فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بی‌هودگی

کتاب بی‌هودگی

نسخه الکترونیک کتاب بی‌هودگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بی‌هودگی

شیمیایی، با لباس کار یک‌دست اژدهای سوزان، شعله‌ور با کلاه آبی، زرد نمایشِ بی‌نقصِ افسردگی، تنهایی این روزها که نه گرم است، نه سرد باران گاه می‌زند به صورت ما ماهشهر اسبی رنگ‌پریده سوار رهاشده در تاریکی

  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.19 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بی‌هودگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

رزمندگان

پراکنده شدیم
مانند بذری در دشت
پس از بر خورد با تو
گلوله ی توپ
گلوله ی توپ
گلوله ی توپ

رادیوِ صدای آزادی

شکاف کوچکی در شقیقه اش
گیاهی وحشی بر گودی چشمش
رزمنده ای عاشق
که لبخندی او را هدف گرفت

۳:۵۸؛ در تنهایی

رسیده ای به شکل های مختلفی،
شبیه همه ی حیوانات
گیاهان 
سنگ ها
اما انسان شباهت دیگری ست،
چمدانی رهاشده در ایستگاه!
لباسی پناهنده به توفان!

آلزایمر، آلزایمر

آفتاب بود!
بر صندلی باز نشسته شد
بی سرگذشت،
بی ستاره های دنباله دار،
ماهی های انبوه کهکشان

عبور کرد از لحظه ی بزرگ، از تقدیر
از هر چیز که بسته ست
به تاریکی و روشنایی جهان

ماهشهر

شیمیایی، با لباس کار یک دست
اژدهای سوزان،
شعله ور با کلاه آبی، زرد
نمایشِ بی نقصِ افسردگی، تنهایی

این روزها که نه گرم است، نه سرد
باران گاه می زند به صورت ما
ماهشهر 
اسبی رنگ پریده
سوار رهاشده در تاریکی

چهل چراغ شناور در پاییز ۹۱

فتح شدی، در روزن یک تنهایی
بر خانه ای که به تو می گوید: صبح به خیر
لشکر چشم ها،
بر لحافی با طرح آواز پرنده ی نایاب

رگبارِ تند! گرمایی که پنجره را محاصره کرده ای!
حرف هایی که برابر تپه ی ماهوری سینه ات
می زنیم به هم
آزادی ست با آوازهای سرگردانش
صورت زیبا! رودخانه ای سفید در سمت ما

لب هایت برهم که نشسته
انقلاب می شود
از هم که جداست
معجزه ای در راه است

همه چیز رنگ وبوی قفل را گرفته
تو که رفته ای،
شیپور زده خاموشی
با جوراب نازک، دامن گلریز

آذربایجان

بوته ی کوچک توت فرنگی 
بر لبت
با گونه های گل انداخته
چشم من این طور
آشنا می شد... با صورت تو
مرگ اگر مجال مان می داد

زمین بایر

گندمزاری در بهار
بیدار شده صبح بین دست هایت
وقتی رسیدیم به هم

نه گاوآهنم
نه کشاورز منتظری (برای نان)
عاشق بودم،
زنانگی ات چه کرد با من!

روزنه های بیداری

با چشم های خرمایی
با چشم های میشی
با چشم های سبز
با چشم های آبی
با چشم های سیاه
با همه ی چشم ها
همه ی همه ی چشم ها

حسین، شبانه، من و آتش پرور

جای دوری نمی روند برای خوشبختی
به گلدان کوچکی پناه می برند 
در پاییز
قهوه ی تلخی در زمستان،
خوابیدن تا عصر 
در بهار
رویاهای دور و درازِ تابستان
قناعت دارند به فکر اتاقی کوچک،
بیرون زمان

نظرات کاربران درباره کتاب بی‌هودگی