فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از فرانکلین تا لاله‌‌زار

کتاب از فرانکلین تا لاله‌‌زار
زندگينامه همايون صنعتی‌‌زاده

نسخه الکترونیک کتاب از فرانکلین تا لاله‌‌زار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب از فرانکلین تا لاله‌‌زار

گفتگوها یا در واقع گزارش‌های این کتاب سراسر به زندگی همایون صنعتی‌زاده مربوط است و قصد از تمام آن‌ها نوشتن زندگینامه‌ای از اوست. مردی مردستان که در نوسازی و سازندگی ایران نقش عمده‌ای داشت و بنیانگذار بسیاری از سازمان‌های تأثیرگذار روزگار ما بود که از جمله آن‌ها می‌توان از مؤسسه انتشارات فرانکلین، دایرة‌المعارف فارسی، مبارزه با بی‌سوادی، چاپخانه افست، کاغذسازی پارس، مروارید کیش، سازمان کتاب‌های جیبی، رطب زهره و گلاب‌گیری زهرا نام برد. علاوه بر این‌ها، او پرورشگاه کودکان کرمان را، که از پدربزرگش به ارث رسیده بود، اداره و نوسازی کرد و در پایان عمر هم تمام ثروت خود را وقف آن کرد. سهم همایون صنعتی در نوسازی ایران در عرصه فرهنگ اندازه‌گرفتنی نیست. برای نوشتن این گزارش‌ها، به غیر از سال‌ها حشر و نشر با همایون صنعتی، چندین جلسه با او در تهران و کرمان گفتگو کرده‌ام، گفتگوهایی که به‌تفاریق و در طول سال‌ها انجام شده است. نخستین گفتگو، که «سفر برای ارضای فضولی بیش از حد» عنوان دارد، مربوط به سال ۱۳۷۴ است، زمانی که مجله زمان را سردبیری می‌کردم. آن مجله به سفر و گردشگری اختصاص داشت و به پیشنهاد ایرج افشار سراغ همایون صنعتی رفتم. آشنایی ما هم از همان‌جا شروع شد. پیش از آن، من او را به چهره نمی‌شناختم، ولی از همان اولین دیدار چنان با هم صمیمی شدیم که گویی سال‌هاست یکدیگر را می‌شناخته‌ایم. برای آن مصاحبه من تنها نبودم، بلکه همکار و دوست سالیانم خانم سیمین روشن هم همراه من بود و گفتگو در آپارتمان صنعتی در بولوار کشاورز صورت گرفت. از آن پس، من و صنعتی به‌کرات یکدیگر را دیدیم ولی نه برای گفتگو بلکه از سر دوستی و رفاقتی که حاصل آمده بود. در این دیدارها صنعتی را تشویق می‌کردم که اجازه بدهد ماجراهای زندگی‌اش را از زبان خودش ثبت و ضبط کنم، اما تن نمی‌داد و پس از سال‌های زندان، که بعد از انقلاب اتفاق افتاده بود، نمی‌خواست نامش دوباره بر سر زبان‌ها بیفتد. چوب این بر سر زبان افتادن‌ها را با پنج سال زندان و مصادره اموال خورده بود. گو این‌که اساسا آدمی نبود که بخواهد خود را مطرح کند و سر زبان‌ها بیندازد. پیش از انقلاب هم کار خود را می‌کرد و از گمنام ماندن نمی‌هراسید. سرانجام بعد از چند بار اصرار قبول کرد که درباره زندگی‌اش گفتگو کنیم اما چاپ نشود. این کار به صورت نصفه‌نیمه در سال‌های ۱۳۸۱ تا ۱۳۸۷ در تهران و کرمان صورت گرفت. نصفه‌نیمه برای این‌که هیچ‌کس نمی‌داند زندگی‌اش کی به پایان می‌رسد. فکر می‌کردیم به گفتگوها ادامه خواهیم داد که یک روز خبر آمد که زندگی همایون به پایان آمد.

