فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تابوت‌های دست‌ساز

کتاب تابوت‌های دست‌ساز
گزارش واقعی از یک جنایت امریکایی

نسخه الکترونیک کتاب تابوت‌های دست‌ساز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تابوت‌های دست‌ساز

اضطراب، همچنان که هر روان‌پزشکِ گران‌قیمتی به‌تان خواهد گفت، حاصلِ افسردگی است؛ اما افسردگی، همچنان که همان روان‌پزشک در جلسه‌ی دوم و بعد دریافت حق‌ویزیتِ بعدی آگاه‌تان خواهد کرد، حاصلِ اضطراب است. تمامِ بعدازظهر را در این چرخه‌ی پُرملال دور زدم. دمِ غروب دیگر دو خوره با‌هم همراه شده بودند؛ اضطراب که با افسردگی آمیخت، نشستم و زُل زدم به اختراعِ جنجالی آقای بِل، ترسان از لحظه‌ای که بالاخره باید شماره‌ی مُتل پرِیری را می‌گرفتم و صدای جیک را می‌شنیدم که تأیید می‌کرد دایره از پرونده کنارش گذاشته.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تابوت‌های دست‌ساز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

با نامِ اصلی ترومن استرِکفوس پارسِنز در سی ام سپتامبر ۱۹۲۴ در نیواُرلئان به دنیا آمد. در نوجوانی تصمیم گرفت قیدِ تحصیلاتِ دانشگاهی را بزند و بیفتد پی نویسندگی. اوایلِ دهه ی چهلِ میلادی دو سالی را در هفته نامه ی نیویورکر کارِ شاگردی و پادویی کرد و بعد به خاطر توهین به رابرت فراستِ شاعر از آن جا بیرونش انداختند. بیست و یکی دوساله که شد، چاپِ نخستین داستان های کوتاهش در نشریه ی معتبرِ هارپرز بازار شهرتی در دنیای ادبیات برایش به هم زد و همان سال ها نخستین رمانش را هم نوشت، گذرگاهِ تابستان، رمانی که تا سال ها بعدِ مرگش منتشر نشد. دو رمانِ نخستی که منتشر کرد، صداهای دیگر، اتاق های دیگر و چنگِ علفزار، بر آوازه اش افزودند. عاشقِ معاشرت و بازیگوشی و سَرک کشیدن به هر سوراخی بود. حالا که بین قصه نویس ها برای خودش نامی درکرده بود، تصمیم گرفت عرصه های دیگر را هم بیازماید. اقتباسی نمایشی از چنگِ علفزار و نمایش نامه ی موزیکالِ گلخانه جست وخیزهایش در تئاترند. از پی اش سری به هالیوود زد و خودش را در فیلم نامه نویسی محک زد، شیطان را شکست بده که جان هیوستن ساختش؛ یک دهه بعدتر در قتل به دلیلِ مرگ بازیگری را هم تجربه کرد. هم هنگامِ این ها مقدار زیادی گزارش برای معتبرترین نشریاتِ امریکا نوشت و به سبکی شخصی و بدیع در روزنامه نگاری رسید.
رمان کوتاهِ صبحانه در تیفانی بازگشتش به دنیای ادبیات بود و باعث شد نورمن میلر او را «کاربلدترین نویسنده» ی نسل شان بخواند. اما آن چه به ترومن کاپوتی جایگاهِ یکی از استادان کبیر ادبیاتِ امریکا را بخشید، رمانی بود که بعدِ انتشارِ صبحانه در تیفانی هشت سالی برای انجامِ تحقیقات و نوشتنش وقت گذاشت: به خونسردی ــ ترکیبی جذاب و غریب از رمان نویسی و روزنامه نگاری، تجربه ی گزارش یک قتلِ واقعی به میانجی فنون و شگردهای داستان نویسی. حاصل، یکی از درخشان ترین رمان های همه ی اعصارِ تاریخِ ادبیاتِ امریکا است.
بعدِ به خونسردی دیگر تلفیقِ داستان و گزارش مشخصه ی اصلی هر آن چه بود که نوشت، مهم ترین های شان یک رمانِ کوتاه، تابوت های دست ساز، و سیزده گزارش / داستان که همگی با هم در کتابی با نام موسیقی آفتاب پرست ها گِرد آمدند، و رمانی که یک دهه ی آخر عمرش را گرمِ نوشتنِ آن بود و سرانجام هم نیمه کاره ماند و تنها چهار فصلش بعد مرگِ او منتشر شد، دعاهای مستجاب.
سال های آخرِ عمر را به شدت گرفتارِ انواع مخدرجات بود؛ مجموعه ی آثارش حجمِ چندان عظیمی نیستند اما غِنا و ابداعات شان بر داستان نویسی و روزنامه نگاری نسل های بعدی تاثیری قطعی و آشکار گذاشتند. زندگی را به غایت خوش گذراند، هر چه خواست، کرد، شهرت و موفقیتی افسانه ای به کف آوَرد، و در بیست و پنجمِ اوتِ ۱۹۸۴ که از سرطانِ ریه مُرد، احتمالاً هیچ دریغ نداشت.

