فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دعا برای ربوده‌شدگان

کتاب دعا برای ربوده‌شدگان

نسخه الکترونیک کتاب دعا برای ربوده‌شدگان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دعا برای ربوده‌شدگان

لیدی دی گارسیا مارتینز پرشور، باهوش و شوخ طبع است. او پا به دنیایی گذاشت که دختر بودن در آن خطرناک است. اینجا در سایه ی درگیری های باندهای مواد مخدر، جنازه ها در حاشیه ی روستاها پیدایشان می شود تا به وسیله ی مارها و عقرب ها به درون خاک برگردند. کلاس های درس با وقفه تشکیل می شوند و این زمانی اتفاق می افتد که داوطلبی حاضر شود برای یک ترم تحصیلی از شهر بزرگش دور بماند تا بچه های روستایی را آموزش دهد. در گوررو سرکرده های باندهای مواد مخدر پادشاهی می کنند و مادرها به دخترهاشان لباس پسرانه می پوشانند یا آنها را با تراشیدن موها و سیاه کردن دندان ها زشت می کنند تا از چنگال شکارگر انحصارگران در امان باشند و هنگامی که ماشین های شاسی بلند سیاه دور شهرک می گردند، لیدی دی و دوستانش مثل حیوانات به سوراخ هایی که در حیاط کنده اند می خزند تا از دید جانیان محفوظ باشند. دعا برای ربوده شدگان تصویری زنده و تاثیرگذار از زنان روستاهای مکزیک ارائه می دهد و کاوشی است خیره کننده در پیامدهای جنگی نابرابر. داستانی فراموش نشدنی درباره ی دوستی، خانواده و اراده ی محکم.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دعا برای ربوده‌شدگان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه ی مترجم

جنیفر کلمنت، شاعر و نویسنده ی مکزیکی، تحصیلات خود را در زمینه ی ادبیات در پاریس و نیویورک به اتمام رساند و با نوشتن رمان دعا برای ربوده شدگان موفق به دریافت دکترای افتخاری انجمن استعدادهای ملی گردید. چندین کتاب در زمینه ی شعر و ادبیات به زبان های انگلیسی و اسپانیایی به قلم این نویسنده منتشر شده که همگی مورد توجه منتقدان و صاحب نظران قرار گرفته اند. رمان قبلی او به نام داستانی واقعی بر پایه ی دروغ در لیست اولیه ی جایزه ی اُرنج قرار گرفت. کتاب حاضر اولین نوشته ی اوست که در امریکا به چاپ رسیده. جنیفر کلمنت اکنون در مکزیک زندگی می کند و رئیس انجمن پن مکزیک است. کتاب دعا برای ربوده شدگان جایزه ی انسان دوستی سارا کاری در سال ۲۰۱۴ و جایزه ی پن ـ فاکنر را در سال ۲۰۱۵ از آنِ خود کرده است.
کلمنت می گوید «همیشه باور داشته ام ادبیات می تواند دنیا را تغییر دهد.»
اوج هنر کلمنت در این داستان بازگویی یک کمدی سیاه است با جزئیاتش.
آن سوی نثر زیبا و شوخ طبعی خاصی که حتا تیر ه ترین قسمت های کتاب را دلنشین و خواندنی می کند، تاکید داستان بر واقعیت نفرت انگیز این سوی مرز است، یک بحران انسانیِ واقعی. این کتاب نوشته ای اعتراضی نیست، ما از آن طرف با گروهی قربانیِ فرشته سان هم رو به رو نیستیم. دعا برای ربوده شدگان کتابی قدرتمند است. تنها چیز جادویی در باره ی این رئالیسم، اعجاز مقاومت انسانی در عمق فاجعه است.
در سرزمینی که مردی نیست دختران و بعضی از زنان میوه هایی هستند آویخته از درختان کم ارتفاع استوایی در انتظار چیده شدن به وسیله ی گروه های وابسته به کارتل های مواد مخدر، که گه گاه سَری به محله ها می زنند تا برده های جدیدی برای فروش در بازار پیدا کنند.
مادر ها دخترهای شان را با زغال و ماژیک از ریخت می اندازند و آن ها را در سوراخ های کَنده شده در خاک پنهان می کنند. در این داستان لیدی دی، ماریا، پائولا و دوست دیگرشان استفانی را در مسیر شکفتن از کودکی به نو جوانی و رهسپار شدن به سوی سرنوشت هایی متفاوت همراهی می کنیم.
درست روزی که خبر ربوده شدن دویست و پنجاه دختر مدرسه ایِ نیجریه ای در دنیا پخش شد، این کتاب را روی پیشخان کتاب فروشی دیدم، یکی دو هفته بیشتر از انتشارش نگذشته بود. طبیعتاً نتوانستم از کنارش بگذرم و نتیجه اش ترجمه ای شد که پیشِ رو دارید.

