریخچه کلام مکتوب حرف بزند. او گفت اولین رمانی که به چاپ رسید دون کیشوت بود که در سال ۱۶۰۰ یا ۱۶۰۵ چاپ شد. این کار به کمک دستگاه تایپ متحرک امکان پذیر بود. او اضافه کرد که بزرگترین نوآوریها در چاپ رنگی در انتورپ صورت گرفت نه در پاریس. و بعد بلافاصله برای تکمیل کلامش افزود، این در پایان قرن شانزدهم اتفاق افتاد. کسی با استفاده از فناوری جدید لیتوگراف و فناوری جدید چاپ توانست اولین کتاب مصور را چاپ کند. و بعد اضافه کرد که محتویات آن تا ۲۰۰ سال تغییر نکرد. وضع ظاهر و طراحی تغییر کردند، امّا محتوای کتاب تا پایان قرن هفده تغییری نکرد.
بعد به سرعت چند صد سال جلو آمد و به کتابی از خودش اشاره کرد که در سال بعد چاپ می شد. دروکر قبل از مردنش در سال ۲۰۰۵، اقدام به چاپ دو کتاب دیگر هم کرد. چاپ این کتابها حتی تا چند سال قبل به ذهن کسی خطور نمی کرد. اما دنیای انتشارات تغییر کرده بود و همراه با آن دروکر هم تغییر کرده بود.
او در ادامه درباره انتشار کامپیوتری مطالبی گفت و توضیح داد که این طرز انتشار صنعت نشر را متحول می سازد. یکی از دوستانش یک کتاب پزشکی در حال نوشتن داشت که می تواند از طریق کامپیوتر نشان داده شود.
در حالی که صحبت ما به دقایقی بعد از ساعت چهار بعدازظهر کشیده بود، زنش دوریس به درون اتاق آمد و از من خواست برنامه را متوقف کنم زیرا ممکن است شوهرش دچار خستگی شود. ظاهرا او شنیده بود که هر چه بیشتر صحبت می کنیم، سرفه های شوهرش بیشتر می شود. البته من هر چند دقیقه یک بار از حالش جویا شده بودم و هر بار او به من گفته بود مشکلی ندارد و می توانیم ادامه بدهیم. احساس بدی پیدا کردم. امیدوار بودم کاری نکرده باشم که به ناخوشی او دامن زده باشم.
فقط به قدری وقت داشتم که لوازمم را جمع کنم و در حالی که این کار را می کردم شنیدم که دوریس و پیتر دروکر با هم صحبت می کنند. ناگهان احساس بدی پیدا کردم. دوریس معتقد بود بعد از یک روز تمام صحبت کردن، دروکر فردا باید استراحت کند. بنابراین برنامه نیم روزی فردا منتفی بود. با خودم دوربین آورده بودم که از خودم در کنار دروکر عکس بگیرم. امّا دوریس با این کار هم مخالف بود. لوازمم را به سرعت جمع کردم و به سمت در به راه افتادم.
ناراحت بودم. در حالی که با اتومبیل به سمت فرودگاه شرایتون می رفتم، مصاحبه ام را با دروکر به سرعت در ذهنم مرور کردم. من جواب سوالاتم را که فکر می کردم بسیار مهم بودند نگرفته بودم. امّا بعدا معلوم شد که ناراحتی ام بیمورد است. من به مراتب بیش از حدی که برایش چانه زده بودم اطلاعات دریافت کرده بودم. او مصاحبه بسیار خوبی با من کرده بود. این مصاحبه در چند سال بعد روی من تاثیر بسیار زیادی گذاشت.

