فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بادبادک‌باز

کتاب بادبادک‌باز

نسخه الکترونیک کتاب بادبادک‌باز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بادبادک‌باز

شخصیت من به‌شکل امروزی‌اش در دوازده‌سالگی‌ام در یک روز سرد ابری، در زمستان سال ۱۹۷۵ شکل گرفت. آن‌لحظه را دقیقاً به‌یاد دارم که پشت چینه‌ی مخروبه‌ای چمباتمه زده و به‌داخل کوچه‌ی کنار نهر یخ‌زده نگاه می‌کردم. سالیان سال از آن زمان می‌گذرد؛ اما زندگی به من آموخت که آن‌چه درباره‌ی گذشته و این‌که چه‌طور می‌توانی دفنش کنی می‌گویند، دروغی بیش نیست. از این‌رو این را می‌گویم که گذشته به هر قیمت، پنجه‌کشان راهش را به‌سویت باز می‌کند. حال که به عقب می‌نگرم، درمی‌یابم که تمام بیست و شش سال گذشته را به دیدزدن آن کوچه‌ی متروک سپری کرده‌ام. در یکی از روزهای تابستان گذشته، دوستم، رحیم‌خان از پاکستان با من تماس گرفت. از من خواست به ملاقاتش بروم. همان‌طور که گوشی‌به‌دست در آشپزخانه ایستاده بودم، خوب می‌دانستم که این فقط رحیم‌خان نیست که در آن‌سوی خط حرف می‌زند؛ این گذشته‌ی آکنده از گناهان کفاره‌نداده‌ام بود که از آن‌سوی خط با من حرف می‌زد. پس‌از آن‌که گوشی را گذاشتم، برای قدم‌زدن، کنار ساحل دریاچه‌ی اسپرکلز واقع در حاشیه‌ی شمالیِ گلدن‌گیت پارک رفتم. آفتاب اوایل بعدازظهر، روی سطح آب دریاچه که ده‌ها قایق مینیاتوری برروی آن شناور بود و با نسیمی زنده‌دل پیش رانده می‌شدند، نور می‌پاشید.

ادامه...

بخشی از کتاب بادبادک‌باز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت مترجم