ادامه...

بخشی از کتاب از فرانکلین تا لاله‌‌زار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



گزارش یک زندگی

گفتگوها یا در واقع گزارش های این کتاب سراسر به زندگی همایون صنعتی زاده(۱) مربوط است و قصد از تمام آن ها نوشتن زندگینامه ای از اوست. مردی مردستان که در نوسازی و سازندگی ایران نقش عمده ای داشت و بنیانگذار بسیاری از سازمان های تاثیرگذار روزگار ما بود که از جمله آن ها می توان از موسسه انتشارات فرانکلین، دائره المعارف فارسی، مبارزه با بی سوادی، چاپخانه افست، کاغذسازی پارس، مروارید کیش، سازمان کتاب های جیبی، رطب زهره و گلاب گیری زهرا نام برد. علاوه بر این ها، او پرورشگاه کودکان کرمان را، که از پدربزرگش به ارث رسیده بود، اداره و نوسازی کرد و در پایان عمر هم تمام ثروت خود را وقف آن کرد. سهم همایون صنعتی در نوسازی ایران در عرصه فرهنگ اندازه گرفتنی نیست.
برای نوشتن این گزارش ها، به غیر از سال ها حشر و نشر با همایون صنعتی، چندین جلسه با او در تهران و کرمان گفتگو کرده ام، گفتگوهایی که به تفاریق و در طول سال ها انجام شده است. نخستین گفتگو، که «سفر برای ارضای فضولی بیش از حد» عنوان دارد، مربوط به سال ۱۳۷۴ است، زمانی که مجله زمان را سردبیری می کردم. آن مجله به سفر و گردشگری اختصاص داشت و به پیشنهاد ایرج افشار سراغ همایون صنعتی رفتم. آشنایی ما هم از همان جا شروع شد. پیش از آن، من او را به چهره نمی شناختم، ولی از همان اولین دیدار چنان با هم صمیمی شدیم که گویی سال هاست یکدیگر را می شناخته ایم. برای آن مصاحبه من تنها نبودم، بلکه همکار و دوست سالیانم خانم سیمین روشن هم همراه من بود و گفتگو در آپارتمان صنعتی در بولوار کشاورز صورت گرفت. از آن پس، من و صنعتی به کرات یکدیگر را دیدیم ولی نه برای گفتگو بلکه از سر دوستی و رفاقتی که حاصل آمده بود. در این دیدارها صنعتی را تشویق می کردم که اجازه بدهد ماجراهای زندگی اش را از زبان خودش ثبت و ضبط کنم، اما تن نمی داد و پس از سال های زندان، که بعد از انقلاب اتفاق افتاده بود، نمی خواست نامش دوباره بر سر زبان ها بیفتد. چوب این بر سر زبان افتادن ها را با پنج سال زندان و مصادره اموال خورده بود. گو این که اساسا آدمی نبود که بخواهد خود را مطرح کند و سر زبان ها بیندازد. پیش از انقلاب هم کار خود را می کرد و از گمنام ماندن نمی هراسید. سرانجام بعد از چند بار اصرار قبول کرد که درباره زندگی اش گفتگو کنیم اما چاپ نشود. این کار به صورت نصفه نیمه در سال های ۱۳۸۱ تا ۱۳۸۷ در تهران و کرمان صورت گرفت. نصفه نیمه برای این که هیچ کس نمی داند زندگی اش کی به پایان می رسد. فکر می کردیم به گفتگوها ادامه خواهیم داد که یک روز خبر آمد که زندگی همایون به پایان آمد.
