فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دژ

کتاب دژ
کتاب دوم، مجموعه‌ی هفتمین برج

نسخه الکترونیک کتاب دژ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دژ

«جهان ظلمت»مکانی از جنس یخ و باد و خشم است . پرده ای سیاه آسمان را پوشانده و در تمام دنیا فقط«دژ»است که می درخشد. تال ومیلا میخواهند به دژ برسند و هر دو وظیفه ای خطرناک بر عهده دارند.برای تال «برگزیده»دژ یعنی خانه-هرچند دیگر در آن جایی ندارد.برای میلادی «یخ زاده»و جنگجو.دژ مکانی غریب و اسرار آمیز است.حضورش خطریست که ساکنان دژ خواهان نابودی اش هستند...به هر قیمتی. نیروهایی پلید بر ضد آن دو توطئه می چینند.برای جان به در بردن از آن به تمام قدرت شان نیاز دارند.

ادامه...

بخشی از کتاب دژ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

کِشتیِ ویرانه از سده ها پیش در کوهپایه آرام گرفته بود. بدنه ی عظیمی از فلزِ درخشان داشت که هرگز زنگ نمی زد و الگوی ساختِ تمامِ یخناوهایی بود که مردمِ یخ زاده می ساختند؛ هرچند کشتی های آنان از جنسِ استخوان و چرمِ سِلسکی بود.
در گذرِ زمان، گُلسنگ ها و خزه های تابنده بر روی کشتی رشد کرده بود و در نتیجه عرشه و پهلوهای آن با نوری چندرنگ و نرم می درخشید که در شبِ جاودانه ی «جهان ظلمت» منظره ای نادر بود. حتا با آن دَکَل های شکسته و بادبان های مدت ها پیش نابودشده اش، کشتی ویرانه عظیم بود. حداقل پنج برابر بزرگ تر از کشتی های عادیِ قبیله ها بود و در همین کشتی های عادی دست کم صد نفر یخ زاده با ابزارها و بارهایشان ساکن بودند.
تال که تا دو هفته پیش خیال می کرد چیزی خارج از خانه اش نیست مگر یخ؛ باورش نمی شد این شکلِ عجیبِ درخشانِ روبه رویش کشتی باشد. شک نداشت از عجایبِ طبیعت است.
تمامِ این سیزده و سه ربعِ سالی که از عمرِ تال می گذشت، به جز چهارده روزش، در مرزهای اجتماعی و حقیقیِ دژ زندگی کرده بود. او تربیت شده بود تا در میان برگزیدگان، یعنی استادانِ نور و سایه، جایگاهی بیابد. مانندِ تمامِ برگزیده های دیگر، همیشه مطمئن بود که پشتِ سرسراها و برج های مملو از نورِ دژ هیچ نیست. به او آموخته بودند که به جز برگزیدگان، تنها فرودستان وجود دارند که برای خدمت گذاری به دنیا آمده اند.
هیچ بخشی از زندگی اش در دژ او را برای رویارویی با حقیقتِ یخستان و یخ زاده هایی که در آن زندگی می کردند آماده نکرده بود. اما تجربه ی هرروزه ی بقا در این جا باورهای قرص و محکمِ سابقش را به باد داده بود. تال هنوز هم برگزیده بود؛ سایه بانِ او که همیشه در کنارش بود این مسئله را تایید می کرد. اما باورِ تزلزل ناپذیرش به برتریِ ذاتی اش بدجور زیر و رو شده بود.
حتا کم کم داشت می پذیرفت که یخ زاده ها فرودست نیستند، هرچند سایه های طبیعی داشتند. اما هنوز بر این باور بود که تنها برگزیدگان می توانند چیزهایی بسازند که تداعی گرِ زیبایی و قدرت باشد. کشتی ویرانه که به نحوی غریب هم زیبا و هم قدرتمند بود، بی شک پدیده ای طبیعی بود.
سورتمه شان که از شیبِ یخی بالا و بالاتر می رفت، ورِسکاهای سورتمه کِش سخت تر از قبل به تقلاّ افتادند و نفس های گرم شان ابری دایمی از بخارِ در اطرافِ سرهای شاخ دارشان شکل داد و در همان حال سُم های ضربدرمانند و تیزشان تراشه های یخ را پشت سرشان می پاشید.
سورتمه وقتی به کشتی ویرانه نزدیک شد و کشتی انگار بالای سرشان سایه انداخت، تال زیر لب گفت: «این حتماً از عجایبِ...» بعد حرفش را خورد و صدایش آرام آرام محو شد، چون این چیزی که می دید بی شک یک تکه سنگِ عظیمِ بادسوده نبود.
