فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ریچارد سوم اجرا نمی‌‌شود یا صحنه‌هایی از زندگی مایرهولد

کتاب ریچارد سوم اجرا نمی‌‌شود یا صحنه‌هایی از زندگی مایرهولد

نسخه الکترونیک کتاب ریچارد سوم اجرا نمی‌‌شود یا صحنه‌هایی از زندگی مایرهولد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ریچارد سوم اجرا نمی‌‌شود یا صحنه‌هایی از زندگی مایرهولد

ولی من دارم بهت می‌گم الان وقت خوبی برای اجرای ریچارد سوم نیست. تو خطرناک شدی، ولودآ. تو کشور ما هرکی بتونه جمعیت رو به وجد بیاره یا بخندونه،‌ خطرناک می‌شه. بهت گفتم اتللو رو بردار... غم‌انگیزه، قشنگه، از عشق می‌گه...

  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ریچارد سوم اجرا نمی‌‌شود یا صحنه‌هایی از زندگی مایرهولد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آدم ها

فِسِوالود (وُلودِآ) مایرهولد(۱)
دختر جوان
تانیا(۲)
فرمانده
ریچارد سوم
اعضای کمیسیون (رئیس، ماشین نویس و...)
مردهای پالتوچرمی
مادر
پدر
بچه
بازیگران گروه (ایوان(۳)، آنتون(۴)، پیوتر(۵) و...)
ریچموند(۶)
سرنگهبان

نقش ها قابل جابه جایی اند.
حداقل بازیگر مورد نیاز: پنج مرد، سه زن.

۱

مایرهولد وسط صحنه ی خالی، روی یک صندلی چرت می زند. دختر جوان از محفظه ی سوفلور بیرون می آید. یک پایش توی گچ است. به آرامی مایرهولد را تکان می دهد.

دختر جوان: رفیق مایرهولد... رفیق مایرهولد...
مایرهولد: چی شده؟
دختر جوان: هیچی. فقط می خواستم بگم که... شما خواب تون برده...
مایرهولد: آره... واقعا؟... شما کی هستین؟
دختر جوان: شما خسته ین، رفیق مایرهولد. الان سه ساعته همین جور رو صندلی چرت می زنین و منتظرین. دو بار کم مونده بود بیفتین زمین. هر دو بار گرفتم تون. ولی حالا دیگه باید برگردم خونه. دیگه هیشکی تو سالن نیست. برای همین به خودم جرئت دادم بیدارتون کنم. می دونم خسته ین ولی نباید همین جوری این جا بمونین... ممکنه واقعا بیفتین زمین و صدمه ببینین. یه لیوان آب میل دارین؟
مایرهولد: بله... ممنون...
دختر جوان: من رو به جا نمی آرین، نه؟ ولی مهم نیست. من زِنائیدا(۷) هستم، سوفلور. دو ماهه تو این نمایش کارم همینه.
مایرهولد: معذرت می خوام، زنائیدا. حتما یه کابوس دیدم. سرم گیج می ره... اعضای کمیسیون چی گفتن؟
دختر جوان: چیزی نگفتن. همه شون رفتن...
مایرهولد: یعنی چی، همه شون رفتن؟ آخه... اون ها داشتن همین جا، تو سالن، با هم مشورت می کردن.
دختر جوان: من در این باره چیزی نمی دونم...
مایرهولد: الان همین جا بودن، تو سالن...
دختر جوان: ظهر رفتن ناهار بخورن، بعدش هیشکی برنگشت... حالا هم دیگه شب شده... شاید بهتر بود زودتر بیدارتون کنم، ولی جرئت نکردم.
مایرهولد: (رو می کند به پروژکتورهای جلو صحنه. انگار تلاش می کند فضای صحنه را به یاد بیاورد.) انگار خوش شون اومده بود...
دختر جوان: می دونین، من هم بازیگرم. ولی چون شش ماه پیش پام شکست، این کار رو بهم دادن... از اون موقع به این ور دارم سوفلوری می کنم.
مایرهولد: بهم گفتن از این جا تکون نخورم... گفتن فقط ده دقیقه ای می رن بیرون و برمی گردن...
دختر جوان: (پالتو و کلاه مایرهولد را می آورد.) به هرحال من سوفلوری رو دوست دارم. همه ی نمایش ها از تو محفظه ی سوفلور جذاب دیده می شه... باید بگم شما هم، شما هم مثل یه فرشته کار می کنین، رفیق مایرهولد... همیشه خیلی دلپذیر و دقیق هستین... خیلی خوشحالم که تونستم دو دقیقه با شما صحبت کنم... این پا خیلی آزارم می ده... دو بار گچ گرفته نش... بار اول کارشون رو درست انجام ندادن، برای همین دوباره استخون رو شکستن تا ایرادش رو برطرف کنن... وحشتناکه... مخصوصا برای یه بازیگر...
(دوباره برمی گردد به محفظه ی سوفلور.)
ولی دست کم تونستم همه ی کارتون رو ببینم... عجله کنین، برگردین خونه تون، لابد همسرتون، رفیق تانیا، الان خیلی نگرانه... گرچه فکر کنم عادت داشته باشه که شما دیر برگردین خونه... سیگار و کبریت تون رو جا نذارین... شاید امشب باز هم بهشون نیاز داشته باشین...
مایرهولد: (با همان دستی که کلاهش را گرفته هوا را می شکافد.) بااین همه، همین چند دقیقه ی پیش همه شون سخت تشویق مون کردن...