ماهها طول کشید تا آن شش ساعت مصاحبه را پیاده کنم. امّا درسهایی که آموختم بلافاصله معلوم نبودند. باید ماهها و شاید سالها روی صحبتهایش فکر می کردم. آن روز درباره دروکر اطلاعات بیشتری به دست آوردم و با مطالب و نظراتش درباره مدیریت آشناتر شدم. من بیست و چند سال کتابهای مدیریتی چاپ کرده بودم امّا هیچکدام به آن اندازه که در آن یک روز آموختم به من کمک نکردند.
درسهایش در زمینه های آموزش، جامعه، سیاست و پزشکی بود. دروکر مردی از تبار رنسانس بود و وقتی مرد، دانش فراوانی با او مدفون شد.
دروکر در زندگی خود به آینده فکر می کرد. کاری به گذشته ها نداشت. او معتقد بود برای اینکه چیزی بسازید، باید ساخته ها را خراب کنید. دروکر درخراب کردن ساخته های مربوط به گذشته مشکلی نداشت. او به راحتی آنچه را کارگر واقع نشده بود کنار می گذاشت. او آنچه را مهم نبودند رد می کرد. اینگونه بود که توانست اینهمه دستاورد داشته باشد.
هدف اصلی این کتاب این است که چشم اندازی جدید از این متفکر استثنایی به دست دهد. امیدوارم بتوانم بخشهایی از علم و دانش دروکر را حیات ببخشم. می خواهم نشان بدهم بسیاری از مطالب او که در گذشته عنوان شده اند، امروزه هم از اعتبار فراوان برخوردارند.
در فصلهای آینده جوهر مطالبی را که دروکر آن روز به خصوص با من در میان گذاشت، به رشته تحریر آورده ام. دروکر آرشیوی از خود به یادگار گذاشت که در آن راهکارها و بینش و فراست درباره مدیریت و رهبری موج می زند. آرشیو او بالغ بر چندین هزار ورق است. در دنیای مورد توجه دروگر فردا مقدم بر همه چیز است.

این کتاب ترجمه ای است از:
INSIDE DRUCKERS BRAIN
by
Jeffrey A. Krames
Published by the Penguin Group in USA, 2008

فصل ۱: فرصت مناسب ذهن آماده را هدف می گیرد

«پیتر، تو برای همیشه آبروی تحصیلی ات را از بین بردی.»
ـ سخن یک دوست به دروکر پس از آنکه او کتاب مفهوم شرکت را به چاپ رساند.

