فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازداشتگاه

کتاب بازداشتگاه
نمایش‌نامه‌ای در دو پرده و پنج صحنه

نسخه الکترونیک کتاب بازداشتگاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بازداشتگاه

اتفاقات و حوادثی که در زمان رایش سوم به وقوع پیوسته آن‌چنان دهشتناک، بیمارگونه، نکبت‌بار و ضد انسانی است که تاریخ بشری از ثبت آن شرمگین است. بازداشتگاه به شیوه‌ای بدیع گوشه‌ای از فضای وهم‌آلود و باورنکردنی اردوگاه‌های بی‌شمار اسیران آلمان نازی را همراه با طنزی تلخ و گزنده به نمایش می‌گذارد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بازداشتگاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



گریزلدا گامبارو(۱)، نمایش نامه نویس و داستان سرای جایزه ـ برده ی آرژانتینی است. او به سراسر ایالات متحده ی آمریکا و اروپا سفر کرده است. خانم گامبارو، بی تردید یکی از هیجان انگیزترین شگفتی هایی است که در جست وجوی خود برای یافتن نمایش نامه ها و نمایش نامه نویسان پایدار آمریکای لاتین به رویارویی اش نایل آمده ام. در نخستین نشستی که با وی داشتم، خود را شدیداً متاثر از ملایمت و هوش سرشارش یافتم. نرم خویی او به هیچ وجه مرا در حدس خود پیرامون کیفیت نمایش نامه های وی یاری نکرد. چون ددمنشی و زورمندی، قالبی مقتصدانه در نگارش، و شقاوتی تقریباً استریندبرگ گون در ارزشیابی از حیات را در آثار او یافتم مرا حیرت زده بر جای گذارد. خانم گامبارو، از جمیع امکانات لازم، برای آن که روزی یکی از تواناترین نمایش نامه نویسان آمریکای لاتین شود، برخوردار است. در نمایش نامه های وی، گرایش به سوی رهایی از محدودیت های آداب ورسوم قومی است. بی شک از نظر توان در نویسندگی، او هم سطح بهترین نمایش نامه نویسان جوان تئاتر اروپای معاصر است.
نمایش نامه ی «دوقلوهای سیاهی»(۲) اثر دیگر خانم گامبارو، مانند نمایش نامه ی «بازداشتگاه»(۳) بررسی سخت دلانه ای است از تجاوز و تسلیم، عشق و تنفر، و تابعیت و استقلال. پیشنهاد مفرح خانم گامبارو مبنی بر تغییر آهنگ مورد استفاده در «بازداشتگاه» به تناسب نمایشگری که اثر به زبانش برگردان شده است، خود مبین اشتیاق وی به بخشیدن بعدی جهانی به آثارش می باشد. «من توصیه می کنم، اوه سوزانا(۴)، را انتخاب کنید، چون بی مزه و احمقانه، بهترین انتخاب است. نمایش نامه ی «بازداشتگاه» به سال ۱۹۶۷ در بوینوس آیرس به صحنه آمد. آثار خانم گامبارو، تا به حال به زبان های پرتغالی، فرانسه و ایتالیایی برگردان شده است.

ویلیام آی. اولیور(۵)

پرده ی اول

صحنه ی اول

اطاقی با دیوارهای سفید و شفاف. تمام مبلمان در سمت چپ صحنه قرار دارد: یک میز کار، یک مبل یک نفره و یک صندلی. یک سبد برای دور انداختنی ها نیز وجود دارد. دو در، یکی در سمت چپ و به خارج و دیگری در سمت راست و به اندرون باز می شود. پنجره ای نیز در بالای صحنه به چشم می خورد. پس از لحظه ای، در سمت چپ باز می شود و صدای کسی که مودبانه صحبت می کند به گوش می رسد.

صدای مستخدم:  لطفاً بفرمایید تو. می توانید چمدان تان را هم همین جا بگذارید. همین الان می آیند.

