فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کامینو رئال

کتاب کامینو رئال

نسخه الکترونیک کتاب کامینو رئال به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کامینو رئال

روبه‌روی هتل حلبی‌آبادی ا‌ست شامل دکه‌ی یک کولی با ظاهر زننده‌اش، سمساری (با پنجره‌ای که انواع وسایلِ گرو گذاشته ‌شده را نشان می‌دهد) و «ریتزِ مخصوص آقایان» که یک هتل شپش‌زده‌ یا نوانخانه است. پنجره‌ای بالای ورودی طبقه‌ی اولِ آن قرار دارد که به درد این می‌خورد که گه‌گاه یک آس و پاس پشت آن پیدا شود تا عنوان آهنگ‌های پخش‌ شده‌ی مربوط به نمایش یا اجرا‌ شده بر روی صحنه را اعلام کند. بالای صحنه پلکان بزرگی دیوار قدیمی را به چیزی شبیه گذرگاه وصل می‌کند. این گذرگاه به «ترااینکونیتیا» راه دارد که همان‌گونه که در نمایش نام برده می‌شود، بیابانی ا‌ست در حدفاصل شهرکِ محصور شده و دورنمای کوهستان برفیِ پشت آن. در دو طرف صحنه یک جفت تاق نصرت گذاشته شده که به خیابانی بن‌بست راه دارند. بلافاصله بعد از کنار رفتنِ پرده، یک نور موضعی آبی روی یکی از راهروهای میانی بین صندلی‌های سالن تابانده می‌شود. در این نور، از انتهای تالار، دن‌کیشوت دِلامانچا، مثل یک «موش صحرایی» آراسته ‌شده، در حال عبور پدیدار می‌شود. درحالی‌که وارد راهرو می‌شود فریاد می‌زند: «هوله!». صدایش دورگه اما هنوز پرانرژی ا‌ست. نوچه‌اش، سانچوپانزا، با صدایی خسته و بی‌حوصله پاسخ می‌دهد. شوالیه‌ی پیر با خستگی‌ای که تنها جسمانی ا‌ست، از مسیر می‌گذرد و سانچو با یکی دو متر فاصله از پشت سر می‌آید. او وسایلی را حمل می‌کند: یک سپر قرون‌وسطایی، یک یغلاوی و یک چراغ ترموس. فریادهایی بین‌شان ردوبدل می‌شود.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.02 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کامینو رئال