به هر صورت، آخرین گفتگوها در تیر ۱۳۸۷ در گینکان کرمان، در خانه ییلاقی همایون صنعتی، صورت پذیرفت. اما کاری که انجام شد در واقع گفتگو نبود، بلکه من ضبط می گذاشتم و موضوعی را عنوان می کردم و او از سرگذشت خود و از کارهایی که کرده بود می گفت. اگر هم در اثنای سخنانش چیزی می گفتم، صرفا نقش تحریک کنندگی داشت نه سوال. گفتگوی واقعی را برای وقتی گذاشته بودم که آنچه را ضبط کرده ام بنویسم، تنظیم کنم و تحویلش بدهم تا بعد تازه به گفتگو بپردازیم. در واقع، غفلت کردم ــ چنان که غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست ــ و چنین پنداشتم که همواره فرصت هست، در حالی که ماه و خورشید، به قول منوچهری دامغانی، بر این گردون گردان غافل نیستند و عمرها کوتاه است. با وجود این، او پس از مرگ برای من تمام نشد. به قول خود او «بعضی وقت ها وقتی یکی نیست بیشتر هست». از این رو، کار درباره او را ادامه دادم.
همایون صنعتی مردی بود عاشق فرهنگ و گذشته ایران، عاشق ایران باستان. آنچه بیشتر از او در خاطرم مانده سخنان او نه درباره کارهای خودش بلکه درباره ساعت ستاره ای اردکان، گاه شماری ایران قدیم، کبیسه باستانی، کاریزهای یزد و نام خانوادگی اشخاص در نیریز است که همگی به تاریخ و فرهنگ ایران مربوط می شود. کتاب هایی هم که ترجمه کرده به کیش زرتشت، گاه شماری زرتشتی، علم در ایران باستان، ایران در شرق باستان و از این قبیل مربوط است که نشان دهنده عشق و علاقه او به ایران باستان است. به ایران باستان، تنها علاقه نداشت، اعتقاد داشت. به علوم و دانش های غرب اعتقاد چندانی نداشت و حکمت را در شرق به ویژه در ایران می جست.
همایون صنعتی زاده مردی میان قامت و گندمگون بود. خوش بیان و خوشرو بود. هنگام سخن گفتن با هر چیزی که دم دستش بود، مداد و خودکار، بازی می کرد. از دست هایش در سخن گفتن کمک می گرفت. دست هایش را باز می کرد، می بست، با ریشش، که در اواخر عمر نمی تراشید، بازی می کرد. برخلاف دیگر آدم های موفق، که غالباً غیرقابل تحمل اند، شیرین و صمیمی بود. از همان برخورد اول با کسی مواجه می شدید که انگار سال ها دوست شما بوده است. در پاسخ تمام حرف های شما تقریبا می پرسید «یعنی چه؟»، تا درست مقصود شما را دریابد و با آن به موافقت یا مخالفت برخیزد. توانایی اش در مدیریت او را در هر کاری که به آن دست می زد موفق می کرد. در جوانی توده ای شده بود یا دست کم به چپ گرایش داشت و به صمد کامبخش متصل بود و امور مخفیانه حزب را انجام می داد. یکی از دوستانش نوشته است «پیک پنهانی کامبخش بود برای بردن و آوردن نامه و پیغام های مهم مخفی او به طرف های بااهمیت و موثر سرّی که داشت در اصفهان و یزد و کرمان و فارس.»(۲) می گویند مدیریتش را هم از کامبخش و بر اثر کار کردن با او داشت. مانند همه مدیران موفق شیوه اش سپردن کار به دست دیگران و مراقبت از پیشرفت آن بود. طبعا در این گشاده دستی زیان هایی هم متوجه او می شد، چنان که در انتشارات فرانکلین کسی را به جانشینی خود برگزید، که هم برای خود او دردسرساز شد و هم فرانکلین را به باد داد.
پدر و پدربزرگش آدم های موفقی بودند، اما به ضرس قاطع او از همه افراد خاندانش موفق تر بود. اعتمادبه نفس بی حسابش سبب شده بود که بارها بتواند از صفر شروع کند و هر بار نیز موفق تر از پیش از کوره تجربه بیرون آید. چنان پشتکاری در کارها داشت که شکست را بی معنی می کرد.