مارتین وارد می شود. پالتویی به تن، شال گردنی به گردن و جفتی دستکش به دست دارد. شال گردن را باز می کند و همراه با دستکش هایش به روی میز می گذارد. روی صندلی می نشیند. حرکاتش حساب شده و آرام است. دست در جیب می کند و بسته آدامسی بیرون می آورد. چند آدامس در دهان می گذارد. صدای همهمه ی بچه ها، به نحوی عجیب مخلوط با صدایی خشن که آمرانه دستور می دهد، به گوش می رسد. از این دستورها، فقط دو شماره به شکل مبهمی مفهوم می شود: «یک، دو! یک، دو!» در زیر این صدا، ناله ای نیز که گویی از قعر زمین بیرون می آید به گوش می رسد. همه چیز به نظر وهم انگیز می رسد. مارتین، بلند می شود و درحالی که هنوز آدامس می جود، به صدا گوش می دهد. سپس، به میز که جز وسیله ی ارتباط بین اطاقی، چیز دیگری روی آن نیست، می نگرد. یکی از تکمه ها را فشار می دهد و صدای موسیقی بی نهایت ظریفِ پالایش یافته و تحذیر کننده ای پخش می شود. لبخندی می زند و مجدداً تکمه را فشار می دهد. صدای موسیقی و هم چنین صداهای خارج قطع می شود، می نشیند. از خارج صدای دویدن کسی در راهرو و صدایی بین خشم و خنده که فریاد می زند «بدو، ولی نه آن جور، نه آن جور!» شنیده می شود. از نزدیک صدای پارس سگ های درنده که گویی به کسی حمله می کنند، به گوش می رسد. برای لحظه ای در باز می شود و مجدداً محکم بسته می شود. سکوت. مارتین به طرف در می رود و آن را باز می کند. نگاهی به بیرون می اندازد. چیزی نمی بیند، شانه بالا می اندازد، و در را دوباره می بندد. شال گردن و دستکش های خود را بر می دارد و در جیب پالتو می گذارد. درست در حال درآوردن پالتوی خود است که در سمت راست باز می شود و فرانک به درون می آید. فرانک یونیفورم گشتاپوی باشکوهی به تن دارد و شلاقی را که از مچش آویزان است با خود حمل می کند. این یک شلاق چرمی گیس باف بلندی است که گشتاپو به کار می برد. به جز این، هیچ چیز دیگری در رفتارش تهدیدآمیز نیست. مردی است جوان که صورتی نسبتاً مهربان دارد. باحالتی مشوش و سر شلوغ وارد می شود. انبوهی از کاغذ و پرونده را که به سختی قادر به حمل آن است با خود می آورد. قسمتی از آن به زمین می ریزد.