آن روز صبح وقتی با دروکر به صحبت نشستم، به ذهنم رسید که درون این خانه به بیرون آن شباهت دارد: ساده، خلوت، با کتابها و هنرهای ژاپنی و صندلیها و کاناپه های ساده که رنگی ملایم داشتند. نشانه ای از اتاق یا حتی گوشه ای برای قرار دادن جوایز و لوح های افتخار در آن دیده نمی شد.
حرفه نویسندگی دروکر حدود ۶۵ سال قبل شروع شده بود. اولین کتابی که دروکر نوشت پایان مرد اقتصادی بود که در سال ۱۹۳۹ به چاپ رسید. این کتاب که با کتابهای آن زمانه تفاوت داشت، مورد توجه وینستون چرچیل قرار گرفت. پس از آن او در آمریکا جوایز و تقدیرنامه های فراوانی را به خود اختصاص داده بود. با این حال در خانه اش نشانی از این لوحهای افتخار دیده نمی شد. به خودم یادآور شدم که باید به کار و برنامه ای که دارم بپردازم. کافی نبود که دستگاههای ضبط صوت روشن بودند و کار می کردند؛ باید مراقب می بودم و سوالات مناسبی از دروکر می کردم.
با این حال دروکر هرگز به من اجازه نداد که حتی سوال اولم را بپرسم. به این می ماند که او تصمیمش را گرفته بود و لحظه ای را تلف نمی کرد. قبل از هر کار می خواست درباره ورودش به دنیای تجارت حرف بزند. دروکر به تفصیل توضیح داد که چگونه به طور اتفاقی به رشته مدیریت کشانده شده است. (با خودم گفتم امّا او خودش رشته مدیریت را شکل داده است.) در شروع به نظر می رسید که گویی دروکر با من تفریح و شوخی می کند. حرفه ای مانند کار دروکر اتفاقی تحقق پیدا نمی کند. امّا وقتی حکایت پشت حکایت آورد، دانستم که تواضع برنامه ریزی شده یا کذبی در کار نیست. او خودش گفت که «به درون مدیریت افتادم.»
دروکر به من گفت که هیچ مطلبی درباره مدیریت نمی دانست زیرا اصولاً مدیریت نکرده بود. این بدان معنا نبود که او به تجارت علاقه نداشت. پیش از آمدن به آمریکا، او مشاغل مختلفی را تجربه کرده بود که او را در بخشهای مختلفی از دنیای تجارت قرار داده بود.
به هر حال زمانه برای دروکر از آن بدتر نمی شد. او همزمان با فروپاشی بازار بورس امریکا کار خود را آغاز کرد و این پایانی بر هر امیدواری برای سرمایه گذاری در کار بانکداری بود. دروکر گفت: «وقتی بازار بورس در هم شکست، من آخرین کسی بودم که وارد و اولین کسی بودم که خارج شدم.»
امّا از آنجایی که اگر بخت بخواهد یاری کند، درست بعد از آنکه از کار اخراج شده بود یکی از همکارانش از دروکر دعوت کرد با اتومبیلش به سراغ یکی از روزنامه های محلّی بروند. سردبیر روزنامه به مرد جوان بیکار گفت آنها دنبال یک سردبیر در بخش امور خارجی و تجارت می گردند. دروکر گفت: «و یک ساعت بعد بدون کمترین تجربه در کار تجارت استخدام شدم. من مدت ۱۸ ماه در هامبورگ آموزش دیدم. در این مدت تمام کارم نوشتن پشت پاکتها بود.»
امّا چند سال بعد، وقتی دروکر هامبورگ را ترک کرد تا به عنوان یک گزارشگر کار کند، کارش بیش از حد نوشتن پشت پاکتها بود: «وقتی نویسنده تجارت آمریکا برای جمعی از روزنامه های انگلیسی در فرانکفورت بودم، با چند شرکت آمریکایی آشنا شده بودم. یکی از روزنامه هایی که در آن گزارش می نوشتم، پیشاهنگ تایمزمالی بود. دروکر در حالی که به کار گزارش نویسی خود ادامه می داد، توانست در رشته حقوق بین الملل و حقوق عمومی مدرک دکترا بگیرد.
بعد از آن دروکر در سمت یک اقتصاددان برای یکی از بانکهای بین المللی لندن کار کرد. دروکر گفت: «این تمام تجربه تجارت من است. من حدود سه سال به عنوان یک اقتصاددان در لندن کار کردم. اما تجربه تجاری دیگری ندارم.»
پس از لحظاتی سکوت به دروکر یادآور شدم او در زمینه های تجاری بیش از اینها تجربه دارد. «شما مشاور مدیریت هستید.» و دروکر به سرعت جواب داد: «ریسکی متوجه مشاور نیست. تنها ریسک متوجه او این است که مشتریان دیگر بازنگردند. مشتریان بهای اشتباهات مشاور را می پردازند.» با این حرف او تصمیم گرفته بود به این بحث خاتمه دهد.

اتفاق مهم برای دروکر

دروکر در سال ۱۹۳۷ به ایالات متحده آمد و به عنوان استاد فلسفه و علوم سیاسی در کالج بنینگتون در ورمونت مشغول تدریس شد. امّا اگر می توانست مطابق دلخواهش رفتار کند، هیچ یک از این دو موضوع را تدریس نمی کرد. او به من گفت که ترجیح می داد به دانشجویان سال اوّل کالج در زمینه نگارش درس بدهد. او گفت از سن دوازده سالگی می توانست به زبان انگلیسی مطلب بنویسد. او گفت: «ما چند ملّیتی بزرگ شدیم. در خانه به زبان آلمانی و انگلیسی حرف می زدیم که البته در مقایسه با زبان آلمانی، بیشتر انگلیسی صحبت می کردیم.»
در زمان تدریس در کالج بنینگتون بود که اتفاقی افتاد که جریان زندگی او را تغییر داد. همه چیز با یک تماس تلفنی در پاییز سال ۱۹۴۳ شروع شد. دروکر شصت سال پس از آن حادثه همچنان ماجرا را به شکل زنده و با تمام جزئیاتش بیان کرد. انگار که این حادثه مربوط به شش هفته قبل بوده و نه شش دهه پیش.

