فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نورگیر

کتاب نورگیر

نسخه الکترونیک کتاب نورگیر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نورگیر

این درام به یک اثر کلاسیک در تآتر مدرن اسپانیا تبدیل شده است. نورگیر، که پروژه تجزیه و تحلیلِ بسیاری از پژوهشگرانِ صحنه معاصر بوده، بارها با چاپ‌های نکته‌نویسی‌شده به طبع درآمده و هزاران دانش‌آموزِ اسپانیاییِ سال آخرِ دبیرستان آن را در برنامه درسیِ خود مطالعه کرده‌اند. این نماینامه علی‌رغم پرداختن به موضوعی مرتبط با زمان خود، پرداختن به عواقب جنگ داخلی اسپانیا، بی‌آنکه دره‌ای از طنین حزن‌انگیز خود را از دست داده باشد، با داشتن قدرت تحریک‌انگیری و فارق بودن از قید زمان و مکان به یکی از نمونه‌های بسی جذابتاتر اسپانیای قرن بیستم مبدل شده است.

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نورگیر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نورگیر

این اثر به تاریخ ۷ اکتبر ۱۹۶۷ در تماشاخانه هنرهای زیبا، در شهر مادرید، با کارگردانی خوسه اُسونا و صحنه آرایی سیگفریدو بورمان برای اولین بار به صحنه رفت.

شخصیت ها به ترتیب ایفای نقش:
او[ زن] - Ella
او [ مرد] - El
اِنکارنا - Encarna
بیسِنته - Vicente
پدر - El Padre
ماریو - Mario
مادر - La Madre
روسپیِ پرسه زن (سخن نمی گوید) - (Esquinera (no habla
پیشخدمت (سخن نمی گوید) - (Camarero (no habla
صداها و سایه های ساطع شده از خیابان

قسمت اول

این آزمایش بر فضای صحنه تاثیر گاه مبهم و نامشخصی از مکان هایی را القا می کند که شرح آن ها در ذیل می آید.
اتاق نشیمن خانه ای محقر در یک شبهِ زیرزمین، که دو سوم راست صحنه را اشغال کرده است. بر دیوار راست آن یک در قرار دارد. بر دیوار انتهایی، راهرویی قرار دارد که به ورودی منزل ختم می شود. هنگامی که این در باز می شود، روشنایی دهلیز دیده می شود. بر دیوار راست راهرو دری است که به اتاق والدین باز می شود و بر دیوار چپ، درِ آشپزخانه.
دیوار چپ اتاق نشیمن به طور ناقص دیده می شود. از این دیوار، در ناحیه ای که با دیوار انتهایی زاویه قائمه می بندد، فقط یک تیغه باریک و دراز دیده می شود که تا لبه فوقانی دیوار انتهایی بالا آمده است. در قسمت پایین دیوار، مستطیلی است به ارتفاع یک ونیم متر که تا جلوی اتاق پیش آمده است.
اسباب اتاق کم تعداد، ارزان قیمت و قدیمی هستند. متمایل به سمت چپ، یک میز هیتردار کوچک به همراه دو یا سه صندلی قرار دارند. در جلو سمت راست، یک صندلی که پشتش به دیوار است و در مقابلش یک میز کوچک کوتاه. تکیه زده بر مستطیل دیوار چپ، یک کاناپه بسیار قدیمی قرار گرفته است. تعدادی صندلی در گوشه ها. در قسمت راست دیوار انتهایی، یک کمُد. پارچ آب، تعدادی لیوان، گلدان و سبد نان که روی کمد قرار دارند، نشانگر این هستند که از آن به عنوان بوفه نیز استفاده می شود. روی میز کوچک راست، مقداری کاغذ، یک زیرسیگاری و یک کتاب قرار دارد. تصاویری از هنرمندان و نویسندگان، که از مجلات بریده شده، با پونز به دیوار چسبانده شده اند؛ همچنین کارت پستال هایی که تصاویری از آثار هنری و شاهکارهای معروف نقاشی در آن ها دیده می شود؛ آن ها نیز از مجلات بریده شده اند. در میان این عکس ها، تعدادی از تصاویر قدیمی خانواده نیز دیده می شود.
پنجره نورگیر پهنی، که هم سطح خیابان قرار دارد و فضای داخل شبه زیرزمین را روشن می کند، دیده نمی شود: بر دیوار چهارم(۱) واقع است و هنگامی که شخصیت ها ادای بازکردن آن را در می آورند، سایه نرده های آن بر کمد می افتد.
یک سوم باقی مانده در سمت چپ صحنه را بلوک مکعب مستطیل شکلی اشغال کرده که مستطیل تحتانی دیوار چپِ اتاق نشیمن، تشکیل دهنده بعد راست آن است. روی این بلوک، دفتر کار قرار دارد. دیوار انتهایی تنها دیوار آن است که به وضوح دیده می شود و با تیغه باریک و نازک اتاق نشیمن که تا اندازه کامل خود بالا آمده است، زاویه قائمه می بندد. بر سمت راست این دیوار انتهایی و در حالت روبه رو، یک میز کار و یک مبل قرار دارد. در سمت چپ و چسبیده به دیوار، یک فایل مخصوص پرونده ها. در میان این دو اسباب، در ورودی دیده می شود. در جلو چپ صحنه دفتر و به صورت نیمرخ، یک میز کوچک با صندلی قرار دارد و روی این میز یک ماشین تحریر. بر دیوار انتهایی، بالای مبل، یک پوستر تبلیغاتی دفتر نشر که به وضوح بر آن نوشته شده است: (۲) Nueva Literatura در میان عکس هایی از کتاب ها و نویسنده ها متن هایی دیده می شود که ناخواناتر هستند. برخی چهره های موجود در عکس ها مشابه چهره های موجود در عکس هایی هستند که در اتاق نشیمن وجود دارند.
در مقابل بُعدِ روبه رویی بلوکی که دفتر کار بر آن قرار دارد، میز عسلی یک کافه کوچک به همراه دو صندلی تراس واقع است. در آن سوی صحنه، یک تیغه دیوار خیابانی دیده می شود. کثیف است و آجرهای آن شکسته و لب پَرَند. این دیوار، رودرروی تماشاگران قرار دارد و با دیوار راست اتاق نشیمن زاویه قائمه می بندد.
از چپ تا راست جلوی صحنه، فضایی برای ورودها و خروج ها.
در کل ِساختار صحنه سقفی دیده نمی شود؛ و ما شاهد نوعی تغییر غیرمعمول در نورپردازی یا مصالح تقاطع مکان های شرح داده شده هستیم. ابعاد این مکان ها، در اغلب موارد، کمرنگ و مرتعش نمایانده می شوند.
نوری که محققان را روشن می کند، همواره سفید و متعارف است؛ برعکس نورهایی که صحنه های بازی و مکان های مزبور را روشن می کنند و همواره آثاری از رنگ پریدگی و غیرواقعی بودن به وجود می آورند.