فرانک: (درحالی که با خوشرویی غر می زند، کاغذ ها را از زمین جمع می کند.) این بچه ها، این بچه ها! واقعاً وحشی اند! (کاغذ و پرونده ها را به روی زمین می گذارد. با حالتی کاملاً طبیعی شلاق را از مچش در می آورد و با پا به زیر میز می اندازد. سپس دستش را به سوی مارتین دراز می کند.) خب، بالاخره آمدم. چه طورید؟ خیلی منتظر ماندید؟
مارتین: (با تعجب او را نگاه می کند.) نه.
فرانک: (زانو می زند تا بقیه ی کاغذها را جمع کند.) پالتوتان را در بیاورید. (مارتین نیز برای کمک به زمین نزدیک می شود.) نه، نه، اشکالی ندارد. من دیگر عادت کردم... از بس چیزهایم را ریختم. خیلی دست وپا چلفتی ام. (تکمه ی یقه ی ژاکت خود را باز می کند.) واه، چه قدر گرم است!
مارتین: (خم می شود تا کاغذی را که زیر میز افتاده است بردارد.) این هم یکی دیگر.
فرانک: (با پا شلاق را دور می کند تا دست مارتین به آن نرسد. سپس باحالتی خشک.) نه، بگذارید خودم برمی دارم.
مارتین: (ناراحت) معذرت می خواهم، من فقط فکر کردم...
فرانک: (غرزنان به کاغذ اشاره می کند.) همه چیز همین طور است! کثافت است! (روی مبل می نشیند و به مارتین اشاره می کند تا روی صندلی که آن طرف میز است بنشیند. سپس خیلی دوستانه.) بنشین! چه طوری؟ پالتوات را درآور!
مارتین: (می نشیند.) خوبم، متشکرم.
فرانک: (بدون آن که گوش بدهد.) هوای محشری داریم. بعضی وقت ها یک کم سرد می شود. زیاد گرم نمی شود، ولی بقیه اش ایده آل است! آب وهوای ایده آلی است! (بار دیگر صدای همهمه ی بچه ها، صدای دستور و ناله ی نیمه خفه به گوش می رسد. فرانک تکمه ی دستگاه رابط بین اطاقی را فشار می دهد. با لحنی حساب شده، آمرانه، ولی تهدیدآمیز صحبت می کند.) من می خواهم آن بچه ها خفه شوند. (صدا قطع می شود. لبخندی می زند و دست خود را در قله ی کوهی از کاغذ که روی میز به وجود آمده قرار می دهد.) خب، این هاست، تمامش این جاست... البته تمام تمامش نیست. کتاب ها تو دفترند. (سپس با لحنی بسیار دوستانه به مارتین که او را به حالتی نیمه دلخور و نیمه محظوظ نگاه می کند. می گوید.) چیه؟
مارتین: هیچی.
فرانک: نه، نه، نه، بگو!
مارتین: آن یونیفورم.
فرانک: (متحیر) همه همین را می گویند! توی عجب دوره ی خاصی زندگی می کنیم.
مارتین: آخر چرا آن یونیفورم؟
فرانک: مگر یونیفورم دیگری هم هست؟
مارتین: متوجه نمی شوم.
فرانک: ازش خوشم می آید. و آدم بهتر است تا هنوز زنده است از هیچ لذتی که مورد عشقش است فروگذار نکند! من که با این به کسی لطمه ای نمی زنم. من که مسلح نیستم. (ناگهان با ترشرویی) تو جهودی؟
مارتین: (با لبخند) نه.
فرانک: کمونیست؟
مارتین: نه. (آدامسش را می جود. مکث. سپس به طرف فرانک خم می شود.) بگو ببینم، مگر فرقی هم می کند؟
فرانک: (گیج) داری چه کار می کنی؟ آدامس می جوی؟ (سپس درحالی که شانه های خود را از روی انزجار بالا می اندازد، زیر لب می گوید.) چه عادت زشتی!
مارتین: (بدون آن که ناراحت شده باشد.) سیگار کم تر می کشم.
فرانک: من انگم می جوم. (یکی از کشوهای میز را باز می کند.) یک خورده می خواهی؟
مارتین: نه، نه، اصلاً تحملش را نمی توانم بکنم.
فرانک: من هم تحمل آدامس را نمی توانم بکنم.
مارتین: (هنوز آرام) عجب. بسیار خب، مهم نیست. (به کاغذهای روی میز اشاره می کند.) خب، برویم سر کار؟
فرانک: (مودبانه) ولی همین الان رسیدید! من اهل بیگاری کشیدن نیستم. (به ژاکتش اشاره می کند.) این ممکن است باعث سوءتعبیر بشود. ولی من واقعاً اهل بیگاری کشیدن نیستم.
مارتین: (لبخند می زند.) البته که نیستید. ولی حالا که کاغذها را آوردید، بدم نمی آید نگاهی بهشان بیندازم.
فرانک: (عجولانه) جدی می گویید؟ منظورم این است که تعارف نمی کنید؟
مارتین: نه، من حالم خیلی خوب است، سفر آن قدرها هم سخت نبود.