آندره ژید خطاب به شخصیت داستانی اش می گفت: «ناتانائل! اهمیت در نگاه توست، نه در آن چیزی که می نگری.» این گفته ژید به تمام معنی در مورد صنعتی صادق بود. برخلاف بسیاری آدم ها، که فقط می بینند، او قادر بود به امور دور و بر خود نگاه کند. همین نگاه کردن و دقت در دیدن او را مردی خودساخته و موفق بار آورده بود. توانایی مدیریتش ورد زبان است، اما به نظر من ذهن جستجوگرش اهمیت بیشتری داشت. ذهن جستجوگرش او را به دنبال خود می کشانید و وادار به کارهای گوناگون می کرد.
همایون صنعتی شخص تحصیل کرده ای نبود. دانشگاه نرفته بود و دانشکده حقوق را نیمه کاره رها کرده بود. هرچه داشت در کوره تجربه اندوخته بود. به تحصیلات دانشگاهی هم اعتقادی نداشت. به آموختن حرفه بیشتر اعتقاد داشت تا تحصیل دانشگاهی. اعتقاد داشت که هرکس باید در حین تحصیل حرفه ای بیاموزد. حرفه و تحصیل را جدا از هم نمی انگاشت و برای حرفه آموزی هم جوانی و پیری نمی شناخت، چنان که در سال های بعد از انقلاب به آموختن صحافی کتاب نزد یکی از کارگران سابق خود در کرمان پرداخته بود.
من هرچه نوشته درباره همایون صنعتی داشته ام، به غیر از یک مورد که برای ایرانیکا نوشته ام، همه را در این کتاب یکجا به خواننده ارائه کرده ام. انگیزه ام برای این کار این بوده است که اوراق پراکنده در صفحات نشریات و سایت های مختلف را یکجا گرد آورم تا قابل دسترس باشد. درست است که در ابتدای کتاب زندگینامه ای از همایون به دست داده ام اما خواننده نباید انتظار داشته باشد که در این کتاب با روایتی خطی به معنای داستان زندگانی یک شخص از زمان تولد تا زمان مرگ مواجه شود، بلکه آن زندگینامه را باید در طول خواندن گفتگوها و گزارش ها دنبال کند. در خلال این گفتگوهاست که وجوه گوناگون شخصیت همایون آشکار می شود. ممکن است پاره ای مطالب برای خوانندگانی که نوشته های مرا درباره آقای صنعتی زاده در نشریات مختلف، به ویژه مجله بخارا، دنبال کرده اند تکراری به نظر برسد، اما یقین دارم که در خوانش دوباره آن ها با نکات تازه ای مواجه خواهند شد. علاوه بر این، من پس از مرگ همایون تا حدی درباره او و زندگی اش جستجو کرده ام. گفتگو با منوچهر انور، علی صدر، دکتر سیروس پرهام ــ که همگی از همکاران او در موسسه فرانکلین بوده اند ــ گفتگو با مهدخت صنعتی و نوشته مربوط به حاج علی اکبر معروف به کر، که پدربزرگ همایون صنعتی و در واقع پرورش دهنده و سرمشق او در زندگی بود، و برخی نوشته های دیگر حاصل این جستجوهاست. لازم است یادآوری کنم که گفتگوهای پراکنده و مکرر با خانم مریم صنعتی و به ویژه گفتگو با مجتبی میرطهماسب، سازنده مستند بانوی گل سرخ، برای پی بردن به برخی صفات و خصایل همایون صنعتی بسیار به من یاری داده است.
نکته آخر این که ساختمان این کتاب مانند دیگر کتاب های من بر گفتگو بنا شده است. چه گفتگو با خود همایون صنعتی زاده، و چه گفتگو با دیگران درباره او. دلیل اصلی اش این است که این کار مانند کارهای دیگرم حاصل کار روزنامه نگاری من است. همین روزنامه نگاری بود که سبب شد در آخرین سال های عمر صنعتی زاده چند گفتگو با او انجام دهم که پاره ای از آن ها به موقع انتشار یافت. پس از خاموشی او نیز حس روزنامه نگاری سبب شد که به کار درباره او ادامه دهم و حاصل این شد که اکنون در محضر شماست. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

