فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصه‌های سرزمین دوست‌داشتنی

کتاب قصه‌های سرزمین دوست‌داشتنی

نسخه الکترونیک کتاب قصه‌های سرزمین دوست‌داشتنی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قصه‌های سرزمین دوست‌داشتنی

وقتی مالوی برگشت پشت میزش در واشنگتن رفت سراغ پرونده هایی که آن ها را به خاطر مرگ پسر در رزگاردن گذاشته بود کنار.یکی از آن ها کیفر خواست امکان باج گیری بود.واقعا سوژه ای داغ اما همین که نشست فکرش هزار راه رفت. دفترش اتاقکی با پارتیشن شیشه ای بود مشرف به دفتر مرکزی بود و میزهای ردیف شده داشت جایی که منشی ها و آن ها که جایگاهی پایین تر از بازرس داشتند سرکارشان بودند. وقتی تلفن ها زنگ می زدند انرژی می گرفت آدم هایی بودند که تروفرز می رفتند دنبال کارشان اما نمی توانست جلو این احساسش را بگیرد که دارد یک اتاق پر بچه نگاه می کند مطمئنا آن جا هر کسی دست کم بیست سال از او جوان تر بود لاغرتر و پر انرژی تر.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.08 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قصه‌های سرزمین دوست‌داشتنی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