مارس ۱۹۷۵.
شهری در یکی از ایالت های کوچکِ غربی. شهر مزارعِ پهناور بسیاری در خودش جا داده و پنبه زارهایی در اطرافش است؛ با جمعیتی کمتر از ده هزار، دوازده کلیسا و دو رستوران دارد. توی خیابانِ اصلی شهر تالار سینمایی هست که اگرچه ده سالی می شود فیلمی نشان نداده، همچنان بی روح و ملال انگیز سر پاست. شهر زمانی هتلی هم داشته اما حالا تعطیل شده و این روزها تنها جایی که یک مسافر می تواند تویش سرپناهی پیدا کند، مُتل پرِیری است.
مُتلی است تمیز، اتاق هایش حسابی گرم اند؛ این کُلّ چیزی است که می شود درباره اش گفت. مردی به نام جِیک پِپِر تقریباً پنج سالی آن جا زندگی کرده. پنجاه و هشت ساله است، زن مُرده با چهار پسرِ ازآب وگِل درآمده. قدش پنج پا و ده است، در سلامتِ کامل، و پانزده سالی جوان تر از سنّش نشان می دهد. چهره ی ساده ی خوش ترکیبی دارد، با چشمانی به رنگِ آبی روشن و دهانی کوچک و جمع و جور که حالت های عجیب و غریبی می گیرد، حالت هایی که بعضی وقت ها خنده اند و بعضی وقت ها نه. سرّ ِ ظاهرِ پسربچه وارش در لاغر و باریک بودنش نیست، در گونه های برآمده ی به رنگ سیب های رسیده اش هم نیست، در خنده های پررمزورازِ شیطنت بارش هم نه، در موهایش است که این آدم برادرِ کوچکِ کسی دیگر به نظر می رسد: طلایی سیر، کوتاه شده و چنان پیچ خورده بالای پیشانی که واقعاً نمی تواند شانه شان کند؛ سرش را تقریباً خیسِ آب می کرد.
جیک پپر کارآگاهی است که دایره ی ایالتی تحقیقاتِ جرم شناسی استخدامش کرده. همدیگر را بارِ اول از طریقِ یک دوست مشترک دیده بودیم، یک کارآگاهِ دیگر مال یک ایالت دیگر. سال ۱۹۷۲ نامه ای نوشت و گفت دارد روی پرونده ی قتلی کار می کند، ماجرایی که ممکن است مورد علاقه ی من باشد. بهش زنگ زدم و سه ساعت حرف زدیم. بسیار علاقه مند پرونده ای شدم که ماجرایش را برایم تعریف کرده بود، ولی وقتی حرفِ این را پیش کشیدم که بروم آن جا و خودم اوضاع را بسنجم و ببینم، نگران شد؛ گفت شاید هنوز وقتِ این کار نباشد و تحقیقاتش به خطر بیفتد، اما قول داد مرا باخبر نگه دارد. طی سه سالِ بعدش هر چند ماه یک بار به هم تلفن می زدیم. به نظر می آمد پرونده هه، که هر چه پیش می رفت پیچیده تر می شد و هیئت هزارتویی می یافت که موش تویش گم می شد، به بن بست رسیده. سرآخر گفتم: فقط بذار من بیام اون جا و سروگوشی آب بدم.
و این طور بود که شبِ سردی در ماه مارس خودم را همنشین جیک پپر توی اتاقِ هتلش در حومه ی زمستان زده و پُربادِ این شهرِ غربی کوچک و دلگیر یافتم. اتاقِ واقعاً مطبوع و راحتی بود؛ بالاخره که، با وقفه هایی، تقریباً پنج سالی خانه ی جیک بود، تاقچه هایی ساخته بود تا عکس های خانواده اش روی شان جا خوش کنند، عکس های پسرها و نوه هایش، و صدها کتابی را نگه دارند که خیلی هاشان مربوط بودند به جنگ داخلی و تمام شان هم گزیده و انتخابِ یک آدمِ باهوش: عاشقِ دیکنز، ملویل، ترولوپ و مارک تواین بود.
جیک چهارزانو روی زمین نشست، لیوانی کنار دستش. صفحه ی شطرنجی جلورویش پهن بود؛ گیج و حواس پرت مهره ها را جابه جا می کرد.