[ درحالی که چراغ های سالن خاموش است، او [ زن] و او [ مرد] از انتهای خود سالن وارد می شوند. زوجی هستند جوان با لباس های عجیبی که متعلق به قرنی است که بدان تعلق دارند. یک کانون نور آنان را روشن می کند. حرکاتشان الاستیکی و باوقفه است. به صحنه نزدیک می شوند، توقف می کنند، می گردند و برای چند لحظه ای تماشاگران را نگاه می کنند. سپس با صدایی بلند و شمرده سخن می گویند.]

او [ زن]: خوش آمدید. سپاسگزاریم از اینکه آمدید تا در آزمایش ما شرکت کنید.
او [ مرد]: نمی دانیم آنچه ما را بر آن داشت تا دست به چنین آزمایشی بزنیم، برای شما جالب خواهد بود یا نه.
او [ زن]: برای ما که فوق العاده بود. [ لبخندزنان، به زوج خود نگاه می کند.]آن وقت ها می گفتند «فوق العاده»، نه؟
او [ مرد]: بله. [ خطاب به تماشاگران] سوال همکار من دلیلی دارد. حتماً این شیوه نابه هنجار و جدید حرف زدن ما در این آزمایش ها، عجیب به نظرتان می رسد. شورا از ما آزمایشگران خواسته لغاتی را به کار ببریم که مورد استفاده مردم همان دوران بوده. منظورم دورانی است که ما دست به احیای آن زده ایم. به همین دلیل، ما با شما به شیوه مردم قرن بیستم حرف می زنیم، و یا اگر دقیق ترش را بخواهید، به شیوه ای که در نیمه دوم همان قرن، که حال در گذشته های بسیار دور قرار دارد. [ از یک پلکان کوچک بالای صحنه می روند و دوباره به سمت تماشاگران می گردند.] من و همکارم خود را بسیار خوش اقبال می دانیم که توانستیم دست به چنین آزمایشی بزنیم، به یک دلیل کاملاً استثنایی: داستانی که ما موفق شدیم آن را از درون گذشته بیرون بکشیم، آن سوال را، در آن زمان های دور به طوری کاملاً واضح و آشکار برای ما شرح می دهد.
او [ زن]: همان طور که می دانید، آن سوال معمولاً هیچ وقت در ماجراهایی که در دوران بسیار متنوع رخ داده اند و کاوشگران ما آن ها را بازسازی کرده اند، یافت نمی شود. شما در این داستان به گونه ای شگفت انگیز آن سوال را به طور فرمول بندی شده می یابید.
او [ مرد]: کسی که آن را فرمول بندی می کند، شخصیت برجسته ای نیست که ما از او پیشینه خاصی داشته باشیم. شخصیتی است مبهم و بیمار.
او [ زن]: این ماجرا هم مثل خیلی از ماجراهای دیگر، مبهم و منحصربه فرد است، زیرا قرن هاست که ما دوباره اهمیتِ... [ خطاب به زوج خود] بی حد؟
او [ مرد]: بله، بی حد.
او [ زن]: اهمیت بی حد مورد منحصربه فرد را دریافته ایم. هنگامی که این اشباح در قیدِ حیات بودند، معمول چنین بود که می گفتند: نگاه کردن به درختان باعث می شود که ما نتوانیم جنگل را ببینیم، و برای مدت ها این مساله به دست فراموشی سپرده شد که ما باید یک یک درختان را نگاه کنیم تا برداشت ما از جنگل...، همان گونه که در آن زمان ها گفته می شد...، از حالت انسانی خود خارج نشود. سرانجام انسان ها برای تسلیم نشدن مجبور شدند این مساله را یاد بگیرند و دیگر آن را فراموش نکنند.