میلا، دخترِ یخ زاده ای که تال مجبور شده بود با او در یخستان سفر کند، پرسید: «چی؟» تکیه داده بود و به سختی از پهلوی سورتمه چیزی می دید.
تال سرش را به چپ و راست تکان داد و پاسخ داد: «هیچی.» ردیفی از قندیل های کوچک از روی نقابِ صورتش شکستند و به طرف میلا پرت شدند. اما قبل از آن که به او بخورند، میلا دستش را تندتند تکان داد و کنار زدشان.
میلا دستور داد: «سرت رو تکون نده. بی ادبیه که یخ روی صورتِ هم سفرهات بریزی.»
تال شانه بالا انداخت و همین کار باعث شد از قبل هم بیش تر یخ از شانه هایش پایین بریزد؛ بیش تر از آن که میلا بتواند کنارشان بزند.
میلا آه کشید و نقابش را پایین داد که بی اعتنایی و توهینی آشکار به تال بود.
تال برایش اهمیت نداشت. یخ زاده ها اهمیتِ زیادی برای مسایلی مثل پوشاندن یا نمایشِ چهره شان قایل بودند، اما او علاقه ای به آداب دانیِ نقاب ها نداشت. باد چنان سرد بود که انگار صاف تا توی بدنش رخنه می کرد و استخوان هایش را می لرزاند. تال از روی تجربیاتِ تلخِ بی نقابی اش می دانست که دندان هایش و استخوان های گونه اش خیلی زود به دردی عمیق و از داخل مبتلا می شوند که ساعت ها به درازا می کشد.
تال، بی اعتنا به میلا، دوباره به جلو نگاه کرد. مجبور بود بپذیرد که کشتیِ ویرانه را انسان ها ساخته اند. بااین همه، سرسختانه حاضر نشد زیرِ بار برود که یخ زاده ها آن را ساخته باشند.
در بالای یخ پُشته ای، یخ زاده ای که ورسکاها را می راند چند لحظه ای متوقف شان کرد و بعد ورسکاهای جلودار را به طرفِ مسیری پیچاپیچ هدایت کرد که گُله به گُله پر از سنگ های درخشان بود و از همان جا به دلِ تاریکی زدند.
کشتی در دره ای بود و نوکِ دکل های شکسته اش هم سطحِ دامنه ی «کوهِ نور» بود؛ همان کوهی که «دژ» را بر فراز آن ساخته بودند. سورتمه که موقعِ حرکت دوباره تلوتلو خورد، تال از کشتی رو برگرداند و به آسمانِ تاریک نگاه کرد. مبهوتِ درخششِ کشتی شده بود، باید به جایی بالاتر از انتظارش چشم می دوخت تا نورهای دوردستِ دژ را ببیند.
دژ خیلی بزرگ تر از کشتی ویرانه بود و نورهایش تنها روشنیِ موجود در آسمان بودند.
هفت برجش حتا «پرده» را هم می درید و از آن بالا می زد؛ پرده مرزی بود که کلِ دنیا را از خورشید می پوشاند.
خیالِ تال از دیدنِ خانه اش در آن دوردست اندکی آسوده شد. او تمامِ زندگی اش آموخته بود که تنها برگزیدگان اهمیت دارند، آموخته بود که تنها برگزیدگان کارِ مهمی می کردند یا چیزی ارزشمند می ساختند. دژ هنوز هم بزرگ ترین ساختمانِ جهان بود و این کشتیِ ویرانه ی یخ زاده ها در برابرِ عظمتِ آن رنگ می باخت.
میلا پرسید: «قشنگ نیست؟»
تال سرش را پایین گرفت. تا الان نشنیده بود میلا هیچ حرفِ تحسین آمیزی بزند. لحظه ای خیال کرد که او بالاخره عظمت و اهمیتِ دژ را درک کرده. بعد فهمید که میلا دارد به کشتی ویرانه نگاه می کند.
تال پرسید: «مگه نباید دراز بکشی؟» میلا به خاطرِ نبرد با یک مِروینِ تک چشم آسیب دیده بود که موجودی وحشی بود و از شاخ تا دِمش درازتر از سورتمه و هر شش ورسکای جلویش بود. تال توانسته بود با «خورسنگ»اش هیولا را کور کند، اما میلا بود که هیولا را کشته بود. تال سعی کرد یادش بیاید که رفتارِ میلا چه مواقعی خیلی زننده و بد بوده.
میلا گفت: «زادگاهِ مردمِ ماست. قصه های زیادی در موردِ این کشتی هست. خیلی از بزرگ ترین حماسه هامون این جا شروع و تموم می شه.»
مکث کرد و نفسی عمیق کشید که حتماً درد به جانش انداخته بود، اما هیچ نشانی از درد بُروز نداد و مشغولِ زمزمه ی چیزی شد:

یخ ها می درخشیدند و سبز بودند
خون بر بلندای دکل ها سیاه بود
پیراهنش یخ زده، آغشته به رنگی سرخ؛
سرهاشان با افسار به هم وصل بود ورسکاهای سفید
و «راگنار» را به خانه برمی گرداندند
که روزها پیش مُرده بود.

تال چیزی نگفت. تمامِ شعرِ یخ زاده ها ــ شعر یا هر چیزی که اسمش بود ــ انگار درباره ی مردمی بود که قهرمانانه در یخستان خودشان را به کشتن می دادند.
میلا ادامه داد: «کشتی ویرانه مکانِ اصلیِ سپربانوهاست.»
حالا تال می فهمید که چرا میلا خودش را از لبه ی سورتمه آویزان کرده بود و تماشا می کرد. سپربانوها در سرتاسرِ یخستان در رفت و آمد بودند و در اختلافاتِ میانِ قبایلِ مختلف میانجی گری می کردند و قانون شکن ها را دستگیر می کردند و هیولاهای خطرناک را می کشتند. تا آن جا که تال متوجه شده بود، تنها آدم هایی اجازه داشتند به شان ملحق شوند که زن های جنگجو و خیلی ترسناک بودند و هیچ شوخ طبعی و ملایمتی سرشان نمی شد.
میلا چشم از کشتی ویرانه برنمی داشت و به دردِ پهلویش اعتنا نمی کرد. زندگی اش را وقفِ این کرده بود که خودش هم روزی سپربانو شود. یخ زاده ها سنّ شان را نه با سال بلکه با «چرخه» اندازه می گرفتند؛ یعنی مدت زمانی که طول می کشید یخ ناوشان یک بار دنیا را دور بزند و مسیرِ مهاجرتِ مداومِ سلسکی ها را دنبال کند.
میلا از زمانِ چرخه ی چهارمش که بچه ای ریزاندام اما وحشی خو بود، بی وقفه تلاش می کرد تا بهترین یخ پیمای قبیله شود و در استفاده از همه ی سلاح ها ماهر شود و خطرناک ترین حیوانات را شکار کند.
حالا هرچند تنها چهارده چرخه از عمرش گذشته بود، حتا با معیارهای قبیله ی جنگجوی خودش، جنگجویی استثنایی بود. در نبردش با مِروینِ تک چشم این را اثبات کرده بود.
فقط چند یخ زاده بودند که می توانستند این هیولا را شکست بدهند؛ حتا اگر مثلِ آن روز، تال با خورسنگش هیولا را کور می کرد. آن مروینِ خاص به دلیلِ وحشی خویی و بی رحمی اش مشهور بود و یک «دست»، یعنی گروهی دوازده نفره از سپربانوها، چند «خوابِ» متوالی بود که تعقبیش می کردند تا شکارش کنند. برای کشتنِ مروین دیر رسیده بودند، اما توانستند تال و میلای شدیداً زخم دیده را نجات بدهند.
میلا، با ناخرسندیِ تمام، به سایه ای نگاه کرد که دمِ پاهای تال بود. سایه ی تال عادی به نظر می رسید، اما دلیلش فقط این بود که به تال هشدار داده بودند اگر سایه اش رفتارِ سایه های عادی را نداشته باشد او را می کشند. اما میلا دیده بود که سایه اش سرخود حرکت می کند و شکل های متفاوتی به خود می گیرد. تال آن را سایه نمی دانست و مثل برگزیده های دیگر به آن می گفت «سایه بان». از آن جا که در یک مراسمِ سوگند خونِ میلا و تال به هم پیوند داده شده بودند، سایه بانِ تال توانست شکلِ او را هم به خودش بگیرد و خون ریزیِ زخم های میلا را بند بیاورد تا آن که سپربانوها سر رسیدند و نجاتش دادند.