بادبادک باز رمانی است به قلم خالد حسینی، نویسنده ی افغانی الاصل ساکن امریکا که داستانش حول شخصیت های افغان می گردد.
زمانی که بر آن شدم ترجمه ی بادبادک باز را آغاز کنم، با توجه به این که تنها سیزده سالی از نگارشش می گذشت و به قاعده، دشواری های ترجمه ی آثار کلاسیک را در خود نداشت، اطمینان داشتم ترجمه را بدون چالش به انتها می رسانم و البته... سخت در اشتباه بودم.
در مسیر ترجمه ی کتاب، تنها یک عبارت بود که با سماجت دربرابر برگردان شدن، مقاومت می کرد. عبارتی بسیار کلیدی که نقشی فعال و سرنوشت ساز در مسیر داستان برعهده داشت و نمی شد نادیده اش انگاشت.
«!For you a thousand times over»
این عبارت در شرایطی به کار می رود که شخصی از شما درخواست انجام کاری را می کند و شما به قصد ابراز ارادت در جواب به او می گویید: «به خاطر تو حاضرم نه یک بار؛ بلکه هزاربار دیگر این کار را انجام دهم.» ما فارسی زبانان به اصطلاح خودمانی می گوییم: «این که چیزی نیست، (یا این که سهل است) تو جان بخواه.»
پس از آن که از یافتن جواب ناامید شدم، تصمیم گرفتم برخلاف میل باطنی، دست به دامان نسخه ی پیش تر ترجمه شده ی کتاب شوم. نیاز به گفتن ندارد که هیچ مترجمی این کار را نمی کند و اگر هم بکند، لب به اقرارش نمی گشاید؛ اما این کار را کردم و مایوس تر از قبل بازگشتم. عبارت به کاررفته در ترجمه ی دیگرِ کتاب: «جانم هزاربار فدایت.» بود که دست کم ازنظر خودم راضی کننده نبود؛ چون مراد نویسنده ی اثر را در خود نداشت. در نهایت، ترجمه ی اثر به پایان رسید، درحالی که هیچ معادلی برای آن یک عبارت سرسخت نیافته بودم.
زمانی که مشغول نگارش متن تقدیم کتاب بودم ــ نمی دانم از کجا ــ چراغی در ذهنم روشن شد. اصلاً چرا زودتر به ذهنم نرسیده بود؟
سال ها بود که بساط پینه دوزی و واکسی اش را در گوشه ای از زمین خرابه ای نزدیک به خانه ی ما پهن می کرد. پیش تر چندباری کفش هایم را برای رفو نزدش برده بودم. نزدیک که شدم، صورت آفتاب سوخته و خسته؛ اما همیشه خندانش را از روی کفشی که مشغول دوختنش بود، بلند کرد.
مقابل بساطش ایستادم: «سلام، شاه محمد.»
با لحن خندان و لهجه ی افغانش جوابم داد: «سلام، آقامهندس.»
کنارش نشستم و موضوع را با او درمیان گذاشتم. مفهوم عبارت انگلیسی و شرایط کاربردش را کلمه به کلمه برایش شرح دادم و ازش خواستم فکر کند و ببیند معادلی برایش در زبان افغان وجود دارد یا نه؟
حرفم که تمام شد، چند ثانیه ای همان طور با لبخند نگاهم کرد. حتا به عبارت انگلیسی و معادل افغانش فکر نمی کرد، فقط نگاهم کرد. به اندازه ی نصفِ خط خندید. من هم به قصدِ همراهی اش خندیدم؛ اگرچه نمی دانستم به چه دارد می خندد. خنده تمام شد؛ اما لبخند از روی لبش جُم نخورد. شاه محمد بدون نیاز به فکرکردن، جواب را می دانست. کمی به طرفم خم شد و با چشمانی که از ذوق برق می زد، آن معمای غامض را که تمام فرهنگ های لغت از حلّش عاجز مانده بودند، برایم رمزگشایی کرد: «آقامهندس، بَر تو هَزار دَفعَه!»
متوجه حرفش نشدم: «ببخشید، چی؟»
ــ بَر تو هَزار دَفعَه!
و همان لحظه، پرده از پیش چشمانم افتاد. عبارت انگلیسی را در ذهنم مرور کردم: «!For you a thousand times over» و جمله ی شاه محمد را زیر لب ادا کردم: «بَر تو هَزار دَفعَه!»
نمی دانم که سواد خواندن و نوشتن دارد یا نه، نمی دانم کتاب می خواند یا نه و نمی دانم از قضای روزگار، گذرش به این سطور خواهد افتاد یا نه؛ اما لازم می دانم از صمیم قلب از شاه محمد، پینه دوز افغان محله مان قدردانی کنم.