[ او [ زن] درحالی که به انتها و اطراف صحنه نگاه می کند، یک دستش را بالا می برد. رعدهای مرتعش نور، پرده و این جفت را روشن می کنند.]

او [ مرد]: از آنجا که صداها قابلیت بازسازی ندارند، گفت وگوها با استفاده از حرکت لب ها دوباره سازی و به صورت مصنوعی اضافه شده اند. هنگامی که شخصیت ها پشت به ما داشته اند یا تصاویر واضحی از آن ها موجود نبوده است، محاسبه گرهای الکترونیکی... [ خطاب به زوج خود] آن وقت ها این طوری می گفتند، نه؟
او [ زن]: بله، و البته به آن ها کامپیوتر یا مغز الکترونیکی هم می گفتند.
او [ مرد]: بله، محاسبه گرهای الکترونیکی کلمات یافت نشده را استنتاج کرده اند. صداهای طبیعی نیز به همین ترتیب به کار اضافه شده اند.
او [ زن]: برخی کلماتی که از نورگیر به گوش می رسند، به همین ترتیب به وسیله محاسبه گرهای الکترونیکی استنتاج شده اند.
او [ مرد]: اما، همان طور که خواهید فهمید، موقعیت این نورگیر به عنوان یک پدیده واقعی، بسیار شک برانگیزتر است.
او [ زن]: [ با دستش سفارش به صبر می کند.] خودتان خواهید فهمید....
او [ مرد]: در ضمن، در برخی لحظات، یک صدای عجیب هم خواهید شنید. این صدا متعلق به آزمایش نیست و تنها صدایی است که ما به میل خود آن را به کار اضافه کرده ایم.
او [ زن]: صدای همان وسیله ترابری منقرض شده ای است که به آن لکوموتیو می گفتند و ما آن را از یک نوار قدیمی به دست آورده ایم. از این صدا برای نشان دادن ناآرامی های پنهانی ای استفاده می کنیم که به نظر ما می بایست به صورت برجسته نمایان می شدند. پس صدای یک قطار، و شاید هم صدای یک تفکر را خواهید شنید.

[ پرده بالا می رود. در دفتر کار، اِنکارنا پشت میز ماشین نویسی نشسته است. بیسِنته، کاغذی در دست دارد، پشت میز کار نشسته است و انکارنا را نگاه می کند. در اتاق نشیمن پدر پشت میز نشسته است. یک قیچی در دست و یک مجله قدیمی مقابل خود دارد. پشت میز کوچک سمت راست، ماریو، با خودکاری در دست و نمونه های چاپی در مقابلش دیده می شود. هر چهار نفر بی حرکتند. رعدهای نور بر هر دو مکان مرتعش می شوند.]

او [ مرد]: حوادث اصلی این آزمایش در تعدادی مکان معدود به وقوع می پیوندد که پروژکتورهای فضایی ما این مکان ها را به طور همزمان نشان خواهند داد، هر چند که این کار را همیشه با وضوح یکسان انجام نمی دهند. [ به صحنه اشاره می کند.] در این لحظه پروژکتورها با بازده حداقل کار می کنند و تصاویر بدون حرکت به نظر می آیند. هنگامی که نوبت آن ها برسد با آهنگ متعارف شروع به کار خواهند کرد. خواهش می کنیم که توجه بفرمایید: اولین دسته از پروژکتورها دارند به لحظه مناسب نزدیک می شوند... [ رعدهای نور ناپدید می شوند. در دفتر کار ارتعاش نور کم می شود و نوری زنده و معمولی افزایش می یابد. باقی صحنه در نیم سایه باقی می ماند. انکارنا بسیار آهسته ماشین نویسی می کند.] این داستان در مادرید اتفاق افتاده است، پایتخت یک کشور قدیمی به نام اسپانیا.
او [ زن]: داستان تعداد اندکی درخت در جنگلی بسیار بزرگ. درختانی که دیگر مرده اند.

[ او [ مرد] و او [ زن]، هر کدام از یکی از جناحین خارج می شوند. آهنگ ماشین نویسی به حالت معمولی درآمده است، اما ماشین نویس چندان در کار خود مسلط و فرز نمی نماید. در نیم سایه اتاق نشیمن پدر و ماریو هرازگاهی حرکاتی بسیار آرام به خود می دهند. انکارنا مشغول تایپ کاغذی است که در کنار خود دارد. حدود بیست وپنج سال دارد و فیزیک بدنی لومپنی؛ با این حال دلربا هم هست. لباس هایش ساده و محقرند. بیسنته چهل یا چهل ویک ساله می نماید. مردی است خوش تیپ با چهره ای بشاش. لباس نظیف و مرتبی به تن دارد. بر انگشت دست چپش انگشتر طلای پهنی است. انکارنا دست از کار می کشد و گیج و دستپاچه بیسنته را می نگرد که به اولبخند می زند. دوباره شروع به ماشین نویسی می کند.]