زندگینامه همایون صنعتی زاده

اعجوبه! آن قدر زندگی جالبی دارد که آدم می ماند از کجا شروع کند: از تاسیس انتشارات فرانکلین که معروف ترین کار اوست؛ از دائره المعارف فارسی که حاصل فکر و ابتکار او بود؛ از چاپ کتاب های درسی که به دست او سامان یافت؛ از سازمان کتاب های جیبی که انقلابی در تیراژ کتاب ایجاد کرد؛ از مبارزه با بی سوادی که اول بار او شروع کرد؛ از چاپخانه افست که او بنا نهاد؛ از کاغذسازی پارس که او بنیانگذارش بود؛ از کشت مروارید که در کیش آغاز کرد؛ از کارخانه رطب زهره که به دست او پا گرفت؛ از پرورشگاه صنعتی کرمان که همچنان زیر نظر اوست؛ از شهرک خزرشهر که بنیاد اصلی اش را او گذاشت؛ از کارخانه گلاب زهرا که به دست او ساخته شد؛ از کتاب هایی که ترجمه کرد؛ از شعرهایی که سرود؛ و یا از مقالاتی که نوشت. واقعا بعضی ها در نوسازی ایران سهم قابل ملاحظه ای دارند. سهم همایون صنعتی زاده در نوسازی ایران فراموش نشدنی است.
این بار هم مانند دو سه سال پیش دیدارم با اعجوبه از فرودگاه کرمان شروع شد. دو سه روز پیش از آن، تلفنی پرسیدم که کی می آیی تهران که ببینیمت، مثل هر بار گفت، مگر من عقل ندارم که بیایم تهران، یالاّ پا شو بیا کرمان. وقتی رسیدم گرم و صمیمی در سالن فرودگاه منتظر نشسته بود. عصا به دست داشت. اولین بار بود که عصا به دستش می دیدم. مچ پایش درد می کرد. می لنگید. وقتی راه افتاد همانی نبود که چند سال پیش ترش با هم در بولوار کشاورز قدم می زدیم، با آن کاپشن زیتونی که به تن داشت، ریش انبوهش او را به پاسدار سالخورده ای همانند می کرد. راه می رفتیم. قبراق و سر حال از ساعت ستاره ای اردکان یزد می گفت. بعد ناگهان یکی دو قدم عقب افتاد، به سر تا پای خود نگاهی کرد، با تعجب پرسید: «سیروس! در قیافه من چیز عجیبی می بینی؟ چرا این جوری به من نگاه می کنند!» نگفتم، ولی معلوم بود که چرا آن جوری نگاهش می کنند. مردم پاسدار به آن سن و سال ندیده بودند. این بار به آن اندازه قبراق نبود یا عصایی که در دستش بود این طور نشانش می داد.
از فرودگاه یکراست مرا به پرورشگاه صنعتی برد. توی ماشین تعریف کرد که باغ شمال را هم سرانجام پس گرفته است. اما بیشتر از آن خوشحال بود که قسمت هایی از پرورشگاه را در مرکز کرمان پس گرفته و بقیه را هم زود پس خواهد گرفت. ذوق داشت جاهایی را که پس گرفته نشانم بدهد.
انقلاب که شد بخش های زیادی از پرورشگاه را مصادره کردند. وزارت بهداشت و وزارت ارشاد، هر کدام در پی ساختمان و مکان مناسبی، بخش هایی از پرورشگاه را صاحب شده بودند. حالا بعد از چیزی حدود ۲۸ سال توانسته بود قسمتی را که در دست بهزیستی بود پس بگیرد و به بازسازی مشغول شود. کارگر و بنا و نقاش، پشت سر هم، مشغول کار بودند و فضای پرورشگاه غلغله بود. صبح تا شب مشغول کار بودند و صنعتی باز هم بیشتر عجله داشت. عجب سالن ها و اتاق هایی را مصادره کرده بودند، و بیشتر از آن، عجب فضای دلپذیری را. وارد که شدیم با بچه ها سلام و علیک کرد. تک تک آن ها را می شناخت. به یکی که چاق بود به اعتراض گفت تو هنوز خودت را لاغر نکرده ای؟! آی فلانی! تا این خودش را لاغر نکرده... مثل رفیق خطاب به آن نوجوان تپل حرف می زد، نه مثل رئیس.
همایون صنعتی در سال ۱۳۰۴ در تهران به دنیا آمد. پدرش از اولین رمان نویسان ایرانی بود. کودکی خود را در کرمان نزد پدربزرگ و مادربزرگش گذراند. سپس برای طی دوره دبیرستان به تهران آمد و به کار تجارت پرداخت. در واقع کرمانی است چون پدر و پدربزرگش کرمانی اند و خودش هم در تمام عمر از کرمان دل نکند؛ اما از اصفهان و تهران هم نسب می برد، مادرش و همسرش اصفهانی بودند. میرزا یحیی دولت آبادی دایی او بود که حیات یحییاش معروف است و در انقلاب مشروطه نقش تاثیرگذاری داشت. میرزا یحیی را همه هم نسلان من می شناسند، نه فقط از روی تاریخ مشروطه و حوادث مشروطیت بلکه شاید بیشتر از شعری که از او در کتاب های دبستانی خوانده اند:

شب تاریک رفت و آمد روز
وه چه روزی چو بخت من فیروز

پادشاه ستارگان امروز
از افق سر برون نکرده هنوز

باز شد دیدگان من از خواب
به به از آفتاب عالمتاب

اما صنعتی زاده بیش از آن که کرمانی، اصفهانی یا تهرانی باشد بچه تاجر بود. بچه تاجر باهوشی که به کارهای بزرگ پرداخت و در صنعت نشر ایران از تولید کتاب گرفته تا کاغذ و چاپ نامی ماندگار شد و سرانجام همه آن ها را به اجبار وانهاد تا در گوشه ای از ایران به کار مورد علاقه اش کشاورزی بپردازد. خودش می گوید از دو سه سال قبل از انقلاب معلوم بود که کار حکومت تمام است. خود را کنار کشیده و به کرمان رفته بود و در لاله زار کرمان، در ملک پدری اش، به کشت گل مشغول شده بود. شعر می گفت و گل می کاشت و گلاب می گرفت. مطالعه زندگی او نشان می دهد که دو چیز هیچ گاه رهایش نکرده است: کشاورزی و تحقیق در احوال ایران باستان.
اما بیش از این ها این ذهنش بود که هرگز رهایش نکرد. ذهنش او را به دنبال خود می کشانید. در تمام عمر کشاند. یک بار که کنار دریای خزر نشسته بود از خود پرسید خزر یعنی چه؟ بعد از چهار پنج سال، جای مرتبی کنار دریا درست کرده بود و نشسته بود که با فراغت تمام چای بخورد. اما همین که نشست و چشمش به آب خزر افتاد، سوال «خزر یعنی چه؟» پیش آمد. آتش در جانش افتاد. از خودش پرسید این جا کجاست اصلاً؟ به نظر سوال مهمی نمی آید. خوب معلوم است لب دریای خزر. اما خزر چیست؟ این نام از کجا آمده است؟ سرکارگری داشت که در باغ مشغول کار بود. حدس می زد که او مازندرانی است و معنای خزر را می داند. چای به دست نزدش رفت، از او پرسید خزر یعنی چه؟ نمی دانست. چای را زمین گذاشت و به دهی همان نزدیکی رفت، از کدخدا پرسید معنای خزر چیست؟ نمی دانست. رفت به نوشهر، از فرماندار پرسید نمی دانست، شهردار و بقیه و دیگران هم نمی دانستند. «چهار پنج سال طول کشید تا بدانم خزر نام قومی بوده است که غیر از نام این دریا هیچ چیز از آن قوم باقی نمانده است.»