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش درآمد

درحالی که پرده بالا می رود، بر روی یک صحنه ی تقریباً تاریک، آواز بلند باد به گوش می رسد و با پژواک هایی دوردست و متناوب از صدای موج دریا و یا شلیک تپانچه می آمیزد. بالای دیواری قدیمی که در عقب صحنه قرار دارد و نمای دورِ کوهستان، که بر فراز آن دیده می شود، پرتوهای نوری از طیف سفید می تابند. گویی سپیده ی صبح پرنده ای است گرفتارِ دام، و در تکاپوی برخاستن. در این روشنایی میدان به خوبی دیده می شود. این میدان متعلق به بندری استوایی است که شباهتی گنگ، اما کم وبیش هماهنگ، با آن دسته بندرهایی که همه جا پراکنده شده اند، دارد: بندرهایی مثل تنگرس، هاوانا، وراکروز، کازابلانکا، شانگهای یا نیواورلئان. سمت چپِ صحنه قسمتِ پرزرق و برق خیابان قرار دارد، شامل هتل «سیه ته مارِس» با بالکن کم ارتفاعش، که بر روی آن چند میز و صندلی سفیدِ آهنیِ شیشه کاری شده وجود دارد. در طبقه ی پایین ، پنجره ی بزرگی تعبیه شده که در پشت آن یک جفت مانکنِ جذاب دیده می شود. اولی نشانده و دیگری پشت سرش ایستانده شده است. هردو با لبخندهایی نقاشی شده به میدان نگاه می کنند. در طبقه ی بالا بالکن کوچکی قرار دارد که پشت پنجره ی بزرگ آن دیواری دیده می شود. تصویر یک ققنوسِ نقش بسته بر ابریشم بر دیوار آویخته شده است. این تصویر باید در طول نمایش هرازگاهی به آرامی روشن شود، زیرا رستاخیز بخش مهمی از مفهوم آن است. روبه روی هتل حلبی آبادی ا ست شامل دکه ی یک کولی با ظاهر زننده اش، سمساری (با پنجره ای که انواع وسایلِ گرو گذاشته شده را نشان می دهد) و «ریتزِ مخصوص آقایان» که یک هتل شپش زده یا نوانخانه است. پنجره ای بالای ورودی طبقه ی اولِ آن قرار دارد که به درد این می خورد که گه گاه یک آس و پاس پشت آن پیدا شود تا عنوان آهنگ های پخش شده ی مربوط به نمایش یا اجرا شده بر روی صحنه را اعلام کند. بالای صحنه پلکان بزرگی دیوار قدیمی را به چیزی شبیه گذرگاه وصل می کند. این گذرگاه به «ترااینکونیتیا» راه دارد که همان گونه که در نمایش نام برده می شود، بیابانی ا ست در حدفاصل شهرکِ محصور شده و دورنمای کوهستان برفیِ پشت آن. در دو طرف صحنه یک جفت تاق نصرت گذاشته شده که به خیابانی بن بست راه دارند. بلافاصله بعد از کنار رفتنِ پرده، یک نور موضعی آبی روی یکی از راهروهای میانی بین صندلی های سالن تابانده می شود. در این نور، از انتهای تالار، دن کیشوت دِلامانچا، مثل یک «موش صحرایی» آراسته شده، در حال عبور پدیدار می شود. درحالی که وارد راهرو می شود فریاد می زند: «هوله!». صدایش دورگه اما هنوز پرانرژی ا ست. نوچه اش، سانچوپانزا، با صدایی خسته و بی حوصله پاسخ می دهد. شوالیه ی پیر با خستگی ای که تنها جسمانی ا ست، از مسیر می گذرد و سانچو با یکی دو متر فاصله از پشت سر می آید. او وسایلی را حمل می کند: یک سپر قرون وسطایی، یک یغلاوی و یک چراغ ترموس. فریادهایی بین شان ردوبدل می شود.

کیشوت: (با صدایی که تقریباً به پیری خودش است از صدای باد بالاتر می رود.) آبی رنگِ فاصله است.
سانچو: (با خستگی از پشت سرش) بله فاصله آبیه.
کیشوت: آبی هم چنین رنگ شرافت است.
سانچو: بله شرافت آبیه.
کیشوت: آبی رنگ فاصله و شرافت است، و به همین دلیل است که یک شوالیه ی پیر باید همیشه توی بساطش یک تکه روبان آبی داشته باشد.

دن کیشوت درحالی که از خستگی تلوتلو می خورد به آرنج یک تماشاچی چنگ می زند تا تعادل خود را حفظ کند. زیر لب عذرخواهی می کند.

سانچو: بله یه تیکه روبان آبی.
کیشوت: یک تکه روبان آبیِ رنگ و رورفته، فرو شده در آن چه که از زره اش باقی مانده، یا بسته شده به دور نوک نیزه اش، نیزه ی تسخیرناپذیرش! تا یادآوری ای باشد برای یک شوالیه ی پیر از مسیری که طی کرده و فاصله هایی که هنوز باید طی کند.