خانه ای میان دشت

مامان گفت از آن به بعد برادرزاده اش هستم و باید عمه دورا صداش کنم. گفت برایش بهتر است پسری هجده ساله نداشته باشد که تازه بیست ساله هم نشان می دهد، برای آینده ی ما این جوری بهتر است. گفت بگو عمه دورا. من هم گفتم. خیلی به دلش ننشست. چندبار مجبورم کرد این را بگویم. گفت باید جوری بگویم که باورم شده عمه از وقتی برادر بیو ه اش، هوراس(۳)، مُرده مرا به فرزندی قبول کرده است. گفتم نمی دانستم شما برادری هم به اسم هوراس داشتید. گفت البته که نداشتم و انگار خوش خوشانش شده باشد، براندازم کرد. اما اگر بتوانم پسرش را گول بزنم پس داستان جالبی می شود.
ناراحت نشدم، نگاهش می کردم که جلوِ آینه خودش را مرتب می کرد، جوری که زن ها با موهاشان وَر می روند هر چند نمی توانی بفهمی بعدِ این کار چی در قیافه شان تغییر می کند.
با بیمه ی عمر برای مان یک مزرعه در پنجاه مایلی غرب حاشیه ی شهر خرید. این که من پسر واقعی اش بودم یا نه، آن جا برای کی اهمیت داشت؟ اما او نقشه های خودش را داشت و برای آینده کلی برنامه. من نقشه ای نداشتم. هیچ وقت نداشتم ــ بعضی وقت ها چیزهایی دستگیرم می شد اما نمی دانستم چه بودند. با دومین صندوقی که با طناب به پشتم بسته بودم دولا شده بودم و داشتم از پله ها می آمدم پایین. بیرون، روی پله های دمِ در، بچه ها با زانوهای زخم وزیل و جوراب هایی که تا قوزک پاشان پایین آمده بود، منتظر بودند. داشتند با همان لحن کودکانه شعرهای بی ادبانه می خواندند. بیرون شان کردم و آن ها پخش و پلا شدند، یک دقیقه جیغ کشیدند و هلهله کردند و صد البته وقتی رفتم بالا بقیه ی چیزها را بردارم، دوباره برگشتند.
مامان کنار شاه نشینِ سوت وکور ایستاده بود. گفت وقتی یک طرفِ قضیه هیئت رسیدگی باشد، طرف دیگرش دادگاه همسایه هاست. گفت آن بیرون، حومه ی شهر، کسی قبلِ این که همه چیز را بداند الکی قضاوت نمی کند. می توانی در را باز بگذاری و پرده ها را کنار بزنی. کسی فضولی نمی کند.
خب، می توانستم منظورش را بفهمم، اما تو ذهن من فقط یک جا وجود داشت آن هم شیکاگو بود، با گراندهتل ها و رستوران ها و خیابان هایی که با درختان و عمارت ها محصور شده بودند. البته همه جای شیکاگو این جوری نبود. [مثلاً] پنجره ی طبقه ی سوم ما منظره ی خاصی نداشت جز ردیفِ پانسیون های آن طرف خیابان. حقیقت این است که در تابستان بوی کشتارگاه صدای همسایه های مودب و چیزفهم را درمی آورد، هر چند این مسئله مرا آزار نمی داد. زمستان از چیز دیگری شکایت داشتند که دخلی به من نداشت. من سرمایی نبودم. باد زمستانی از روی دریاچه، شلاق وار دامن آن ها را تکان می داد و مثل یک رقصنده ی قهار دور قوزک پا شان می پیچید. زمستان و تابستان نداشت، اگر کاری نداشتی می توانستی بروی ترامواسواری. من شهر را بیشتر از همه ی این ها دوست داشتم چون پُر بود از هیاهوی مردم و تق وتوق سُم حیوانات و کالسکه ها، واگن های حمل ونقل و گاری ها و دست فروش ها و صدای گوش خراش شهر و چکاچک قطارهای باری؛ و وقتی سروکله ی این ابرهای سیاه از غرب پیدا می شد جوری بالای سر ما می غریدند که نمی توانستی صدای گریه یا بدوبی راه آدم ها را بشنوی و این یکی را بیشتر از بقیه دوست داشتم. شیکاگو می توانست با تمام چیزهای بدی که خدا مقدر کرده است کنار بیاید. می فهمیدم چرا ساخته شده بود ــ البته جایی برای تجارت، با راه آهن و کشتی ها و غیره، اما اساساً همه ی ما را تا حد زیادی پرخاش جو می کرد که در خانه ای میان دشت خبری از آن نبود. و دشت جایی است که این توفان ها از آن جا می آید.
از این ها گذشته، دلم برای دوستم وینیفرِد چِروینسکا(۴) تنگ می شد که حالا وقتی داشتم با چمدان از پله ها پایین می آمدم در پاگردش ایستاده بود. گفت یک تُک پا بیا تو، می خواهم چیزی به تو بدهم. رفتم تو و او هم در را پشت سرم بست. گفت می توانی این ها را بگذاری زمین. چمدان ها را می گفت.
همیشه جلوِ وینیفرد قلبم تندتر می زد. می توانستم این را حس کنم و او هم این را می دانست و خوشحالش هم می کرد. آن وقت دستش را می گذاشت روی سینه ام و روی سر پنجه هاش می ایستاد و...
گفت اُه، نگاهش کن، با این کت و کراوات چه شکلی شده. با چشم هایی نمناک نگاهم می کرد، گفت بدون اِرلم چه کنم؟ اما داشت لبخند می زد.
وینیفرد از جنس زن هایی مثل مامان نبود. تکیده بود و نحیف و وقتی از پله ها می آمد پایین حرکاتش شبیه جست وخیز یک پرنده بود. به خودش پودر و عطر نمی زد، مگر این که تصادفی گردِ شکرِ شیرینی پزی رویش می ماند که آن را از نانوایی یی که پشت پیشخانش کار می کرد می آورد خانه. آدم خوش مشربی بود، لب های قشنگی داشت، اما پلک یکی از چشم های آبی اش افتاده بود و نمی گذاشت آن طور که باید زیبا به نظر برسد.
گفتم می توانی برایم یکی دو نامه هم بفرستی و جوابت را هم می دهم.
توی نامه هات چه می گویی؟
یک کاری اش می کنم.
مرا کشاند توی آشپزخانه. هر چی بود خیلی طول نکشید اما شنیدم که مامان از توی راه پله گفت، من رفتم.
جای این که وسایل را با قطار سریع السیر ارزان بفرستیم و خودمان با کالسکه برویم به ایستگاه قطار، یک کالسکه ی باری بزرگ گرفتیم که خودمان و اسباب مان را با هم ببرد. این فکر من نبود، اما فقط مامان می دانست بعدِ خرید خانه چه قدر پول توی دست وبالش مانده بود. مامان همان طور که کلاه روی سرش بود از پله ها آمد پایین و توریِ کلاهش که نشان از بیوه بودنش داشت صورتش را پوشانده بود و دامنش را تا روی کفش هاش گرفته بود بالا تا راننده کمکش کند و سوار شود.
ما در یک روز آفتابی، خیلی باشکوه از خانه زدیم بیرون. شد همان مامان خودمان، وقتی توری کلاهش را کنار زد تا با تحقیر به همسایه هایی که آمده بودند پشت پنجره نگاهی بیندازد. اما نمایش شیک و گول زنکی که راه انداخته بودیم آن بچه های عوضی را ساکت کرده بود. پریدم بالا و نشستم کنارش و در را بستم و به دستور مامان یک مشت «پِنی» پرت کردم به پیاده رو و بچه هایی را دیدم که از سر و کول هم بالا می رفتند و به محض این که راه افتادیم، برای برداشتن پول ها زانو زدند.
همین که این ماجراها را پشت سر گذاشتیم، مامان جعبه ی کلاهی را که روی صندلی گذاشته بودم، باز کرد. کلاه سیاهش را با کلاهی آبی عوض کرد که با گل های کاغذی تزئین شده بود. روی لباس سیاهش یک شال براق انداخت که رنگ های راه راهش آن را شبیه رنگین کمان کرده بود. گفت خب دیگر، حالا احساس بهتری دارم. خوبی اِرل؟
گفتم بله مامان.
عمه دورا.
بله عمه دورا.
دلم می خواست عقل درست وحسابی داشتی اِرل. می توانستی وقتی دکتر زنده بود بیشتر حواست را جمع کنی. ما با هم اختلاف داشتیم اما او به عنوان یک مرد، باهوش بود.

نظرات کاربران درباره کتاب قصه‌های سرزمین دوست‌داشتنی