فیدیبو نماینده قانونی رادمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بینایی

کتاب بینایی

نسخه الکترونیک کتاب بینایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بینایی

می‌بایست تصمیم گرفته می‌شد که چه افرادی باید از شهر خارج شوند و چه کسانی بمانند. روشن بود که رئیس دولت، به همراه همکارانش و حتی منشی‌ها، دوستان نزدیک، نمایندگان مجلس، نیروهای نظامی و سایر مسئولان کشوری و لشکری باید بیرون بروند و پرسنل وزارت دادگستری، روحانیون، نیروهای مخفی پلیس و افراد خنثی کننده‌ی بمب، شهرداری‌ها، مسئولان آب و برق در شهر بمانند. نگرانی کمبود مواد غذایی هم هنوز پابرجا بود؛ تا زمانی که شهروندان به خوبی درک کنند که اعلام حکومت نظامی، کاری سرگرم‌کننده نیست. طرح عقب‌نشینی در انتها به تصویب رسید و با مطالعه دقیق، مسیرهای فرعی برای خروج امن اعضای هیئت دولت تعیین شد. باید مسیر خاصی برای نخست وزیر و بقیه وزیران در نظر گرفته می‌شد که مواجهه‌ای با مخالفان خروج آن‌ها نداشته باشد. تعدادی آمبولانس در آخر کاروان و گروه‌های نظامی نگهبان برای مشایعت در نظر گرفته شده بود. تمام حضار در جلسه وادار به ادای سوگند شدند. ابتدا دست خود را بر انجیل و بعد روی قانون اساسی می‌گذاشتند و که در این‌باره ساکت بمانند و حرفی نزنند...

ادامه...
  • ناشر رادمهر
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بینایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

گوشه و کنایه، حیرت و گیجی، بی انضباطی و اغتشاش، تمام کشور را فرا گرفت. حوزه های شهرداری ها و اماکنی که بدون هیچ رویداد و اتفاقی خاص، غیر از تاخیر مردم به دلیل شرایط نامساعد جوی، انتخابات در آن ها انجام شده بود، فرقی با سال های قبل نداشتند. تعداد رای دهندگان، بسیار زیاد و دور از انتظار بود. آراء سفید هم همین حالت را داشت!
شهرداران و اعضای شورای شهر، که حضور در پایتخت را نوعی اقتدار برای خود می دانستند و برگزاری انتخابات را جز وطن پرستی، حرف دیگری تعبیر نمی کردند، ناگهان با این حقیقت رو به رو شدند که تا ساعت چهار عصر، فردی برای واریز رای نیامده، اما بلافاصله بعد، چنان که گویی دستوری واجب الاجرا برای مردم صادر شده باشد، همه از خانه ها بیرون آمدند و رای دادند. اعضای هیئت دولت قبل از آغاز رای گیری، پیروزی را اعلام کرده بودند و قبل از حضور مردم، از پیش بینی خود نادم شده و از عدم استقبال عمومی شدیدا عصبانی بودند. پایتخت در ترس و انتظار به سر می برد. کسی قادر نبود از غریبه ها گشایشی بطلبد، مگر این که از همکاران یا اقوام باشد. فقط در چنین حالتی، این سوال بر سر زبان ها بود:

«اگر دستور تجدید انتخابات صادر شود، چه روی می دهد؟»

این سوال اغلب به صورت آرام و زمزمه طرح می شد، چون همه می ترسیدند مبادا غول خفته بیدار شود. کسی نمی خواست با دم شیر بازی کند، بنابراین معدود افرادی می خواستند همه چیز را ندیده بگیرند و به حال خود رها کنند. آن ها قصد داشتند بپذیرند که به دولت و شورای شهر وفادار مانده اند و هرگز اتفاقی خلاف نظر مسئولین شکل نگرفته است. عده ی دیگری عکس گروه اول، اعتقاد داشتند که آن چه روی داده، مقدر و مطابق رای مردم و به تبعیت از قانون بوده است. آن ها می گفتند اگر چیزی به صورت قانون درآمده باشد، پذیرفتن آن در هر شرایطی از وظایف مسئولان و مردم است و حتی اگر قانون آشکار می کند که مثلاً انتخاباتی با چنین پایانی باید هشت روز دیگر تکرار شود، یعنی روز دوشنبه ی آینده، در آن صورت همه می بایست از قانون تبعیت کنند و در روز تعیین شده به پای صندوق های رای بروند و بعد، آن چه خداوند مصلحت بداند روی خواهد داد و بدون شک هر اتفاقی روی دهد، به نفع مردم خواهد بود.
باید دقت کرد که احزاب برای ابراز دیدگاه هایشان هرگز ریسک نمی کنند، بلکه گاهی از یک سو و گاهی از سوی دیگر، تعریف و تمجید می کنند. مثلاً طرفداران حزب راست گرا می گویند: «بله، سران احزاب می توانند دولت و شهرداری و شورای شهر خوب ایجاد کنند.»
با چنین بیاناتی، با سیاستی خاص، از راه های امن و آرام متابعت می کنند و دولت را قاضی عادلی می دانند که ملزم به اجرای قانون است. حزب میانه رو هم وانمود می کند که قانون رعایت خواهد شد، اما در عین حال، توقعاتی از دولت دارد که خود نیز به خوبی از ناممکن بودن آن ها باخبر است. آن چه طرفداران این حزب خواستارند، در اختیار داشتن ابزاری قدرتمند است که بشود با بهره گیری از آن، درستی انتخابات و عادی بودن اوضاع را به اثبات رساند. با این حال، تمام احزاب، بعد از حضور در جلسات مختلف و گفتگوهای طولانی، بیانیه ای مشترک انتشار دادند که حاوی توقعات آن ها از اجرای قوانین انتخاباتی بود تا بتوان به پیشرفت هایی در زمینه ی سیاست نائل شد. قصد آنان پیروزی در انتخابات و شورای شهر نبود، بلکه به اهدافی فراتر از این فکر می کردند.
بالاخره، نخست وزیر در یک برنامه ی تلویزیونی شرکت کرد و اعلام داشت که روز دوشنبه، تکرار انتخابات خواهد بود و بنابراین از ساعت ۲۴ همان شب، دور جدید مبارزات انتخاباتی به مدت چهار روز، تا ساعت ۲۴ پنجشنبه، آغاز می شود. در ضمن از شهروندان مقیم پایتخت تقاضا کرد با اتحاد بسیار در پای صندوق های رای بروند و با مسئولیت پذیری، لیاقت و وطن پرستی خود را مانند قبل ثابت کنند:
«مردم عزیز! دوشنبه روز قشنگی خواهد بود! تا آن روز، همه را به پروردگار می سپارم!...»
حقیقتا دوشنبه روز زیبایی بود. از سحرگاه، لحظاتی که آسمان با همه ی درخشش و عظمت انسان ها را سرحال می آورد و انوار زرین خورشید همه جا را در آغوش گرفته بود، صدای یکی از خبرنگاران تلویزیون به گوش می رسید که مردم را به شرکت در انتخابات ترغیب می کرد. رای دهندگان کم کم از خانه ها خارج می شدند و به جانب حوزه های رای گیری می رفتند. گروهی از مردم که گویی همگی کور بودند، درست همان طور که هفته ی قبل بعد از ساعت چهار عصر روی داد، هر کس در مسیر خود بود و در عین حال، چنان جدیت و شوقی از خود نشان می دادند که سابقه نداشت.
درب های حوزه ها هنوز بسته بود، اما صف طویل شهروندان صدیق و پاک نهاد، منتظر باز شدن درب ها در همه جا دیده می شد. هیچ صفی، به صورت یک ردیفی نبود، بلکه همه در چند ردیف ایستاده بودند. جاسوسانی هم مانند همیشه برای شنیدن و ضبط حرف های مردم، در صف حاضر بودند و مانند پزشکان متخصص مشاوره روانی، تلاش می کردند حضار را تحریک و تشویق به سخن گفتن کنند. بیش تر جاسوسان، حرفه ای بودند و در ارگان های اطلاعاتی و امنیتی مختلف فعالیت می کردند؛ اما برخی نیز داوطلبانه به کمک دولت آمده بودند. آن ها این طور تصور و القا می کردند که وطن پرستانی هستند که هدفی جز خدمت به وطن ندارند و برای رسیدن به این هدف متعالی، حتی حکم و پاداش هم نمی گیرند. در سوگندنامه ای که مهر کرده اند، به این دو مورد اشاره شده است. در بین آن ها، تعدادی فقط به دلیل بهره ای که از کنکاش و کشف می بردند به شنیدن سخنان مردم توجه می کردند. من این طور اشخاص را از لحاظ مادرزادی دارای چنین ویژگی هایی می دانم و سعی می کنم خود را مجاب کنم که آن ها را افرادی عادی و معمولی بدانم. با چهره هایی مختلف، تازه ترین آلات جاسوسی از جمله میکروفن و ضبط صوت را همراه داشتند و از قدرت ترغیب مردم به تخلیه اطلاعات برخوردار بودند. با این همه، گویی حضار در صف ها به کسی اعتماد نداشتند، چون آن چه در دستگاه های آنان ضبط شد، جز جمله هایی بی محتوا و پوچ نبود. همه عموما در مورد زیبایی صبح، صبحانه ای که با عجله خورده بودند، چگونگی محافظت از کودکان در زمانی که مادران پای صندوق می رفتند، احتمال ماندن پدران در منزل تا بازگشت مادر و بعد حضور آن ها در حوزه ها و این قبیل اراجیف صحبت می کردند:

ـ بهترین راه همین است، یکی از ما می رود و دیگری پیش بچه می ماند و بعد جاها تغییر می کند. ما که هرگز نمی توانیم با هم بیاییم رای بدهیم!
ـ پسر کوچکم با دختر بزرگ ترم که هنوز به سن رای دادن نرسیده، در منزل مانده است...
ـ بله او همسر من است...
ـ از دیدار با شما خوشحال شدم...
ـ من هم همین طور...
ـ آقا عجب صبح خوب و خنکی!...
ـ گویی از دیروز بعدازظهر آغاز شده...
ـ بله این طور به نظر می آید که تقدیر چنین بوده...

با وجود قوی بودن میکروفن ها و دستگاه های گیرنده که بر ماشین های سفید، آبی، سبز، قرمز و سیاه نصب شده بود، هیچ اثر مشکوکی در آن سخنان، حداقل از لحاظ ظاهری وجود نداشت؛ اما برای تهمت زدن، احتیاجی به داشتن مدرک، عدم اعتماد یا شک و ظن نبود، به خصوص در آن جا که کسی می گفت: «گویی از عصر دیروز آغاز شده...» یا این که: «تقدیر چنین بوده...»
اگر کسی قصد بهانه تراشی داشت، همین جملات کفایت می کرد؛ جملاتی که بی اراده و ناخودآگاه بر لب ها جاری می شد و در عین حال، بسیار خطرناک بود. بنابراین مقرر شد به شیوه ی سخن گفتن و نحوه ی زیر و بم شدن صدا دقت کنند. برای این کار، اصولاً جاسوسانی که به محل فرستاده می شوند، مهارت های لازم را کسب می کنند و به آن ها توصیه می شود در ابتدا موارد خاص را برگزینند، از آن ها فاصله بگیرند و در انتها یا آغاز صف بایستند، البته گیرنده قدرت بالایی داشت و قادر بود اصوات را از مسافت های دور هم ضبط کند، اما لازم بود شماره و نام رای دهنده ی مشکوک ثبت شود. این عمل بسیار ساده بود، زیرا معمولاً مسئولین حوزه و یا صندوق، نام و شماره ی افراد را با صدای بلند می خواندند. در آن حالت، جاسوسان به بهانه ی انجام کاری سریع از صف بیرون می آیند، به خیابان می روند و از طریق باجه ی تلفن موضوع را برای مرکز امنیتی شرح می دهند.
نمی شود این روش را با هدف گیری در مسابقه ی تیراندازی شبیه دانست. آن چه انتظار می رود این است که شانس و بخت، یا هر پدیده ی غیرعادی دیگری، باعث فرار سوژه نشود. با این حال تصور نمی شد نه در آن لحظات و نه در آینده، معلوم نشود که هدف رای دهندگان در هفته ی گذشته که ساعت چهار عصر در حوزه ها ازدحام کردند، یا روز دوشنبه که از صبح در حوزه ها حاضر شدند، چه بوده است؛ زیرا آن چه دستگاه های امنیتی می دانستند چیزی جز چند جمله ی رد و بدل شده میان مردم حاضر در صفوف نبود. از جمله ی «تقدیر بود...» و یا جملات بی پایانی که از زبان فردی خارج شده و یا فردی که بی نتیجه نالان بود. شاید ناله ی مرد، برای جلب توجه طرف مقابل باشد. البته او به تازگی از همسر خود جدا شده بود و اگر جاسوس این موارد را در دفترچه ثبت نمی کرد و به همراه صدای ضبط شده ی مرد ارائه نمی داد، شاید کار به مشکل برمی خورد. به طور مثال روز بعد از او می پرسیدند: «فردی را که روز قبل به او گفتید تقدیر بوده... می شناسید؟»
ـ «بله می شناسم.»
ـ «قبل از دادن جواب خوب فکر کنید. هدف شما از گفتن این جمله چه بود؟»
ـ «از طلاق همسرم صحبت می کردم.»
ـ «احساس شما درباره ی این جدایی چیست؟»
مرد عصبانی و در عین حال تسلیم است. خود این گونه می گوید:
«کمی حس عصبانیت و کمی حس درماندگی...»
ـ «تصور می کنید این احساس، برای آه کشیدن در کنار یکی از دوستان، علتی موجه و قانع کننده باشد؟»
ـ «نمی دانم.»
ـ «اما شما آه کشیدید.»
ـ «نمی دانم، نمی توانم به یاد بیاورم که آه کشیده ام یا خیر.»
ـ «بسیار خوب، ولی ما مطمئن هستیم که آه کشیده اید!»
ـ «شما که آن جا نبودید، از کجا باخبر هستید؟»
ـ «چه کسی می گوید ما آن جا حاضر نبودیم؟»
ـ «به طور قطع دوستم بهتر از هر کسی می داند که من آه کشیده ام یا نه. می توانید از او سوال کنید.»
ـ «اما ظاهرا شما با هم زیاد صمیمی نیستید!»
ـ «منظور شما چیست؟»
ـ «این که اگر او را به این جا بیاوریم، ناراحت می شوید.»
ـ «خیر، فکر نمی کنم...»
ـ «بسیار خوب...»
ـ «اجازه دارم بروم؟»
ـ «ابتدا باید به پرسشی که کردیم، جواب بدهید.»
ـ «چه پرسشی؟»
ـ «زمانی که به او جمله ی «تقدیر بود» را گفتید، به چه چیزی فکر می کردید و مقصودتان چه بود؟»
ـ «شرح دادم که به علت...»
ـ «نه جواب دیگری منظور ماست. این توضیح به درد ما نمی خورد.»
ـ «تنها حرفی که می توانم بزنم، همین است. چون حقیقت دارد.»
ـ «پس جواب شما این است؟»
ـ «روشن است، مگر باید چیزی از خود بسازم؟»
ـ «بله، بسازید. آن چه را که مد نظر ماست بگویید و همه را راحت کنید!»