رضا اسکندری آذر
خرداد ۱۳۹۵

فصل اول

دسامبر ۲۰۰۱

شخصیت من به شکل امروزی اش در دوازده سالگی ام در یک روز سرد ابری، در زمستان سال ۱۹۷۵ شکل گرفت. آن لحظه را دقیقاً به یاد دارم که پشت چینه ی مخروبه ای چمباتمه زده و به داخل کوچه ی کنار نهر یخ زده نگاه می کردم. سالیان سال از آن زمان می گذرد؛ اما زندگی به من آموخت که آن چه درباره ی گذشته و این که چه طور می توانی دفنش کنی می گویند، دروغی بیش نیست. از این رو این را می گویم که گذشته به هر قیمت، پنجه کشان راهش را به سویت باز می کند. حال که به عقب می نگرم، درمی یابم که تمام بیست و شش سال گذشته را به دیدزدن آن کوچه ی متروک سپری کرده ام.
در یکی از روزهای تابستان گذشته، دوستم، رحیم خان از پاکستان با من تماس گرفت. از من خواست به ملاقاتش بروم. همان طور که گوشی به دست در آشپزخانه ایستاده بودم، خوب می دانستم که این فقط رحیم خان نیست که در آن سوی خط حرف می زند؛ این گذشته ی آکنده از گناهان کفاره نداده ام بود که از آن سوی خط با من حرف می زد. پس از آن که گوشی را گذاشتم، برای قدم زدن، کنار ساحل دریاچه ی اسپرکلز(۱) واقع در حاشیه ی شمالیِ گلدن گیت پارک(۲) رفتم. آفتاب اوایل بعدازظهر، روی سطح آب دریاچه که ده ها قایق مینیاتوری برروی آن شناور بود و با نسیمی زنده دل پیش رانده می شدند، نور می پاشید. بالا را نگاه کردم و دو بادبادک در آسمان دیدم. دو بادبادک قرمز با دنباله های بلند به رنگ آبی درحال اوج گیری در آسمان بودند. بادبادک ها در انتهای غربی پارک، بر فراز درختان و آسیاب های بادی می رقصیدند؛ همچون یک جفت چشم، شانه به شانه ی یکدیگر از آن بالا به سانفرانسیسکو، شهری که اکنون آن را دیارم می خوانم نگاه می کردند. ناگهان صدای حسن را شنیدم که در گوشم نجوا می کرد: «بر تو هَزار دَفعَه(۳).» حسن، بادبادک بازِ لب شکری.
روی یکی از نیمکت های پارک، نزدیک درخت بیدی نشستم. فکرم روی حرفی که رحیم خان، درست قبل از قطع کردن تلفن گفته بود، چرخ می زد. چیزی کم وبیش شبیه یک حسن ختام: «برای جبران مافات، هنوز راهی هست.» بار دیگر به آن دو بادبادک نگاه کردم. به حسن اندیشیدم. به بابا اندیشیدم. به علی. به کابل. به روال زندگی ام تا آنگاه که زمستان ۱۹۷۵ از راه رسید و همه چیز را زیر و زبر کرد و مرا به آن چه امروز هستم بدل کرد، اندیشیدم.

تقدیم به میهمانان ناخوانده و خاموش کشورم، به چهره های کودکانه ی فارغ از سن و سال شان، به دستان پینه بسته شان و به نگاه های خسته؛ اما آکنده از امیدشان. میهمانانی نامریی که نه ما می خواهیم شان و نه آن ها ما و خاک مان را می خواهند؛ اما چاره چیست؟ مگر نه این که شرار آتش جنگ است که خواستن و نخواستن را به انسان ها دیکته می کند؟
این ترجمه، پیشکشی است به تمام مهاجران افغان مقیم کشورم که به قول عزیزی، بیش تر از ما کار می کنند و کم تر از ما مزد می گیرند و همچنین به آن معدود عیاران باقی مانده میان هم وطنانم که رسم عیاری و نوع دوستی را مستقل از ملیت و قومیت به هم نوعان شان ارزانی می دارند. کسانی که باور دارند گر قلم تقدیر ذره ای کج می رفت، شاید امروز ما جای آن ها و آن ها جای ما بودند.

ر. الف.