چند تکه زره زنگ زده از دست سانچو روی زمین می افتد. او زیر لب چیزی می گوید که معادل اسپانیایی مدفوع است. کیشوت اکنون به بالای پلکانِ جلو صحنه رسیده است. مکث می کند، گویی به رویایی وارد و یا خارج می شود. سانچو با سروصدا خود را پشت سر او بالا می کشد. آقای گاتمن، مرد ی با ظاهر ارباب ها، چاق با کت و شلواری دوردوزی شده و فینه ای عربی به آرامی روی تراسِ سیه ته مارس پدیدار می شود. یک طوطی استرالیاییِ سفید روی مچ دستش نشسته است. پرنده جیغ گوش خراشی می کشد.

گاتمن: آروم باش اُرورا!
کیشوت: همین طور برای یک شوالیه ی پیر یادآور آن سرزمین سبزی است که در آن زندگی می کرد، که در آن دلش جوان بود، قبل از آن که کلمات خوش آهنگی هم چون حقیقت!
سانچو: (نفس زنان) حقیقت.
کیشوت: افتخار!
سانچو: افتخار.
کیشوت: (نیزه اش را بالا می آورد.) وفاداری!
سانچو: وفاداری.
کیشوت: تبدیل شوند به غُرغُر بی معنای یک راهب پیر که بر گوشت سرد شام دولا شده است!

گاتمن دو نگهبانِ میدان را خبر می کند. آن دو با فانوس های سرخ به سمت جلو صحنه حرکت می کنند و دروازه های راه راهِ سیاه و سفید را پایین می آورند. گویی پیش صحنه مرزی را مشخص می کند. یکی از آن ها درحالی که دستش را روی تپانچه اش گذاشته، به سمت دو نفرِ روی پلکان می رود.

نگهبان: (Vien aqui!(۱

سانچو عقب می ماند، اما کیشوت به سمت دروازه بالا می رود. نگهبان نور یک چراغ قوه را روی صورت سرخ و کشیده، و بی اندازه عبوس او می اندازد. با بی دقتی او را برای یافتن اسلحه ای مخفی، می گردد. یک چاقوی زنگ زده پیدا می کند و آن را با بی اعتنایی دور می اندازد.

نگهبان:(Sus papeles! sus documentos!(۲

کیشوت با دست پاچگی چند تکه کاغذِ کهنه را از روبانِ دور کلاهش بیرون می کشد.

گاتمن: (با بی صبری) اون کی ئه؟
نگهبان: یه موش صحراییِ پیر به اسم کیشوت.
گاتمن: اوه! انتظارش رو داشتیم. بذار بیاد تو!

نگهبان ها دروازه را بالا می برند. یکی از آن ها روی بالکن می نشیند تا سیگاری بکشد. سانچو هنوز عقب مانده است. بگومگویی در پیش صحنه و پله های جلو سالن رخ می دهد.

کیشوت: به پیش!
سانچو: اوه نه، من این جا رو می شناسم. (طومار پوسیده ای بیرون می آورد.) این جاست، توی برنامه. ببین این جا می گه: «ادامه بده تا جایی که به یک شهرک محصور می رسی که پایان و آغاز کامینو رئال است. همان جا توقف کن...»؛ می گه: «... و بازگرد ای مسافر چرا که چشمه ی انسانیّت در این مکان خشکیده و...»
کیشوت: (برنامه را از دست او می قاپد و ادامه ی توضیحات را می خواند.) «... و هیچ پرنده ای در این مکان یافت نمی شود مگر پرندگانِ وحشیِ به دام افتاده
و زندانی در...» (برنامه را نزدیکِ بینی اش می گیرد.) «... قفس!»
سانچو: (با اضطراب) بیا برگردیم به لامانچا!
کیشوت: به پیش!
سانچو: وقت عقب نشینی رسیده!
کیشوت: زمان عقب نشینی هرگز فرانمی رسد!
سانچو: من برمی گردم به لامانچا!

سانچو وسایل شوالیه را به محل ارکستر پرت می کند.

کیشوت: بدون من؟
سانچو: (روی پله های جلو سالن این پا و آن پا می کند.) با تو یا بی تو اربابِ خستگی ناپذیر و خسته کننده!
کیشوت: (با تحکم) ساااانچو!
سانچو: (نزدیک انتهای سالن) من دارم برمی گردم به لامااااانچا!