بخش اول

فصل اول

مادرم سوت زد و گفت «خب حالا ما تو رو زشت می کنیم.» دهانش آن قدر به من نزدیک بود که تُفش می پاشید روی گردنم. بوی آبجو از دهانش می زد بیرون. داشتم توی آینه نگاهش می کردم که یک تکه زغال را روی صورتم می مالید. به زمزمه گفت «چه زندگی وحشتناکی.»
این اولین خاطره ی من از اوست. یک آینه ی کهنه و تَرَک خورده را گرفت جلوِ صورتم. باید تقریباً پنج ساله بوده باشم. ترک روی آینه چهره ام را دوتکه نشان می داد. در مکزیک بهترین چیز این است که یک دختر زشت باشی.
اسم من لیدی دی گارسیا مارتینز(۱) است. رنگ پوست و چشم هایم قهوه ای و موهایم قهوه ای و فرفری است.
مثل همه ی کسانی که می شناسم.
بچه که بودم مادرم عادت داشت به من لباس پسرانه بپوشاند و پسر صدایم کند.
گفت «به همه گفتم پسر زاییده م.»
اگر دختر بودم دزدیده می شدم. کار قاچاقچی های مواد این بود که بشنوند دختر زیبایی آن دوروبر هست تا با کادیلاک های شاسی بلند سیاه شان زمین های ما را بگردند و دختر را با خودشان ببرند.
در تلویزیون دخترها را می دیدم که موهای شان را شانه می زدند، گیسوان شان را می بافتند و با پاپیون های صورتی تزئین می کردند یا چهره شان را آرایش می کردند تا زیباتر شوند. اما در خانه ی ما هرگز چنین اتفاقی نمی افتاد.
مادرم گفت «شاید لازم باشه دندون هات رو بشکنم.»
بزرگ تر که شدم روی سفیدی دندان هایم ماژیک زرد و سیاه می مالیدم تا کِرم خورده و پوسیده به نظر بیایند.
مادر گفت «هیچی چندش آورتر از یه دهن کثیف نیست.»
کندن سوراخ ها ایده ی مادر پائولا(۲) بود. خانه ی کوچک او با زمینی پُر از درختان پاپایا(۳) روبه روی خانه ی ما بود.
مادرم گفت «ایالت گورِرو(۴) با دخترهایی که همه جای اون خودشون رو قایم کرده ن مثل مزرعه ی پرورش خرگوش شده.»
به محض این که کسی صدای نزدیک شدن یکی از ماشین های شاسی بلند را می شنید یا یکی دو نقطه ی سیاه از دور می دید تمام دخترها به طرف سوراخ ها می دویدند.
در ایالت گورِرو اوضاع این طوری بود. سرزمین داغ درخت های کائوچو، مارها، ایگوانا(۵)ها و عقرب ها. عقرب های بور و شفاف که دیدن شان سخت بود و نیش کُشنده ای داشتند. ما مطمئن بودیم که در گورِرو بیشتر از هر جای دیگری در دنیا عنکبوت و مورچه هست. مورچه های قرمزی که باعث می شدند بازوهامان آن قدر ورم کنند که شبیه ساق پاهامان شوند.
مادر می گفت «این جا ما به این که عصبانی ترین و بدجنس ترین آدم های دنیا هستیم افتخار می کنیم.»
وقتی به دنیا آمدم مادرم به همه ی همسایه ها و مردمی که در آن اطراف بودند اعلام کرد که یک پسر متولد شده.
او می گفت «خدارو شکر پسر زاییده م.»
همه جواب می دادند «بله، شکر خدا و مریم باکره.» اگرچه هیچ کس گول نخورده بود. در کوهستانِ ما فقط پسر به دنیا می آمد و بعضی از آن ها دوروبرِ یازده سالگی تبدیل به دختر می شدند. این پسرها دخترهای زشتی می شدند که گاهی باید داخل سوراخ هایی که در زمین کَنده شده بود پنهان شوند.
ما مثل خرگوش هایی بودیم که از ترس سگ های ولگردِ مزرعه قایم می شدیم. سگی که زبانش با مزه ی خرگوش آشنا باشد هیچ وقت دهانش را نمی بندد. خرگوش پاهای عقبی اش را محکم به زمین می کوبد و این اعلام خطر از طریق زمین منتقل می شود و به خرگوش های دیگری که در مزرعه هستند هشدار می دهد. در منطقه ی ما اعلام خطر امکان پذیر نبود چون ما همه جا پخش بودیم و از همدیگر فاصله داشتیم. اما همیشه گوش به زنگ بودیم و سعی می کردیم یاد بگیریم صداهای خیلی دور را هم بشنویم.