میلا ته دلش آرزو می کرد کاش چنین کاری نکرده بود، چون در افسانه های یخ زادگان سایه هایی که از خود اراده و اختیار داشتند پلید بودند.
میلا فقط امیدوار بود که لمسِ سایه او را آلوده نکرده باشد و مشکلی در شایستگی اش و پیوستنش به سپربانوها پیش نیاید.
میلا داشت به سپربانوها فکر می کرد که آرلا، سپرمادرِ دست، ناگهان از میانِ تاریکی ظاهر شد. بعد بی آن که مکث کند و استخوان های تخت و نازک و درازی را که با آن روی یخ سُر می خورد از پایش در بیاورد، پرید روی سورتمه.
تال جا خورد و به عقب پرید. آرلا یک ذراع از او بلندتر بود و آن طوری که حرکت کرد انگار می خواست ناگهانی به تال حمله کند. چشم هایش آبی بود و مثل یخ سرد؛ وقتی هم تال به او نگاه می کرد، اصلاً پلک نمی زد. زخم هایی ترسناک روی دست راستش داشت که میلا می گفت به خاطر آن است که دست توی حلقِ یک هیولای کرالِ زره پوست کرده تا گلویش را از داخل بِبُرد.
آرلا پشتِ نقابش، صرف نظر از چشم های سردش، بسیار زیبا بود و موهای طلاییِ کوتاهی داشت که صورتِ بیضی اش را انگار در قاب گرفته بود. اما تال از کلّیتِ چهره ی او می ترسید.
آرلا از یکی از جیب های بی شمارِ بالاپوش اش دو نوارِ دراز از چرمِ نرمِ ورسکا درآورد و گفت: «فقط سپربانوها اجازه دارند ورودیِ کشتیِ ویرانه رو ببینند. این ها رو محکم روی چشم هاتون ببندید. اگر برداریدشون، مجازاتش مرگه.»
میلا پرسید: «من هم باید بزنم، سپرمادر؟» هیچی نشده اولین قدم ها را برای آن که در میان سپربانوها شاگردی کند برداشته بود. در حقیقت، ماجرایی که قرار بود او را سپربانوی کامل کند همین سفرش بود برای کمک به تال در برگشت به دژ و یافتنِ خورسنگی تازه برای کشتیِ قبیله اش.
آرلا گفت: «تو هنوز سپربانو نیستی. ما این جا با چیزهایی که هست سر و کار داریم؛ نه چیزهایی که ممکنه باشه.»
میلا اخم هایش در هم رفت، اما چیزی نگفت. چشم بند را گرفت و به چشم هایش بست. تال هم مالِ خودش را بست.
لحظه ای به این فکر کرد که اندکی به بالا هلش بدهد تا یواشکی ببیند. هرچه نباشد، او از برگزیدگان دژ بود و نباید این جا از حرفِ کسی اطاعت می کرد. اما آرلا طوری گفته بود «مجازاتش مرگ است» که تال به نظرش رسید بهتر است یواشکی نگاه نکند.
سفر بدونِ دیدنِ چیزی از اطراف خیلی عجیب بود، اما تال چون می دانست وقتی چشم بندش را بردارد نور خواهد دید، مشکلی با تاریکی نداشت.

نظرات کاربران درباره کتاب دژ

سلام، جلد اولشم بزارید بیزحمت
در 2 سال پیش توسط امیر
سلام چرا کتاب اولش رو نزاشتید و از کتاب دوم شروع کردید؟
در 2 سال پیش توسط مازیار امانی
پس جلد اول کو؟
در 1 ماه پیش توسط ساده کاوه
خوب بود ولی چرا فقط یک جلد؟
در 2 سال پیش توسط Ham...man