تماس تلفنی که دیسیپلینی را شکل داد

در حالی که پیتر دروکر به سمت دیگری نگاه می کرد گفت: «تا به امروز نمی دانم چطور شد که جنرال موتورز با من تماس گرفت و یا چه کسی مسئول این کار بود. ما از تابستان سال ۱۹۴۱ در ورمونت بودیم. کالج در زمستان تعطیل شد. نزدیک به کلمبیا آپارتمانی اجاره کرده بودیم. سعی داشتم در کتابخانه درباره طرز کار شرکتها و مدیریت آنها اطلاعاتی به دست آورم، امّا در این باره هیچ مطلبی پیدا نکردم.
«و هیچ کس هم علاقه نداشت من به شرکتش قدم بگذارم و درباره طرز کار شرکتهای بزرگ بررسی کنم. تا اینکه بالاخره... به احتمال درست در شصت سال قبل، کسی به من زنگ زد و گفت: «من پال گارت، معاون مدیر جنرال موتورز هستم. مسئولیت من در بخش روابط عمومی است. از من خواسته اند از شما بپرسم آیا حاضرید در زمینه کار مدیریت ارشد ما پژوهشی کنید؟» هرگز نتوانستم بفهمم که در شرکت جنرال موتورز چه کسی می خواست من چنین کاری بکنم. همه منکر آن شدند.
«قبل از اینکه تعهدی در این زمینه بدهم، پرسیدم آیا می توانم گردشی در شرکت داشته باشم. بعد به سراغ معاون مدیر شرکت رفتم. احتمالاً او بود که خواسته بود پای مرا به جنرال موتورز باز کند. اسمش دونالدسون براون بود. به او گفتم آقای براون، من نمی توانم این پژوهش را بکنم. کسی با من صحبت نخواهد کرد. همه فکر می کنند که من جاسوس مدیریت ارشد شرکت هستم. بعد به او گفتم تنها یک راه برای موفق شدن در این کار وجود دارد. در این کشور اگر بگویید در حال نوشتن یک کتاب هستید، همه به شما کمک می کنند. او جواب داد نه ما این کار را نمی کنیم.
«با این حساب من از شرکت جنرال موتورز بیرون آمدم... بعد از شش هفته پال گارت دوباره با من تماس گرفت و گفت که در این باره فکر کردیم. برای صحبت در این زمینه به دیترویت بیایید. اینگونه بود که توافق کردیم من کتابی بنویسم. به جنرال موتورز گفتم غیر از ارقام و آمار که ممکن است محرمانه باشد، کسی حق ندارد مطالب این کتاب را سانسور کند. اینگونه بود که حدود ۱۸ ماه در جنرال موتورز مستقر شدم. در این مدت همه واحدهای جنرال موتورز را سیاحت کردم. من گزارش مورد نظر را نوشتم و جنرال موتورز گفت باید این گزارش را منتشر کنید. من ناشری داشتم اما کسی فکر نمی کرد این کتاب خریداری پیدا کند.
«ناشر من تنها به این دلیل این کتاب را چاپ کرد زیرا قبلاً دو کتاب موفق از من چاپ کرده بود... موفقیت عظیمی به دست آمد. اینگونه بود که به جرگه مدیریت وارد شدم.»