فصل دوم

بچه که بودیم، من و حسن از درختان سپیدار حاشیه ی راه ماشین روی خانه ی پدری ام بالا می رفتیم تا از آن بالا با یک تکه آیینه داخل خانه ی همسایه ها نور بیندازیم و اذیت شان کنیم. دونفری مقابل هم روی شاخه های بلند درخت می نشستیم و با جیب هایی پر از توت و گردو، پاهای برهنه مان را تاب می دادیم. همان طورکه توت می خوردیم، نوبتی آیینه را دست به دست می کردیم، به هم توت پرتاب می کردیم، زیرجلکی می خندیدیم، قهقهه می زدیم؛ هنوز هم حسن، بالای آن درخت و آفتابی که از میان برگ های درختان روی صورت گرد و بفهمی نفهمی بی نقصش می تابید، جلوی چشمانم است. صورتی شبیه به یکی از آن عروسک های چینی که با اسکنه از چوب می تراشند: دماغ پهن و پخ خورده اش، چشمان باریک و بادامی اش که برگ های خیزران را در ذهنت تداعی می کرد و مردمک هایی که بسته به نوری که به آن ها می تابید، طلایی، سبز یا آبی به نظر می رسید. هنوز هم گوش های فسقلی پایین تر از سطح معمول و چانه ی نوک تیزش که گویی چون زایده ای در آخرکار خلقت به عنوان حسن ختام به چهره اش افزوده شده بود، جلوی چشمانم است. شکاف شکریِ لب بالایی اش که درست سمت چپِ دو خط عمود بین تیغه ی بینی و لبش خودنمایی می کرد، نشان از خطای ابزار عروسک ساز چینی داشت؛ یا شاید هم اصلاً عروسک ساز به وقت تراشیدن لب، حوصله اش سررفته یا خسته شده بود.
گاهی بالای درخت می کوشیدم زیر جلد حسن بروم و راضی اش کنم که با تیرکمان سنگی اش به سگ ژرمن شپرد یک چشمِ همسایه گردو پرتاب کند. حسن هرگز حاضر به این کار نبود؛ اما اگر من از او می خواستم، یعنی واقعاً می خواستم، رویم را زمین نمی انداخت. حسن در هیچ موردی، رویم را زمین نمی انداخت. وقتی تیرکمان سنگی به دست داشت، تبدیل به ماشین کشتار می شد. پدر حسن، علی، همیشه مچ مان را درحین ارتکاب جرم می گرفت و آتشی می شد، آن قدر آتشی که از کسی به آرامی و نجابت او انتظار نمی رفت. انگشتش را به نشانه ی تهدید به طرف مان تکان تکان می داد تا از درخت پایین بیاییم. آیینه را از دست مان می گرفت و به ما می گفت که مادرش چه گفته بود، گفته بود که شیطان هم با آیینه نور می اندازد، حین نماز توی چشم مسلمانان نور می اندازد تا حواس شان را پرت کند. همیشه هم آخر حرفش این جمله را اضافه می کرد که: «پسره خیلی کار خوبی کرده، نیشش هم تا بناگوش بازه.» و با اخم چشم غره ای نثار پسرش می کرد.
حسن هم زیر لب مِن مِن می کرد که: «چشم، بابا.» و سرش را به زیر می انداخت؛ اما او هرگز مرا لو نمی داد. هیچ وقت نمی گفت که آتش مردم آزاری با آیینه و گردواندازی به سگ همسایه، از گور من بلند می شود.
درختان سپیدار، در حاشیه ی راه ماشین روی آجرقرمز که به یک دروازه ی میله آهنی می رسید، کنار هم به صف ایستاده بودند. دروازه، به نوبه ی خود به ماشین روی دیگری باز می شد که ورودی املاک پدری ام بود. عمارت در سمت چپ ماشین روی آجری و حیاط پشتی در انتهای آن قرار داشت.
همه به اتفاق بر این موضوع اذعان داشتند که پدر من زیباترین خانه ی محله ی وزیراکبرخان ــ محله ای نوساز و مرفه نشین در بخش شمالی کابل ــ را ساخته است. برخی هم بر این باور بودند که خانه ی ما، زیباترین خانه در تمام کابل است. ورودیِ خانه که به بوته های گل رز مزین بود، به عمارتی درندشت با کفی از سنگ مرمر و پنجره هایی عریض منتهی می شد. کاشی کاری های مرکب و درهم که بابا خودش آن ها را در اصفهان دستچین کرده بود، کف هر چهار حمام خانه را می پوشاند. فرش های زربفت دیواری که پدر از کلکته خریده بود، روی دیوارها ردیف بودند و چلچراغی بلورین از سقف گنبدی شکل آن آویخته بود.