برای کارگردان و استاد تئاتر
دکتر فرهاد مهندس پور
با مهر و احترام
م.

Ce livre est une traduction par Asghar Nuri de Richard III n'aura pas lieu ( 2001 ) de Matéi Visniec publiée aux éditions Lansman ( 20058 )

برداشتی آزاد از آخرین کابوس فِسِوالود مایرهولد سال ۱۹۴۰، قبل از کشته شدن در زندان به فرمان فرمانده

پیش گفتار

وزوولود مایرهولد یکی از بزرگ ترین و مهم ترین کارگردان های تئاتر به حساب می آید. مایرهولد پدر تئاتر بیومکانیک بود، تئاتری که سعی می کرد از جنبه های روان شناسانه ی شخصیت ها دور شود و به بدن بازیگر اهمیت بدهد. بیومکانیک در تئاتر یک انقلاب بود و در قرن بیست ویکم همچنان در مشهورترین مدارس تئاتری کارگردانان آن را تدریس می کنند. مایرهولد برای رژیم کمونیست شوروی نمایش به اجرا آورد، در پروپاگاندا و تبلیغات حکومت روی صحنه شرکت کرد، راه خود را در تئاتر پیمود و سرانجام به دست همان رژیم کمونیست استالین دستگیر شد و در زندان به قتل رسید. به قول خودش «به عنوان یک کمونیست کشته شد». به عنوان یک کمونیست در مشت و پنجه ی کمونیسم له و قربانی شد. به قول آلفرد هیچکاک که روی سنگ قبرش این نوشته را حک کرده: «چنین است سرنوشت پسرهای شیطون!»
در کتاب مایرهولد یا اختراع میزآن سن ژرار آبنسور تعریف می کند که یکی از مسئولین تئاتر شوروی برای بازبینی اجرای مایرهولد به دیدن تمرین نمایش اش آمده بود. مایرهولد هم که می دانست چقدر این بازبینی مهم است با نگرانی و اضطراب زیرچشمی واکنش های آقای مسئول را می پایید. اواسط نمایش مردک از جایش بلند می شود و با عصبانیت در تئاتر را پشت سرش می کوبد و خارج می شود. مایرهولد هم به دنبالش در خیابان می دود اما به زمین می خورد و به او نمی رسد. روز بعد مایرهولد دستگیر می شود و هشت ماه بعد، پس از شکنجه و اعتراف به جرم جاسوسی و تروتسکیسم، اعدام می شود...
سرنوشت مایرهولد من را همیشه به یاد خاطره ای که خود ماتئی ویسنی یک برایم تعریف کرده می اندازد. ماتئی که مدت ها زیر تیغ استبداد چائوسسکو در رومانی کار می کرد، صحنه ی بازبینی اجرای نمایش کرگدن اوژن یونسکو را به یاد دارد. در صحنه ی اول نمایش هنگامی که همه قرار بود روی صحنه بلند شوند و با انگشت شان به نقطه ای اشاره کنند و بگویند: «کرگدن»! بازبینان «کمونیست» به کارگردان اعتراض می کنند و به او می گویند این سمتی که بازیگران به آن اشاره می کنند کاخ چائوسسکو است و نمی شود این سمت را نشان داد و فریاد کشید: «کرگدن»! به ناچار کارگردان به بازیگران می گوید سمت دیگری را نشان بدهند اما باز هم با این اعتراض روبه رو می شود که این طرف ساختمان حزب کمونیست است و باز هم نمی شود! هر سمتی که پیشنهاد می شد خلاصه در بخارست یا پادگان ارتش بود، یا مسکو یا حتا خدا به سمت آسمان و شهدای کمونیسم به سمت زمین... سرانجام کارگردان بی نوا با عصبانیت می گوید: «خب آقا، اصلاً شما بگین، خودتون بگین به کجا اشاره کنه بگه کرگدن؟» و مامور چائوسسکو برمی گردد و می گوید: «به هیچ جا، عزیز من، به هیچ جا! حالا چه کاریه؟ بذار بگه کرگدن و به هیچ جا هم اشاره نکنه!»

تینوش نظم جو
شهریور ۱۳۹۴

نظرات کاربران درباره کتاب ریچارد سوم اجرا نمی‌‌شود یا صحنه‌هایی از زندگی مایرهولد

نگاه طنز آمیز به حقیقتی تلخ ، حقیقتی مانند برخورد حکومت های توتالیتر با هنر و فرهنگ
در 4 هفته پیش توسط حمید پورعلی