آن چه اکثر مسئولان را نگران می کرد. احتمال عدم حضور مردم و یا دادن رای سفید بود. گویی شرایط سیاسی و اجتماعی کشور که از یک هفته قبل خطرناک شده بود، با مشکلات تازه ای رو به رو می شد. یک درصد عدم مشارکت یا فراتر از حد معین در قیاس با انتخابات قبلی، به این مفهوم خواهد بود که کشور به اوضاع طبیعی برنگشته است؛ مثلاً حضور نیافتن افرادی که به سودمند بودن انتخابات معتقد نیستند، یا افرادی که در آن هوای خوب ترجیح می دهند به عوض دادن رای، وقت خود را به سرگرمی در کنار ساحل بگذرانند، و یا افرادی که بدون علت خاصی و فقط به دلیل تنبلی در منزل می مانند. حقیقت داشت که رای دهندگان، غیر از موارد خاص، به طور کلی به سئوالات مربوط به نظرسنجی پاسخ نمی دهند و ساکت می مانند و زمانی که به آن ها گفته می شود: «فقط برای گرفتن آمار است...» جواب می دهند: «نباید جایی بیان شود... یا نباید اسمی روی آن گذاشت...»
به این ترتیب قادر نبودند با این روش، عقیده ی آنان را به صراحت دریابند. هشت روز قبل، روزنامه ها در یک نظرسنجی اعلام کردند که جوابی غیر از سکوت دریافت نکرده اند. گاهی هم از فردی سوال می شد و فرد دیگری پاسخ می داد. گویی همه قسم یاد کرده اند که رمز و اسرار رفتار خود را آشکار نکنند. این یکپارچگی رفتار در بین هزاران نفری که همدیگر را نمی شناسند، هم سطح فکر نمی کنند و از دیدگاه سیاسی تفاوت های اعتقادی بسیاری با یکدیگر دارند، نادر و تعجب آور بود، البته اگر نگوییم غیرممکن...
رئیس جمهور قصد داشت این مسئله را به نخست وزیر اعلام کند و نخست وزیر هم قصد داشت آن را به رئیس جمهور اطلاع دهد. نخست وزیر به وزیر کشور گفت: «دلیلی برای من بیاورید که چرا رئیس جمهور اکنون قصد ندارد با ما گفتگو کند و آن را به بعد موکول می کند...»
وزیر کشور هم دستور داده بود در حوزه های انتخاباتی مامورانی حضور داشته باشند که غیر از محافظت از حوزه ها، مراقب یکدیگر هم باشند، شاید بشود دستیاران خرابکاران را در میان مردم یافت. شاید هم این مسئله می توانست به دستگیری افراد مظنون به خیانت منجر شود که قصد داشتند درستی و صحت انتخابات را به هم بریزند. دیگر انتهای بازی بود و فقط لازم بود منتظر اعلام نتایج بمانند.
زمانی که حوزه ی شماره ی چهارده انتخاباتی، که دولت از نتیجه ی کار آن ها ابراز خرسندی می کرد اعلام داشت که مشکلی برای ادامه ی کار ندارد، در بقیه ی حوزه ها از شماره ی یک تا آخر، اخباری به گوش می رسید که گویی قرار بود در شهر زلزله ای رخ دهد؛ یک لرزش سیاسی در خانه ها، رستوران ها، کافه ها، کاباره ها و سایر اماکن عمومی و خلاصه هر مکانی که رادیو و تلویزیون داشت. مردم پایتخت در انتظار بودند تا از نتیجه ی انتخابات مطلع شوند. هیچ کس با دوست خود هم حرفی نمی زد، انگار حتی پُرگوها هم کلمات را از خاطر برده بودند.
بعد از اتمام مراسم رای گیری، ساعت ده شب، نخست وزیر در تلویزیون ظاهر شد. صورتی پُف کرده و چشمانی قرمز داشت و به دلیل یک هفته کم خوابی، رنگش را باخته بود. در دستانش برگه ای به چشم می خورد، اما آن را قرائت نمی کرد، بلکه فقط نظری به آن می انداخت تا رشته ی کلام را به درستی در دست بگیرد:
«همشهریان گرامی! خوشحالم که نتیجه ی انتخابات را که همین امروز برگزار شد به اطلاع شما برسانم: حزب راست گرا هشت درصد، حزب میانه رو هشت درصد و حزب چپ گرا یک درصد کل آرا را کسب کردند. آراء باطل صفر و آرای سفید، هشتاد و سه درصد است...»
آن گاه کمی سکوت کرد، لیوان آب را به طرف لبانش برد، چند جرعه نوشید و در ادامه گفت: «دولت توافق خود را با پیگیری علل به دست آمدن چنین نتایجی اعلام کرده است. آراء سفید، شوکی هولناک بر آزادی وارد آورده و باید متذکر شوم که این آراء، از فضا نیامده و از زمین هم خارج نشده است، بلکه درون صندوق هایی قرار داشته که تعداد بسیاری از مردم وطن پرست، صیانت از آن ها را بر عهده داشته اند...»
کمی آب لازم بود، زیرا احساس می کرد گلویش خشک شده است. اضافه کرد: «هنوز زمان لازم برای جبران کاستی ها وجود دارد. نباید به مسیرهای پوچ دل بست، بلکه باید وجدان های بیدار را به کمک فراخواند. من از همین تریبون، به مردم هشدار می دهم که باید در مقابل آن چه مملکت ما را مورد تهدید قرار داده، با هوشیاری وارد عمل شویم. تمام رای دهندگان به بهترین وجه به مسئولیت های خود عمل کردند و در حوزه ها گام نهادند، اما می توان بدون خیانت به مملکت اشتباهات را جبران کرد.»
در تمام کشور و همه ی اماکن دولتی و غیردولتی پیام نخست وزیر دریافت شد. روشن است که هرکس به میل خود، حرف های او را برداشت می کرد. عده ای اعتقاد داشتند که سخنان نخست وزیر، تا زمان اعلام درصد آرای سه حزب مهم کشور، کافی بوده و لازم نبود بیش از آن سخن بگوید. برخی هم بر این عقیده بودند که نخست وزیر می بایست تمام اتفاقات را برای مردم شرح دهد. در حقیقت هواداران حزب میانه رو که رقیب اصلی دولت تلقی می شدند، از حامیان نخست وزیر بودند. البته اهداف مهم آن ها از این جانب داری، شناختن مسئولان متخلف و مجازات آن ها بود. همه سوال می کردند نتیجه چه خواهد شد؟ هواداران حزب چپ گرا هم به استهزاء دولت مشغول بودند و معتقد بودند دولت در این اتفاق دست داشته است.
برخی دیگر هم نظریه ی خاصی ارائه نکردند، اما آن چه مهم بود حضور گروهی خاص در خیابان ها بود که تا صبح کاغذ می سوزاندند.
***

