فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختری که خودش را خورد

کتاب دختری که خودش را خورد

نسخه الکترونیک کتاب دختری که خودش را خورد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دختری که خودش را خورد

تنهایی. اگرچه این مدت آرزوی این را داشتم که مدتی تنها باشم، اما این تنهایی فقط وقتی برایم شیرین بود که با طاووس قهر بودم. توی انباری ساعت‌ها در تنهایی می‌نشستم و سیگار می‌کشیدم، اما صدای شیر آب می‌آمد. صدای ظرف شستن طاووس یا ماشین لباسشویی که هور می‌کشید یا نعره‌ی جاروبرقی... آن شب که طاووس خانه نبود، فهمیدم از تنهایی می‌ترسم.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.87 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دختری که خودش را خورد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تابلوِ اول . آدامس موزی

نوبت که به من می رسد، حاجتی می گوید: «شرمنده... تموم شد.» حوصله ی سروکله زدن با او را ندارم. آن هم اول صبحِ روزِ شنبه، که برایم همین طوری هم چرکوست.
به چشم های پف کرده ی حاجتی نگاه می کنم که لابد دارد فکر می کند، من آن قدر خرم که نمی دانم یک سبد از شیرهای دولتی را قایم کرده است.
ـ لیتری هم ندارید؟
لبخندی می زند که بدون شک معنایش «خوب خرت کردم» است. خم می شود تا از توی یخچال، یک پاکت شیر آزاد بیاورد. تا سرش توی یخچال است، من یکی از تخم مرغ های روی یخچال را بر می دارم و توی جیبم می گذارم. با یک پاکت یک لیتری شیر بالا می آید و آن را روی پیشخان می گذارد. شیر را برمی دارم و یک اسکناس پانصد تومانی می گیرم طرفش. حاجتی لکنت زبان دارد و سعی می کند کم حرف بزند، اما این بار انگار لکنتش را هم فراموش کرده، یک نفس می گوید: «هشتصد تومن شیر و هزار و چارصد تومنم حسابِ از قبل، می شه ه... ه ه هزار و هفتصد تومن.»
صاف باید زبانش روی هزار و هفتصد تومان گیر کند که انگار خیلی بیشتر بدهکارم.
ـ بنویس به حساب...
بیرون می آیم. راسته ی کوچه را می گیرم و تند به سمت خانه می روم. جلوِ در که می رسم، می ایستم. سر بر می گردانم. کوچه خالی است. هیچ کس هم توی پنجره ها نیست. تخم مرغ را از جیبم بیرون می آورم و با تمام عصبانیتی که از نگاه حاجتی در وجودم مانده به دیوار روبه رو می کوبم. لای در را باز می کنم و می روم تو. از کنار ماشین زمانی جوری رد می شوم که صدای جیغش در نیاید. پله ها را بالا می روم. در واحدمان را باز می کنم و می روم تو. نمی خواهم طاووس بیدار شود. بی سروصدا، شیرجوش را روی اجاق می گذارم. شیر را باز می کنم و تا نصفه توی شیرجوش می ریزم. زیرش را روشن می کنم.
تا جوش آمدن شیر، وقت دارم یک نخ سیگار ناشتا بکشم. به انباری می روم و در را می بندم تا دود بیرون نرود. سیگار و فندکم را از روی چهارپایه برمی دارم و روشن می کنم و روی چهارپایه می نشینم. چندتا پک می زنم و به دودی که از دماغم بیرون می زند نگاه می کنم. طعم پِهِن گرفته اند این سیگارها. دود سیگارم هیچ شکل خاصی ندارد. به خودِ سیگار نگاه می کنم و خاکسترش را توی یک شیشه ی خالی مربا می ریزم. شیشه پر شده است.
به نظرم بی معنا ترین کارِ دنیا این است که آدم یک جاسیگاری پر از کونه ی سیگار و خاکسترهایش را توی سطل زباله خالی کند. خوبی این شیشه ی مربا این است که وقتی پر شد، با خیال راحت درش را می بندی و پرتش می کنی توی سطل زباله. مجبور هم نیستی هر روز آن را خالی کنی. کلی طول می کشد پر شود.
سیگارم را توی تلی از جنازه های سیگار فرو می کنم و درِ پلاستیکی شیشه را که زمانی زرد بوده، می بندم. از سیگاری که همین جور بی خودی برای خودش دود کند، بدم می آید.
بلند می شوم و از انباری بیرون می آیم. در انباری را یواش می بندم که طاووس بیدار نشود. به آشپزخانه می روم. شیر دارد به زحمت می جوشد. روی شیرجوش خم می شوم. تکه های دلمه بسته ی شیر را با نوک انگشتم جابه جا می کنم. پاکت شیر را برمی دارم و تاریخِ انقضایش را می خوانم. یک ماه و نیم از تاریخ انقضایش گذشته است. پاکت را می گذارم و زیرِ شیر را خاموش می کنم. با دستگیره، لبه ی شیرجوش بی دسته را می گیرم و همه اش را توی سینک ظرفشویی خالی می کنم. پاکت شیر را هم بر می دارم و نصفه ی باقی مانده را حواله ی لوله ی سینک می کنم. سینه ام را تک سرفه ای صاف می کند. به عنوان تزئین یک تکه خلط قهوه ای روی سفیدی شیر پرتاب می کنم و شیر آب را باز می کنم.
به حاجتی نمی توانم حرفی بزنم. چون سریع از هزار و هفتصد تومان، هشتصد تومان کم می کند و نهصد تومان دیگر می خواهد. بعد هم اگر یک اسکناس هزار تومانی بدهم به جای صد تومان باقی اش، یک آدامس موزی می دهد. و چون حالم از آدامس موزی به هم می خورد، ترجیح می دهم چیزی درباره ی تاریخِ روی پاکتِ شیر به حاجتی نگویم.
در یخچال را باز می کنم. چیزی که بشود به عنوان صبحانه خورد، پیدا نمی کنم. کاش چای دم کرده بودم. بطری آب را برمی دارم و یک قلُپ آب می خورم و دوباره آن را سر جایش می گذارم. شاید فقط به خاطر این که طاووس خواب است، و نیست که فریاد بزند با بطری آب نخور. در یخچال را می بندم. درش درست چفت نمی شود. آهن رباهای درش بی خاصیت شده اند. چند لحظه در را با فشار نگه می دارم. با التماس چفت می شود.
اولین پولِ سرگردانی که به دستم برسد، این ساعت کوفتی را عوض می کنم. یکی از این ساعت ها می خرم که فقط ۳ و ۶ و ۹ و ۱۲ دارد. اگر آن ساعت هایی که حتا این ها را هم ندارد، قیمتش مناسب باشد، از آن ها می خرم. مثل آن ساعتی که وسطش جمجمه بود و به جای ۳ و ۶ و ۹ و ۱۲، استخوان داشت. این طوری مجبور نیستم هی به اعداد نگاه کنم. می توانم بدون دیدن قیافه ی مضحک اعداد، بفهمم ساعت چند است. هیچ چیز توی دنیا به اندازه ی اعداد حالم را به هم نمی زند. این حساسیت به اعداد تازه نیست. دقیقاً از وقتی شروع شد که برای اعتراض به رشته ی قبولی ام در کنکور به سازمان سنجش رفتم و فهمیدم کد رشته ی ۲۴۴۲ را که حساب داری دانشگاه تهران بود، به اشتباه ۲۴۲۴ زده ام و به این دلیل دبیری تاریخِ دانشگاه اصفهان قبول شده ام. هر چه توی سرم زدم فایده نداشت. گفتند اگر خیلی ناراحتم باید صبر کنم و دو سالِ دیگر کنکور بدهم. مگر دیوانه بودم؟ باید به سربازی می رفتم و تازه دو سال بعدش هم معلوم نبود که همین دبیری تاریخ هم قبول شوم.
این شد که معلم شدم. از معلمی بدم نمی آمد، اما خیلی هم دوستش نداشتم. اما مهندسی اموات و کشیدن جدوآباء آدم های مزخرف از توی قبر، حالم را به هم می زد.
چاره ای نیست. باید بپذیرم که سرنوشتِ مرا، جابه جایی دوتا عدد تغییر داد، وگرنه حالا حساب داری خوانده بودم و توی ذوب آهن یا صنایع فولاد دستم بند بود و برای خودم کسی بودم.
تکرار این جفنگیات نه تنها کمکی به آغازِ این صبح نمی کند، که طعم تلخش را بیشتر هم می کند.
ـ آشغالا یادت نره...