بالای پلکان، اتاق من، اتاق بابا، اتاق کارش که به آن اتاق دخانیات هم می گفتند که همیشه ی خدا بوی تنباکو و دارچین می داد، قرار داشت. بابا و دوستانش، پس از آن که علی شام را سِرو می کرد، روی صندلی های چرم سیاه رنگ آن اتاق لم می دادند. آن ها پیپ های شان را از تنباکو پر می کردند ــ البته پدر به این کار، چاق کردن پیپ می گفت ــ و به گپ زدن درباره ی سه موضوع مورد علاقه شان می پرداختند: سیاست، کسب وکار و فوتبال. گاهی از بابا می خواستم که اجازه دهد کنارشان بنشینم؛ اما بابا در درگاه در می ایستاد و می گفت: «برو ببینم. الان وقت بزرگ ترهاست. چرا نمی ری یکی از اون کتاباتو بخونی؟» او در را می بست و من حیران می ماندم که چرا همیشه او باید وقتش را با بزرگ ترها بگذراند. پشت در می نشستم، زانوهایم را بغل می کردم. گاهی می شد تا یک ساعت و گاهی تا دو ساعت همان جا می نشستم و به صدای خنده ها و گپ زدن های شان گوش جان می سپردم.
دیوار اتاق نشیمن در طبقه ی پایین، یک دیوار منحنی داشت که با گنجه های سفارشی تزیین شده و درون گنجه ها، عکس های قاب شده ی خانوادگی چیده شده بود: یک عکس قدیمی سیاه و سفید ــ از آن هایی که آن قدر قدیمی بود که روی تصویرش دانه دانه داشت ــ از پدربزرگم و سلطان نادرشاه که به سال ۱۹۳۱، دو سال پیش از ترور شاه گرفته شده بود؛ آن ها در عکس بالای سر یک گوزن شکارشده ایستاده، چکمه های بلند تا دم زانو به پا کرده و تفنگ های شان را به دوش انداخته بودند. عکسی هم بود از شب عروسی پدر و مادرم. پدرم در کت و شلوار مشکی اش جلوه می کرد و مادرم، چون شاهدختی سفیدپوش، تبسمی بر لب داشت. عکس دیگر از بابا و بهترین دوست و شریک تجاری اش رحیم خان بود که بیرون خانه ی ما ایستاده بودند و هیچ کدام شان لبخند نمی زدند... من در آن عکس، طفل کوچکی بودم و بابا با چهره ای خسته و عبوس درآغوشم گرفته بود. من در آغوش پدرم بودم؛ اما انگشتانم به دور انگشت کوچک رحیم خان گره خورده بود.
دیوار منحنی، همان طور امتداد می یافت تا به اتاق غذاخوری می رسید که وسطش یک میز از چوب ماهون خودنمایی می کرد و به راحتی سی نفر میهمان را دور خود جای می داد... و نظر به علاقه ی وافر پدرم به برگزاری میهمانی های گزاف، این رخداد کم وبیش هر هفته اتفاق می افتاد. در سر دیگر اتاق غذاخوری، یک شومینه ی بلندبالای مرمرین درون دیوار تعبیه شده بود که همیشه زمستان ها از پرتو نارنجی رنگ آتش منوّر بود.
یک درِ شیشه ای کشویی، به تراسی به شکل نیم دایره باز می شد که به دو جریب باغ حیاط پشتی و ردیف های متعدد درختان آلبالو مشرف بود. بابا و علی، یک باغچه ی سبزیجات کوچک در امتداد دیوار شرقی حیاط کشت کرده بودند: گوجه فرنگی، نعنا، فلفل و همین طور یک ردیف ذرت که البته هیچ وقت درست و حسابی پا نگرفت. من و حسن به آن قسمت از باغچه «دیواره ی ذرت کچل» لقب داده بودیم.
در وجه جنوبی باغچه، زیر سایه ی درخت ازگیل ژاپنی، خانه ی خدمه ی عمارت قرار داشت، یک کلبه ی محقر کاهگلی که حسن به اتفاق پدرش در آن زندگی می کرد.
همان جا، درون همان آلونک کوچک بود که حسن در زمستان ۱۹۶۴ به دنیا آمد، درست یک سال پس از آن که مادرم سر زاییدن من، عمرش را داد به شما.
ظرف مدت هجده سالی که در آن خانه زندگی کردم، تنها به تعداد انگشتان دست، قدم به درون آن آلونک رنجه کردم. زمانی که آفتاب، پشت تپه ها آرام می گرفت و ما از بازی روزانه دست می کشیدیم، راه من و حسن از هم جدا می شد. من از میان بوته های گل رز گذشته و به طرف عمارت بابا می رفتم و حسن به آلونک کاهگلی ای که در آن پا به گیتی گذاشته و تمام عمرش را در آن زندگی کرده بود، بازمی گشت. به یاد دارم کلبه ی محقر و مرتبی بود که روشنایی آن را کورسوی دو چراغ نفتی تامین می کرد. در هر طرف اتاق، یک تشک بر روی زمین پهن بود. یک گلیم هراتیِ مندرس با لبه های ریش ریش در وسط، یک سه پایه و یک میز چوبی در کنج که حسن بر روی آن طراحی می کرد. دیوارهای کلبه، صرفنظر از دیوارکوبی که عبارت «اللّه اکبر» رویش منجوق دوزی شده بود، به عریانی می زد. بابا آن را در یکی از سفرهایش به مشهد، برای علی سوغات آورده بود.