ت. ک.: نکته ی حیرت انگیز اینه که انگار هیشکی هیچی در موردِ این پرونده نمی دونه. تقریباً هیچ سروصدایی نکرده قضیه.
جیک: چندتا دلیل داره.
ت. ک.: من هیچ وقت نتونستم از ترتیب و توالی درستِ ماجراها سر دربیارم. قضیه شبیهِ یه پازله که نصفِ تیکه هاش گم شده ن.
جیک: از کجا شروع کنیم؟
ت. ک.: از اولش.
جیک: برو دمِ میزتحریر. کشو پایینیه رو نگاه کن. اون جعبه مقوایی کوچولوئه رو می بینی؟ یه نگاه بنداز توش چیه.

(چیزی که داخلِ جعبه پیدا کردم دست سازی کوچک از یک تابوت بود. زیبا ساخته شده بود، پرداخته از چوب شیکِ درخت بَلَسان. تزئینی نداشت؛ اما اگر درپوشِ لولایی اش را باز می کردی، درمی یافتی تابوت خالی نیست. تویش عکسی بود ــ عکسی سردستی و پنهانی انداخته شده از دوتا آدمِ میان سال، یک زن و یک مرد، که داشتند از خیابان رد می شدند. برای عکس حالت نگرفته بودند؛ معلوم بود بی خبرند از این که دارد ازشان عکس گرفته می شود.)

اون تابوت کوچولوئه. فکر کنم اون چیزیه که بشه بهش گفت اول ماجرا.
ت. ک.: اون وقت این عکسِ کیه؟
جیک: جورج رابرتز و زنش. جورج و آملیا رابرتز.
ت. ک.: آقا و خانم رابرتز. طبیعتاً اولین قربانی ها. مَرده وکیل بود؟
جیک: مَرده وکیل بود و یه روز صبح (دقیق بگم: دهم اوت ۱۹۷۰) تو بسته های پُستیش یه هدیه براش اومد. همون تابوت کوچولوئه. با اون عکسه توش. رابرتز آدمِ بی خیالی بود؛ بسته هه رو به یه آدم هایی که به دادگستری ربط داشتن نشون داد و جوری رفتار کرد انگار قضیه شوخیه. یه ماه بعد جورج و آملیا دوتا آدمِ مُرده بودن.
ت. ک.: تو از کِی سروکله ت دوروبر پرونده پیدا شد؟
جیک: درجا. یه ساعت بعدِ این که پیداشون کردن، من همراهِ دوتا مامورِ دیگه ی دایره تو راه این جا بودم. به این جا که رسیدیم جسدها هنوز تو ماشین بودن. مارها هم. ماجراییه که هیچ وقت یادم نمی ره. هیچ وقت.
ت. ک.: برگرد عقب. شرحِ دقیقشو بده.
جیک: رابرتزها بچه نداشتن. دشمن هم نداشتن. همه دوست شون داشتن. آملیا برا شوهرش کار می کرد؛ منشیش بود. فقط یه ماشین داشتن و همیشه باهم می رفتن سرِ کار. صبحی که اتفاقه افتاد خیلی گرم بود. جهنم. برا همین حدس می زنم احتمالاً جا خورده ن وقتی رفته ن بیرون سوارِ ماشین شن و دیده ن تمامِ شیشه ها بالاس. به هرحال هر کدوم از درِ جداگونه ی خودشون سوار شدن و به محضِ این که نشستن ــ بوم! بلافاصله یه مشت مارِ زنگی توهم پیچیده نیش شون زدن. نُه تا مارِ گنده تو ماشین پیدا کردیم. به همه شون آمفتامین تزریق شده بود؛ دیوونه شده بودن، همه جای رابرتزها رو زده بودن. گردن، بازو، لُپ، دست. بیچاره ها. کله هاشون گنده شده بود و باد کرده بود، عینِ کدوتنبل هایی که روزِ هالووین رنگ سبز می زنن. باید تقریباً درجا مُرده باشن. امیدوارم این طور بوده باشه. واقعاً این امید رو دارم.
ت. ک.: تو این ایالت ها مار زنگی زیاد نیست. مار زنگی این جوری که اصلاً. باید آورده باشن شون این جا.
جیک: آورده بودن. از یه پرورشِ مار تو نوگالسِ تگزاس. ولی الان وقتش نیست که بهت بگم از کجا اینو فهمیدم.