مادرم سرش را پایین می آورد، چشمانش را می بست و تمرکز می کرد روی شنیدن صدای موتور یک ماشین یا صداهای آشفته ای که پرنده ها و حیوانات دیگر هنگام عبور ماشین از خودشان درمی آوردند.
هیچ کس هرگز برنگشت. مادرم می گفت هیچ کدام از دخترهای ربوده شده هیچ وقت برنگشتند، حتا نامه ای هم نفرستادند، حتا یک نامه. البته همه ی دخترها به جز پائولا. او یک سال بعد از ربوده شدن برگشت.
بارها و بارها چگونگی ربوده شدنش را از مادرش شنیده بودیم. تا این که یک روز پائولا به خانه برگشت.
هفت تا گوشواره ی سوزنی آبی، زرد و سبز روی فرورفتگیِ بالای گوش چپش در یک ردیف به چشم می خورد، یک خال کوبی هم به شکل مار دور مچش پیچیده بود که نوشته بود: Cannibals baby.
پائولا پای پیاده از سمت بزرگراه آمد، جاده ی خاکی را گرفت و به سوی خانه شان رفت.
سرش را پایین انداخته بود و آهسته قدم بر می داشت، انگار ردیفی از سنگ ها را دنبال می کرد که او را مستقیم به خانه می رساندند.
مادرم گفت «نه، اون ردیف سنگ ها رو دنبال نمی کرد، دخترک مسیر رو بو می کشید تا به خونه و مادرش برسه.»
پائولا رفت توی اتاقش و دراز کشید روی تخت خوابش که هنوز پوشیده از حیوانات پشمالوی اسباب بازی بود. او هرگز درباره ی ماجراهایی که بر سرش آمده بود کلامی نگفت. تنها چیزی که ما می دانستیم این بود که مادر پائولا او را روی پایش می نشاند و با شیشه ی پستانک به او شیر می داد. آن وقت پائولا پانزده سال داشت چون من چهارده سالم بود. مادرش حتا برایش غذای نوزادِ جربر نستله تهیه کرده بود و با قاشق پلاستیکی سفید کوچکِ داخلِ قوطی قهوه که از مغازه ی اوکسو خریده بود غذا را مستقیم داخل دهانش می گذاشت. مغازه ی اوکسو توی پمپ بنزین رو به روی بزرگراه قرار داشت.
مادرم گفت «دیدیش؟ خال کوبی پائولا رو دیدی؟»
«آره، چه طور مگه؟»
«می دونی معنیش چیه، مگه نه؟ اون صاحب داره.» یا عیسا فرزند مریم، ای فرشتگان بهشتی ما را حفظ کنید.
نه، من آن زمان معنایش را نمی دانستم، مادرم هم نمی خواست بگوید، اما بعداً فهمیدم.
در عجب بودم چه طور می شود یک قاچاقچی مواد مخدر با کله ی تراشیده که یک مسلسل در دست و یک نارنجک خاکستری در جیب پشتش دارد یک نفر را از آلونکی در کوهستان بدزدد و مثل یک بسته ی گوشت چرخ کرده در بازار بفروشد؟
چشمم به درِ خانه ی پائولا بود. می خواستم با او حرف بزنم. آن روزها زیاد از خانه بیرون نمی آمد، اما ما همیشه بهترین دوستانِ هم بودیم. من، پائولا، ماریا و استفانی. دلم می خواست او را بخندانم و به یادش بیاورم که چه طور یکشنبه ها با لباس پسرانه به کلیسا می رفتیم. به من می گفتند «پسر» و اسم او «پائولو» بود.
می خواستم روزها یی را به یادش بیاورم که باهم مجله های پرطرف دار را ورق می زدیم چون عاشق لباس های زیبایی بودیم که ستاره های سریال های تلویزیونی می پوشیدند. به غیر از آن می خواستم بدانم چه اتفاقی برایش افتاده بود.
همه می دانستند او همیشه زیباترین دخترِ این قسمتِ گورِرو بود. مردم می گفتند پائولا حتا از دخترهای آکاپولکو(۶) هم زیبا تر است، و از آن جا که همیشه زیبا ترین و دل فریب ترین چیزها از آکاپولکو می آمد، این تعریف جانانه ای بود. این شد که حرف ها به بیرون درز کرد.