فرانک: باشه! (سپس، جدی) ولی اگر قرار باشد آدامس بجوی نمی توانیم کار کنیم. (مارتین باحالت توهین آمیزی آدامس را در سبد تف می کند.) متشکرم، متشکرم! (صدای صحبت و خنده ی بچه ها بدون صدای دستور و ناله شنیده می شود. فرانک گوش می دهد و لبخند می زند.) صدای بچه ها را گوش کن! اصلاً حرف شنوی ندارند. دارند تو حیاط بازی می کنند. (سپس با لبخندی عجیب.) یکی شان سعی کرد بیاید این جا. (می خندد، سپس ناگهانی) نظرت راجع به ویتنام چیست؟ ناراحت که نمی شوی سوال کنم؟ از نظر من که هر غلطی می خواهند بکنند.
مارتین: از نظر من هم همین طور. (حوصله اش سر رفته است.) ممکن است برویم سر این کاغذها؟
فرانک: باشه. اگر از من می پرسید که واقعاً گند و کثافت عجیبی است. (تکیه می دهد.) به نظر تو این درست است یا غلط؟ که آمریکایی ها قوی اند. ملت محشری اند. راجع به دیگران، راستش، من هیچ چیز نمی دانم. تو می دانی؟
مارتین: (می کوشد به خود مسلط بماند.) نه. (آدامس دیگری بیرون می آورد و در دهان می اندازد.)
فرانک: (با انزجاری رو به تزاید، مارتین را نگاه می کند.) هیچ کس راجع به آن های دیگر چیزی نمی داند، برای همین هم هست که تصور روشنی از آن ها داشتن کار بسیار مشکلی است. درحالی که تمام دنیا حالا جهودها را می شناسد. کمونیست ها را کم تر. ولی به دام انداختن آن ها هم راه دارد. انقدرها هم سخت نیست. ما آثار کمونیست های شوروی را خوانده ایم. من گورکی را هم خواندم! «مادر» را. به آن می گویند کتاب! دیگر... دیگر چیز را... (عقده مند از آدامس جویدن مارتین، رشته ی فکرش قطع می شود)... خیلی چیزها خوانده ایم... (دیگر طاقت نمی آورد، التماس می کند.) خواهش می کنم نجو. (مارتین برای لحظه ای نمی جود. فرانک مثل کسی که جای یک نفر دیگر حرف می زند به صحبت ادامه می دهد.) مثلاً همین ویتنامی ها و ویتنامی های شمالی را بگیر. از نظر من همه شان یکی اند. کی می داند آن ها کی اند؟ کی نوشته های آن ها را خوانده؟ آن چه زبانی است حرف می زنند؟ خلاصه، کل جریان کثافتی است که نگو! (سپس با مهربانی) ممکن است آن آدامس را یک دقیقه نجوی.
مارتین: حواسم را مشغول نگه می دارد.
فرانک: (با تواضع) که حرفای مرا نشنوی؟
مارتین: اوه، نه. نه!
فرانک: پس چی؟
مارتین: من دوست دارم همیشه به عمق مطالب برسم. (مکث) مرا ببخشید. منظورم این نبود جسارت کرده باشم.
فرانک: اوه، نه، نه. چه جسارتی. (مشت خود را به میز می کوبد.) راست سر مطلب. بدون حاشیه رفتن.
مارتین: (به کاغذها اشاره می کند.) این ها اصلاً چی اند؟ چرا مرتب نشده اند؟
فرانک: (محظوظ) مرتب؟ افتضاح! آن هم شاهانه!
مارتین: بالاخره باید از یک جا شروع کنیم. (به قصد بررسی کاغذها بلند می شود.)
فرانک: (با حرکت دست مانع می شود.) همان جا بنشین خودم بهت می دهم. این یک دستور است. همان جا بنشین. (مارتین درحالی که آدامس می جود، می نشیند. فرانک به طرف صندلی برمی گردد، بی هدف.) لعنت به این گرما! دارم خفه می شوم! (تقریباً تمام تکمه های ژاکت خود را باز می کند.) این صورت تمام کارمندهاست... اعضای اداری، از تاریخ... (می خواهد کاغذی را به مارتین بدهد، ولی دستش را عقب می کشد و با خشونت.) خیلی خب! آن آدامس را تف کن!
مارتین: (دستش را برای گرفتن کاغذ دراز می کند.) اگر اجازه بفرمایید.
فرانک: حسابداریش همه درهم ریخته است. کارت در آمده.
مارتین: برای همین استخدام شدم.
فرانک: (با حسرت چشم های خود را می چرخاند.) آه نهایت لطف تان است. (کاغذ را روی کاغذها می گذارد، سپس شمرده و تهدیدآمیز می گوید.) خیلی خب، تفش کن.
مارتین: چی را؟
فرانک: (به دهان او اشاره می کند و با انزجار آمرانه صحبت می کند.) تفش کن! (مارتین خشمگین است، ولی آدامس را تف می کند. فرانک با بی نزاکتی ادامه می دهد.) تو هم بهشان می گویی یانکی؟
مارتین: نه.
فرانک: مردم آمریکای شمالی نویسنده های خوبی اند. خیلی های شان را می شناسم. گروه درویش مسلک ها(۶)، فرلینگتی(۷)، مردمی که جیگر دارند، شجاعت دارند. آن وقت... چند نفر از ماها آن جوری هستیم؟ تو مثل این که خجالتی هستی، نه؟
مارتین: (حوصله اش سر رفته است.) نه.
فرانک: خیلی خب. ولی جیگر نداری. کتت را درآور.
مارتین: همین جوری خوبم.
فرانک: (راضی) البته، مغز خر هم نخوردی، این خودش خیلی خوب است.