مسئول مرکز انتخابات احساس خستگی مفرطی داشت؛ چتر آب چکانش را با تندی بست و بالاپوشش را که بیهوده بر تن داشت و در آن مسیر چهل متری بین اتومبیل و حوزه ی رای گیری بی استفاده مانده بود، از تن درآورد. گویی قلبش در حال شکافتن بود. نزد میز انتخاباتی شماره چهارده رفت و زیر لب گفت: «نامناسب ترین وقت دنیاست برای اخذ رای!...» سپس به منشی خود که توانسته بود تا حدود زیادی بدن خود را از آب باران محفوظ بدارد، گفت: «... امیدوارم جزو آخرین افراد نبوده و دیر نرسیده باشم.»
منشی در پاسخ گفت: «تا این لحظه قائم مقام شما نیامده و زمان زیادی هم مانده است.»
با این حرف، آرامش را به او هدیه داد و با هم به طرف سالن اخذ رای حرکت کردند. مسئول مرکز در همان حال گفت: «با این بارندگی، اگر همه برسند، کار خارق العاده ای کرده اند.» سپس به مسئولان و قائم مقام هایشان که پشت میز نشسته بودند، سلام کرد. سعی می کرد تا از کلماتی مشابه بهره ببرد و حالت چهره و بیانش را تغییر ندهد که مبادا سلایق سیاسی و عقاید خود را هویدا سازد.
مسئول مرکز انتخابات، به خصوص در حوزه ی خود، باید در همه حال طوری برخورد کند که عدم وابستگی او به گروهی خاص ثابت شود و یا به تعبیری دیگر، سلایق او مخفی نگه داشته شود.
به غیر از رطوبت هوا که فضا را سنگین می کرد، درون سالن هم حالتی گرفته و راکد داشت؛ چون تنها دو دریچه ی کوچک آن سالن را به حیاط مرتبط می کرد و در روزهای آفتابی هم نور کمی از آن جا رسوخ می کرد.
نماینده ی حزب میانه رو گفت: «بهتر بود رای گیری را به وقت دیگری موکول می کردیم. باران از روز گذشته یک ریز در حال باریدن است. سیل و ویرانی، همه جا را احاطه کرده است و مهم تر از همه این که پیش بینی می شود آرای ممتنع بسیاری به صندوق ها واریز شود.»
نماینده ی حزب راست گرا سرش را به نشانه ی تصدیق تکان داد، اما فکر کرد: «باید با احتیاط در این مورد عکس العمل نشان بدهم»؛ بنابراین گفت: «قطعا نباید چنین ریسکی را ندیده انگاشت. در عین حال، فکر می کنم که روح همبستگی در میان مردم شهر به حدی است که شایستگی اعتماد ما را دارند. مردم ما آگاه هستند... بله، بسیار آگاه هستند... و اهمیت نتایج این انتخابات را برای پایتخت به خوبی می فهمند.»
بعد از این مکالمات، نمایندگان احزاب میانه رو و راست گرا نگاهی آکنده از ظن و تردید که کنایه و طعنه از آن پیدا بود، به نماینده ی حزب چپ گرا انداختند. آن ها در انتظار شنیدن اندیشه های او بودند.
در آن ثانیه های حساس، ناگهان قائم مقام مسئول حوزه همان طور که آب از سر و رویش بر زمین می چکید وارد شد و همان طور که پیش بینی می شد مورد استقبال گرم و دوستانه ی حاضران قرار گرفت. شاید به همین دلیل ما موفق نشدیم عقاید نماینده ی حزب چپ گرا را بشنویم؛ اما اگر قصد قضاوت براساس سوابق شناخته شده داشته باشیم، احتمالاً با عطف به یک تاریخچه ی روشن، چنین جملاتی را بیان می کرد: «رای دهندگان حامی حزب من، کسانی نیستند که به آسانی در مقابل این اتفاق پس بنشینند و بارش چند قطره باران، باعث خانه نشینی آن ها شود.»
جلسه رسما آغاز شد. هر کس بر جای خود قرار گرفت. رئیس حوزه، برنامه ی جلسه را امضاء کرد و به منشی امر کرد تا آن را به درب ورودی ساختمان بچسباند. منشی حوزه، که حامل کاغذ برنامه ی جلسه بود، به خوبی آگاه بود که آن کاغذ نمی تواند حتی یک ثانیه روی درب و دیوار بماند. خطوط نوشته شده بر آن در تماس با قطرات باران محو خواهد شد و باد هم آن را خواهد برد. مسئول حوزه گفت: «پس کاغذ را درون سالن و در جایی مطمئن و مقابل دیدگان همه بچسبانید. قانون در این مورد خاص، قابل تغییر است. فقط باید در نقطه ای قرار گیرد که همه آن را ببینند.»
سپس نگاهی به اعضای هیئت مدیره ی منتخب سالن انداخت و پرسید با این کار موافق هستند یا نه. همه نظر مثبت خود را اعلام کردند. اما نماینده ی راست گرا توضیح داد که این موضوع باید در برنامه ی جلسه هم مرقوم شود تا در آینده مشکلی ایجاد نکند.
بعد از بازگشت منشی از آن مسئولیت نمناک، مسئول حوزه در مورد اوضاع هوا پرسید و او در حالی که با بی تفاوتی شانه بالا می انداخت گفت: «مانند گذشته... فقط برای وزغ ها مناسب است!»
ـ «کسی برای واریز رای آمده است؟»
ـ «حتی یک نفر!»
سپس، مسئول حوزه برخاست و از اعضای هیئت مدیره ی حاضر در سالن درخواست کرد او را در بازدید از محل اخذ رای و صندوق هایی که در آن بود، همراهی کنند.
بعد از بازدید، مشخص شد آن مکان کاملاً مبرا از مسائلی است که می تواند آراء سیاسی را متوجه تغییر کند... همان آرایی که قرار بود در طی روز در صندوق ها جای بگیرند. بعد از بازگشت اعضاء به سالن، لیست آراء اخذ شده نیز مورد بررسی قرار گرفت که خوشبختانه، منظم و بدون کم ترین خدشه ای بود.
زمان حساس پرده برداری از روی صندوق ها توسط مسئول حوزه فرا رسید. می بایست تمام حضار خالی بودن صندوق را به چشم ببینند تا روز آینده در صورت لزوم بتوانند شهادت بدهند. همواره در تیرگی شب و در بی صدایی نشسته بر حوزه ها، آراء مخدوش، اراده ی آزاد سیاسی را در آستانه ی تغییر قرار می دهد، اما تصمیم بر این دستور استوار بود که هرگز چنین تقلب تاریخی ای روی ندهد. در هر صورت صندوق ها تهی و فاقد برگه های رای بود.
شاید رای دهنده ای در مسافتی نزدیک حوزه، حیران و در حال جدال با باران و وزش باد بود و در حالی که مدارک شناسایی لازم را بر سینه می فشرد، به مبارزه برای رسیدن به حوزه ی رای گیری ادامه می داد، اما با توجه به شرایط آب و هوایی، شاید خیلی دیر به حوزه ی ما می رسید. این در صورتی بود که میانه ی راه پشیمان نشود، به منزل بازنگردد و تقدیر، پایتخت را به افرادی که درون اتومبیل تیره رنگ نشسته بودند واگذار نکند.
در چنین اتفاقاتی، اصولاً بعد از بازرسی صندوق ها و لیست آراء، مطابق قوانین کشور، مسئول حوزه، قائم مقام، دستیاران، نمایندگان احزاب و منشی باید سریع رای بدهند، درست مانند آن روز که نام آن ها در لیست شورای انتخابات قرار گرفت. فقط چهار دقیقه وقت لازم بود تا یازده رای در یکی از صندوق ها واریز شود و بعد انتظار...