انکارنا: فکر کنم دیگر دارم راه می افتم.
بیسنته: خوشحالم.

[ انکارنا چند لحظه دیگر هم با حرارت تایپ می کند. تلفن زنگ می زند.]

انکارنا: گوشی را بردارم؟
بیسنته: خودم این کار را می کنم. [ گوشی را برمی دارد.] بفرمایید... سلام خوآن(۳). [ میکروفن گوشی را با دست می پوشاند.] انکارنا جان، تو به کارت ادامه بده. مزاحمم نیستی. [ انکارنا دوباره تایپ کردن را از سر می گیرد.] آرم و علایم؟ مادامی که سند امضا نشده باشد، ما حق تغییر اسم انتشارات را نداریم... چی؟ فکر کردم هنوز یک هفته وقت داریم... معلوم است که شرکت می کنم. [ انکارنا کاغذها را از دهانه ماشین تحریر درمی آورد.] جای خوشحالی ندارد پسر، معلوم است که حالا باید با تمام قوا به سمت جلو پیش برویم!... نه. از میان کارهای مجموعه جدید، پرفروش تر از همه کار اِئوخِنیو بِلتران(۴) است. سه تا قرارداد هم برای ترجمه اش بسته ایم... طبیعی است: به زودی یک رمان دیگر از بلتران چاپ می شود. پس فردا با ما قرارداد می بندد. هنوز نفرستادمش برای چاپ. آخر انکارنا جان داشت می خواندش. [ لبخند می زند.] او هم خیلی این نویسنده را تحسین می کند... [ سراپا حیرت زده می شود.چه می گویی؟ گوشم با تو است. گوشم با تو است! [ با ناراحتی ابرو درهم می کشد.] آره، آره. می فهمم... اما گوش کن... گوش کن مرد!... بهت می گویم، گوش کن! یک سری مشکلات هست که... صبر کن. [ میکروفن گوشی را با دست می پوشاند.] انکارنا جان، آن مجله ها و کارت پستال ها را برایم کنار گذاشتی؟
انکارنا: کار یک لحظه است.
بیسنته: همین الان این کار را انجام می دهی؟ [ به ساعتش نگاه می کند.] الان دیگر باید برویم. وقتش است.
انکارنا: باشد.

[ از انتهای صحنه خارج می شود.]

بیسنته: [ خطاب به گوشی] گوش کن خوآن. اینکه گروه جدید وارد این تجارت بشود یک مساله است، اینکه سعی کند محذورات ادبی یا سیاسی یا هر چیز دیگرش را به ما تحمیل کند یک مساله کاملاً سوای دیگر. فکر نکنم که ما باید اجازه بدهیم... خیلی خوب می دانی منظورم چی است!... چطور نمی دانی؟ خوب می دانی که ائوخنیو بِلتران مغضوب آن هاست، که آن ها با قلم خودشان به او حمله کرده اند، که... [ برمی آشوبد.] خوآن، چند تا قرارداد بسته ایم، چندتای دیگر هم در راه است! گوش کن پسر! [ با بی میلی] آره، آره، گوشم با تو است... [ حالت صورتش تغییر می کند. لحن صدایش ملایم می شود.] نمی فهمم برای چی مساله را به اینجاها می کشانی... خودم می دانم که هیچ کس جایگزین ناپذیر نیست اما من نمی خواهم جاگزین او باشم... به طور حتم: ورود گروه جدید همان اندازه برای تو جالب است که برای من... [ با چهره ای غمگین، گوش می دهد.] قبول... [ خشمگینانه و با کف دست ضربه ای روی میز می زند.] پس تو می گویی چکار کنیم!... بسیار خب! اختیار ما دست شما!... باشد: فکر کنم ببینم چه می توانم به بلتران بگویم. اما اگر تقاضای جدید برای ترجمه کارهایش آمد چه کنم؟... باشد حضرت آقا، این قائله را هم یک جوری می خوابانمش. [ به تلخی] شیرفهم شدم خوآن. بلتران مرده، زنده باد انتشارات!... آه. نه! اینجا را اشتباه می کنی. من از بلتران خوشم می آید، هر چند که قبول دارم که دارد درجا می زند... جای تاسف است. [ انکارنا با توده ای از مجلات عکس دار، کارت پستال ها و یک پاکت باز می گردد. همه را روی میز می گذارد. همدیگر را می نگرند. لحن صدای بیسنته محکم و قاطع می شود.] من با معیار تو موافقم، می توانی از این بابت مطمئن باشی. ما فقط نیامده ایم اینجا که مثل بقال ها پولی به جیب بزنیم، آمده ایم که برای ادبیات نو دل بسوزانیم... همیشه گوش به اوامرت هستیم... تا فردا. [ گوشی را می گذارد و به فکر فرو می رود.] انکارنا، فردا سند جدید امضا می شود. گروهی که می آید پول خوبی به جیب دارد. همه چیز بهتر و بهتر می شود.
انکارنا: کارکنان را هم عوض می کنید؟
بیسنته: به تو که گفتم، تو از اینجا تکان نمی خوری.
انکارنا: الان کسان دیگری هم به جز تو امر و نهی می کنند... به احتمال زیاد آن ها از کار من خوششان نمی آید.
بیسنته: من جانب کار تو را می گیرم.
انکارنا: تصور کن اگر حکم به اخراج من بدهند...
بیسنته: این کار را نمی کنند.
انکارنا: اگر کردند چی؟
بیسنته: آن وقت یک نان دانی دیگر برایت پیدا می کنیم.
انکارنا: [ با لحنی حاکی از ناامیدی] یعنی یک دفتر کار... دیگر؟
بیسنته: چرا که نه؟
انکارنا: [ پس از لحظه ای] یعنی باید بغل یک رییس دیگر بخوابم؟
بیسنته: [ خشک] تو می توانی توی یک دفتر دیگر مشغول به کار بشوی، بدون آنکه احتیاج داشته باشی چنین کاری انجام بدهی. من رفقای زیادی دارم.
انکارنا: که آن ها هم بیرونم می اندازند.
بیسنته: [ آه می کشد و کاغذهای خود را بازبینی می کند.] پرت وپلا نگو. تو از اینجا بیرون نمی روی. [ ساعت خود را نگاه می کند.] نامه را تمام کردی؟
انکارنا: [ آه می کشد.] آره.