(بیرون، مانده های برف زمین را فرش کرده بود؛ بهار خیلی دور بود ــ باد تُندی که به پنجره می کوفت خبر می داد زمستان هنوز همراه مان است. اما صدای باد در سرِ من وزوزی بود پسِ همهمه ی مارهایی زنگی که فش فش می کنند، نیش هایی که سوت می کشند. سایه ی ماشین زیر آفتابی داغ جلوِ چشمم آمد، مارهایی که دارند پیچ وتاب می خورند، کله های آدم ها که دارند سبز می شوند، از زهرِ نیش ها ورم می کنند. گوش دادم به باد، تا بگذارم این صحنه را از ذهنم پاک کند.)

البته نمی دونیم باکسترها هیچ وقت تابوتی براشون اومد یا نه. من مطمئنم اومده. اگه نیومده باشه ماجراش با طرحِ کلی مون نمی خونه. ولی هیچ وقت اشاره ای نکرده بودن که یه تابوت براشون اومده یا نه. ما هم هیچ وقت هیچ نشونی ازش پیدا نکردیم.
ت. ک.: شاید تو آتیش گم شده. ولی اون جا کسی پیش شون نبود، یه زوجِ دیگه؟
جیک: هوگان ها. اهلِ تولسا. دوست های ساده ی باکسترها بودن که داشتن از اون جا رد می شدن. قاتل اصلاً قصد نداشت اون ها رو بکُشه. اتفاقی بود.
می دونی، اتفاقی که افتاد این بود: باکسترها داشتن یه خونه ی حسابی تازه برا خودشون می ساختن ولی تنها قسمتیش که واقعاً تموم شده بود زیرزمین بود. باقیش کامل هنوز در دستِ ساخت بود. روی باکستر آدمِ پول داری بود؛ از پَسش برمی اومد که حینِ ساخته شدن خونه ش کُل این مُتلو اجاره کنه. ولی تصمیم گرفت تو اون زیرزمینه زندگی کنه که تنها ورودیش هم از یه دریچه ی سقفی بود.
دسامبر بود ــ سه ماه بعدِ قتل مارهای زنگی. تنها چیزی که در موردش مطمئنیم اینه: باکسترها این زوج اهل تولسا رو دعوت کردن که شبو همراه شون تو اون زیرزمینه باشن. اون وقت یه موقعی درست قبلِ سحر، یه آتیشِ حسابی یی می ریزه تو زیرزمین و چهارتا آدمِ اون تو رو خاکستر می کنه. به معنای واقعی کلمه می گم: اون قدر می سوزن تا خاکستر می شن.
ت. ک.: نمی تونستن از دریچه سقفیه فرار کنن؟
جیک: (لب هایش را کج وکوله می کند، بینی اش را بالا می کشد) خدایا، نه. آتیش زننده هه، قاتل، روش بلوکِ سیمانی کُپه کرده بود. کینگ کنگ هم نمی تونست تکونش بده.
ت. ک.: ولی حتماً باید یه ارتباطی باشه بین آتیش و مارهای زنگی دیگه.
جیک: الان آسونه گفتنش، ولی لعنت به من اگه اون موقع ارتباطی پیدا کرده باشم. ما پنج تا آدم داشتیم که رو این پرونده کار می کردن؛ ما در مورد جورج و آملیا رابرتز، در مورد باکسترها و هوگان ها از خودشون هم بیشتر می دونستیم. شرط می بندم جورج رابرتز مطلقاً خبر نداشت زنش تو پونزده سالگی بچه دار شده بوده و داده یکی دیگه سرپرستیشو به عهده بگیره.