و دیگر هیچ... راه دیگری نبود.
کم تر از نیم ساعت از واریز رای هیات مدیره نگذشته بود که مسئول حوزه با نگرانی به یکی از دستیاران دستور داد به بیرون نگاهی بیاندازد که کسی می آید یا خیر. او احتمال می داد که باد شدید، درب ورودی را بسته باشد، بنابراین تصور کرد کسی آمده و با درب بسته روبه رو شده و با اعتراضی خاموش از آن جا رفته است. در همان حال حدس می زد که زمان رای گیری تمدید و از طریق رسانه های جمعی اعلام شده باشد.
منشی گفت: «همه آگاهند اگر باد دربی را ببندد، صدای شدیدی ایجاد می کند... اما ما هیچ صدایی نشنیدیم.»
دستیار مردد شد: «بروم یا نروم...»
رئیس حوزه پافشاری کرد: «شما بروید، اما مراقب باشید خیس نشوید.»
درب گشوده بود، چنان استوار که باد قادر نبود آن را ببندد. دستیار سرش را کمی بیرون برد و به این سو و آن سو نگاه کرد. همان چند لحظه برای خیس شدن او کافی بود، انگار که زیر دوش رفته است. قصد داشت رفتاری مانند یک دستیار خوب و گوش به فرمان داشته باشد و مسئول حوزه را راضی کند. می خواست سرعت و دقت خود را به رخ بکشد، زیرا نخستین بار بود که چنین مسئولیتی را به او واگذار می کردند. شاید هم در این رویا سیر می کرد که روزی ریاست یکی از حوزه های انتخابیه را بر عهده بگیرد.
زمانی که به سالن بازگشت، مسئول حوزه با حالتی که هم دلخور می نمود و هم خوشحال گفت: «اما مرد عاقل، چه لزومی داشت که خود را چنین خیس کنید؟»
دستیار در همان حال که صورت خود را با آستین کتش خشک می کرد، جواب داد: «اهمیتی ندارد، آقای رئیس.»
ـ «خوب، کسی را دیدید؟»
ـ «تا آن جایی که به چشم من آمد کسی نبود. خیابان ها مملو از آب و تهی از آدم بود.»
رئیس از جا بلند شد. چند قدم مردانه برداشت، از مقابل میز عبور کرد، به صندوق ها نگاهی کرد و بازگشت. نماینده ی حزب میانه رو سر صحبت را باز کرد تا پیش بینی خود را در مورد آراء ممتنع، دوباره یادآوری کند. بعد از او، نماینده ی حزب راست گرا سخنانی آرامش بخش را بر زبان آورد: «علاقه مندان به رای دادن تمام روز وقت دارند. حتما در انتظار هستند تا هوا بهتر شود.»
نماینده ی چپ گرا بهتر دید سکوت کند. به بیانات خود که چند ساعت قبل در زمان ورود قائم مقام حوزه به سالن ابراز داشته بود، اندیشید و غمگین شد: «بارش چند قطره باران نمی تواند آن ها را خانه نشین کند.»
منشی از جا برخاست. دیدگان منتظر همه ی حضار را به جان خرید و تصمیم گرفت راهی عملی نشان بدهد: «به نظر من بهتر است به وزارت کشور زنگ بزنیم و آن ها را از رویدادهای انتخاباتی مطلع کنیم. خوب است در مورد این حوزه به آن ها اخباری را برسانیم و درباره ی دیگر حوزه ها اطلاعاتی کسب کنیم. در این صورت پی خواهیم برد که این قطع نیروی مدنی فراگیر است یا فقط در این حوزه کسی برای واریز رای نیامده است.»
نماینده ی راست گرا با عصبانیت بلند شد: «تقاضا می کنم اعتراض شدید مرا در برنامه ی جلسه قرار دهید. به عنوان نماینده ی حزب راست گرا، به جمله ای که منشی جلسه درباره ی رای دهندگان استفاده کرد شدیدا معترض هستم. رای دهندگان در حقیقت افرادی هستند که اگر در صحنه حضور نداشتند، انواع ستم ها و تعدی ها بر این سرزمین حاکم می شد. آن ها طرفداران آزادی هستند.»
منشی شانه هایش را جنباند و پرسید: «آقای رئیس، لزومی دارد که از بیانات نماینده ی راست گرا یادداشت بردارم؟»
ـ «فکر نمی کنم لازم باشد. مسئله این است که همه ی ما عصبانی، متحیر و سرگردان هستیم و به خوبی آگاهیم در این وضعیت روحی، سخنانی بر زبان می آوریم که در اوضاع عادی ابراز نمی کنیم...»
سپس به نماینده ی راست گرا گفت: «شک ندارم که منشی قصد اهانت به کسی را نداشت. خود این آقا یکی از رای دهندگان است و در مورد مسئولیت هایش اشراف کامل دارد. علت روشن این امر هم به جان خریدن سختی ها و زحمات بسیاری است که برای رسیدن به این حوزه پشت سر گذاشته. در هر حال، سخنانم مانع از این نمی شود که به منشی تذکر بدهم مسئولیتی را که بر عهده دارد به درستی انجام دهد و تعابیری ارائه نکند که به احساسات فردی یا سیاسی حضار خدشه وارد کند.»
نماینده ی راست گرا قیافه اش درهم رفت و عکس العملی انعطاف ناپذیر بروز داد، اما رئیس حوزه متمایل بود آن حالت را نوعی توافق تلقی کند. نماینده ی حزب میانه رو بااقتدار وارد بحث شد و گفت: «حقیقت این است که ما شبیه کشتی شکستگان در میان اقیانوس هستیم. بدون بادبان، بدون جهت نما، دکل، پارو و بدون سوخت.»
مسئول حوزه گفت: «شما کاملاً درست می گویید. باید به وزارت کشور زنگ بزنیم.»
در گوشه ای از سالن، تلفن روی میزی قرار داشت. مسئول حوزه به طرف آن رفت. اطلاعیه ای را که از چند روز قبل تحویل گرفته بود و در آن به غیر از اطلاعات خاص، تلفن های وزارت کشور هم درج شده بود در دست داشت.
گفتگویی کوتاه و مختصر انجام گرفت: «مسئول حوزه ی انتخاباتی شماره ی چهارده هستم... اتفاقی بسیار عجیب روی داده است... تا این لحظه حتی یک نفر هم برای واریز رای مراجعه نکرده است. چند ساعت از شروع رای گیری می گذرد، اما کسی نیامده است... بله آقا... به طور حتم برای همین آمده ایم... لزومی به تذکر دادن نیست...»
از آن به بعد، مسئول حوزه فقط با حرکات سر به علامت پذیرفتن و بیان چند جمله ی کوتاه و نامفهوم و جمله ای که ناتمام ماند، به مکالمه پایان داد. نگاهی به حضار انداخت، اما انگار آن ها را نمی دید. لیست آراء تهی بود، منشی و دستیاران در حالت انتظار به سر می بردند، نمایندگان احزاب متفاوت نظری از روی عدم اعتماد به یکدیگر انداختند و محاسبه می کردند که چه کسی پیروز می شود و چه کسی ناکام می ماند و در زمینه ای دورتر، یکی از دستیاران در حالی که آب از سراپایش می چکید، از درگاه سالن برمی گشت و با افتخار خبر داد که کسی را ندیده است.