در همان کلبه ی محقر بود که مادر حسن، صنوبر، در یکی از روزهای سرد زمستان ۱۹۶۴ موهبت زندگی را به حسن هدیه کرد. مادر من حین به دنیاآوردن من، از فرط خونریزی سرِ زا رفت و حسن، کم تر از یک هفته پس از به دنیاآمدنش، مادرش را ازدست داد. سرنوشتی که بیش تر افغان ها آن را حتا از مرگ هم بدتر می دانستند، مادر حسن را از او گرفت: او با طایفه ای از مطرب ها و رقاصه های دوره گرد فرار کرد.
حسن هرگز درمورد مادرش حرف نمی زد، گویی او از ابتدای خلقت وجود نداشته است. همیشه از خودم می پرسیدم که آیا حسن او را، این که چه شکلی بود یا به کجا رفته بود، به خواب می بیند یا نه. برایم سوآل بود که آیا میل و آرزویی به دیدن مادرش دارد یا نه. آیا او هم مثل من که دلم از فراق مادری که هرگز ندیده بودمش به درد می آمد، هوای دیدنش را در سر می پروراند. یک روز که داشتیم از عمارت پدرم به سمت سینما زینب به تماشای یک فیلم ایرانی جدید می رفتیم، به سرمان زد که از میان سربازخانه های ارتش، نزدیک به مدرسه ی متوسطه ی استقلال، میان بر بزنیم. پدرم عبور از آن میانبر را برای ما قدغن کرده بود؛ اما آن زمان به همراه رحیم خان در پاکستان به سر می برد. از روی حصار دورِ سربازخانه ها جست زدیم، از روی یک نهر کوچک پریدیم و به محوطه ی خاکیِ بازی که تانک های قراضه در آن خاک می خوردند، وارد شدیم. گروهی از سربازان در سایه ی یکی از تانک های قدیمی جمع شده، حین دودکردن سیگار، ورق بازی می کردند. یکی از آن ها چشمش به جمال ما روشن شد، با آرنج، سقلمه ای نثار کناردستی اش کرد و حسن را صدا زد.
ــ هی، تو! تو رو می شناسم.
ما تا پیش از آن، او را ندیده بودیم. مردی بود خپل با سری تراشیده و ته ریش سیاه روی صورتش. پوزخندی که روی صورتش داشت و نگاه کجکی اش، لرزه بر اندامم انداخت. زیر لب به حسن گفتم: «وانستا! همین جوری راه برو!»
سرباز صدا زد: «آهای تو! هزاره! وقتی باهات حرف می زنم، نگاهِ من کن!» سیگارش را به کناردستی اش داد و با چسباندن نوک انگشت شست و اشاره به یکدیگر، حلقه ای درست کرد. انگشت میانی دست دیگرش را داخل سوراخ کرد و آن را تو برد و بیرون آورد. تو برد و بیرون آورد.
ــ من مادرتو می شناختم، خبر داشتی؟ مادرتو خیلی خوب می شناختم. کنار همون نهر اون جا به خدمتش رسیدم.
سربازها مثل کفتار خندیدند. یکی شان صدایی شبیه به جیغ حیوانات از حلقومش درآورد. من به حسن گفتم: «همین طوری راه برو. راه برو.»
سرباز کماکان درحال فریادزدن بود: «عجب تیکه ای بود ننه ت!» نیشخند می زد و با هم قطارانش دست می داد. بعدتر در تاریکی سالن سینما، وقتی فیلم شروع شد، صدای حسن را از کنار خودم شنیدم که هق هق می زد. اشک روی گونه هایش سرازیر بود. دستم را دراز کرده، دور شانه اش انداخته و او را به سمت خودم کشیدم. او سرش را روی شانه ام گذاشت. در گوشش نجوا کردم: «تو رو با یکی دیگه اشتباه گرفته بود. با یکی دیگه اشتباه گرفته بودت.»
به من گفتند که هیچ کس از گریختن صنوبر تعجب نکرد. زمانی که علی ــ که حافظ قرآن بود ــ با زنی مثل صنوبر ازدواج کرده بود، همه از فرط حیرت ابرو بالا انداخته بودند، صنوبر، نوزده سال از علی جوان تر بود، زنی بود به غایت زیبا؛ اما در بدنامی شهره ی آفاق. او هم مثل علی، شیعه بود و از مردم قوم هزاره. او همچنین دخترعموی علی بود که همین او را به گزینه ای مرسوم برای ازدواج بدل می کرد؛ اما صرفنظر از این همگونگیِ ناچیز، علی و صنوبر، نقاط مشترک اندکی داشتند، دست کم از لحاظ سر و شکل ظاهر. از یک طرف صنوبر با آن چشمان سبز درخشنده و چهره ی شیطنت آمیز که همه جا چو افتاده بود که مردان بی شماری را به گناه می اندازد و از سوی دیگر، علی که عضلات بخش پایینی صورتش به خاطر فلج مادرزاد از کار افتاده بود. این موضوع موجب شده بود که علی قادر به لبخندزدن نبوده و همیشه چهره ای عبوس داشته باشد. این که علیِ چهره سنگی را شاد یا غمگین ببینی، چیز غریبی بود؛ چون تنها آن چشمان بادامی قهوه ای اش بود که به شادی برق می زد یا از غصه پرآب می شد. از قدیم گفته اند که چشم ها، پنجره ای به روح آدمیزادند. این جمله درمورد هیچ کس مثل علی که تنها ازطریق چشمانش بود که می توانست درونش را آشکار کند، صادق نبود.