البته که تو یه شهرِ این قدری همه کم وبیش همدیگه رو می شناسن، دست کم به قیافه. ولی ما هیچی نتونستیم پیدا کنیم که قربانی ها رو به هم ربط بده؛ یا یه انگیزه ای. هیچ دلیلِ عقلانی یی نبود، هیچ دلیلی که ما بتونیم پیدا کنیم که چرا کسی باید بخواد هر کدومِ این آدم ها رو بکُشه. (صفحه ی شطرنجش را نگاهی انداخت؛ پیپی روشن کرد و جرعه ای نوشید.)
این قربانی ها، تموم شون برا من غریبه بودن. تا قبلِ این که بمیرن من هیچ وقت هیچی درباره شون نشنیده بودم. ولی آدم بعدیه یکی از دوست های من بود. کلِم اندرسِن. نسل دومی یه خونواده ی مهاجرِ نروژی! از پدرش یه مزرعه این جا ارث برده بود، یه زمینِ خیلی خوشگل. همدانشکده ای بودیم، گرچه اون وقتی که من سال آخری بودم اون تازه سال اولی بود. با یکی از دوست های من به اسم اِیمی ازدواج کرد و این جا ساکن شدن و هفت تا بچه آوردن. شبِ قبل این که کلِم کُشته بشه شام خونه شون بودم و اِیمی گفت تنها دریغی که تو زندگی داره اینه که بچه ی بیشتر نیاورده.
ولی اون مدت من کُلاً کلِم رو خیلی زیاد می دیدم. از وقتی برا پرونده هه اومدم این جا. یه خوی وحشی یی داشت، خیلی زیاد می زد؛ ولی آدم با فهم و شعوری بود، کُلّی چیز در موردِ این شهر به من یاد داد.
یه شبی زنگ زد بهم، این جا تو مُتل. صداش به نظر ناخوش می اومد. گفت باید سریع ببیندم. گفتم خب پاشو بیا. فکر کردم رو پا بند نیست، ولی قضیه این نبود ــ ترسیده بود. می دونی چرا؟
ت. ک.: بابانوئل براش هدیه فرستاده بود.
جیک: آره. ولی می دونی، نمی دونست قضیه چیه. معنیش چیه. تابوته و ربطِ احتمالیش به قتل های مارهای زنگی اصلاً انتشار عمومی نشده بود. محرمانه نگه داشته بودیمش. هیچ وقت درباره ش با کلم حرف نزده بودم.
برا همین وقتی رسید به این اتاق و دقیقاً عینِ همون تابوتیو نشونم داد که برا رابرتزها اومده بود، فهمیدم که دوستم حسابی تو خطره. تو جعبه ای براش پُست شده بود با کاغذِ قهوه ای رنگ دورش. اسم و نشونی خیلی معمولی روش چاپ شده بود. با جوهرِ سیاه.
ت. ک.: یه عکس هم ازش توش بود؟
جیک: آره. خیلی هم دقیق برات توصیفش می کنم چون خیلی به شیوه ی مرگ کلِم ربط داره. راستش من فکر می کنم منظور قاتل یه شوخی مختصر بوده، اشاره ی شیطنت آمیزی به این که کلِم قراره چه جوری کُشته بشه.
تو عکسه کلِم تو یه جور ماشینِ جیپ مانندی نشسته. یه وسیله ی نقلیه ی عجیب وغریب ساخته ی خودش. نه سقف داشت نه شیشه ی جلو، اصلاً هیچی که از راننده محافظت کنه نداشت. فقط یه موتور بود و چهارتا چرخ. گفت عکسه رو قبلاً هیچ وقت ندیده بوده و اصلاً نمی دونه کی گرفته ش و کِی.
حالا من یه انتخابِ سخت جلو روم بود. باید بهش اعتماد می کردم، به زبون می آوردم که خونواده ی رابرتز هم قبلِ مرگ شون یه تابوتی عین همین براشون اومده بوده و احتمالاً در موردِ باکسترها هم قضیه همین طور بوده؟ از جهاتی بهتر بود باخبرش نکنم: این جوری اگه ما دقیق و مدام زیر نظرش می گرفتیم ممکن بود برسوندمون به آدم کُشه؛ باخبر هم که نباشه از خطر، آسون تر این کارو می کنه.
