فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کرم ابریشم

کتاب کرم ابریشم

نسخه الکترونیک کتاب کرم ابریشم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کرم ابریشم

هنگامی‌که رمان‌نویس اِوِن کویین ناپدید می‌شود، همسر اِوِن کارآگاه خصوصی کورومون استرایک را به خدمت می‌گیرد. خانم کویین در این اندیشه است که شوهرش خود برای چندین روز ناپدیدشده، کاری که قبلا هم از وی سر زده بود، و از استرایک می‌خواهد که او را یافته و به خانه برگرداند. ولی در نتیجه تحقیقات استرایک مشخص می‌شود که موضوع فراتر از فرضیه خانم کویین است. رمان‌نویس اخیرا دست‌نوشته‌ای با قلم تندی به اتمام رسانده بود که تقریبا همه آشناهایش را هدف خود قرار می‌داد.در صورت انتشار رمان، زندگی خیلی‌ها در آستانه تخریب قرار می‌گرفت درنتیجه افراد زیادی مایل به سکوت وی بودند. هنگامی‌که کویین به طرز وحشیانه و در موقعیت عجیب به قتل رسید، همه‌چیز تبدیل به مسابقه‌ای علیه زمان گردید تا انگیزه قاتل ظالم، قاتلی که تا به حال استرایک با امثالش روبرو نشده بود، مشخص شود.رمان جنایی جذاب همراه با فراز و نشیب‌های فراوان، کرم ابریشم دومین کتاب از مجموعه تحسین‌برانگیز کورومون استرایک و دستیار جوانش، رابین الاکوت است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتابسرای تندیس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.37 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کرم ابریشم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

پرسش
از چه روزی می خوری؟
پاسخ
از خوابِ پریده.