[ به سمت ماشین تحریر می رود، نامه را برمی دارد و آن را به او می دهد. بیسنته نامه را مرور می کند.]

بیسنته: دختر!

[ مداد قرمزی برمی دارد.]

انکارنا: [ترسان] espléndidoرا با s می نویسند! این را مطمئنم!
بیسنته: espontáneoرا هم همین طور.
انکارنا: expontáneo؟
بیسنته: این طور که تو می گویی باید آن را با xنوشت.
انکارنا: [ با سری فروافتاده] من به هیچ دردی نمی خورم.
بیسنته: معلوم است که به درد می خوری. [ برمی خیزد و چانه او را می گیرد.] با همه این احوال، پیشرفت می کنی.
انکارنا: [ متواضعانه] نامه را دوباره بنویسم؟
بیسنته: بگذارش برای فردا. رمان بلتران را تمام کردی؟
انکارنا: برایت گذاشتمش آنجا.

[ به سمت فایل می رود و دفترچه ای را که بر آن است برمی دارد و با خود می آورد.]

بیسنته: [ آن را ورق می زند.] حتماً فوق العاده به نظرت آمد....(۵)espléndida
انکارنا: آره... با s.
بیسنته: حتماً به هیجانت آورده، اشکت را درآورده.
انکارنا: آره.
بیسنته: تعجب نمی کنم. اثری است پر از دل نازکی های روشنفکرانه.
انکارنا: اما... تو که ازش خوشت آمده بود.
بیسنته: هنوز هم خوشم می آید. این از بهترین کارهایی است که داریم. اما بلتران توی این اثر شورش را درآورده. [ می نشیند و دفترچه را در یکی از کشوهای میز می گذارد. انکارنا جان، ادبیات کار شاقی است. باید زندگی را به تصویر کشید. اما بدون روزمرگی اش. و مساله اینجاست که زندگی یک چیز روزمره است. خوشبختانه! [ آماده می شود تا توده مجلات را بردارد.] کارت پستال ها، مجله ها... [ پاکت را برمی دارد.] این چی است؟
انکارنا: نمونه های چاپی برای برادرت.
بیسنته: آه، آره! یک لحظه صبر کن. می خواهم یکی از مقاله های شماره آینده را مرور کنم. [ نمونه ها را از داخل پاکت بیرون می آورد.] اینجاست. [ انکارنا روی صندلی می نشیند.] آره انکارنا جان، ادبیات کار شاقی است. مثلاً، بلتران اکثر اوقات می نویسد: «فلانی این طور فکر می کند، فلانی آن طور فکر می کند...» یک تکنیک کاملاً نخ نما. [ به نمونه چاپی اشاره می کند.] اما این احمق او را ستایش می کند... این مساله فقط مادامی توجیه پذیر است که یک شخصیت از شخصیت دیگر بپرسد: «داری به چی فکر می کنی؟» [ انکارنا اندیشناک او را می نگرد. او حواس خود را بر خواندن متن متمرکز می کند. انکارنا چشم از او برمی دارد و در هپروت می رود. جلو صحنه کم کم روشن شده است. از سمت راست فاحشه ای وارد می شود، طول صحنه را طی می کند و به میز عسلی کافه نزدیک می شود. مصداق بارز یک جنده ارزان قیمت است که در حدود چهل سال سن دارد. پشت میز عسلی می نشیند، از کیف دستی خود یک جعبه سیگار و از داخل آن یک نخ سیگار درمی آورد. پیشخدمتی باریک اندام و پابه سن گذاشته از راست وارد می شود و با ژستی حاکی از خستگی، سرش را به نشانه نفی تکان می دهد و با انگشت به روسپی اشاره می کند که از اینجا برود. روسپی با شوخ وشنگی او را می نگرد و دستانش را به سمت میز دراز می کند، گویا می خواهد بگوید «چیزی بیاور، لبی تر کنیم». پیشخدمت دوباره سر به نشانه نفی تکان می دهد و دوباره به او اشاره می کند که از اینجا برود. روسپی آه می کشد، سیگاری را که روشن نکرده است در جیب می گذارد. طول صحنه را به سمت راست طی می کند، می ایستد و، کسل، به دیوار قدیمی تکیه می دهد. بیسنته سر بلند می کند و انکارنا را می نگرد. ]تو چی؟ تو داری به چی فکر می کنی؟ [ انکارنا که در هپروت فرو رفته، پاسخی نمی دهد.] هان؟... [ انکارنا صدای او را نمی شنود. بیسنته، با کنجکاوی حاکی از بشاشت، بی آنکه چشم از نظاره او بردارد، سیگاری روشن می کند. پیشخدمت با اشاره ای قوی تر و بی آنکه صدایش شنیده شود به روسپی می گوید «برو دیگر!» و او با یک «آه» که شنیده نمی شود و حکایت از تحقیر دارد، از سمت راست خارج می شود. پیشخدمت دستمالی بر میز عسلی می کشد و از سمت چپ خارج می شود. از نورِ جلوی صحنه کمی کاسته می شود. بیسنته، با حالت تمسخر، انکارنا را استیضاح می کند.] به چی فکر می کنی...، فلانی؟
انکارنا: [ به خود می آید.] فلانی؟
بیسنته: الان درست شده بودی عین یک شخصیت داستانی. به یک چیزی فکر می کردی.
انکارنا: اصلاً...
بیسنته: با هم شام بخوریم؟