مارتین به پا می خیزد و تقریباً باحالتی تحریک آمیز پالتوی خود را درمی آورد، آن را تا می کند و روی میز، در قسمت خالی آن می گذارد. فرانک بدون برخواستن، دستش را دراز می کند و به نرمی پالتو را به زمین می اندازد.

مارتین: چه کار می کنی؟ (آن را برمی دارد و مجدداً روی میز می گذارد. ولی به محض آن که حالت آماده باش خود را از دست می دهد، فرانک دوباره آن را به زمین می اندازد. در این موقع صدای آوازی روستایی به گوش می رسد، ولی این یک آواز سنتی روستایی نیست، بلکه بیش تر به یک آهنگ محلی شبیه است.) «خدایا، آه، خدایا، این جان کندن طاقت فرسا(۸)» و غیره.
فرانک: می شنوی؟ ما هنوز دهاتی داریم! درست مثل قدیم.
مارتین: ممکن است ببینم؟
فرانک: (با سوءظن) برای چی؟
مارتین: از روی کنجکاوی.
فرانک: (نرم می شود.) بفرمایید. اگر فقط به خاطر همین است، اعتراضی ندارم. (مارتین به طرف پنجره می رود و بیرون را تماشا می کند. فرانک از او طوری سوال می کند که گویی جوابش را نپرسیده می داند.) چی می بینی؟
مارتین: هیچی.
فرانک: از روی آوازشان می شود گفت الان کجایند، درست زیر پنجره ی ما. زیر پنجره یک جاده است. وقتی می خوانند (قسمتی از آواز را می خواند.) معنی اش این است که درست رسیده اند زیر پنجره.
مارتین: (پنجره را کامل باز می کند و حالا همان قسمت از آهنگ را که فرانک تمام کرده بود به گوش می رسد. درحالی که به خارج نگاه می کند.) هیچ کس آن جا نیست. (دلخوری خود را پنهان می کند و بر جای اولش برمی گردد و درحالی که به کاغذ ها اشاره می کند.) بگذار یک نگاهی به این ها بیندازیم.
فرانک: البته! (تکمه ی دستگاه ارتباط بین اطاقی را فشار می دهد و صدا ناگهان قطع می شود. بلند می شود و مارتین را تقریباً پشت میز هل می دهد. سپس با سردی می گوید.) جایت این جاست. بنشین و تکان نخور. (سپس بسیار مودبانه.) جسارت کردم؟
مارتین: (بر خود مسلط می شود.) نه.
فرانک: (پرونده ای از کاغذها را به دستش می دهد و با لحنی رسمی.) این ها مالیاتی است که برای چیز پرداختم... (به خاطر نمی آورد یا اصلاً نمی داند.) لعنت به این گرما! دارم خفه می شوم! (از روی سرزنش) پنجره را باز گذاشتی.
مارتین: (می خواهد بلند شود.) می بندمش.
فرانک: نه، نه. تو به کارت برس... دهاتی ها برمی گردند. (به ساعت مچی خود نگاه می کند.) پنج دقیقه ی دیگر برمی گردند.
مارتین: به این زودی؟
فرانک: چه انتظاری داشتی؟ این روزها، با این همه ماشین آلات، کار کردن به راحتی گوزیدن شده. (ادا و صدای گوزیدن را درمی آورد.) قرت! و کارها تمام شده. می روند به دهات، تو مزارع، بر حسب سنت، فقط برای این که بتوانند بخوانند. این گرما طاقت فرسا شده. (ژاکتش را درمی آورد و به روی میز پرتاب می کند. درست بعد از این کار، به طرف مارتین برمی گردد و باادبی غلو شده.) با اجازه ی شما، اشکالی که ندارد؟
مارتین: نه. این ها چیست به من داده ای؟ این که یک مشت درس ومشق بچه هاست.