برگرفته از سرباز اسپانیایی شریف
اثر تامس دکر

صدای دورگه یی از آن سوی خط گفت:
ـ امیدوارم اونی که مثل سگ معروفه، مرده باشه، استرایک.
مرد درشت اندام با صورتی نتراشیده، در حالی که گوشی تلفنش را سخت به گوشش می فشرد و در تاریکی پیش از سحر، به سنگینی گام بر می داشت، به پهنای صورتش خندید و گفت:
ـ یه چیزی تو همون مایه هاس.
ـ آخه لامصب، ساعت شش صبحه.
کورمورن استرایک(۲) گفت:
ـ ساعت شش و نیمه و تو هم اگه چیزی رو که گیر آورده م می خوای، باید بیای بگیریش. الانم نزدیک خونه تم. یه جا هست که ــ
ـ از کجا می دونی خونه م کجاست؟
استرایک همان طور که جلوی خمیازه اش را می گرفت، در جوابش گفت:
ـ خودت بهم گفتی داری آپارتمانتو می فروشی.
شخص دیگر در آن سوی خط، آرام شد و گفت:
ـ آهان، عجب حافظه یی داری.
ـ یه کافه ی شبانه روزی هست که ــ
ـ بابا بی خیال. بعد بیا دفترم دیگه ــ
ـ ببین کالپپر(۳)، من امروز صبح یه مراجع دیگه هم دارم که خیلی بهتر از تو پول می ده و در ضمن دیشبم تا خود صبح نخوابیده م. اگه بخوای ازش استفاده کنی، باید همین الان بیای و بگیریش.
صدای غر و لندی به گوش رسید. استرایک صدای خش خش ملافه را می شنید.
ـ فقط امیدوارم خبر دست اولی باشه.
ـ بیا کافه ی اسمیت فیلد تو خیابون لانگ.
استرایک با این حرف، تماس را قطع کرد.
ناموزونی گام هایش در سراشیبی خیابان بیش تر به چشم می آمد و او به سوی بازار اسمیت فیلد می رفت، معبد ویکتوریایی مستطیل شکل وسیعی که در تاریکی هوای زمستانی، یکپارچه به نظر می رسید و به فروش گوشت اختصاص داشت و چندین سده بود که هر روز هفته، از ساعت چهار صبح، بار گوشت را در آن جا خالی می کردند تا قطعه قطعه و سپس بسته بندی شده، به قصابی ها و رستوران های سرتاسر لندن فروخته شود. در تاریکی، صداهایی به گوش استرایک می رسید؛ صدای قیل و قال فرمان هایی که می دادند؛ صدای غرش موتور و بوق دنده عقب کامیون هایی که بار گوشت شان را خالی می کردند. وقتی به خیابان لانگ قدم گذاشت، گویی او نیز یکی از افراد بسیاری شد که سخت جلوی دهانشان را پوشانده بودند و هدفمندانه برای انجام کارهای صبح روز دوشنبه شان در تکاپو بودند.
در کنار شیردالی سنگی که همچون نگهبانی کنار ساختمان بازار قد برافراشته بود، چندین پیک با لباس شب نما و دست های دستکش پوش، دور هم جمع شده، دست ها را دور لیوان های دسته دار چایشان حلقه کرده بودند. در آن سوی خیابان، کافه ی اسمیت فیلد که در تمام ساعات شبانه روز باز بود، در زمینه ی تاریک پیرامونش همچون شومینه ی روبازی می درخشید و منبع کوچک و جمع و جور گرما و غذاهای چرب و پر روغن بود.
این کافه دستشویی نداشت اما توافق کرده بودند که از دستشویی غرفه ی ویژه ی شرط بندی استفاده کنند که چند غرفه جلوتر بود. از آن جا که غرفه ی شرط بندی را تا دو سه ساعت دیگر باز نمی کردند، استرایک به کوچه ی کناری پیچید و در تاریکی، جلوی دری، مثانه ی پرش را خالی کرد که حاصل قهوه های رقیقی بود که ضمن انجام کار شبانه اش، تا صبح نوشیده بود. سرانجام خسته و گرسنه، با لذتی که فقط برای کسانی پیش می آید که بیش تر از توان بدنی شان از خود کار کشیده باشند، برگشت و وارد عالم آکنده از چربیِ نیمرو و ژامبون سرخ کرده شد.
دو مرد بارانی پوش با کلاه های پوستی، تازه از سر میزی بلند شده بودند. استرایک هیکل گنده اش را پشت میز جا داد و با غرولندی از سر خشنودی، روی صندلی نشست که از جنس چوب سخت و استیل بود. کمابیش پیش از آن که درخواستی بکند، صاحب ایتالیایی کافه، لیوان دسته دار سفید بلند پر از چایی را همراه با چندین نان سفید سه گوش پوشیده از کره، جلویش روی میز گذاشت. ظرف پنج دقیقه، صبحانه ی انگلیسی کاملی در دیس بزرگ بیضی شکلی جلویش چیده شده بود.
استرایک به خوبی به مردهای تنومندی شباهت داشت که با گام هایی که گرمپ گرمپ صدا می کرد، در کافه در رفت و آمد بودند. درشت هیکل و چشم و ابرو مشکی بود و موهای پرپشت فرفری کوتاهش بالای پیشانی بلند گنبدی شکلش کمی عقب رفته و خالی شده بود و پایین آن، ابروهای درهم و پرپشتش، بالای بینی پهنش قرار داشت که مانند بینی مشت زن ها بود. صورت خشن اش ته ریش داشت و چشم مشکی اش به دلیل تیرگی زیرش، درشت تر به نظر می رسید. صبحانه اش را در حالی می خورد که با نگاهی خواب آلوده به ساختمان بازار رو به روی کافه خیره شده بود. با رنگ باختن تاریکی، از نزدیک ترین ورودی قوسی شکل بازار که ورودی شماره ی دو بود، بارها را به داخل می بردند: صورت سنگی ریشو و عبوسی، از بالای ورودی بازار، به استرایک زل زده بود. مگر در تاریخ بشریت، خدای مردار هم وجود داشت؟
تازه شروع به خوردن سوسیس هایش کرده بود که دومنیک کالپپر از راه رسید. این روزنامه نگار، کمابیش هم قد استرایک اما لاغر بود و رنگ پوستش به رنگ پوست خواننده های گروه کر کلیسا شباهت داشت. عدم تقارن عجیب چهره اش طوری بود که گویی صورتش را در خلاف جهت عقربه های ساعت پیچانده بودند و همین زیبایی و ظرافت دخترانه ی چهره اش را از بین می برد.
کالپپر همان طور که سر میز می نشست و دستکش هایش را در می آورد و با سوءظن به گوشه و کنار کافه نگاه می انداخت، به استرایک گفت:
ـ فقط امیدوارم خبر خوبی باشه.
استرایک با دهان پر از سوسیس اش پرسید:
ـ چیزی می خوری؟
کالپپر گفت:
ـ نه.
استرایک به پهنای صورتش خندید و گفت:
ـ ترجیح می دی صبر کنی تا یه لقمه ی چرب و نرم گیرت بیاد، نه؟
ـ خفه شو دیگه، استرایک.
به هم ریختن اعصاب این شاگرد مدرسه یی سابق، که با حالتی تدافعی برای خود چای سفارش داد و پیشخدمت بی توجه را (چنان که استرایک از شنیدنش خنده اش گرفت) «رفیق» خطاب کرد، کمابیش به طور رقت انگیزی آسان بود.
کالپپر لیوان دسته دار داغ چای را با انگشت های کشیده اش نگه داشت و پرسید:
ـ چه خبر؟
استرایک از جیب پالتویش پاکت نامه یی را در آورد و روی میز، به سوی او لغزاند. کالپپر کاغذهای داخل پاکت را در آورد و شروع به خواندن کرد. اندکی بعد، آهسته گفت:
ـ عجب بابا!
با شور و هیجان، کاغذهایی را ورق زد که روی برخی شان دستخط خود استرایک به چشم می خورد و به آرامی گفت:
ـ اینا رو از کدوم گوری آوردی؟
استرایک سرانجام پس از فرو دادن لقمه اش گفت:
ـ از خود دستیار شخصیش. مرتیکه هم با این سَر و سِر داشته هم با اون دو نفری که خودت می دونی. خانمه تازه شستش خبردار شده که هرگز بانو پارکر آینده نمی شه.
کالپپر سرش را بلند کرد و از بالای کاغذهای لرزان در دست هیجان زده اش، به استرایک خیره شد و پرسید:
ـ اینو دیگه از کجا فهمیدی؟
استرایک که تکه ی سوسیس دیگری در دهان داشت، با صدای نامفهومی گفت:
ـ کارآگاه بازی کردم. ببینم مگه شما خبرنگارها پیش از متوسل شدن به امثال من، از همین جور کارها نمی کردین؟ ولی کالپپر، این خانم باید به فکر آینده ی شغلیش هم باشه، برای همین نمی خواد اسمش تو روزنامه ها پخش بشه، حالیت شد؟
کالپپر خنده ی خرناس مانندی کرد و گفت:
ـ این خانم باید قبلاً فکرهاشو می کرد، قبل از این که بخواد چیزی کش بره و ــ
استرایک با حرکت سریع و فرزی، کاغذها را از دست روزنامه نگار گرفت و کشید و گفت:
ـ اون اینا رو کش نرفته. رئیسش بهش گفته بوده امروز بعد از ظهر پرینت اینا رو براش بگیره. تنها اشتباهش این بود که مدرکا رو نشونم داد. اما اگه بخوای زندگی خصوصی شو تو روزنامه ها جار بزنی و به گند بکشی، ازت پسشون می گیرم، کالپپر.
روزنامه نگار که می کوشید مدارک فرار از پرداخت بخش عمده ی مالیات را از دست پرموی استرایک بقاپد، در همان حال به او گفت:
ـ جوش نیار بابا، باشه، خانمه رو وارد قضیه نمی کنیم. ولی اون مردک که خودش می فهمه مدارکو از کجا آوردیم. اُسکُل که نیست.
ـ چی کار می تونه بکنه، بکشوندش تو دادگاه که همه پته هاشو که تو این پنج سال شاهدشون بوده، رو آب بریزه؟
کالپپر فکری کرد و آهی کشید و گفت:
ـ آره، درسته. کاغذها رو رد کن بیاد. پای خانمه رو وسط نمی کشم، ولی لازمه که باهاش حرف بزنم دیگه، درسته؟ برای این که مطمئن بشیم اطلاعاتش درسته.
استرایک قاطعانه گفت:
ـ این اطلاعات درسته. لازم نیست باهاش حرف بزنی.