[ دوباره به خواندن نمونه چاپی مشغول می شود.]

انکارنا: خودت می دانی که جمعه ها و پنج شنبه ها شام را با یکی از دوست دخترهایم می خورم. از هم ولایتی هایم است.
بیسنته: درست است. امروز پنج شنبه است. یادم بینداز فردا با مورِنو تماس بگیرم. باید ازش بخواهم که برای شماره آینده یک مقاله حاضر کند.
انکارنا: این کامل نبود؟
بیسنته: این به درد نمی خورد.
[ نمونه چاپی ای را که خوانده است سوا می کند و آن را پیش خود نگه می دارد.]
انکارنا: [ درحالی که روکش ماشین تحریر را بر آن می کشد.] کدام مقاله است؟
بیسنته: مقاله تورِّس.(۶)
انکارنا: درباره ائوخنیو بلتران؟
بیسنته: آره. [ برمی خیزد.] برسانمت؟
انکارنا: نه. تو می روی به خانه پدر و مادرت؟
بیسنته: با تمام این آت وآشغال ها. [ بر توده مجلات ضربه ای می زند و، بشّاش، کارت پستال ها را برمی دارد.] پدرم حتماً از این کارت پستال خوشش می آید. مردمی را نشان می دهد که دارند توی خیابان راه می روند. [ کارت پستال ها را وارسی می کند. اتاق نشیمن کم کم با نوری معمولی روشن شده است. حرکات ساکنین آن حالتی متعارف گرفته است. پدر، که پشت میز نشسته است، چیزی را از یک مجله قدیمی می بُرَد. سالمندی است با موهای سپید که بیش از هفتادوپنج سال دارد. پسرش، ماریو، که حدود سی وپنج سال سن دارد، مشغول تصحیح نمونه های چاپی است. هر دو محقرانه و با بی قیدی لباس پوشیده اند. پدر، کت و شلواری بسیار مستعمل و روب دوشامبری قدیمی به تن دارد و پسر، شلواری تیره رنگ و ژاکت. بیسنته به لبه میز تکیه می دهد.] باید بیشتر به دیدنشان می رفتم، اما خیلی گرفتارم... در عوض، آن ها، کار کمی برای انجام دادن دارند. نتوانستند از توی آن چاه بیرون بیایند... جای شکرش باقی است که پیرمرد لااقل باعث تفریحشان می شود. [ درحالی که کارت پستال ها را نگاه می کند می خندد.] داستان کشیش را برایت تعریف کرده ام؟
انکارنا: نه.
بیسنته: یک روز توی خیابان با کشیش محل برخورد می کند. کشیش همراه یکی از خانم هایی بود که عضو کلیسای محل اند. پدرم، خیلی جدی، از کشیش می پرسد: این خانم همسر شما هستند؟ [ می خندند.] همراه آقای آنسِلمو(۷) می رود گردش، او زیاد همراهی اش می کند، اما هیچ وقت با پدرم بحث نمی کند.
انکارنا: یعنی... دیوانه است؟
بیسنته: دیوانگی نیست، پیری است. یک چیز کاملاً معمولی: تصلب شرایین. حالا حتماً بیشتر پابندِ خانه شده است: ماه قبل یک تلویزیون بهشان هدیه دادم. [ می خندد.] باید شنید پیرمرد چه چیزهایی درباره آن می گوید. [ یکی از کارت پستال ها را روی میز می اندازد. از این یکی خوشش نمی آید. توی این عکس اثری از مردم نیست.

