روبهروی هتل حلبیآبادی است شامل دکهی یک کولی با ظاهر زنندهاش، سمساری (با پنجرهای که انواع وسایلِ گرو گذاشته شده را نشان میدهد) و «ریتزِ مخصوص آقایان» که یک هتل شپشزده یا نوانخانه است. پنجرهای بالای ورودی طبقهی اولِ آن قرار دارد که به درد این میخورد که گهگاه یک آس و پاس پشت آن پیدا شود تا عنوان آهنگهای پخش شدهی مربوط به نمایش یا اجرا شده بر روی صحنه را اعلام کند. بالای صحنه پلکان بزرگی دیوار قدیمی را به چیزی شبیه گذرگاه وصل میکند. این گذرگاه به «ترااینکونیتیا» راه دارد که همانگونه که در نمایش نام برده میشود، بیابانی است در حدفاصل شهرکِ محصور شده و دورنمای کوهستان برفیِ پشت آن. در دو طرف صحنه یک جفت تاق نصرت گذاشته شده که به خیابانی بنبست راه دارند. بلافاصله بعد از کنار رفتنِ پرده، یک نور موضعی آبی روی یکی از راهروهای میانی بین صندلیهای سالن تابانده میشود. در این نور، از انتهای تالار، دنکیشوت دِلامانچا، مثل یک «موش صحرایی» آراسته شده، در حال عبور پدیدار میشود. درحالیکه وارد راهرو میشود فریاد میزند: «هوله!». صدایش دورگه اما هنوز پرانرژی است. نوچهاش، سانچوپانزا، با صدایی خسته و بیحوصله پاسخ میدهد. شوالیهی پیر با خستگیای که تنها جسمانی است، از مسیر میگذرد و سانچو با یکی دو متر فاصله از پشت سر میآید. او وسایلی را حمل میکند: یک سپر قرونوسطایی، یک یغلاوی و یک چراغ ترموس. فریادهایی بینشان ردوبدل میشود.