نور آبی سالن خاموش، و او ناپدید می شود. نگهبان ته سیگارش را دور می اندازد و از میدان بیرون می رود. درحالی که شوالیه ی پیر وارد میدان متروکه می شود، گاتمن به نرمی می خندد.

کیشوت: تنها...

در عین شگفتیِ او، کلمه توسط چند شبح نیمه مرئی تکرار می شود. کیشوت به نیزه اش تکیه می دهد و با نیشخندی نظاره می کند.

وقتی این همه آدم درون جمع تنهایند یا تنها به نظر می رسند، به طرز غیرقابل بخششی خودخواهانه است که من یک تنه تنها باشم.

ملحفه ی خاک آلودی را بیرون می آورد و می تکاند. دست هایی سایه وار به سمتش دراز می شوند و صداهایی زمزمه می کنند.

صدا: بخواب... بخواب... بخواب...
کیشوت: (ملافه اش را مرتب می کند.) بله می خوابم. مدتی را پشت دیوار این شهر خواب می بینم.

یک ماندولین یا گیتار آهنگ «بلبل های فرانسه» را می نوازد.

و خواب من یک کارناوال خواهد بود؛ بالماسکه ای که در آن مفهوم های قدیمی به یاد آورده می شوند و احتمالاً چیزهای جدیدی هم کشف خواهند شد... و آن هنگام که از این خواب، از این کابوسِ سیرک مانندِ دل آزار بیدار شوم، از بین سایه هایش یکی را انتخاب می کنم تا به جای سانچو با من همراه شود (بین انگشتانش فین می کند و سپس دستش را با پایین لباسش پاک می کند.)
چون هم سفرهای جدید اگرچه به اندازه ی هم سفرهای قدیمی آشنا نیستند، اما به هرحال همان قدیمی هایند با اندکی تفاوت در چهره و قد و هیکل، که این خود ممکن است پیشرفتی باشد یا نباشد. و این از خودخواهی من است که یک تنه تنها باشم.

تلوتلوخوران به حفره ی زیر پلکان می رود، جایی که اکثر مردم خیابان پشت کرکره ی دکه های شان خم شده اند. طوطیِ سفید جیغ می کشد.

گاتمن: هیس اُرورا!
کیشوت: و فردا در همین ساعتِ طلوع که ما به آن می گوییم «مادروگادا»، زیبا ترین کلمه البته به غیر از «آلبا»، که آن هم به معنای «طلوع» است. بله در طلوعِ صبحِ فردا من از این جا می روم، با همسفری جدید و این تکه روبان آبی که مرا به یاد فاصله هایی که از آن آمدم، می اندازد، و فاصله هایی که هنوز باید بروم و همین طور به یادِ...

طوطی جیغ وحشیانه ای می کشد. دن کیشوت سرش را تکان می دهد، گویی با پرنده موافقت می کند و خود را زیر پلکانِ بزرگ در ملحفه می پیچد.

گاتمن: (تاجِ طوطی را نوازش می کند.) آروم باش اُرورا! می دونم صبح شده اُرورا!

نورِ روز میدان را به رنگ نقره ای و سپس به آرامی به رنگ طلایی درمی آورد. دست فروش ها به آهستگی از پشت کرکره ی دکه های شان بیرون می آیند. دکه ی کولی باز می شود. یک مردِ میان سالِ متشخص، ژاک کازانووا، از سیه ته مارس خارج شده، به سمساری می رود و درحالی که با گاتمن حرف می زند، انفیه دانی نقره کاری شده را از جیبش بیرون می آورد. لباس های او مانند دیگر شخصیت های افسانه ای نمایش نامه (تنها شاید به غیر از دن کیشوت) در کُل امروزی است، اما البته با ویژگی هایی مختصر از دورانی که او در اصل به آن مربوط است. عصا و انفیه دان و شاید یک بالاپوشِ دوردوزی شده برای نمایاندنِ جنبه ی تاریخیِ کازانووا کافی است. در بیش ترِ موقعیت ها، او سرِ قرقی مانندش را با نوعی غرورِ توام با نگرانی بالا می گیرد، غروری که تحت فشار فزاینده ی اوضاع، اما هم چنان حفظ شده است.