نماینده ی میانه رو پرسید: «چه جوابی از وزارت کشور دریافت کردید؟»
ـ «راه چاره ای نمی دانستند. مسلم است هوای بد سبب شده که همه در منازل خود بمانند، اما این که چنین اتفاقی در عمل در تمام حوزه های رای شکل بگیرد، برای آن ها غیرقابل توضیح و توجیه است.»
نماینده ی راست گرا گفت: «چرا بیان کردید در عمل؟»
ـ «در برخی از حوزه ها عده ی معدودی رای واریز کرده اند، اما تعدادشان بسیار اندک بوده است. این اتفاق نه فقط در پایتخت، بلکه در کل کشور بی سابقه است.»
نماینده ی چپ گرا سوال کرد: «آیا تنها در پایتخت هوا بارانی است؟»
ـ «خیر، همین مسئله باعث نگرانی شده است. در بسیاری از مناطق با همین شدت بارش باران گزارش شده است، اما تعداد زیادی به پای صندوق ها رفته اند و رای داده اند. مسلم است در مناطقی که هوا مناسب باشد عده ی رای دهندگان بیش تر است.»
ـ «چه اتفاقی روی داده است؟»
ـ «البته مطابق پیش بینی اداره ی هواشناسی، شرایط آب و هوایی تا اواسط روز مساعد می شود.»
دستیاری که آب از سر و رویش می چکید و تا آن لحظه سخنی نگفته بود، لب به سخن گشود و توضیح داد: «ممکن هم هست بسیار بدتر شود! می دانید که چگونه وضع هوا را پیش بینی می کنند... امروز هوا صاف، اندکی تا قسمتی ابری، با افزایش ابر و بارش باران پیش بینی می شود!»
سکوت حاکم شد. کمی بعد منشی دست در یکی از جیب های کت خود کرد، یک تلفن همراه بیرون آورد، شماره ای گرفت و در همان حال که در انتظار شنیدن صدای کسی از آن طرف بود، گفت: «داستان مانند ماجرای کوه و آن مرد است. ما حق نداریم از رای دهندگان بپرسیم که چرا برای رای دادن نمی آیند، اما می توانیم از اعضاء خانواده ی خود چنین پرسشی بکنیم... آه سلام... حال شما خوب است؟... بله، من هستم... هنوز در خانه هستید؟... چرا برای دادن رای نیامدید؟.... باران؟...
خوب، درست است می بارد. هنوز شلوارم خیس است... بله... معذرت می خواهم... به خاطر نداشتم که گفتید بعد از خوردن ناهار می آیید... بله، به همین دلیل زنگ زدم... این جا اوضاع پیچیده است، حتی نمی توانید فکرش را بکنید. اگر بگویم تا به حال هیچ کس نیامده است، باور نمی کنید، خوب... پس منتظر شما می مانم... خدانگهدار...»
تلفن را قطع کرد و با لحن پرکنایه ای گفت: «... خوب حداقل ضمانت می دهم یک نفر برای واریز رای می آید! همسرم قول داد بعدازظهر برای رای دادن به این حوزه بیاید.»
مسئول حوزه و بقیه ی حضار نگاهی به یکدیگر انداختند. شکی نبود که درصدد استفاده از همان راه حل عملی بودند. با این همه کسی حاضر به پیشگامی نبود. همین مسئله نشان می داد کسی که صاحب اقتدار عقلی، منطق و درک بالاتری از بقیه است، کسی جز منشی جلسه نیست.
دستیاری که برای آوردن گزارش به آستانه ی درب رفته و خیس شده بود، بسیار سریع پی برد که باید تجربیات زیادی فرا گیرد تا بتواند به پست بالای منشی گری در حوزه های رای برسد و لیاقت کافی داشته باشد که بتواند مانند شعبده بازان که خرگوش را از کلاه خارج می سازند، با کمک تلفن همراه، رای دهنده بیابد. همان دستیار زمانی که دید مسئول حوزه و بقیه ی حضار به جای بهره گیری از تلفن عادی رایگان با تلفن همراه به منازل شان زنگ می زنند، عمل آن ها را به دلیل امانت داری و دوری از هزینه های اضافی بر دولت ستایش کرد.
تنها فردی که به دلیل نداشتن تلفن همراه منتظر کسب خبر از بقیه بود، نماینده ی حزب چپ گرا بود. البته سکون او علت دیگری هم داشت؛ اعضای خانواده ی آن مرد در یکی از شهرستان ها سکونت داشتند و خودش به تنهایی در پایتخت گذران زندگی می کرد، پس کسی را نداشت که با او مشورت کند یا سخن بگوید.
گفتگوهای تلفنی یکی بعد از دیگری به انتها رسید. کش دارترین مکالمه مربوط به مسئول حوزه بود که ظاهرا به مخاطب خود التماس می کرد هر چه زودتر برای واریز رای خود بیاید. در حقیقت علاقه مند بود که در همه چیز نفر اول باشد، اما چون منشی قبل از او اقدام کرده بود، تصمیم داشت با فرا خواندن سریع اعضای خانواده جبران کند. منشی فردی فرصت طلب و بی ادب بود، در غیر این صورت، سلسله مراتب را پشت سر می گذاشت و عقیده ی خود را قبل از عملی کردن، با افراد ارشد در میان می گذاشت و اجازه می داد اول آن ها با منازل شان تماس برقرار کنند.
مسئول حوزه آه کشید، تلفن همراه را در جیب قرار داد و از بقیه ی حضار سوال کرد: «مطلبی از این جریان درک کردید؟»
سوال او نه فقط غیر لازم، بلکه تا حدودی ناصحیح بود. اول این که درک کردن در کلمه و معنی، حتی اگر به هیچ کاری نیاید، می تواند موجود باشد. دوم این که در حقیقت کسی که این سوال را می پرسید، قصد سوءاستفاده از قدرت خود را داشت و به مسئله ای اشاره کرد که به آن «تبادل اطلاعات»، آن هم با صدای بلند می گویند. اما چرا سوءاستفاده؟ زیرا خودش اطلاعاتی در اختیار دیگران قرار نمی داد، اما اطلاعات آن ها را می خواست. به همین دلیل برای کتمان کردن اتفاقات و خودداری از ابراز نتیجه ی گفتگو، از زیردستان خود خواست حرف بزنند. به خوبی آگاهیم که این هم یکی از روش های تظاهر قدرت است.
آن چه اعضای هیئت مدیره و نمایندگان احزاب مختلف گفتند (البته غیر از نماینده ی چپ گرا که حرفی برای گفتن نداشت و فقط شنونده بود) بیانگر این بود که اعضای خانواده ی آن ها علاقه مند نبودند برای واریز رای به صندوق، زیر باران خارج شوند و تا مغز استخوان شان هم خیس شود، بلکه ترجیح می دهند در خانه منتظر بمانند تا هوا مساعد شود. تعدادی هم، مانند همسر منشی، رای دادن را به عصر موکول نمودند.
تنها شخصی که احساس رضایت در صورتش پیدا بود همان دستیاری بود که برای ارائه ی گزارش تا آستانه ی درب ورودی رفت و خیس شد. احساس سربلندی در نگاهش پیدا بود و هر کسی می توانست این طور برداشت کند: «در منزل ما کسی حضور نداشت تا به تلفن جواب بدهد... به عبارت دیگر، احتمالاً آن ها در راه هستند...»
مسئول حوزه بر سر میز خود بازگشت، نشست و انتظار از نو شروع شد.