ت. ک.: ولی تو تصمیم گرفتی بهش بگی.
جیک: تصمیم این شد. چون حالا که دومین تابوت رسیده بود دست مون، دیگه حتم داشتم قتل ها با هم ربط دارن، و من فکر کردم کلِم باید جوابِ معما رو بدونه. باید.
ولی بعدِ این که معنا و مفهومِ تابوته رو براش توضیح دادم خشکش زد. مجبور شدم تو صورتش سیلی بزنم. بعدش دیگه عین بچه ها شد: دراز کشید رو تخت و زد زیر گریه: «یه کسی قراره منو بکُشه. برا چی؟ برا چی؟» بهش گفتم «هیشکی قرار نیست تو رو بکُشه. من قول می دم بهت. ولی فکر کن کلِم! تو چه نقطه ی مشترکی با این آدم هایی که واقعاً مرده ن داری؟ یه چیزی باید باشه. شاید یه چیزِ خیلی پیش پاافتاده.» ولی کُلّ چیزی که تونست بگه این بود که «من نمی دونم.» مجبورش کردم اون قدر بخوره که بیفته بخوابه؛ شبو این جا سر کرد. صبح آروم تر بود، ولی کماکان هیچی به ذهنش نمی اومد که به جنایت ها مرتبطش کنه، بفهمه چه جوری جا می شه تو الگوی کُلّی این قتل ها. بهش گفتم در موردِ تابوته با هیشکی حرف نزنه، حتا بـا زنش هم حرف نزنه؛ بهش گفتم نگران هم نباشه ــ دوتا مامورِ اضافه می آرم فقط برا پاییدنِ اون.
ت. ک.: اون وقت این قضیه چه قدر قبلِ این بود که تابوت سازه به وعده ش عمل کنه؟
جیک: هاه، فکر کنم احتمالاً تفریحی کرده با این داستان. عین ماهی گیری که قزل آلایی که دنبالشه گیر افتاده باشه تو یه تشت، حالشو بُرده. دایره دوتا مامورِ دیگه گذاشت برا این پرونده و بالاخره کار به جایی رسید که به نظر می اومد دیگه حتا خود کلِم هم اهمیتی به قضیه نمی ده. شیش ماه گذشت. اِیمی زنگ زد و دعوتم کرد برا شام. یه شبِ گرمِ تابستون. هوا پُرِ شب پره بود. چند تا بچه شب پره ها رو دنبال می کردن که بگیرن و بندازن شون تو شیشه.
وقتی داشتم از خونه شون می اومدم کلِم تا دمِ ماشین بدرقه م کرد. یه رودخونه ی کم عرضی کنار مسیری که ماشینه رو پارک کرده بودم روون بود؛ کلِم گفت «در موردِ اون قضیه ی ارتباط، چند روز پیش، یهو یه چیزی به ذهنم رسید. رودخونه.» گفتم کدوم رودخونه و گفت همین رودخونه، همینی که پشت سرمون روونه. «قضیه ی پیچیده ایه، تا یه حدی، احتمالاً هم احمقانه س، ولی دفعه ی بعدی که دیدمت برات می گم.»
البته که دیگه هیچ وقت ندیدمش. دست کم زنده که نه.
ت. ک.: بفهمی نفهمی انگار به گوشش رسیده قضیه.
جیک: کی؟
ت. ک.: بابانوئل. می خوام بگم عجیب نیست که بعدِ اون همه ماه کلِم اندرسن حرفِ رودخونه رو می زنه و درست روزِ بعدش، قبلِ این که بتونه به تو بگه چرا یهویی رودخونه یادش اومده، قاتل به وعده ش عمل می کنه؟
جیک: اوضاعِ شیکمت چه طوره؟
ت. ک.: خوبه.
جیک: می خوام چندتا عکس بهت نشون بدم. لازمت می شه.