گاتمن: صبح شده و از صبح هم گذشته؛ بعدازظهر شده! هاها! حالا من باید برم پایین تا شروع رویای اون آواره ی پیر رو اعلام کنم.

هم زمان با خروج او از بالکن، پرودنس دُ ورنویِ پیر تلوتلوخوران از هتل بیرون می آید. گویی هنوز کاملاً از خوابِ بعدازظهر بیدار نشده است. با جرینگ جرینگِ النگوها و گردن بندهایش یک چترِ آفتاب گیرِ ابریشمیِ را که سبزی کم رنگی دارد برمی دارد و موهای حنازده اش را زیر کلاه هیولاواری از گل های رزِ رنگ و رورفته ی ابریشمی پنهان می کند. او به دنبال یک سگ پودلِ گم شده می گردد.

پرودنس: تریک! تریک!

ژاک از سمساری خارج می شود و انفیه دان را با عصبانیت در جیبش می گذارد.

ژاک: ترجیح می دم ببخشمش به یه گدا. این یه انفیه دانِ بوکرونه. توی قصر تابستونی فارو بردمش، در تارسکو در زمستان سال...

سمسار در را به هم می کوبد. ژاک چپ چپ نگاه می کند. سپس شانه بالا می اندازد و به سمت میدان می رود. پرودنسِ پیر روی لاشه ی خاکستری و کثیفِ یک سگ دورگه در کنار آب نما خم شده است. عبدالله، پسر کولی، می خندد و تماشا می کند.

پرودنس: تریک! آی تریک!
ژاک: (با هم دردی) برای یک خانم مسن خیلی دردناکه، که بیش تر از سگش عمر کنه.

به سمت پرودنس می رود و با ملایمت جانور مرده را از دستش بیرون می کشد.
این تریک نیست خانم.

پرودنس: وقتی بیدار شدم تو سبدش نبود...
ژاک: بعضی وقتا آدم تو بعدازظهر زیادی می خوابه و وقتی بیدار می شه می بینه چیزا تغییر کردن سینیورا.
پرودنس: اوه! شما ایتالیایی هستین!
ژاک: اهل ونیزم سینیورا.
پرودنس: آه ونیز! شهر مروارید! دیشب تو بالکن دیدم تون در حال شام خوردن با... اوه من خیلی نگرانشم! من دوست قدیمی شم. شاید اسم من رو آورده باشه، پرودنس دُ ورنوی. من اون قدیما تو پاریس بهترین دوستش بودم، اما حالا اون خیلی چیزا رو فراموش کرده! (والسی از دوران کامیل در پاریس شنیده می شود.) امیدوارم بتونین روش تاثیر بذارین! می خوام از طرف یه آقای مسن پولدار یه پیغام بهش بدم، آقایی که تو یکی از اون جاهای آب درمانی که می رفت باهاش آشنا شده بود. صورت کامیل اون رو یاد دخترش که از سِل مرده بود، می انداخت، به خاطر همین خیلی دوستش داشت، همه چیزش رو به پاش ریخت. اون وقت اون چی کار کرد؟ یه دوست پسر جوون گرفت که آه نداشت با ناله سودا کنه، چون پدرش به خاطر کامیل از ارث محرومش کرده بود. اوه شما نمی تونین این کار رو باهاش بکنین! الان نه! دیگه نه، تو کامینو رئال باید واقع بین باشین!

گاتمن روی بالکن آمده، به آرامی اعلام می کند.