شنیده بودم که خرامیدن اغواگرانه و نوسان کفل های صنوبر، مردان زیادی را به گناه می انداخت؛ اما ابتلا به مرض فلج اطفال، پای راست علی را تحلیل برده و از ریخت انداخته و از آن تنها پوستی زرد بر روی یک تکه استخوان باقی گذاشته بود که پرده ای نازک از گوشت بین شان داشتند. خاطرم هست، زمانی که هشت سالم بود، یک روز علی مرا با خود به بازار برد تا کمی نان بخریم. من درحالی که زیر لب چیزی برای خودم زمزمه می کردم، پشت سر علی راه افتاده و کوشیدم ادای راه رفتنش را دربیاورم. درحالی که او پای استخوانی اش را مثل جارو روی زمین می کشید، از پشت تماشایش می کردم. هربار که روی پای علیلش تکیه می کرد، تمام بدنش به نحوی ناممکن به طرف راست متمایل می شد. این که کل هیکلش با برداشتن قدم از قدم، نقش زمین نمی شد، بی تردید برای خودش معجزه ای کوچک بود. وقتی خواستم ادای راه رفتنش را دربیاورم، کم مانده بود با سر توی جوی آب بیفتم. کلی برای خودم یواشکی خندیدم. علی برگشت و مچم را درحال ادادرآوردن گرفت. لام تا کام حرف نزد؛ فقط همان طور به راه رفتن خود ادامه داد.
قیافه و شکل راه رفتن علی، برخی از بچه های کوچک محله را می ترساند؛ اما مشکل اصلی، بچه های بزرگ بودند. آن ها در کوی و برزن دنبالش می افتادند و حین لنگ زدن، دستش می انداختند. برخی او را بابالو یا لولو خورخوره لقب داده بودند.
ــ هِی بابالو! بگو ببینم، امروز کیو خوردی؟
یک صدا و خنده کنان این را فریاد می زدند: «امروز کیو خوردی، بابالوی پخ دماغ؟»
آن ها به خاطر قیافه ی علی و حسن که ویژگی های ظاهریِ شبه مغولیِ قوم هزاره را در خود داشتند، به آن دو پخ دماغ می گفتند. برای سالیان سال، این تنها چیزی بود که درمورد هزاره ها می دانستم، این که آن ها نوادگان قوم مغول و تاحدودی شبیه چینی ها هستند. حتا در کتاب های درسی، از آن ها حرف چندانی نبود و تنها اشاره ای گذرا به نیاکان شان می شد. تا این که یک روز که در اتاق کار پدر مشغول سرک کشیدن بین وسایلش بودم، یکی از کتاب های تاریخ قدیمی مادرم را پیدا کردم. آن کتاب به قلم یک نویسنده ی ایرانی به نام خرّمی نوشته شده بود. خاک کتاب را با فوتی زدودم و آن شب به طور پنهانی با خودم به رختخواب بردم. در کمال حیرت فهمیدم که آن کتاب یک فصل تمام را به تاریخ قوم هزاره اختصاص داده است. یک فصل کامل درباره ی قوم حسن! در آن کتاب، این طور خواندم که هم قومی های من؛ یعنی پشتون ها، به آزار و اذیت و ظلم هزاره ها پرداخته بودند. در آن کتاب نوشته بود که هزاره ها در قرن نوزدهم، کوشیدند دربرابر پشتون ها قیام کنند؛ اما پشتون ها آنان را با خشونتی که در هیچ حرفی نمی گنجد، سرکوب کرده بودند. کتاب می گفت که مردم قوم من، هزاره ها را کشته، از سرزمین های شان بیرون رانده، خانه های شان را به آتش کشیده و زنان شان را به کنیزی فروخته بودند. طبق نوشته های کتاب، پاره ای از آزار و اذیت هزاره ها به دست پشتون ها، به این دلیل بود که پشتون ها سنی و هزاره ها شیعه بودند. آن کتاب، چیزهای زیادی می گفت که من روحم هم از آن ها خبر نداشت، چیزهایی که معلمان مدرسه ام هرگز بر زبان نیاورده بودند. چیزهایی که حتا بابا، حرفی از آن ها بر زبان نیاورده بود؛ البته چیزهایی هم گفته بود که من از قبل می دانستم، فی المثل این که، مردم، هزاره ها را با القابی نظیر موش خور، دماغ پخ و خرِ بارکش می خواندند. قبلاً شنیده بودم که برخی کودکان محله، حسن را به آن اسم ها صدا می زدند.
هفته ی بعد، پس از اتمام کلاس، کتاب را به معلمم نشان دادم و به فصل مربوط به هزاره ها اشاره کردم. معلمم کتاب را به طور سرسری چند صفحه ای ورق زد، زیرزیرکی خندید و آن را به من پس داد. درحالی که ورقه هایش را برمی داشت، گفت: «این تنها کاریه که این شیعه ها خوب بلدن. این که خودشونو شهید جا بزنن.»
وقتی واژه ی «شیعه» را بر زبان می راند، بینی اش را با چندِش چروک انداخت، انگار درباره ی مرضی مهلک حرف می زد.