یک بار مشغول مطالعه التفهیم ابوریحان بود، به جایی رسید که می گفت ایرانی ها در روزگار بیرونی تقویمی شبیه سررسیدها و سالنامه امروزی داشته اند که مانند آن را در هندوستان هم درست می کردند و به اطراف می بردند و می فروختند. مدتی بود به دنبال این بود که تقویم ایرانی چه تحولاتی پیدا کرده است. «دیدم هیچ چاره نیست. دست خانم صنعتی را گرفتم، سوار طیاره شدیم تا ببینم مثل آن تقویم را در کجا درست می کردند. مثل همه آدم های ابله از راه که رسیدم رفتم به بایگانی ملی کشور هندوستان و موزه ها. گفتند از همچین چیزی خبر ندارند. دردسرتان ندهم. معلوم شد که هنوز همان را درست می کنند و در کوچه و بازار می فروشند. اما باز علاقه داشتم که مال زمان بیرونی را پیدا کنم. گفتند یک استاد ریاضیات آمریکایی هست در دانشگاه براونِ رودآیلند که در این کار تخصص دارد و آمده چندتایی را خریده و برده است. دیدم هیچ چاره نیست. سوار طیاره شدم، رفتم رودآیلند، او را پیدا کردم و اطلاعاتش را گرفتم. با عقل جور درنمی آید اما ایرانی ها تقویمی داشته اند برای سال قمری ۳۶۰ روزه، یعنی دقیق دوازده ماهِ سی روزه. اصلاً با عقل جور درنمی آید.»

نظرات کاربران درباره کتاب از فرانکلین تا لاله‌‌زار

این کتاب فوق العاده است. نویسنده آقای سیروس علی نژاد که خودشون از اهالی باسابقه مطبوعات هستند مصاحبه های بسیار جالبی با مرحوم صنعتی زاده یا با سایر بزرگان اهل فرهنگ در مورد مرحوم صنعتی داشتند که خیلی شیرین و خواندنی است. با خواندن زندگی پربار مرحوم صنعتی میشه فهمید ایشون چه جواهر درخشان و نابغه بزرگی بودند و چه حق بزرگی بر فرهنگ ایران معاصر دارند. روحشان شاد و قرین رحمت. خواندن این کتاب بشدت توصیه میشه.
در 1 سال پیش توسط gha...003
زندگی‌نامه‌ای عالی از یکی از مدیران برجسته ایران در ۵۰ سال گذشته که می‌تواند برای هر نسلی عبرت‌آموز باشد واقعا خواندنی است
در 1 سال پیش توسط ham...lib
واقعا کتاب زیبایی یه ... از دستش ندید ...
در 1 سال پیش توسط vaf...idi
کتاب جالبیه به خصوص قسمت اول کتاب. انتهای کتاب یه خورده کسل کننده میشع
در 1 ماه پیش توسط ger...m13
این کتاب فوق العادست خیلی توصیه میکنم
در 2 ماه پیش توسط امیر عبدالکریمی
کتاب بسیار خوبی بود، به ایران و ایرانی بود افتخار کردم.
در 2 ماه پیش توسط علیرضا عبّاسی فؤاد
کتاب جالب و آموزندای است
در 3 روز پیش توسط رضا ا
آقای صنعتی زاده واقعا شخصیت عجیب و تاثیرگذاریه و خیلی خوشحالم که این کتاب رو خوندم
در 2 هفته پیش توسط فرشادنیا