(سه تا از عکس ها سیاه و سفید بودند و برقی: شب با دوربین فلاش دار گرفته شده بودند. اولی جیپ دست پرداخته ی کلِم اندرسن بود در جاده ای روستایی؛ چپ شده و خوابیده به بغل، چراغ های جلوش کماکان روشن و پرنور. عکس دوم تنِ بی سری بود ولو کف همان جاده: مردی بی سر که چکمه و شلوار جین و کتِ چرمِ گوسفند به تن داشت. عکسِ آخر تصویر سرِ قربانی بود. امکان نداشت گیوتین یا جراحی چیره دست هم دقیق تر و تمیزتر از این سر ببُرد. جدا افتاده بود وسط چمن ها، انگار کسی به شوخی پرتش کرده باشد آن جا. چشم های کلِم اندرسن باز بودند اما مُرده به نظر نمی آمدند، فقط آرام بودند، و پارگی ناصاف روی پیشانی اش به کنار، آرامشِ چهره اش به قدرِ چشم های نروژی معصوم و پریده رنگش بی نشان از خشونت بود. همچنان که عکس ها را می کاویدم، جیک هم خم شد روی شانه ام و همراه من نگاه شان کرد.)

طرف های غروب بوده. اِیمی برا شام منتظر کلِم بوده. یکی از پسرهاشونو فرستاده دمِ جاده ی اصلی پی ش. پسره بود که پیداش کرد.
اول ماشینِ چپ شده رو دیده. بعد، صد یارد اون ورتر جسدو پیدا کرد. به دو برگشته خونه و مادرش زنگ زده به من. می رفتم و می اومدم و فحش می دادم به خودم. ولی وقتی رسیدیم اون جا یکی از مامورهام بود که سَرو پیدا کرد. خیلی دور بود از جسد. در واقع همون جایی که سیم بُریده بودش افتاده بود.
ت. ک.: سیم، آره. من هیچ وقت این قضیه ی سیم حالیم نشد. خیلی ــ
جیک: هوشمندانه س؟
ت. ک.: بیش ازحد هوشمندانه. احمقانه.
جیک: هیچیش احمقانه نبود. دوست ما یه راه تمیزِ خوشگلِ خیلی ساده برا بریدن سر کلِم اندرسن پیدا کرده بود. کشتنش بدون این که حضور هیچ شاهدی ممکن باشه.
ت. ک.: گمونم مال بخش ریاضی قضیه س. من همیشه سرِ هر چی که یه بخشیش به ریاضیات مربوط بشه گیج می شم.
جیک: خب، آقای محترمی که باعث و بانی این قضیه س قطعاً ذهنِ ریاضی داره. دست کم کلی اندازه گیری باید می کرده.
ت. ک.: بین دوتا درخت یه سیم بسته؟
جیک: یه درخت و یه تیرکِ تلفن. یه سیم فلزی محکم به نازکی و تیزی تیغ. تقریباً نامرئی، حتا تو نورِ حسابی روز. بنابراین دمِ غروب که کلِم از بزرگ راه زده بیرون و داشته تو این جاده ی باریک سوارِ اون چهارچرخه ی کوچولوی احمقانه می رونده، امکان نداشته به چشمش بخوره. سیمه دقیقاً از همون جایی که باید، گردنِ کلِم رو زد: درست زیرِ چونه. و، می تونی تصور کنی دیگه، سرشو همون قدر آسون قطع کرده که یه دختری از گلِ داوودی گلبرگ می کَنه.
ت. ک.: خیلی اتفاق ها ممکن بوده نقشه رو با مشکل مواجه کنه.
جیک: اگه می کردن چی می شد؟ شکستِ این آدم کجاش بوده؟ می تونسته دوباره اقدام کنه. این قدر هم ادامه بده تا موفق بشه.
ت. ک.: همینه که خیلی احمقانه س. این که همیشه موفق می شه.
جیک: آره، نه. ولی بعداً برمی گردیم سرِ این قضیه.