نظرات کاربران درباره کتاب کرم ابریشم

ردپای شیطان جلد سوم این سری رمانها برروی اپلیکیشن قرار میگیرد???
در 2 سال پیش توسط far...ter
کرم ابریشم، نسبت به رمان اول این مجموعه -آوای فاخته- بسیار پخته‌تر کار شده مطالعه‌ی این مجموعه را به همه‌ی طرفداران رمانهای جنایی و کارآگاهی پیشنهاد میکنم
در 1 سال پیش توسط آرمین اسدزاد
کتاب خیلی خوبیه و از جلد قبل پیشرفت های زیادی داشته اگه از کتاب قبلیش خوشتون اومد توصیه می کنم اینم بخونید
در 2 سال پیش توسط amirhy 49
هر چی بگم کم گفتم. داستان پردازی عالی، سبک نوشتار دلنشین، هر چیزی که داخل یک کتاب جنایی باید وجود داشته باشه
در 11 ماه پیش توسط شهرزاد
جلد سومش رو هم بذارید
در 2 سال پیش توسط سعید خداجو
این مجموعه داستان های جنایی خانم رولینگ هر چی جلوتر می ره بهتر می شه. کتاب سومش "رد پای شیطان" عالیه. از همون صفحه اول، هیجان داستان شروع میشه... این کتاب هم خوبه و کشش و گیرایی زیادی داره. ولی حتمن باید اول این بخونید و بعد رد پای شیطان رو.
در 1 سال پیش توسط افسانه ن.
این جلد خیلی بهتر از جلد قبل بود .
در 2 سال پیش توسط م ف
کتاب بسیار عالی هست به نظرم در تمام مدت قاتل با تمام علائمش جلوی چشممون هست ولی با قلم سحرآمیز رولینگ اصلا متوجه نمیشیم...
در 1 سال پیش توسط شقایق چراغچی
توصیفات این کتاب اونقدر زیاده مخصوصا درباره غذا وقتی میخوندم دائم گرسنه ام میشد ولی داستانش جالب بود روند داستان هم خوب و سرعتش هم خوبه برای سرگرمی توصیه می کنم مخصوصا برای دو سه شب بیداری
در 4 ماه پیش توسط سهیلا
اسم اولین جلدش چی هست ؟
در 1 سال پیش توسط مهتاب