[ در هپروت فرو می رود. از دور صدای قطاری شنیده می شود که از جا کنده شده، سوت می کشد و به یکباره سرعت می گیرد. سروصدایش افزایش می یابد و چند لحظه ای با قدرت سوت می کشد. هنگامی که صدایش کم می شود، پدر در اتاق نشیمن حرف می زند. اندکی بعد صدای قطار در دوردستی تخیلی خاموش می شود.]

پدر: [ یک آدمک کاغذی را که به تازگی بریده است نشان می دهد.] این هم می تواند سوار شود.

[ ماریو کار خود را قطع می کند و او را می نگرد.]

ماریو: سوار چی؟
پدر: سوار قطار.
ماریو: کدام قطار؟
پدر: [ روبه رو را نشان می دهد.] این قطار.
ماریو: اینکه نورگیر است.
پدر: تو چه می دانی...
[ مجله را ورق می زند.]
انکارنا: [ که به سبب سکوت بیسنته تمرکز حواسش را از دست داده است. ]نمی رویم؟

[ بیسنته، غرق در هپروت، پاسخی نمی دهد. انکارنا با کنجکاوی او را می نگرد.]

ماریو: [ که از نگاه کردن به پدر خود چشم برنداشته است.] امروز بیسنته می آید.
پدر: کدام بیسنته؟
ماریو: شما پسری به نام بیسنته ندارید؟
پدر: چرا، همانی که بزرگ تر است. نمی دانم زنده است یا نه.
ماریو: او هر ماه به اینجا می آید.
پدر: تو چی؟ تو چه کسی هستی؟
ماریو: من ماریواَم.
پدر: تو هم اسم پسرم هستی؟
ماریو: من پسر شما هستم.
پدر: ماریو کوچک تر بود.
ماریو: من بزرگ شده ام.
پدر: پس بهتر می توانی سوار بشوی.
ماریو: سوار چی؟
پدر: سوار قطار.

[ شروع می کند به بریدن یک تصویر دیگر. ماریو، کنجکاوانه، او را می نگرد و سپس دوباره به کار خود مشغول می شود.]

بیسنته: [ به خود می آید و توده مجلات را برمی دارد.] برویم؟
انکارنا: من هم همین را پرسیدم.
بیسنته: [ می خندد.] من هم توی هپروت بودم، مثل یکی از شخصیت های بلتران. [ مجلات، کارت پستال ها و پاکت را در کیف خود فرو می کند. انکارنا کیف دستی اش را برمی دارد، به سمت میز می رود و کارت پستالی را که بیسنته روی آن انداخته است برمی دارد. بیسنته به سمت در می رود، می گردد، او را می نگرد.] برویم؟
انکارنا: [ درحالی که به کارت پستال نگاه می کند.] دوست داشتم با پدر و مادرت آشنا بشوم.
بیسنته: [ سرد] بارها این مطلب را به من گفته ای.
انکارنا: هیچ اصراری ندارم. شاید دیگر چنین چیزی را بهت نگویم. [ به سختی] اما... اگر بچه دار بشویم، تو کفالت بچه را به عهده می گیری؟
بیسنته: [ با چشمان غضبناک به او نزدیک می شود.] ما داریم بچه دار می شویم؟
انکارنا: [ نگاه برمی گیرد.] نه.
بیسنته: [ سر او را به سمت خود می گرداند و در چشم هایش نگاه می کند. ]نه؟
انکارنا: [ می خواهد مجاب کننده باشد.] نه!...
بیسنته: اگر الان غفلت کنیم، حماقت بزرگی انجام داده ایم ها...
انکارنا: اما اگر به دنیا بیاید، تو کفالتش را به عهده می گیری؟
بیسنته: من تو را می شناسم شیطان بلا، می دانم کجا را نشانه رفته ای.
انکارنا: حتی اگر با هم عروسی نکنیم، کفالتش را به عهده می گیری؟
بیسنته: [ خشک] وقتی بچه ای در کار نیست، چنین سوالی بی مورد است. برویم.

[ به سمت در برمی گردد.]

انکارنا: [ آه می کشد و با لحنی ملایم عمل خود را تفسیر می کند.] من فکر کردم که پدرت از این کارت پستال خوشش می آید. عکس یک قطار خیلی جالب است. از همان هایی که سی سال پیش سوارش می شدند.
بیسنته: توی این عکس اثری از مردم نیست.

[ انکارنا کارت پستال را روی میز می گذارد و از انتهای صحنه خارج می شود. بیسنته هم به دنبال او بیرون می رود و در را می بندد. صدای قطار بازمی گردد. نور دفتر کار خاموش می شود. ماریو کار خود را قطع کرده است و خیره به پدر نگاه می کند. پدر نیز سر بالا کرده است و او را می نگرد. صدای قطار خاموش می شود. پدر برمی خیزد و دو آدمک کاغذی خود را به سمت کمد انتهایی می برد.]

پدر: [ درحالی که کشو را می گشاید نجوا می کند.] این ها باید توی سالن انتظار منتظر بمانند. [ آدمک ها را آنجا می گذارد و محتوای کشو را با دست زیر و رو می کند و یک جفت کارت پستال درمی آورد.] این دخترخانم خوشگل را می بُرَم. [ درحالی که به سمت میز بازمی گردد آواز می خواند.] روسِندا(۸) خیلی قشنگه / بیسنتا(۹) خیلی خوشگله

[ می نشیند و آماده بریدن می شود.]