(جیک عکس ها را آرام سُراند توی یک پاکتِ کاغذی. پُکی به پیپش زد و انگشت هایش را بُرد لای موهای پُرپیچش. من ساکت بودم چون حس می کردم غمی وجودش را فرا گرفته. سر آخر پرسیدم آیا خسته است؛ می خواهد من بروم؟ گفت نه، تازه ساعتِ نُه است، هیچ وقت قبلِ نیمه شب به تخت خواب نمی رود.)

ت. ک.: تو این جا تک وتنهایی؟
جیک: نه، خدایا، این جوری که دیوونه می شدم. با دوتا مامور دیگه به نوبت جا عوض می کنیم. ولی کماکان آدم اصلی پرونده منم. خودم هم می خوام همین جور باشه، من سرمایه گذاری کرده م روی قضیه ی این جا. حتا اگه این آخرین کارم هم باشه می خوام رفیق مونو دستگیر کنم. بالاخره یه اشتباهی می کنه. در واقع تا همین الان هم یه چندتایی کرده. گرچه نمی تونم بگم اون جور که کلکِ دکتر پارسونز رو کَند جزء اشتباهاتش بود.
ت. ک.: پزشک قانونی؟
جیک: پزشک قانونی. پزشک قانونی کوتوله ی قوزی ریزه میزه ی لاغرمردنی.
ت. ک.: خب صبر کن ببینیم. تو اولش فکر می کردی قضیه خودکشی بوده.
جیک: تو هم اگه دکتر پارسونز رو می شناختی فکر می کردی قضیه خودکشی بوده. یه آدمی بود که تمامِ دلایلو برا کشتنِ خودش داشت. یا این که خودشو به کشتن بده. زنش خانمِ خوشگلیه، دکتر پارسونز گیرِ اعتیادِ مورفین کردش؛ اصلاً همین کارو کرد که خانمه زنش شد. نزول خور بود. سقط جنین می کرد. دست کم دوجین پیرزنِ چروک خورده تو وصیت نامه هاشون هر چی داشتن گذاشتن برا اون. یه آدمِ رذلِ حسابی بود دکتر پارسونز.
ت. ک.: پس تو ازش خوشت نمی اومد؟
جیک: هیشکی خوشش نمی اومد. ولی چیزی که قبلاً گفتم اشتباه بود. گفتم پارسونز آدمی بود که تمامِ دلایلو برا کشتنِ خودش داشت. راستش اصلاً هیچ دلیلی نداشت. خدا با اِد پارسونز مهربون بود و خورشید تمام مدت و بی وقفه براش می تابید. تنها چیزی که آزارش می داد زخم هایی بود که داشت. و یه جور سوء هاضمه که دائمی بود. همیشه دستش از این بطری گنده های ضداسید معده بود. روزی تهِ چندتاشونو درمی آورد.
ت. ک.: همه همین قدر جا خوردن وقتی شنیدن دکتر پارسونز خودشو کشته؟
جیک: خب نه. چون هیشکی فکر نکرد خودشو کشته. اون اول که نه.
ت. ک.: ببخشید جیک. من باز دارم گیج می شم.

نظرات کاربران درباره کتاب تابوت‌های دست‌ساز

سبک روایی داستان خیلی جذابه چون خیلی ساده همه جا سراغ اصل مطلب میره و با ماهیت مستندگونه اش کاملا در هماهنگی است اگر دنبال یه تجربه متفاوت هستید حتما این کتاب رو بخونید چون اولین کتابی است که خود نویسنده با اسم خودش به عنوان یکی از شخصیت ها حضور داره.ولی قطعا به دنبال اخر داستان نباشید که در این صورت بعد از خوندنش نا امید میشید.
در 9 ماه پیش توسط مهتاب عباسی
به نظر من کتاب جذابیه
در 1 سال پیش توسط zoh...afi