سیگارم یادم نرود. می روم توی انباری و سیگار و فندکم را بر می دارم و توی جیبم می گذارم. سوئیچ ماشینِ عزیزم را هم برمی دارم که تا مدرسه با هم درد دل کنیم.
دستگیره ی در را آرام به پایین هل می دهم تا طاووس بیدار نشود.

نظرات کاربران درباره کتاب دختری که خودش را خورد

قشنگ بود. روزمرگی های یک معلم تاریخ در قالب دفترچه ی خاطرات نگاشته شده. نویسنده ظریف و باریک بین است و احساسات راوی به خوبی به خواننده منتقل می شود.
در 2 سال پیش توسط شهرزاد همامی
بدک نبود ، اگه نخونیدش چیـزی از دسـت ندادید 😇
در 1 سال پیش توسط هانیه احمدی
این کلیشه ای که از زن ها وجود داره که به عنوان یک همسر نمیتونن مرد رو درک کنن گریبان این داستان رو هم گرفته. خرده داستان هایی داشت که با این که خیلی سرانجام نداشتن ولی خواندنی بود.
در 1 سال پیش توسط هانیه علیزاده
خوب است
در 8 ماه پیش توسط nas...uzi
جالب نبود و ظرافت نداشت. با نخواندنش چیزی از دست نمیدید و با خواندنش چیزی بدست نمیارید!
در 10 ماه پیش توسط mis...rdi