حدودا یک ساعت بعد، اولین رای دهنده وارد شد. برخلاف انتظار، او یک غریبه بود. چتر خود را که آب از آن می چکید، در کنار راهروی ورودی قرار داد و با همان بالاپوش پلاستیکی که قطرات باران روی آن برق می زد و پوتین های جیر به طرف میز آمد. مسئول حوزه متبسم از جا برخاست. رای دهنده فردی کهنسال، اما دارای هیکل متناسب و ظاهری جذاب بود. از آن شهروندان خوب به حساب می آمد که به گفته ی نماینده ی راست گرا اشخاصی وظیفه شناس، آرام و صبور هستند و با آگاهی و دقت و باخبر از اهمیت چنین انتخاباتی، به صف رای دهندگان می پیوندند. مرد مدارک و شناسنامه ی خود را برای رای دادن به مسئول حوزه تحویل داد و مسئول از شدت شادمانی، با صدایی مرتعش و بلند نام او را بر زبان آورد. دستیاران بی درنگ لیست رای دهندگان را بررسی کردند و بعد از چند بار ورق زدن، بالاخره نام او را پیدا کردند. در کنار آن، علامت مخصوص اخذ رای را گذاشته و برگه ی رای را به او دادند. مرد همان طور که آب از فرق سر تا نوک پایش جاری بود به طرف محل مخصوص پر کردن ورقه رفت و خیلی سریع برگشت. برگه را چهار بار تا زده بود. آن را به رئیس سپرد تا او با حالتی پرغرور و پرافتخار، تحویل بگیرد و درون صندوق بیاندازد.
مرد مدارک خود را پس گرفت، چتر خود را برداشت و رفت.
ده دقیقه بعد، دومین نفر وارد شد. بعد از او هم تعداد دیگری آمدند، اما با فاصله ی زیاد از یکدیگر و مانند مایعی که از قطره چکان فرو می ریزد، بدون شوق و با قیافه ای عبوس. برگه های رای مانند برگ های پائیزی که آهسته از شاخه جدا می شوند، به درون صندوق ها واریز می شدند. مسئول حوزه و دستیارانش سعی می کردند با طمانینه و دیر تحویل دادن مدارک صف تشکیل دهند، اما بی نتیجه بود. تعداد مراجعه کنندگان در ایده آل ترین شرایط از سه یا چهار نفر فراتر نمی رفت و کسی نمی توانست آن را به عنوان صف تلقی کند.
نماینده ی حزب میانه رو گفت: «درست فکر می کردم. تعداد آراء ممتنع زیاد و هولناک و تعداد رای دهندگان کم خواهد بود. تصور می کنم راهی به غیر از تکرار انتخابات ندارند.»
مسئول حوزه گفت: «شاید باران و باد قطع بشود.»
سپس به ساعتش نگاه کرد و زیر لب چیزی گفت که گنگ بود. شاید دعا می خواند. دستیاری که برای بررسی اوضاع به آستانه ی درب رفته و خیس شده بود، از جا برخاست و گفت: «اگر آقای رئیس اجازه بدهند، مجددا بروم و وضعیت هوا را ببینم، چون اکنون کسی برای واریز رای در این جا حضور ندارد.»
خیلی سریع رفت و بازگشت. باز هم شادمان بود: «اخبار خوبی برای شما دارم... خوشبختانه از شدت باران کم شده است و می توان گوشه هایی از آسمان را هم دید.»
تمام حضار از جمله نمایندگان احزاب، از فرط خوشحالی همدیگر را در آغوش گرفتند. اما شادی آن ها دیری نپایید. حالت قطره چکانی حضور رای دهندگان همچنان تداوم داشت.
همسر، مادر و یکی از عمه های دستیار هم آمدند و بعد از آن ها، نوبت به برادر بزرگ تر نماینده ی راست گرا رسید. مادرزن مسئول حوزه هم حاضر شد، اما پس از واریز رای قوانین حاکم بر حوزه را زیر پا گذاشت، به طرف داماد خود رفت و اطلاع داد که دخترش، یعنی همسر او، اواخر عصر خواهد آمد. آن گاه با لحنی سرشار از موذی گری ادامه داد: «قصد دارد به سینما برود!»
پدر و مادر قائم مقام هم آمدند. البته افراد دیگری هم که نسبتی با اعضای حاضر نداشتند بی اعتنا وارد می شدند، با بی میلی رای می دادند و بی اعتنا می رفتند. ناگهان کمی هیجان در محیط به وجود آمد. دو سیاستمدار عضو حزب راست گرا و دقایقی بعد یک عضو حزب میانه رو به حوزه آمدند و در پی آن ها، یک دوربین سیار تلویزیونی که پیدا نبود از کجا آمده است، لحظاتی فیلم گرفت و دوباره ناپدید شد. کمی بعد، یک خبرنگار روزنامه در آن جا حاضر شد و به سراغ رئیس حوزه رفت: «ارزیابی شما از اوضاع چیست؟»
مسئول حوزه جواب داد: «می تواند بهتر از این باشد. شکی ندارم که با مساعد شدن هوا تعداد رای دهندگان افزایش می یابد.»
خبرنگار گفت: «با توجه به این که به سایر حوزه ها هم رفته ام، به نظر می رسد که در این دوره آراء ممتنع بسیاری داریم.»
ـ «تمایل دارم نگاهی خوش بینانه به ماجرا داشته باشم. اگر دیدگاه ما مثبت باشد و معتقد باشیم که اوضاع بد جوی در جریان انتخابات تاثیر می گذارد، آن گاه کافی است عصر امروز باران نبارد تا آن چه را اوضاع جوی صبح از ما گرفت، دوباره به دست بیاوریم.»
خبرنگار با احساس شادی و رغبت از درب خارج شد. مسئول حوزه جمله ی زیبایی گفته بود که می توانست تیتر گزارش او باشد.
زمان رسیدگی به تقاضای شکم بود. حضار در سالن، در همان حال که یک دیده بر لیست رای دهندگان داشتند، با دیده ی دیگر به ساندویچ های خود نگاه می کردند و غذا می خوردند. بارش باران قطع شده بود، اما کسی نمی توانست پیش بینی کند که امیدهای مسئول حوزه به عمل خواهد انجامید یا خیر. برگه های رای تا آن زمان، به دشواری می توانست ته یکی از صندوق ها را بپوشاند. همه ی حضار بر این عقیده بودند که آن انتخابات، ناکامی سیاسی هولناکی خواهد بود.
زمان به سرعت در حال گذر بود. ساعت برج سه و سی دقیقه بعدازظهر را نشان می داد که همسر منشی حوزه وارد شد. زن و شوهر به یکدیگر نگاه کردند و لبخند زدند. تبسم زن رازی را در خود داشت که سبب ناراحتی درونی مسئول حوزه شد. شاید ناراحتی حاکی از حسادت بود، زیرا می دانست آن تبسم برای او نیست. نیم ساعت گذشت، اما رئیس حوزه هنوز هم ناراحت بود. پوست و استخوانش درد می کرد. به ساعتش نگاهی انداخت. از خود پرسید: «یعنی از سینما برگشته است؟ یعنی می آید؟ در آخرین ساعت یا در آخرین لحظه خود را می رساند؟»
منتظر تقدیر بودن، دشوار و پوچ و راه هایی که برای انتظار کشیدن برمی گزینیم، عموما بیهوده و گاهی پر خطر است. از جمله ی این راه ها می توان به اندیشیدن به بدترین اتفاق ممکن، فکر کردن به بهترین اتفاق ممکن و یا وسوسه شدن اشاره کرد. به هر حال، می توان اطمینان داشت که برای مسئول حوزه، بهترین اتفاق وجود ندارد، زیرا دست کم ما می دانیم که همسرش به سینما رفته است و در عین حال هنوز برنامه ای برای حضور در حوزه و دادن رای ندارد.
جای خوشبختی است که با توجه به قانون توازن در جهان که سیارات را هم به همین دلیل در مسیر اصلی نگه می دارد، اگر چیزی از یک طرف دنیا برداشته شود، به جانب دیگری می رود و چیز دیگری از آن سو به این سو برمی گردد و جانشین آن می شود که به نوعی با هم ارتباط دارند. در روز رای گیری نیز چنین قانونی صدق می کرد. در ساعت چهار عصر، وقتی که برای واریز رای نه خیلی دیر است و نه خیلی زود، ناگهان، نمی دانیم به چه علتی، رای دهندگانی که تا آن زمان در منازل شان بودند و اعتنایی به انجام تکالیف شهروندی خود نداشتند، کم کم از خانه هایشان بیرون زدند و به جانب حوزه ی انتخاباتی حرکت کردند. بیش تر مردم با وسایل شخصی یا پای پیاده می آمدند و برخی هم به دلیل سیلابی که خیابان ها را احاطه کرده بود، با یاری نوع دوستانه ی آتش نشانان، به مسیرهای قابل عبور راهنمایی می شدند.
همه به طرف صندوق های انتخابات می رفتند. افرادی که سلامت بودند با پای خود و معلولان و بیماران، نشسته بر صندلی های چرخدار یا برانکارد، مانند رودخانه ای که راهی جز رسیدن به دریا نمی شناسد، به جانب حوزه های رای گیری هجوم آوردند. از دید افراد بدبین و دیرباور، یعنی افرادی که فقط زمانی به سحر و جادو معتقد هستند که برای آن ها سودی داشته باشد، توازن دنیا در آن لحظه برهم خورده و قانون طبیعت، آشکارا نفی شده بود. به این ترتیب، گمان ما در مورد حضور یا عدم حضور همسر مسئول حوزه به واسطه ی قانون توازن دنیا، تبدیل به شادی از به هم پیوستن دور از انتظار هزاران نفر از مردم، با سنین و شرایط اجتماعی متفاوت و بدون موافقت قبلی و علی رغم تفاوت های فکری، عقیدتی و سیاسی شد که تصمیم گرفتند تا رای بدهند. با این حساب باید از آن چه بیش از این اندیشه می کردیم (عدم حضور همسر مسئول حوزه انتخاباتی و عدم گرایش مردم تا قبل از ساعت چهار عصر) صرف نظر کنیم و از این لحظه به بعد، محتاطانه اتفاقات را پیگیری کنیم.
آن چه خبرنگاران، رادیو، تلویزیون، مجلات و بقیه ی رسانه ها انجام دادند، دویدن به این سو و آن سو، نهادن میکروفن و ضبط صوت در مقابل چهره ی افراد مختلف و پرسش در این مورد است که چه چیز موجب شد ساعت چهار عصر از خانه خارج شوند و به حوزه های اخذ رای هجوم بیاورند و آیا تعجب آور نیست که ناگهان همه با هم در یک ساعت خاص تصمیم به این کار گرفته اند؟
پاسخ های مردم، غالبا خشک، رسمی و گاهی اهانت آمیز بود. به چند پاسخ اشاره می شود:

- دوست داشتم در آن ساعت تصمیم بگیرم.
- به عنوان شهروند آزاد، هر لحظه ای که دوست داشتم از منزل خارج می شوم...
- ناچار نیستم علت رفتار خود را به دیگران شرح بدهم...
- چقدر دستمزد می گیرید تا این سوالات ابلهانه را مطرح کنید؟...
- کجای قانون ثبت شده که باید به این سوال پاسخ بدهم؟...
- تنها در حضور وکیلم حرف می زنم...

افرادی هم بودند که بدون خشم و دلخوری جواب مودبانه دادند، اما با این حال از شیوه ی موشکافانه ی خبرنگاران کم نشد و آن ها را قانع نکرد. پاسخ های افراد مودب هم به این شرح بود:

- ارزش بسیاری برای شغل شما قائل هستم و خیلی علاقه مندم بهترین پاسخ را بگویم تا چاپ شود، اما متاسفانه تنها می توانم بگویم ناگهان به ساعت نگاه کردم و دیدم چهار عصر است. به اعضای خانواده گفتم زمان رای دادن است... یا اکنون و یا هیچ وقت... خوب، به همین راحتی... آن ها هم از جا برخاستند...
- قادر نیستم جواب درستی بدهم...
- بهتر است از بقیه سوال کنید...
- شاید آن خانم بداند، ولی من نه...
- گفتید از پنجاه نفر پرسیده اید و جواب منطقی نگرفته اید؟!
- خیلی تعجب آور است که همه در این ساعت بیرون آمده اند!...
- من که علت آن را نمی دانم...

گزارشگران خبری که در شبکه های مختلف تلویزیونی جریان انتخابات را مایوسانه دنبال می کردند، ناگهان انگار از خواب بیدار شدند و از آن جا که به دلایل دارا بودن مسئولیت های آموزشی صحبت و بحث در مورد بخت و شانس و اتفاق را ناروا می دانستند، مانند گرگ های گرسنه، چنین اتفاقی را تحت محاصره قرار دادند و تعهد شهروندان محترم پایتخت را نمونه ای بی مثال و فوق العاده برای بقیه ی کشورها به حساب می آوردند. در تفسیرهای مختلف، چنین جملاتی به چشم می خورد:

ـ مردم در مقطعی حضور گسترده ی خود را در صحنه نمایش دادند که هیولای هولناک واریز شدن آراء ممتنع، بی سابقه در تاریخ مردم سالاری کشور ما، نه فقط مردم و دولت، بلکه تمام حکومت را تهدید می کرد...

در تفسیر غیررسمی انتشار یافته از سوی وزارت کشور، قبل از حضور چشمگیر مردم، علائم وحشت احساس می شد؛ هر چند تلاش می کردند در هر سطر یادداشت، چنین حسی را مخفی کنند و از آرامش نظام بنویسند.
سه حزب راست گرا، میانه رو و چپ گرا، پس از محاسبه ی تعداد آرایی که از استقبال مردم نصیب شان می شد، پیام های تبریک صادر کردند و حرکت باارزش مردم را به آستان مقدس آزادی، خوشامد گفتند.
رئیس جمهور در کاخ اعظم و پس از او هم نخست وزیر در کاخ کوچک، در حالی که پرچم ملی را به همراه خود داشتند، در مقابل دوربین های تلویزیون نشستند و پیام فرستادند.
در ورودی همه ی حوزه های انتخاباتی، صف طولانی از مردم دیده می شد که انتهای آن به علت پیچیدن در خیابان ها و کوچه های مجاور، پیدا نبود. مسئول حوزه ی شماره چهارده هم مانند بقیه ی مسئولین، باخبر بود که لحظه ای تاریخی را در زندگی پشت سر می گذارد. کم کم شب از راه رسید. از طرف وزارت کشور اطلاعیه ای صادر شد که نشان از تمدید زمان اخذ رای به مدت دو ساعت بود. کمی بعد، نیم ساعت دیگر هم به این زمان اضافه شد تا رای دهندگان حاضر در صف های طولانی بتوانند آراء خود را واریز کنند.
بالاخره زمانی رسید که مسئولان حوزه انتخاباتی و نمایندگان احزاب سه گانه، خسته و گرسنه در مقابل تلی از اوراق رای خارج شده از دو صندوق قرار گرفتند. عظمت کار موجب شد احساسی شبیه قهرمانان داشته باشند؛ گویی در بین آن همه اوراق، به گونه ای معجزه آسا، باز جان گرفتند و زنده شدند. یکی از اوراق رای، توسط همسر مسئول حوزه تکمیل شده بود. حسی ناآشنا او را واداشت از سینما خارج شده و سوار بر ماشین تا محل حوزه براند. ساعت ها در صفی ایستاد که به آرامی حلزون جلو می رفت. بعد از این که در مقابل میز کار همسرش قرار گرفت و نام خود را از زبان او شنید، علائمی از شادی های قدیمی را در دلش احساس کرد. تنها علامتی کوچک بود، اما همین امر باعث شد فکر کند که ارزش حضور در حوزه را داشته است.
دقایقی بعد از نیمه شب، شمارش آراء به انتها رسید. تعداد آراء معتبر به بیست و پنج درصد هم نمی رسید که آن هم میان حزب راست گرا با سیزده درصد، حزب میانه رو با نه درصد و حزب چپ گرا با دو و نیم درصد قسمت شد. تعداد آراء پوچ و بی ارزش اندک بود اما آراء سفید، بیش از هفتاد درصد اوراق را تشکیل می داد!
***

تقدیم به روح بلند پدرم
که با هر نفس لحظه ای به او نزدیک تر می شوم



نظرات کاربران درباره کتاب بینایی

متاسفانه پر از سانسور و اشتباه و ...بى احترامى به شعور خوانندگان و خىانت در امانت!ترجمه را با متن زبان اصلى کتاب مطابقت دادم,جدأ افتضاحه! به نظر من بهترىن ترجمه از عبدالرضا روزخوش است.ترجمه کىومرث پارسا هم که توى بازار است توى متن دست برده و فاقد امانتدارى نامعتبر ه,از اسدالله امراىى هم ىه ترجمه اىن اواخر شده که ندىدم نظر نمىدم.
در 2 سال پیش توسط
دوستانی که کتاب رو خوندن، کدوم ترجمه این کتاب بهتره؟ میخوام بخرمش ولی خیلیا میگن ۴۰ درصد کتاب سانسور شده و ترجمش خیلی مشکل داره
در 2 سال پیش توسط