انتشار کتاب مفهوم شرکت (۱۹۴۶) به اشخاص امکان داد که با شیوه های کاری در شرکت جنرال موتورز یا هر شرکت بزرگ دیگر آشنا شوند. این کتاب که جنبه های تمرکز زدایی را توصیه می کرد و بر تفویض اختیار کردن کارها تاکید داشت، در دهه های بعد مورد توجه بیشتری قرار گرفت.
تمرکز زدایی یکی از مضامین اصلی آن کتاب و سایر کتابهای دروکر است. دروکر معتقد بود در شرکتهای بزرگ که چند مدیر مرتب فرمان می دهند و برنامه ها را تعیین می کنند، کار و فعالیت به شکست می انجامد.
تا دهه ۱۹۸۰ دروکر بیش از سه چهارم شرکتهای فورچون ۵۰۰ را متقاعد کرده بود که تمرکززدایی کنند. او در ضمن به اهمیت رعایت جنبه های انسانی اشاره می کرد. تا قبل از دروکر کارکنان به لحاظ انسانی مورد توجه قرار نمی گرفتند و در نهایت کسانی بودند که کمک می کردند، هزینه بودند، سرمایه به حساب نمی آمدند.
دروکر معتقد بود که کارکنان باید در تصمیم گیریها دخالت بیشتری داشته باشند. او درواقع به «جامعه شرکت حاکم بر خود» اشاره می کرد. او به تفصیل درباره رابطه میان فرد و سازمان بحث می کرد که این سبب شد کتابهای متعددی در زمینه های تجارت نگارش یابد و با این حال تنها معدودی از نویسندگان کتابهای مدیریت این اثر شصت ساله را که من آن را پدربزرگ کتاب مدیریت روزگار مدرن می نامم خوانده اند.
انتشار کتاب مفهوم شرکت دروکر را در مسیری قرار داد که تا آخر عمرش از آن خارج نشد. امّا این یک مسیر سنتی نبود و دروکر به دنبال انتشار این کتاب با نظرات مغایر و متفاوت فراوانی روبه رو گردید.
دروکر به من گفت: «کتاب مفهوم شرکت تجارت را در معرض مطالعه و بازبینی قرار داد.» امّا همانطور که دوستش، رئیس کالج بنینگتون به او گفت، این کتاب او را ویران کرد. برای پیشرفت در سطح آکادمیک باید مطالعه کرد، مطلب چاپ کرد و به مقام استادی دایم رسید. یکی از منتقدان سخت گیر دروکر در آن زمان گفت: «حالا وقت آن است که این پژوهشگر باهوش و بافراست به موضوع محترمانه تری بپردازد.»
هر چه موسسات از اسم و رسم و شهرت بیشتری برخوردار بودند، بیشتر کتابهای دروکر را به باد انتقاد می گرفتند. کتابهای او را سخیف و سطحی ارزیابی می کردند و آنها را با کارهای جدی که در سطح آکادمیک باید صورت گیرد همخوان و همگون نمی دانستند. دروکر این موقعیت را درک می کرد و بدون توجه به پیامدهایش همچنان بر نظرات خود اصرار می ورزید.
عجیب نیست که موفقیت دروکر به عنوان یک نویسنده علیه او کار می کرد. امّا دروکر هرگز حاضر نبود خود را با قاعده های موجود سازگار کند. برعکس، او از همان روزهای آغازین کارش نشان داد که با آنچه کهنه و متعارف است سر ستیز دارد. برای او هرگز مهم نبود که دیگران چه می گفتند و چه نظری داشتند. دروکر از شجاعتی کم نظیر برخوردار بود.
در اوایل دوران بیست سالگی، در فاصله کوتاهی پس از به قدرت رسیدن هیتلر، دروکر دو کتاب کم حجم نوشت که شاید بهتر است بگوییم جزوه بودند. او می دانست که نازیها این کتابها را ممنوعه اعلام می کنند و آنها را می سوزانند. او این کتابها را علیه ظلم، دیکتاتوری و فاشیسم به رشته تحریر درآورد.

نظرات کاربران درباره کتاب درون مغز دروکر

پیتر دراکر براستی که پدر علم مدیریته و کتاب فوق حاوی نکاتی بسیار ارزنده برای هر فرد و سازمانی میباشد مطالعه این کتاب را به همه پیشنهاد میکنم
در 6 روز پیش توسط m.p...org
ترجمه افتضاح!!!
در 1 سال پیش توسط Ami...sh9