فرانک: (متحیر) مشق بچه ها؟ (دست خود را به دهانش می گذارد.) همه را قاطی کردم! (از روی میز خم می شود و تقریباً دیوانه وار کاغذها را قاپ می زند.) بده شان به من! (کاغذهای روی میز را به هم می پاشد و می خندد.) خدای من، عجب افتضاحی! نگاه کن کار به کجاها کشیده! مشق بچه ها... نقاشی! (با خود، درحالی که لبخندی خفیف به لب دارد.) همه را قاطی مشق ها کردند. (به مارتین) این یکی را نگاه کن. (یکی از نقاشی ها را به او نشان می دهد.) قشنگ است. نه؟ (متعجب)
مارتین: آره، ولی آن جا چه کار می کند؟
فرانک: چرا از من می پرسی؟
مارتین: (مثل کسی که نمی تواند افکار خود را متمرکز کند، به آرامی و بدون عجله می گوید.) یک دفعه من یک عکسی دیدم... از بچه ها... که داشتند می بردنشان به...
فرانک: خودت عملاً آن جا بودی؟
مارتین: (غرق در فکر.) من؟ من عکس هایش را دیدم. بچه ها تو صف بودند در حال قدم رو. با کیف های مدرسه شان. در حال قدم رو، مثل این که داشتند از یک کلاس به کلاس دیگر می رفتند.
فرانک: (خشمگین حرف او را قطع می کند و ژاکت خود را به زمین می کوبد.) همه اش به خاطر این کهنه پاره ی لعنتی است که این فکرها به سرت می زند! این کهنه لعنتی ریده مانی! (به آن لگد می زند، سپس، باحالت تاسف.) آدم تا می آید یک ذره این جوری به خودش خوش بگذراند، نصف مردم دنیا شروع می کنند به انتقاد کردن. (پیراهن خود را مرتب می کند. سپس، به خشکی.) خب، حالا دیگر قیافه ام عوض شد. بیا ادامه بدهیم. بیا ببینیم بالاخره می توانیم سروته این کثافت را پیدا کنیم یا نه. (در جواب حرکت مارتین.) همان جا بمان. (میان اوراق کاغذ جست وجو می کند و غر می زند.) نه... نه. این هم نیست. نه. همه اش مشق و نقاشی! (با لحنی دوستانه به مارتین.) کمی حوصله می خواهد. یک کم حوصله. (به ورق کاغذی نگاه می کند.) این باید یک الاغ باشد. خدای من، عجب گرمایی! آها! اینم چند تا رقم، بالاخره... و چند تا اسم. این چکمه ها دارند مرا می کشند. اشکالی دارد اگر من چکمه هایم را در بیاورم؟
مارتین: هر کار دلت می خواهد بکن.
فرانک: (به او برخورده است.) داری یک خورده بی تربیت می شوی ها، نه؟
مارتین: من این جوری ام. هر کاری دلت می خواهد بکن!
فرانک: اوه، نه. نه، نه. به هیچ وجه. هر چه شما بفرمایید. اگر شما را ناراحت می کند... خب، دیگر حرف ندارد. اصلاً حرفش را نمی زنیم. پاهای من می توانند تو این چکمه های لعنتی کباب شوند.
مارتین: خب، البته که اشکالی ندارد. چرا ناراحت شوم. درشان بیاور.
فرانک: خوب است! خب، حالا برویم سر کار. (چکمه ها را می کشد، زور می زند و تقلا می کند.) انضباط، یک امر ذاتی است... ولی ظاهر کارها، کمی آشفته اند. این طور به نظر می آید که بلند مویی و کوته فکری باب روز است.
مارتین: آری، به راستی چنین است. این تشکیلات مال توست؟ یا مالکین دیگری هم دارد؟
فرانک: خیلی دلت می خواست مالکین دیگری هم داشت، مگر نه؟
مارتین: (شانه های خود را بالا می اندازد.) نه، برای چی؟
فرانک: راستش... نمی دانم. شاید برای این که آمدیم و نتوانستی با من کنار بیایی.
مارتین: نه. سوال کردم برای این که می خواستم بدانم.

نظرات کاربران درباره کتاب بازداشتگاه