مادرش لباس هایی به او می پوشاند که در لایه ی داخلی شان کهنه ی پارچه فرو کرده بود تا چاق به نظر بیاید، اما چه کسی بود که نداند در فاصله ای کمتر از یک ساعت از آکاپولکو دختری با مادرش و سه تا مرغ در خانه ی کوچکی زندگی می کند که از جنیفر لوپز هم زیباتر است. مسئله فقط زمان بود. مادرِ پائولا که قایم شدن توی سوراخ های کَنده شده در زمین را به همه ی ما یاد داده بود، نتوانست دختر خودش را حفظ کند.
یک سال قبل از دزدیده شدن پائولا اخطاری داده شده بود. صبح زود بود که آن اتفاق افتاد. کونچا(۷) مادرِ پائولا، داشت برای مرغ هایش نانِ ذرت خشکیده می ریخت که صدای موتورِ ماشینی را از پایین جاده شنید. پائولا هنوز در تختش در خوابی عمیق بود. صورتش شُسته شده و تمیز و موهای بافته شده اش در خواب دور گردنش پیچیده بود.
تی شرت نخی سفید کهنه ای که روی آن با حروف آبیِ تیره نوشته شده بود
wonder bread تنش بود که تا زیر زانوهاش می رسید، یک شلوار صورتی هم پاش کرده بود که مادرم می گفت حتا از لخت بودن هم بدتر بوده.
وقتی آن موادیِ آشغال با گستاخی وارد خانه شد پائولا در خوابی عمیق بود.
کونچا تعریف کرد داشته به آن سه تا مرغ به درد نخور که در عمرشان یک تخم هم نگذاشته بودند غذا می داده که یک بی ام و شاسی بلند کرم رنگ دیده که از جاده ی باریک خاکی بالا می آید. یک لحظه فکر کرده یک گاو وحشی یا حیوان دیگری از باغ وحش آکاپولکو فرار کرده چون انتظار نداشته ماشینی کرم رنگ ببیند که به طرفش می آید.
همیشه وقتی به موادی ها فکر می کرد ماشین های شاسی بلند سیاه به ذهنش می آمدند با شیشه های دودی که در واقع غیر قانونی بودند اما همه برای این که پلیس داخل ماشین را نبیند از آن ها کار می گذاشتند. مادرم همیشه می گفت آن کادیلاک های سیاهِ چهاردر با شیشه های دودی پُر از قاچاقچی های مسلسل به دست شبیه اسب تروا هستند.
او چه طور درباره ی تروا می دانست؟ یک زن مکزیکی که به تنهایی با یک دختر در روستایی در گورِرو زندگی می کرد که تا آکاپولکو یک ساعت با ماشین و چهار ساعت با قاطر فاصله داشت چه طور می توانست چیزی درباره ی تروا بداند؟ جوابش ساده بود. تنها چیزی که پدرم وقتی از امریکا برگشت برای او خرید یک آنتن ماهواره ی کوچک بود. بعد از آن مادرم به دیدن مستند های تاریخی و برنامه ی اوپرا وینفری(۸) معتاد شد. در خانه ی ما کنار محراب باکره ی گوادلوپ(۹)محرابی هم برای اوپرا قرار داشت، مادرِ من نمی توانست اسم اوپرا را درست تلفظ کند، برای همین به او می گفت اوپِرا. اوپِرا این را گفت، اوپِرا آن را گفت.
علاوه بر برنامه ی اوپرا فکر می کنم فیلم اشک ها و لبخند ها را هم حداقل صدبار دیده بودیم. مادرم همیشه دنبال این می گشت که بفهمد فیلم را توی کدام شبکه نشان می دهند.
کونچا هربار درباره ی ماجرای دزدیده شدن پائولا یک داستان جدید تعریف می کرد، به همین دلیل ما هرگز واقعیت را نفهمیدیم.
قاچاقچی یی که وارد خانه ی آن ها شده بود فقط رفته بود ببیند آیا شایعات درباره ی زیبایی او درست است یا نه؛ که درست بود.
اما وقتی پائولا ربوده شد همه چیز فرق کرد.
در کوهستان ما مردی وجود نداشت. انگار جایی زندگی کنی که درخت ندارد.

نظرات کاربران درباره کتاب دعا برای ربوده‌شدگان

داستان جالبی بود.
در 1 سال پیش توسط rou...i
عالی نبود.بدهم نبود
در 10 ماه پیش توسط شیرین آزاد