.ماریو: برای چی می بریدش؟ توی کارت پستال باشد بهتر نیست؟
پدر: [ بی آنکه او را بنگرد.] فقط موقعی این طور بهتر است که جمعیت زیاد باشد. آن موقع اگر ببری شان، تکه تکه شان می کنی، برای اینکه بعضی هاشان پشت بعضی های دیگرند. اما من باید مراقب همه شان باشم، و هر کدامشان را هم که بتوانم نجات می دهم.
ماریو: از چی؟
پدر: از توی کارت پستال. [ می بُرد. در منزل باز می شود و مادر با پاکتی وارد می شود. زنی است خوشرو، با حالتی پرروحیه. حدود شصت وپنج سال دارد. پدر دست از کار می کشد.] چه کسی از در آمد تو؟
ماریو: مادر است.

[ مادر وارد آشپزخانه می شود.]

پدر: [ دوباره مشغول بریدن می شود و آواز سر می دهد.] پِپیکا(۱۰) خیلی خوشگله...
ماریو: پدر؟
پدر: [ او را می نگرد.] هان؟
ماریو: شما از کدام قطار حرف می زنید؟ از کدام سالن انتظار؟ شما که تابه حال در مورد هیچ قطاری حرف نزده اید...
پدر: این قطار.

[ روبه رو را نشان می دهد.]

ماریو: آنجا که قطاری وجود ندارد.
پدر: شما خل وچل هستید آقاجان، پنجره اش را نمی بینید؟

[ فرزند پدرش را نگاه می کند و دوباره به کار خود می پردازد. مادر به همراه پاکت از آشپزخانه خارج و وارد اتاق نشیمن می شود.]

مادر: شیر را گذاشتم گرم شود. الان دیگر وقت آمدن بیسنته است.

[ به سمت کمد می رود و پاکت را باز می کند.]

پدر: [ برمی خیزد و کرنش می کند.] سرکار خانم...
مادر: [ با حالت تمسخر تعظیم می کند.] حضرت آقا...
پدر: خواهش می کنم اینجا را منزل خودتان بدانید.
مادر: [ خنده خود را کنترل می کند.] واقعاً ممنونم جناب.
پدر: با اجازه تان من به کارم ادامه بدهم.
مادر: خواهش می کنم، اجازه ما هم دست شماست. [ دوباره به یکدیگر عرض ادب می کنند. پدر می نشیند و مشغول برش می شود. ماریو، که نخندیده است، سیگاری روشن می کند.] نان خامه ای ها(۱۱) دیگر مثل قدیم نیستند، اما برادرت مثل قدیم دوستشان دارد. اگر خواست برای شام بماند...
ماریو: نمی ماند.
مادر: خیلی گرفتار است. همین که وقت کند ماهی یک بار بیاید و پاکتی برای ما بیاورد خودش کلی است.

[ نان خامه ای ها را درون سینی چیده است.]

ماریو: حتماً پادوی دفتر را اخراج کرده اند. [ مادر، با دلخوری، او را نگاه می کند.] می دانی ماشین خریده؟
مادر: واقعاً؟ تو خودت دیدیش؟
ماریو: بهم گفته اند.
مادر: بزرگ است؟
ماریو: نمی دانم.
مادر: شاید امروز با ماشین بیاید.
ماریو: فکر نکنم با ماشین تا دم در خانه بیاید.
مادر: راست می گویی. پسرم باادب و باملاحظه است. [ ماریو با تعجبی اندک او را می نگرد و به کار خود می پردازد. مادر به او نزدیک می شود و صدایش را پایین می آورد.] بهش می گویی پدرت چکار کرد؟
ماریو: شاید سوال نکند.
مادر: حتما متوجه نبودش می شود.
ماریو: اگر متوجه شد بهش می گویم.
پدر: [ برمی خیزد و به سمت کمد می رود.] این دخترخانم خوشگل هم حاضر شد. فقط نمی دانم چه کسی است.
مادر: [ می خندد.] خب یک دخترخانم خوشگل. همین بَسِت نیست؟
پدر: [ ناگهان خشمگین می شود.] نه، نه که بَسَم نیست!

[ با خشونت کشو را باز می کند و آدمک را در آن می گذارد.]

مادر: [ آهسته] توی این چند روز غیرقابل تحمل شده.
پدر: به! نان خامه ای!

[ می رود یک نان خامه ای بردارد.]

مادر: بگذار برای وقتی که بیسنته آمد!
پدر: بیسنته که منم!
مادر: بعداً. [ او را کنار می کشد.] یالا، برو سر کارت پستال هایت ببینم. شدی عین یک بچه.
پدر: [ مقاومت می کند.] صبر کن...
مادر: گفتم یالا!
پدر: می خواهم بوست کنم.
مادر: [ می خندد.] وا! سرِ پیری و معرکه گیری!
پدر: [ صورت او را می گیرد.] بوس...
مادر: [ روده بُر از خنده] بکش کنار خودت را تُف تُفو!

نظرات کاربران درباره کتاب نورگیر