گاتمن: بلوک اولِ کامینو رئال.

آدم ها بدون ترتیب:

دن کیشوت
 سانچوپانزا
گاتمن
 آ. رَت
ژاک کازانووا 
کیلروی
پرودنس
 دُ ورنوی اولیمپ
مارگریت گوتیه (کاملیا) 
لامادره سیتا
لرد بایرون
بارون دوشارلوس
لرد مالیگان
لیدی مالیگان
اسمرالدا 
رزیتا
کولی
لَله
خیالباف
بازمانده
عبدالله
خلبان
آس و پاس
سمسار
پیش خدمت
پزشک
افسر / مامور حمل ونقل / گوژپشت / اِوا / مرد جوان / دستفروش ها / رفتگران / نگهبانان / خدمه ی پرواز / سربازان / رقاص ها / بازرسان / مسافران / کارگران بندر / دانشجویان پزشکی / پرستاران / اشباح / مردم

مقدمه ی دبیر مجموعه

اگر ترجمه های موجود در کتاب خانه ها، تنها راهِ مواجهه ی ما با نمایش نامه هایِ خارجی باشد، در این صورت درک و دریافت مان از تاریخِ ادبیاتِ نمایشی ناکامل و مجازی خواهد بود، که این تاریخ چیست مگر سیر متونی نمایشی که هریک به دوره ای تعلق دارند و به جغرافیایی.
در ایران بسیارند نمایش نامه هایی که ترجمه شده اند، درحالی که نه مهم بوده اند و نه در میانِ آثارِ نویسنده شان جایگاهی داشته اند...
... بسیارند نمایش نامه هایی که چنان در سیر ترجمه تحریف شده اند و تغییرِ شکل یافته اند که استناد به آن ها تنها ما را به تاریخی جعلی از ادبیات نمایشی می رساند...
... بسیارند نمایش نامه های جریان ساز که از سیر ترجمه هایِ متون نمایشی جامانده اند...
مجموعه ی جامانده ها همین گروه سوم را هدف گرفته است. آثاری که به هر دلیلی، ازجمله دشواری متن، فقدانِ مترجم برای برخی زبان ها و... ترجمه نشده اند و عدمِ ترجمه شان بیش از همه دانشجویانِ تئاتر را با معضلی جدی روبه رو کرده است. جست وجو، انتخاب و ترجمه ی این آثار البته آسان نیست، چرا که:
متونِ دشوار، هنوز دشوارند و کم تر مترجمی وسوسه ی دست به گریبان شدن با آن ها را دارد...
... مترجمان کارکشته در میانِ همه ی زبان ها یکسان پخش نشده اند و هنوز برای برخی از زبان ها سخت می توان مترجمِ حرفه ایِ مشتاق یافت...
با این همه، اراده ی جامانده ها فرارفتن و گذر از این موانع است و در این مسیر از تمامِ نمایش نامه نویسانِ مترجم، و مترجمانِ علاقه مند به ادبیاتِ نمایشی دعوت می کند که به این مجموعه بپیوندند. اما شرطِ ورود به بازیِ جامانده ها ساده است، پیش تر آن که نمایش نامه باید به تاریخِ تئاتر تعلق داشته باشد و سال هزار و نهصد و پنجاه مرزِ تاریخِ نگارشِ آثاری قرار گرفته که می توانند در این مجموعه جای بگیرند؛ و دیگر آن که بتوان اهمیتِ نمایش نامه را در تاریخِ ادبیاتِ نمایشیِ جهان توجیه کرد؛ این اهمیت، الزاماً جریان سازی نیست و می تواند دلایلِ بی شمار دیگری را هم در برگیرد. مقاله ی تفصیلیِ پایانِ هر نمایش نامه درواقع توضیحِ اهمیت هر اثر خواهد بود.
به بازیِ جامانده ها خوش آمدید.

نظرات کاربران درباره کتاب کامینو رئال