نظرات کاربران درباره کتاب بادبادک‌باز

این کتاب رو قبلا خوندم. عالیه حتما بخونید
در 2 سال پیش توسط سهیلا حسینی
کتاب فوق العاده ایه هرچقدر هم بگم قشنگه باز هم کم گفتم حتما بخونیدش
در 2 سال پیش توسط salehe
رمان خیلی خوبیه مثله هزار خورشید تابان، واقعیت تلخ افغانستان:"اینجا کودک زیاده اما کودکی نه"...
در 1 سال پیش توسط زهرا خسروی
من کلی رمان ایرانی وخارجی خوندم ولی این کتاب بسیارخوب بود اگه بخوایم منصف باشیم به اندازه ی کتاب ملت عشق خوب بود شایدحتی یکم بهترازاون،ازلحظه لحظه خوندن این کتاب لذت بردم وعمیقا بابرادران افغانم همدردی میکنم این کتابوازدست ندین
در 1 سال پیش توسط mobin j
از بین تمام رمان هایی که تا حالا خوندم، این یکی شاهکاره
در 2 سال پیش توسط mah...aji
خیلی خوب بود. امیدوارم کمکی به درمان نژاد پرستی ما بکند.
در 1 سال پیش توسط سید مصطفی حسینی
عالی بود..حتما بخونید
در 2 سال پیش توسط sah...106
فقط میتونم بگم هم کتاب و هم ترجمه کتاب شاهکار عای بود ممنون
در 2 سال پیش توسط saeid
بی نظیره این کتاب
در 2 سال پیش توسط شکوفه ولی زاده
تازه شروع کردم تا صفه ۱۰۰ خوندم فعلا، تا اینجا عالیه، ترجمه ش هم خیلی خوبه، ترجمه کتاب خیلی مهمه در جذب کردن خواننده، نظر نهائیمو بعد از اتمام کتاب مینویسم (از تیم فیدیبو ممنونم)
در 2 سال پیش توسط kho...nam